فصل 09

توضیح مختصر

پلیس میاد و با خانم مارپل و بقیه صحبت می‌کنه و خانم مارپل چیزایی که می‌دونه رو می‌گه."

  • زمان مطالعه 12 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل نهم

بازرس کاری و گروهبانش وقتی رسیدن، خانم بلیور رو تنها در تالار بزرگ دیدن.

اون جلو اومد. “من جولیت بلیور هستم، مصاحب و منشی خانم سرکولد. بیشتر اهل خونه در کتابخانه هستن. آقای سرکولد در اتاق آقای گولبرندسون موند تا همه چیز دست نخورده بمونه. دکتر ماوریک که اولین نفر بود که جسد رو بررسی کرد، کمی بعد میرسه. اون مجبور بود یک مورد رو به موسسه ببره. راه رو نشون بدم؟”

“لطفاً.”

بیست دقیقه بعد روال عادی پلیس بود که خیلی مهم بود. عکاس عکس گرفت. جراح پلیس رسید و دکتر ماوریک بهش ملحق شد. نیم ساعت بعد، آمبولانس کریسشن گولبرندسون رو برد و بازرس کاری تحقیق رسمیش رو شروع کرد.

با دقت به آدم‌های دور و بر که اونجا جمع شده بودن نگاه کرد. یادداشت‌هایی در ذهنش برداشت. یک پیرزن با موهای سفید، یک خانم میانسال، یک دختر خوش‌قیافه که دیده بود ماشینش رو در حومه شهر می‌رونه، شوهر آمریکایی اون، دو تا مرد جوون، خانم بلیور لایق و لویز سرکولد.

گفت: “متأسفانه تمام این ماجرا برای شما ناراحت‌کننده است و امیدوارم شما رو امشب خیلی زیاد نگه ندارم. میتونیم فردا کامل به همه چیز نگاه کنیم. خانم بلیور بود که آقای گولبرندسون رو مرده پیدا کرد. بنابراین ازش می‌خوام یک شرح موقعیت عمومی بهم بده. آقای سرکولد اگه میخواید برید بالا پیش زنتون، لطفاً برید.”

خانم بلیور، بازرس کاری، گروهبانش و خودش رو به اتاق مطالعه لویز سرکولد برد. بازرس کاری یک صدا و رفتار خوشایند داشت. به نظر آروم و جدی می‌رسید. “من اطلاعات اصلی رو از آقای سرکولد گرفتم. آقای کریسشن گولبرندسون یکی از متولیان اینجا بود و دیروز غیر منتظره رسیده. درسته؟”

“بله.”

بازرس کاری از جواب کوتاهش خرسند شد. ادامه داد: “آقای سرکولد در لیورپول بود. امروز عصر با قطار ساعت شش و نیم رسید.”

“بله.”

“آقای گولبرندسون بعد از شام رفت تا در اتاق خودش کار کنه، در حالی که بقیه گروه رو ترک کرد. درسته؟”

“بله.”

“حالا خانم بلیور لطفاً توضیح بدید چطور اون رو مرده پیدا کردید؟”

“امروز عصر یک اتفاق ناخوشایند افتاد. یک مرد جوون تعادلش رو خیلی از دست داد و آقای سرکولد رو با اسلحه تهدید کرد. اونها در این اتاق قفل شده بودن و میتونید سوراخ گلوله‌ها رو در دیوار اینجا ببینید. خوشبختانه به آقای سرکولد آسیبی نرسید. بعد از شلیک گلوله‌ها، این مرد جوون در یک موقعیت خیلی بدی بود، به طوریکه آقای سرکولد من رو فرستاد تا دکتر ماوریک رو پیدا کنم. وقتی برمی‌گشتم به اتاق آقای گولبرندسون رفتم تا بپرسم قبل از اینکه بخوابه چیزی می‌خواد یا نه. وقتی دیدم که آقای گولبرندسون مرده، به شما زنگ زدم.”

