گفتگویی دیگر با بیلی مار

مجموعه: کارآگاه لوگان / کتاب: قاتلان دانشگاه / فصل 3

گفتگویی دیگر با بیلی مار

توضیح مختصر

لوگان فهمید بیلی مار که میگه قاتل هست، قاتل نیست.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

گفتگویی دیگر با بیلی مار

وقتی لوگان به دفترش برگشت، گروهبان گرنت گفت: “بیلی مار به اندازه‌ی یک درخت پر از میمون دیوانه هست.”

لوگان گفت: “پس پیداش کردی.”

“اون درست نبش خیابون بود- در یک کافه در خیابان لیث. وقتی من رو دید که رد میشم، پشت سرم دوید بیرون و داد زد «اینجام! اینجام!»”

لوگان با فکر این لبخند زد ولی صورتش دوباره سریع جدی شد.

گفت: “بیشتر از من با بیلی مار سر و کار داشتی. واقعاً فکر می‌کنی میتونه قاتل باشه؟”

گروهبان گرنت ۶۰ ساله بود و در کل زندگیش در ادینبرا زندگی و کار کرده بود. لوگان چهار سال اخیر باهاش کار می‌کرد و می‌دونست حافظه‌ی خیلی خوبی داره و کارآگاه خیلی خوبی هست. اگه چیز به درد بخوری در رابطه با بیلی مار وجود داشت گرنت می‌دونست.

گرنت گفت: “بیلی رو از وقتی بچه بود می‌شناسم، و قطعاً مرد عجیب و غریبیه. اون در مدرسه عجیب بود و حالا عجیب‌تر هم هست. ولی میتونه کسی رو بکشه…؟” گرنت سرش رو تکون داد. “فکر می‌کنم خیلی بعید هست.” به لوگان نگاه کرد. “مسلماً، شخص مُرده یک زن جوان هست و می‌تونم حدس بزنم که بیلی هیچ وقت روابطی عادی با زن‌ها نداشته، ولی حتی در این صورت هم…” گرنت دوباره سرش رو تکون داد. “اگه قاتل بیلی باشه خیلی تعجب می‌کنم.”

لوگان کتش رو انداخت پشت صندلیش و به طرف در دفتر حرکت کرد.

گفت: “بیا بریم و دوباره باهاش حرف بزنیم و باید سعی کنیم تمام این ملاقات‌های مرتبش از اینجا رو فراموش کنیم و پیش داوری نکنیم.”

گرنت پرسید: “هنوز نمی‌دونیم زن کی هست؟”

لوگان جواب داد: “نه، هیچ کارت شناسایی پیدا نکردیم.” به بیرون از پنجره به آسمانی که تاریک میشد نگاه کرد. “اونها هنوز اون بالا تپه‌ی کالتون رو می‌گردن، ولی به زودی هوا خیلی تاریک میشه.”

یک ساعت و نیم بعد لوگان و گرنت هنوز با بیلی مار در اتاق مصاحبه‌ی کوچیک در پاسگاه پلیس جاده‌ی لندن نشسته بودن. گرنت کراواتش رو باز کرده بود و در صندلیش تکیه داده بود. لوگان آرنج‌هاش رو روی میز گذاشته بود انگشت‌هاش رو زیر چونه‌اش به هم بسته بود. داشت به مار که روبروش نشسته بود نگاه می‌کرد. یک دستگاه ضبط‌کن روی میز بود و مکالمات‌شون رو ضبط می‌کرد.

لوگان صحبت کرد: “بیلی، تا می‌تونستم صبور بودم. ولی کم کم عصبانی دارم میشم.”

بیلی بدون اینکه صحبت کنه فقط بهش نگاه کرد.

لوگان ادامه داد: “تو میگی این زن رو ملاقات کردی. اون جوان و بلوند بود، و تو اون رو در ساعات اولیه‌ی امروز صبح در تپه‌ی کالتون خفه کردی.”

بیلی گفت: “درسته،” طوری داشت لوگان رو با دقت نگاه می‌کرد که انگار کاملاً مطمئن نبود چیکار میخواد بکنه.

لوگان ادامه داد: “می‌بینی، مشکل من اینه. تو به من نمیگی کجا این زن رو دیدی یا درباره چی با هم حرف زدید. نمی‌تونی بهم بگی اون کی بود. تو به من نگفتی چطور تونستی اون رو بدون اینکه باهات درگیر بشه و خراش‌هایی روی صورتت به جا بذاره خفه کنی. و به من گفتی اون رو در تپه‌ی کالتون کشتی، ولی من میدونم که اون اونجا کشته نشده.”

