فصل 11

توضیح مختصر

لویز سرکولد به خانم مارپل می‌گه که کسی از خانواده کاری لوئیس رو مسموم می‌کنه و ازش کمک می‌خواد.

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل یازدهم

جینا صبح روز بعد که برای صبحانه پایین اومده بود، با یک عالمه حرف با خانم مارپل سلام و احوالپرسی کرد. “پلیس دوباره اینجاست. این بار تو کتابخونه هستن. می‌خوان با همه حرف بزنن. فکر می‌کنم تمام این قضیه وحشتناکه. ازش متنفرم. و جالی خیلی بد اخلاقه.” جینا در حالی که بازوی خانم‌ مارپل رو گرفت، اون رو برد داخل اتاق غذاخوری. “فکر می‌کنم به خاطر این هست که پلیس مسئوله و جالی نمیتونه اونها رو مثل هر کس دیگه‌ای مدیریت کنه.”

جینا وقتی دید دو تا برادر صبحانه‌شون رو تموم می‌کنن با شدت ادامه داد: “الکس و استفان، اصلاً براشون مهم نیست.”

الکس گفت: “جینا عزیزم، تو خیلی نامهربونی. صبح بخیر خانم مارپل. من خیلی اهمیت میدم. به غیر از این حقیقت که خیلی کم عمو کریسشن تو رو می‌شناختم. ظاهراً من بهترین مظنون هستم.”

“چرا؟”

“خوب، من درست به موقع به خونه رانندگی می‌کردم. و اونها چیزها رو کنترل کردن. این طور به نظر می‌رسه که زمان زیادی طول کشید تا من از دروازه به خونه برسم- ظاهراً زمان کافی برای این که ماشین رو بذارم، خونه رو دور بزنم، از در بغل بیام تو، به کریسشن شلیک کنم و دوباره با عجله برگردم پیش ماشین.”

“و تو واقعاً چیکار داشتی میکردی؟”

“من چند دقیقه ایستادم و در نور چراغ ماشین به مه نگاه کردم و به این فکر می‌کردم که از چی استفاده کنم تا این افکت رو در صحنه داشته باشم. برای باله‌ی لایم هاوس جدیدم.”

“ولی میتونی همین رو بهشون بگی!”

“آه، میدونی که پلیس‌ها چطورن. اونا ذهن‌های مشکوکی دارن.”

استفان با لبخند کمی ظالمانه‌اش گفت: “الکس، دیدن اینکه تو دردسر افتادی منو سرگرم میکنه. حالا، من مشکلی ندارم! دیشب اصلاً از سالن بیرون نرفتم.”

جینا داد کشید: “ولی اونا نمی‌تونن فکر کنن که یکی از ما بوده!” چشم‌های مشکیش غمگین بودن.

خانم بلیور از در داخل رو نگاه کرد و گفت: “خانم مارپل، وقتی صبحانه‌تون رو تمام کردید به کتابخانه میرید؟”

الکس پرسید: “هی، اون چی بود؟”

استفان گفت: “من چیزی نشنیدم.”

“شلیک گلوله بود.”

جینا گفت: “اونها دارن تو اتاقی که عمو کریسشن کشته شده تیراندازی می‌کنن. نمی‌دونم چرا. و بیرون هم همچنین.”

لویز سرکولد در کتابخونه کنار پنجره ایستاده بود. اون برگشت و اومد جلو تا خانم مارپل رو ببینه. گفت: “امیدوارم که این شوک شما رو بیمار نکرده باشه. نزدیک قتل بودن برای کسی که تا حالا با همچین چیزی مواجه نشده، حتماً وحشتناکه.”

تواضع نذاشت خانم مارپل جواب بده که تا حالا به قتل عادت کرده. اون گفت که زندگی در سنت ماری مید اونقدری که مردم فکر می‌کنن آروم نیست.

لویز سرکولد در واقع گوش نمیداد. گفت: “ازتون کمک می‌خوام.”

“البته، آقای سرکولد.”

“من فکر می‌کنم که شما واقعاً به زن من محبت دارید؟”

“بله، دقیقاً. همه دارن.”