“کسی می‌تونست بدون اینکه دیده یا شنیده بشه، از بیرون بیاد خونه؟”

“قطعاً. از در بغل تراس. مردم از اونجا میان و میرن تا به ساختمان‌های کالج برن.”

“و من باور دارم که شما ۲۵۰ بزهکار نوجوان در کالج دارید.”

“بله. ولی ساختمان‌های کالج قفل و نگهبانی میشن. احتمالش خیلی کمه که کسی بتونه بدون اجازه کالج رو ترک کنه.”

“البته ما باید کنترل کنیم. قصد زیارت آقای گولبرانسون چی بود؟”

“من نمیدونم. کارش اینجا با آقای سرکولد بود.”

“جلسه‌ای با آقای سرکولد داشت؟”

“نه، وقتی براش نبود. آقای سرکولد درست قبل از شام رسید، و بعد از شام آقای گولبرنسون گفت که یک نامه خیلی مهم داره که باید بنویسه و رفت تا این کار رو انجام بده.”

“پیشنهاد جلسه به آقای سرکولد نداد؟”

“نه.”

“آقای سرکولد باهاش به اتاقش نرفت؟”

“نه، آقای سرکولد در سالن موند.”

“و شما هیچ نظری ندارید که آقای گولبرنسون کی کشته شده؟”

“فکر می‌کنم احتمال داره که ما صدای گلوله رو شنیده باشیم. اگه اینطور باشه، ساعت ۹ و ۲۳ دقیقه بود. به طور طبیعی من به ساعت نگاه کردم.”

“شما صدای گلوله شنیدید؟ و شما رو نترسوند؟”

“موقعیت از قبل ترسناک بود.” خانم بلیور با جزئیات بیشتری واقعه‌ی بین لویز سرکولد و ادگار لاوسون رو توضیح داد. بعد عبوسانه اضافه کرد: “شما انتظار قتل و اقدام به قتل رو در یک خونه و یک شب ندارید.”

بازرس کاری با این حقیقت موافقت کرد.

خانم بلیور یهو گفت: “با این وجود میدونید، باور دارم این چیزی بود که باعث شد من بعداً به اتاق آقای گولبرنسون برم. تا به خودم اطمینان بدم که همه چیز رو به راهه.”

بازرس کاری لحظه‌ای بهش خیره شد. “چی باعث شد که شما فکر کنید ممکنه رو به راه نباشه؟”

“اون شلیک بیرون. اون موقع هیچ معنی‌ای نداشت. و بعد از اون به خودم گفتم فقط احتراق ناقص ماشین آقای رستاریک بوده. ولی …”

“ماشین آقای رستاریک؟”

“بله، الکس رستاریک امروز عصر رسید. درست بعد از اینکه تمام این وقایع اتفاق افتاد.”

“متوجهم. وقتی شما جسد آقای گولبرندسون رو پیدا کردید، به چیزی دست زدید؟”

“البته که دست نزدم. از سر آقای گولبرندسون شلیک شده بود، ولی هیچ اسلحه‌ای دیده نمی‌شد. بنابراین می‌دونستم که قتله نه خودکشی.”

“و همین حالا وقتی ما رو به اتاق بردید، همه چیز مثل وقتی بود که شما جسد رو پیدا کردید؟”

خانم بلیور دربارش فکر کرد. گفت: “یک چیز متفاوت بود. هیچی روی دستگاه تایپ نبود. آقای گولبرانسون داشت یک نامه می‌نوشت. یه نفر باید اونو بر داشته باشه.”

“ممنونم، خانم بلیور. قبل از اینکه ما برسیم دیگه کی رفت داخل اتاق؟”

“آقای سرکولد البته، و خانم سرکولد و خانم مارپل.”

بازرس کاری پرسید: “خانم‌ مارپل کدومه؟”

“خانم پیر با موهای سفید. اون هم مدرسه‌ای خانم سرکولد بود. تقریباً ۴ روز قبل رسیده.”