بیلی گفت: “من اون رو کشتم. دست‌هام رو گذاشتم دور گلوش و خفه‌اش کردم”. درحالیکه دست‌هاش رو روی زانوهاش گذاشته بود نشست و به لوگان نگاه کرد.

لوگان لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست و بعد دوباره بازشون کرد.

گفت: “درسته.” دندون‌هاش رو از عصبانیت محکم به هم فشار میداد. “من به این مصاحبه خاتمه میدم، بیلی. امشب اینجا نگهت می‌دارم و می‌خوام صبح دوباره باهات صحبت کنم. و بهت اخطار میدم: حقیقت رو ازت می‌خوام یا تو دردسر جدی می‌افتی.”

لوگان با گرنت که پشت سرش بود از اتاق خارج شد.

لوگان در دفترش به شدت روی صندلیش نشست و دفترچه‌اش رو انداخت روی میز.

بدون اینکه انتظار جوابی داشته باشه، با عصبانیت پرسید: “چرا این کار رو می‌کنه؟”

گرنت همونطور سر پا موند.

گفت: “اگه نظر من رو میخوای، فکر می‌کنم خیلی صبور بودی.”

لوگان بهش نگاه کرد.

گفت: “ممنونم.”

درست همون موقع در زده شد و گروهبان گراهام وارد اتاق شد.

گفت: “تونستیم جستجوی تپه‌ی کالتون رو قبل از اینکه هوا تاریک بشه تموم‌ کنیم.”

لوگان پرسید: “و؟”

“متأسفانه هیچی. چند تا پاکت سیگار کهنه و چیزهایی مثل اون بود که برای کارشناسان فرستادیم، ولی اگه چیزی پیدا کنن تعجب می‌کنم. و کسی اونجا چیزی ندیده.” اون یک ورق کاغذ روی میز لوگان گذاشت. “اسامی و آدرس‌ افرادی که اونجا بودن- در صورتی که بهشون احتیاج داشته باشید.” لوگان نگاهی سریع به کاغذ انداخت و بعد گذاشت کنار. بعید بود به درد بخوره ولی هیچ وقت نمیشه مطمئن شد.

گفت: “خیلی‌خب، بابت کمکت ممنونم.”

گراهام سر پا در آستانه‌ی در موند.

پرسید: “درسته که شما در این باره با بیلی مار مصاحبه کردید؟”

لوگان نگاه کرد.

پرسید: “بله. چرا؟”

“خوب، من دیشب اتفاقی دیدمش.”

لوگان پرسید: “کجا بود؟”

“در جاده‌ی لوتیان. مشکل کوچکی در رستوران هندی به وجود اومده بود. باهامون تماس گرفتن. مشکل هیچ ربطی به اون نداشت، ولی اون در رستوران بود.”

لوگان پرسید: “چه ساعتی بود؟”

“حدودهای نیمه شب. وقتی ما ساعت یک خارج شدیم اون هنوز اونجا بود.”

“فکر می‌کنی خیلی وقت بود که اونجا بود؟”

“آه بله. یکی از خدمتکارها اشاره کرد که اوایل شب اومده.”

لوگان و گرنت به هم نگاه کردن.

گرنت شروع کرد: “اگه اون زود هنگام رسیده باشه و ساعت یک هنوز اونجا بوده، پس نمی‌تونه قاتل باشه.”

لوگان پرسید: “پس چرا میگه اون قاتله؟” به گراهام و گرنت نگاه کرد ولی هیچ کدوم حرف نزدن. به ساعتش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید.

به گراهام گفت: “باشه. بیلی رو بفرست خونه. ولی اطمینان حاصل کن که بدونه من چقدر عصبانی هستم. و اگه دوباره اینجا بگیرمش که چیزی درباره کاری که انجام نداده بهمون میگه، بهش بگو من…” لوگان حرفش رو قطع کرد تا فکر کنه چیکار می‌خواد بکنه.

گراهام گفت: “خودم یه چیزی میگم.”

متن انگلیسی فصل

Chapter three

Another talk with Billy Marr

‘Billy Marr is as mad as a tree full of monkeys,’ said Sergeant Grant, when Logan arrived back at her office.

‘You found him then,’ said Logan.

‘He was just round the corner - in a cafe on Leith Walk. When he saw me go past, he ran out after me shouting “Here I am! Here I am!’”

Logan smiled at the thought but her face quickly became serious again.

‘You’ve had more to do with Billy Marr than me,’ she said. ‘Do you really think he could be a murderer?’