“من هم این طور فکر میکردم. به نظر می‌رسه اشتباه میکردم. با اجازه بازرس کاری می‌خوام چیزی بهتون بگم که هیچ کس دیگه‌ای نمی‌دونه. یا شاید باید بگم که فقط یک نفر میدونه.”

اون حرف‌هایی که شب گذشته به بازرس کاری درباره مسموم کردن کاری گفته بود رو بهش گفت.

خانم مارپل به نظر وحشت‌زده می‌رسید. “نمی‌تونم باور کنم، آقای سرکولد. واقعاً نمی‌تونم.”

“این چیزی هست که وقتی کریسشن گولبرندسون به من گفت احساس کردم.”

“مطمئناً کاری لوئیس عزیز هیچ دشمنی در دنیا نداره.”

“باورِ اینکه داره به نظر غیر ممکن میرسه. ولی متوجه هستید که مسموم کردن- مسموم کردن تدریجی- باید یکی از خانواده ما باشه.”

“اگه حقیقت داشته باشه.”

“پلیس بطری داروی کاری لوئیس و یک نمونه جدا از محتواش رو آزمایش کرده. در هر دوی اونها آرسنیک وجود داشته.”

خانم‌ مارپل به آرومی گفت: “بنابراین روس حق داشت!”

“روس؟”

به نظر لویز سرکولد متعجب رسید. صورت خانم‌ مارپل صورتی شد. “من تصادفی اینجا نیومدم.”

لویز سرکولد وقتی خانم مارپل نگرانی روس رو بهش گفت گوش داد. بعد عبوسانه گفت: “خوب، به نظر می‌رسه که حق داشته. حالا، خانم مارپل، شما مشکل من رو می‌فهمید. باید به کاری لوئیس بگم؟”

خانم‌ مارپل بلافاصله با یک صدای غمگین گفت: “آه، نه.” لویز با سر تصدیق کرد. “بنابراین شما هم حس من رو دارید؟ همون حس کریسشن گولبرندسون رو. اگه یک زن معمولی بود، باز هم همین حس رو داشتیم؟”

“کاری لوئیس یه زن معمولی نیست. اعتمادش به مردم تمام زندگیش رو کنترل میکنه. احساس می‌کنم تا وقتی بفهمیم‌ کی …”

“بله، ولی خانم مارپل متوجه هستید که در هیچ چیزی نگفتن ریسک وجود داره.”

“و شما از من می‌خواید که حواسم بهش باشه.”

لویز سرکولد به سادگی گفت: “شما تنها کسی هستید که من می‌تونم اعتماد کنم.”

خانم مارپل گفت: “برای اینکه چند روز قبل رسیدم؟”

لویز سرکولد لبخند زد. “دقیقاً.”

خانوم مارپل عذرخواهانه گفت: “این یه سوال ناخوشاینده، ولی دقیقاً کی در صورت مرگ کاری لوئیس عزیز سود می‌بره؟”

لویز به تلخی گفت: “پول! همیشه به پول برمیگرده، مگه نه؟”

“خوب، من فکر می‌کنم در این مورد اینطور باشه. برای اینکه کاری لوئیس یک شخص دوست داشتنی هست و هیچ کس نمیتونه تصور کنه که اون دشمنی داره. ولی همونطور که میدونید آقای سرکولد آدم‌ها معمولاً به خاطر پول هر کاری می‌کنن.”

“بله، این طور گمان می‌کنم.” اون ادامه داد: “به طور طبیعی بازرس کاری این نکته رو در نظر گرفته. آقای گیلفوی امروز از لندن میاد. شرکت اوون هم وصیت‌نامه کاری لوئیس رو نوشته، هم وصیت‌نامه اصلی اریک گولبرندسون رو. من اینطور فهمیدم که اریک گولبرندسون بعد از تأمین مالی کالج و کارهای خیریه دیگه‌اش، مقدار مساوی به میلدرد و پیپا به جا گذاشته. بقیه ثروتش رو در صندوق اعتماد گذاشته که درآمدش در طول زندگی کاری لوئیس به اون پرداخته میشه.”