بازرس کاری گفت: “خوب ممنونم خانم بلیور. نفر بعدی با خانم مارپل حرف میزنم، بعد اون میتونه بره بخوابه. خوب نیست که یک خانم پیری مثل اون رو از استراحتش بذاریم. حتماً براش یک شوک بوده.”

“بهش میگم. بگم؟”

“بله، لطفاً بگید.”

خانم بلیور رفت بیرون. بازرس کاری به سقف نگاه کرد. گفت: “چرا گولبرندسون؟ ۲۵۰ بزهکار جوون اینجا هست. شاید یکی از اونها این کارو کرده. ولی چرا گولبرنسون؟ یک غریبه.”

گروهبان لیک گفت: “البته ما هنوز همه چیز رو نمی‌دونیم.”

بازرس کاری گفت: “تا اینجا اصلاً هیچی نمیدونیم.” وقتی خانم مارپل اومد داخل، اون پرید و با عجله رفت تا کاری کنه خانم مارپل احساس راحتی کنه. “حالا، خودتون رو ناراحت نکنید، خانوم. میدونم همه این چیزها خیلی نگران کننده هست. ولی ما باید اطلاعات رو واضح داشته باشیم.”

خانم مارپل گفت: “بله، میدونم. خیلی سخته، درسته؟ منظورم روشن بودن همه چیزه. برای اینکه اگه شما به یک چیز نگاه کنید، نمی‌تونید به چیز دیگه نگاه کنید. و آدم معمولاً به چیز اشتباه نگاه میکنه. خواه به خاطر اینه که کسی این کار رو کرده یا برای اینکه قصدتون این بوده. گفتنش خیلی سخته. شعبده‌بازها بهش میگن حواس پرت کردن. خیلی باهوشن، نیستن؟”

بازرس کاری کمی پلک زد. “دقیقاً همینطوره. حالا، خانم. خانم بلیور به ما گفت که امروز عصر چه اتفاقی افتاد. البته زمان خیلی اضطراب‌آوری برای همه شما بوده.”

“بله، دقیقاً. میدونید همش خیلی نمایشی بود.”

“اول، این دعوای بین آقای سرکولد و ادگار لاوسون.”

خانم مارپل گفت: “یه مرد جوون خیلی عجیب. من تمام مدت احساس می‌کردم که اون یه مشکلی داره.”

بازرس کاری گفت: “مطمئنم که اینطور بوده. و بعد از اینکه این هیجان به پایان رسید، مرگ آقای گولبرندسون اومد. فهمیدم که شما با خانم سرکولد به دیدن، امم… جسد رفتید.”

“بله، رفتم. ما دوستای خیلی قدیمی هستیم.”

“دقیقاً همینطوره، و وقتی تو اتاق بودید، به چیزی دست زدید؟ هر کدوم از شما؟”

“آه، نه.”

“خانم شما دقت کردید که کاغذی روی دستگاه تایپ بود یا نه؟”

خانم مارپل گفت: “نبود. من بلافاصله دقت کردم. برای اینکه به نظر عجیب می‌رسید. آقای گولبرانسون سر دستگاه تایپ نشسته بود تا چیزی تایپ کنه. بله، فکر کردم خیلی عجیبه.”

بازرسی کاری به تیزی بهش نگاه کرد. گفت: “وقتی آقای گولبرندسون اینجا بود، باهاش صحبت کردید؟”

خانم مارپل فکر کرد. “خیلی کم. اون درباره سلامتی خانم سرکولد از من سوال پرسید. به طور مشخص درباره قلبش.”

“قلبش؟ قلبش مشکلی داره.”

“فهمیدم که به هیچ وجه.”

بازرس کاری یکی دو لحظه‌ای ساکت بود. بعد گفت: “فهمیدم که آقای گولبرندسون بلافاصله بعد از شام از کنار گروه رفته؟”

“بله. اون گفت باید یه نامه بنویسه.”