Sergeant Grant was sixty and had lived and worked in Edinburgh all his life. Logan had worked with him for the last four years, and she knew he had an excellent memory and was a very good detective. If there was anything useful to know about Billy Marr, Grant would know it.

‘I’ve known Billy since he was a kid,’ said Grant. ‘And he’s certainly an odd guy. He was strange at school and he’s even stranger now. But could he kill someone…?’ Grant shook his head. ‘I think it’s very unlikely.’ He looked at Logan. ‘Admittedly, the dead person is a young woman and I would guess that Billy’s never had normal relationships with women, but even so…’ Grant shook his head again. ‘I’d be very surprised if it was Billy.’

Logan put her jacket over the back of her chair and moved towards the office door.

‘Let’s go and talk to him again,’ she said. ‘And we’ll have to try and forget about his regular visits here and keep an open mind.’

‘Do we know who the woman is yet?’ asked Grant.

‘No,’ replied Logan. ‘We haven’t found any ID.’ She looked out of the window at the darkening sky. ‘They’re still looking up on Calton Hill but it’ll soon be too dark.’

An hour and half later Logan and Grant were still sitting with Billy Marr in a small interview room in the London Road police station. Grant had taken his tie off and was sitting back in his chair. Logan had her elbows on the table, her fingers together under her chin. She was looking at Marr, who was sitting opposite her. A cassette recorder was on the table, recording their conversation.

Logan spoke, ‘Billy, I’ve been patient for as long as I can. But I’m beginning to get angry.’

Billy just looked at her without speaking.

Logan continued, ‘You say you met this woman. She was young and blonde, and you strangled her on Calton Hill sometime in the early hours of this morning.’

‘That’s right,’ said Billy. He was watching Logan carefully as if he wasn’t quite sure what she was going to do.

‘You see, my problem is this,’ continued Logan. ‘You won’t tell me where you met this woman or what you talked about. You can’t tell me who she was. You haven’t told me how you managed to strangle her without her fighting back and leaving scratches on your face. And you’ve told me that you killed her on Calton Hill, but I know she wasn’t killed there.’

‘I killed her,’ said Billy. ‘I put my hands round her throat and strangled her.’ He sat with his hands on his knees and looked at Logan.

Logan closed her eyes for a moment and then opened them again.

‘Right,’ she said, her teeth pressed tightly together in anger. ‘I’m ending this interview, Billy. I’m keeping you here tonight and I’ll want to talk to you again in the morning. And I’m warning you: I want the truth from you or you’re going to be in serious trouble.’

Logan left the room with Grant close behind her.

Back in her office, Logan sat down heavily on her chair and threw her notebook on to the desk.

‘Why does he do it?’ she asked angrily, not expecting an answer.

Grant remained standing.

‘If you want my opinion,’ he said, ‘I thought you were very patient.’

Logan looked up at him.

‘Thanks,’ she said.

Just then there was a knock at the door and Sergeant Graham came into the room.

‘We managed to finish searching Calton Hill before it got dark,’ he said.

‘And?’ asked Logan.

‘Nothing, I’m afraid. There were a few old cigarette packets and things like that which we’ve sent to the scientists, but I’d be surprised if they find anything. And nobody there saw anything.’ He put a piece of paper on Logan’s desk. ‘Names and addresses of the people who were there - in case you need them.’ Logan gave the paper a quick look and then put it to one side. It was unlikely to be useful but you could never be sure.

‘OK,’ she said. ‘Thanks for your help.’

Graham remained standing in the doorway.

‘Is it right that you’ve been interviewing Billy Marr about this?’ he asked.

Logan looked up.

‘Yes. Why?’ she asked.

‘Well, I happened to see him last night.’

‘Where was this?’ asked Logan.

‘Over on Lothian Road. There was a bit of trouble in an Indian restaurant. We were called. The trouble was nothing to do with him but he was in the restaurant.’

‘What time was this?’ asked Logan.

‘About midnight. He was still there when we left at one.’

‘Had he been there long, do you think?’

‘Oh yes. One of the waiters mentioned that he’d come in early in the evening.’

Logan and Grant looked at each other.

‘If he arrived early and was still there at one,’ began Grant, ‘then he can’t be the killer.’

‘So why does he say he is?’ asked Logan. She looked at Graham and Grant but no-one spoke. She looked at her watch and took a deep breath.

‘Right,’ she said to Graham. ‘Send Billy home but make sure he knows how angry I am. And if I catch him in here again telling us about something he hasn’t done, tell him I’ll…’ Logan stopped to think about what she would do.

‘I’ll think of something,’ said Graham.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.