“و بعد از مرگ اون؟”

“به طور مساوی بین میلدرد و پیپا تقسیم میشه- یا اگه اونها قبل از کاری لوئیس بمیرن، بین بچه‌هاشون.”

“بنابراین به خانم استرته و جینا میرسه.”

“بله. هم چنین کاری لوئیس ثروت زیادی از خودش داره. نصفش رو چهار سال قبل به من داد. از مقدار باقیمونده، ده هزار پوند رو به جولیت بلیور به جا گذاشته، و مابقی به شکل مساوی بین الکس و استفان رستاریک- دو تا پسرخونده‌اش- تقسیم میشه.”

خانم مارپل گفت: “آه، عزیزم. معنیش اینه که هر کسی در این خونه یک انگیزه مالی داره.”

“بله، و با این حال، می‌دونید که نمی‌تونم باور کنم هیچ کدوم از این آدم‌ها بتونن مرتکب قتل بشن. به سادگی نمی‌تونم. میلدرد دخترشه. همین حالاش هم خیلی خوب تأمین میشه. جینا جانسپار مادربزرگش هست. جالی بلیور کاملاً جانسپار کاری هست. دو تا رستاریک‌ها به کاری لوئیس طوری اهمیت می‌دهن انگار که مادر واقعی‌شون هست، و بیشتر درآمد کاری برای تأمین مالی کار تئاتری اونها استفاده میشه، مخصوصاً برای الکس. من به سادگی نمی‌تونم باور کنم که هیچ کدوم از اونها اون رو مسموم بکنن. هیچ کدوم اینها رو نمی‌تونم باور کنم، خانم مارپل.”

خانم‌ مارپل گفت: “این کمکی نمیکنه. ولی در واقع فکر می‌کنم برای مرتکب قتل شدن، شما به شجاعت هم نیاز دارید- یا شاید بیشتر فقط به خودبینی. بله، خودبینی. به این فکر می‌کنم که …” اون وقتی بازرس کاری اومد داخل اتاق صحبتش رو قطع کرد.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ELEVEN

Gina greeted Miss Marple with a rush of words as she came down to breakfast the next morning. ‘The police are here again. They’re in the library this time, they’re going to speak to everybody. I think the whole thing’s horrible. I hate it. And Jolly’s very bad tempered,’ Holding on to her arm, Gina took Miss Marple into the dining room. ‘I think it’s because the police are in charge and Jolly can’t “manage” them like she manages everybody else.

‘Alex and Stephen,’ continued Gina severely, as she saw the, two brothers finishing their breakfast, ‘just don’t care.’

‘Gina dearest,’ said Alex, ‘you are most unkind. Good morning, Miss Marple. I care very much. Except for the fact that I hardly knew your Uncle Christian, I’m obviously the best suspect.’

‘Why?’

‘Well, I was driving up to the house at the right time. And they’ve been checking on things - it seems that I took too much time between the gate and the house - time enough, apparently, to leave the car, run round the house, go in through the side door, shoot Christian and rush back to the car again.’

‘And what were you really doing?’

‘I stood for several minutes looking at the fog in the car’s headlights and thinking what I would use to get that effect on a stage. For my new “Limehouse” ballet.’

‘But you can tell them that!’

‘Oh, you know what policemen are like. They have doubting minds.’

‘It would amuse me to see you in trouble, Alex,’ said Stephen with his rather cruel smile. ‘Now, I’m all right! I never left the Hall last night.’

Gina cried, ‘But they couldn’t possibly think it was one of us!’ Her dark eyes were upset.

Miss Believer looked in at the door and said, ‘Miss Marple, when you have finished your breakfast, will you go to the library?’

‘Hey, what was that?’ asked Alex.

‘I didn’t hear anything,’ said Stephen.

‘It was a gun shot.’

‘They’ve been firing shots in the room where Uncle Christian was killed,’ said Gina. ‘I don’t know why. And outside, too.’

Lewis Serrocold was standing by the window in the library. He turned and came forward to meet Miss Marple. ‘I hope,’ he said, ‘that the shock has not made you ill. To be close to murder must be terrible for anyone who has not come in contact with such a thing before.’