“اون تقاضای یک جلسه کاری با آقای سرکولد رو کرد؟”

“نه.” خانم مارپل اضافه کرد: “میدونید، اونها قبلاً یک جلسه داشتن.”

“داشتن؟ من اینطور فهمیدم که آقای سرکولد درست قبل از شام به خونه برگشته.”

“دقیقاً درسته. ولی اون از باغچه اومد و آقای سرکولد بیرون به دیدنش رفت و اونها با هم تراس رو بالا و پایین قدم میزدن.”

“دیگه که این رو میدونه؟”

خانم مارپل گفت: “فکر نمی‌کنم کسی بدونه. من اتفاقی از پنجره بیرون رو نگاه میکردم.”

بازرس کاری خیلی باریک بینانه گفت: “شما اتفاقی چیزی از حرف‌هایی که زده میشد رو نشنیدید؟”

چشم‌های معصوم آبی به چشم‌های اون نگاه کردن. خانم مارپل گفت “متأسفانه فقط کمی. نمی‌دونم موضوع اصلی مکالمه‌شون چی بود، ولی اونا می‌خواستن کاری لوئیس رو از فهمیدن چیزی نگه دارن. نجات اون- حرفی بود که آقای گولبرانسون زد و آقای سرکولد گفت: “موافقم که ما باید اونو در نظر بگیریم.” اونها همچنین به “یک مسئولیت بزرگ” اشاره کردن و اینکه باید یک مشاوره بیرونی بگیرن.”

اون مکث کرد. “من فکر می‌کنم شما باید از خود آقای سرکولد درباره تمام اینها بپرسید.”

“ما اینکارو میکنیم، خانوم. حالا چیز دیگه‌ای هم هست که به نظر شما امروز عصر غیر عادی بود؟”

خانم‌مارپل لحظه‌ای فکر کرد. “همش غیر عادی بود. اگه بدونید منظورم چیه. ولی چیزی بود. آقای سرکولد نذاشت خانم سرکولد داروهاش رو بخوره. خانم بلیور از این بابت کاملاً ناراحت شده بود.” اون متواضعانه لبخند زد. “ولی البته اون یه چیز کوچیکه.”

“بله، خوب ممنونم خانم.”

وقتی خانم مارپل رفت بیرون از اتاق، گروهبان لیک گفت: “اون پیره ولی خیلی هوشیاره.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER NINE

Inspector Curry and his Sergeant found Miss Believer alone in the Great Hall when they arrived.

She came forward. ‘I am Juliet Believer, companion and secretary to Mrs Serrocold. Most of the household are in the library. Mr Serrocold remained in Mr Gulbrandsen’s room to see that nothing was touched. Dr Maverick, who first examined the body, will be here soon. He had to take a - case over to the Institute. Shall I lead the way?’

‘Please.’

For the next twenty minutes it was the routine of police procedure that was most important. The photographer took pictures. The police surgeon arrived and was joined by Dr Maverick. Half an hour later, the ambulance took away Christian Gulbrandsen, and Inspector Curry started his official inquiry.

He looked carefully round the people gathered there, making notes in his mind. An old lady with white hair, a middle-aged lady, the good-looking girl he had seen driving her car round the countryside, that American husband of hers. A couple of young men, the capable Miss Believer, and Lewis Serrocold.

‘I’m afraid this is all very upsetting to you,’ he said, ‘and I hope I will not keep you too long this evening. We can look at everything more thoroughly tomorrow. It was Miss Believer who found Mr Gulbrandsen dead, so I’ll ask her to give me a description of the general situation. Mr Serrocold, if you want to go up to your wife, please do.’

Miss Believer arranged Inspector Curry, his Sergeant and herself in Lewis Serrocold’s study. Inspector Curry had a pleasant voice and manner. He looked quiet and serious. ‘I’ve had the main facts from Mr Serrocold. Mr Christian Gulbrandsen was one of the trustees here and he arrived unexpectedly yesterday. That is correct?’

‘Yes.’

Inspector Curry was pleased by her short answer. He continued, ‘Mr Serrocold was away in Liverpool. He returned this evening by the 6.30 train.’

‘Yes.’

‘After dinner, Mr Gulbrandsen went to work in his own room, leaving the rest of the group here. Correct?’

‘Yes.’

‘Now, Miss Believer, please explain how you found him dead.’

‘Something unpleasant happened this evening. A young man became very unbalanced and threatened Mr Serrocold with a gun. They were locked in this room and you can see the bullet holes in the wall there. Fortunately Mr Serrocold was unhurt. After firing the shots, this young man was in such a bad condition that Mr Serrocold sent me to find Dr Maverick. As I was coming back, I went to Mr Gulbrandsen’s room to ask if there was anything he would like before he went to bed. When I saw that Mr Gulbrandsen was dead, I rang you.’

‘Could anyone have come into the house from outside without being heard or seen?’

‘Certainly - by the side door to the terrace. People come in and out that way to go to the College buildings.’

‘And you have, I believe, two hundred and fifty juvenile delinquents in the College?’

‘Yes. But the College buildings are locked and guarded. It is most unlikely that anyone could leave the College without permission.’

‘We shall check that, of course. What was the purpose of Mr Gulbrandsen’s visit?’

‘I have no idea. His business here was with Mr Serrocold.’

‘Did he have a meeting with Mr Serrocold?’

‘No, there was no time. Mr Serrocold arrived just before dinner. And after dinner, Mr Gulbrandsen said he had an important letter to write and went away to do so.’

‘He didn’t suggest a meeting with Mr Serrocold?’

‘No.’

‘Mr Serrocold did not go with him to his room?’

‘No. Mr Serrocold stayed in the Hall.’

‘And you have no idea at what time Mr Gulbrandsen was killed?’

‘I think it is possible that we heard the shot. If so, it was at twenty-three minutes past nine. Naturally I looked at the clock.’

‘You heard a shot? And it did not frighten you?’

‘The circumstances were already very frightening.’ Miss Believer explained in more detail the scene between Lewis Serrocold and Edgar Lawson. Then added grimly, ‘You don’t expect murder and attempted murder in the same house on the same night.’

Inspector Curry agreed to the truth of that.

‘All the same,’ said Miss Believer, suddenly, ‘You know, I believe that’s what made me go along to Mr Gulbrandsen’s room later. To reassure myself that everything was all right.’

Inspector Curry stared at her for a moment. ‘What made you think it might not be all right?’

‘The shot outside. It didn’t mean anything at the time. And afterwards I told myself that it was only a backfire from Mr Restarick’s car. But…’

‘Mr Restarick’s car?’

‘Yes. Alex Restarick arrived this evening - just after all this happened.’

‘I see. When you discovered Mr Gulbrandsen’s body, did you touch anything?’

‘Of course not. Mr Gulbrandsen had been shot through the head but there was no gun to be seen, so I knew it was murder and not suicide.’

‘And just now, when you took us into the room, everything was the same as when you found the body?’

Miss Believer thought about it. ‘One thing was different,’ she said. ‘There was nothing in the typewriter. Mr Gulbrandsen had been writing a letter, it must have been removed.’

‘Thank you, Miss Believer. Who else went into that room before we arrived?’

‘Mr Serrocold, of course. And Mrs Serrocold and Miss Marple.’

‘Which is Miss Marple?’ Inspector Curry asked.

‘The old lady with white hair. She was a school friend of Mrs Serrocold’s. She arrived about four days ago.’

‘Well, thank you, Miss Believer. I’ll have a word with Miss Marple next, then she can go off to bed. It’s not kind to keep an old lady like that from her rest,’ said Inspector Curry. ‘This must have been a shock to her.’

‘I’ll tell her, shall I?’

‘Yes, please do.’