Modesty stopped Miss Marple from replying that she was, by now, used to murder. She said that life in St Mary Mead was not so quiet as outside people believed.

Lewis Serrocold was not really listening. He said, ‘I want your help.’

‘But of course, Mr Serrocold.’

‘I think that you have a real affection for my wife?’

‘Yes, indeed. Everyone has.’

‘That is what I believed. It seems that I am wrong. With the permission of Inspector Curry, I am going to tell you something that no one else knows. Or perhaps I should say what only one person knows.’

He told her what he had told Inspector Curry the night before about Carrie being poisoned.

Miss Marple looked horrified. ‘I can’t believe it, Mr Serrocold. I really can’t.’

‘That is what I felt when Christian Gulbrandsen told me.’

‘Surely, dear Carrie Louise does not have an enemy in the world.’

‘It seems impossible to believe that she does. But you understand, poisoning - slow poisoning - it must be one of our family.’

‘If it is true.’

‘The police tested Carrie Louise’s medicine bottle and a separate sample of its contents. There was arsenic in both of them.’

Miss Marple said softly, ‘So Ruth was right!’

‘Ruth?’

Lewis Serrocold sounded surprised. Miss Marple’s face turned pink. ‘I did not come here by chance.’

Lewis Serrocold listened whilst Miss Marple told him of Ruth’s concern. Then he said grimly, ‘Well, it seems she was right. Now, Miss Marple, you see my problem. Should I tell Carrie Louise?’

Miss Marple said quickly, ‘Oh no,’ in an unhappy voice. Lewis nodded. ‘So you feel as I do? As Christian Gulbrandsen did. Would we feel like that with an ordinary woman?’

‘Carrie Louise is not an ordinary woman. Her trust in people controls her whole life. I do feel that until we know who…’

‘Yes, but you do see, Miss Marple, that there is a risk in saying nothing.’

‘And so you want me to - to watch over her?’

‘You are the only person I can trust,’ said Lewis Serrocold simply.

‘Because I only arrived a few days ago?’ said Miss Marple.

Lewis Serrocold smiled. ‘Exactly.’

‘It is an unpleasant question,’ said Miss Marple apologetically. ‘But who exactly would benefit if dear Carrie Louise were to die?’

‘Money!’ said Lewis bitterly. ‘It always comes back to money, doesn’t it?’

‘Well, I think it must be in this case. Because Carrie Louise is a lovely person, and one cannot imagine her having an enemy. But as you know, Mr Serrocold, people will often do anything for money.’

‘I suppose so, yes.’ He continued, ‘Naturally Inspector Curry has already taken up that point. Mr Gilfoy is coming down from London today. His company wrote both Carrie Louise’s will and the original will of Eric Gulbrandsen. My understanding is that Eric Gulbrandsen, after financing the College and his other charitable works, left equal amounts to Mildred and Pippa. He left the remainder of his fortune in a trust fund, the income to be paid to Carrie Louise for her lifetime.’

‘And after her death?’

‘It was to be divided equally between Mildred and Pippa - or their children if they had died before Carrie Louise.’

‘So it goes to Mrs Strete and to Gina.’

‘Yes. Carrie Louise has also a large fortune of her own. Half of this she gave to me four years ago. Of the remaining amount, she left ten thousand pounds to Juliet Believer, and the rest equally divided between Alex and Stephen Restarick, her two stepsons.’

‘Oh dear,’ said Miss Marple. ‘That means everyone in this house had a financial motive.’

‘Yes. And yet, you know, I can’t believe that any of these people would commit murder. I simply can’t. Mildred is her daughter - and already well provided for. Gina is devoted to her grandmother. Jolly Believer is totally devoted to Carrie. The two Restaricks care for Carrie Louise as though she were really their mother. And a lot of Carrie’s income has been used to finance their theatrical work - especially so with Alex. I simply can’t believe either of them would poison her. I just can’t believe any of it, Miss Marple.’

‘Not that it helps,’ said Miss Marple. ‘But actually to commit a murder, I think you need courage as well - or perhaps, more often, just conceit. Yes, conceit. I wondered…’ She broke off as Inspector Curry came into the room.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.