Miss Believer went out. Inspector Curry looked at the ceiling. ‘Why Gulbrandsen?’ he said. ‘Two hundred and fifty young delinquents here. Probably one of them did it. But why Gulbrandsen? The stranger.’

Sergeant Lake said, ‘Of course we don’t know everything yet.’

Inspector Curry said, ‘So far, we don’t know anything at all.’ He jumped up when Miss Marple came in and hurried to make her feel comfortable. ‘Now don’t upset yourself, ma’am. This is all very worrying, I know. But we’ve just got to get the facts clear.’

‘Oh yes, I know,’ said Miss Marple. ‘So difficult, isn’t it? To be clear about anything, I mean. Because if you’re looking at one thing, you can’t be looking at another. And one so often looks at the wrong thing, though whether because one happens to do so or because you’re meant to, it’s very hard to say. Misdirection, the magicians call it. So clever, aren’t they?’

Inspector Curry blinked a little. ‘Quite so. Now, ma’am, Miss Believer has told me what happened this evening. A most anxious time for all of you, I’m sure.’

‘Yes, indeed. It was all so dramatic, you know.’

‘First, this argument between Mr Serrocold and Edgar Lawson.’

‘A very strange young man,’ said Miss Marple. ‘I have felt all along that there was something wrong about him.’

‘I’m sure you have,’ said Inspector Curry. ‘And then, after that excitement was over, there came Mr Gulbrandsen’s death. I understand that you went with Mrs Serrocold to see the - er - the body.’

‘Yes, I did. We are very old friends.’

‘Quite so. And did you touch anything while you were in the room, either of you?’

‘Oh no.’

‘Did you happen to notice, ma’am, whether there was paper in the typewriter?’

‘There wasn’t,’ said Miss Marple. ‘I noticed that at once because it seemed strange. Mr Gulbrandsen was sitting at the typewriter so he must have been typing something. Yes, I thought it very strange.’

Inspector Curry looked at her sharply. He said, ‘Did you talk with Mr Gulbrandsen while he was here?’

‘Very little.’ Miss Marple thought. ‘He asked me about Mrs Serrocold’s health. In particular, about her heart.’

‘Her heart? Is there something wrong with her heart?’

‘Nothing whatsoever, I understand.’

Inspector Curry was silent for a moment or two, then he said, ‘Mr Gulbrandsen left the group immediately after dinner, I understand?’

‘Yes, he said he had a letter to write.’

‘He didn’t ask for a business meeting with Mr Serrocold?’

‘No.’ Miss Marple added, ‘You see, they had already had one.’

‘They had? When? I understood that Mr Serrocold only returned home just before dinner.’

‘That’s quite true, but he walked through the gardens, and Mr Gulbrandsen went out to meet him and they walked up and down the terrace together.’

‘Who else knows this?’

‘I don’t think anybody else,’ said Miss Marple. ‘I just happened to be looking out of my window.’

‘You didn’t,’ Inspector Curry said delicately, ‘happen to overhear anything of what they said?’

Innocent blue eyes met his. ‘Only bits, I’m afraid,’ said Miss Marple gently. ‘I do not know the actual subject of their conversation, but they wanted to save Carrie Louise from knowing something. To save her - that was how Mr Gulbrandsen put it, and Mr Serrocold said, “I agree that we must consider her.” They also mentioned a “big responsibility” and that they should, perhaps, “take outside advice”.’

She paused. ‘I think you should ask Mr Serrocold himself about all this.’

‘We will do so, ma’am. Now is there anything else that you thought unusual this evening?’

Miss Marple thought for a moment. ‘It was all so unusual, if you know what I mean. But there was one thing. Mr Serrocold stopped Mrs Serrocold from taking her medicine. Miss Believer was quite annoyed about it.’ She smiled modestly. ‘But that, of course, is such a little thing.’

‘Yes. Well, thank you, Miss Marple.’

As Miss Marple went out of the room, Sergeant Lake said, ‘She’s old, but she’s very observant.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.