فصل 04

توضیح مختصر

خانم مارپل با بقیه اعضای خونه آشنا میشه و شام می‌خورن. و همه فکر می‌کنن ادگار لاوسون آدم بدیه.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم

قبل از اینکه خانم سرکولد بتونه چیز بیشتری بگه، شوهرش در حالی که چند تا نامه دستش داشت، از راهرو اومد تو.

لویز سرکولد یک مرد قد کوتاه بود، ولی شخصیت خیلی قوی‌ای داشت. پر از انرژی بود و کاملاً روی کسی که باهاش صحبت میکرد، تمرکز می‌کرد.

گفت: “خبرهای بد، عزیزم. اون پسره، جکی فلینت، دوباره تو دردسر افتاده. و من واقعاً فکر می‌کردم این بار درستکار میمونه. اون در این باره به نظر خیلی صادق می‌رسید. میدونی که اون همیشه راه‌آهن رو دوست داشت. و دکتر ماوریک و من فکر کردیم اگه یک کار در راه آهن پیدا کنه، تو کارش خوب خواهد بود. ولی دوباره همون داستانه. اون از دفتر امانات پستی دزدی کرده. هنوز برای این مشکلش جواب نگرفتیم. ولی من تسلیم نمیشم.”

“لویز- ایشون دوست قدیمی من هست، جین مارپل.”

آقای سرکولد در حالی که واقعاً حواسش به جین نبود، گفت: “حالتون چطوره؟ جکی هم پسر خوبیه. زیاد باهوش نیست، ولی واقعاً پسر خوبیه. از یک خونه‌ی وحشتناک اومده. من …”

اون یهو تمام حواسش رو متوجه مهمون کرد. “چرا، خانم مارپل، من خیلی خوشحالم که شما اومدید اینجا پیش ما بمونید. برای کاری یک تفاوت عالی خواهد بود که یک دوست از دوران قدیمی پیشش باشه که بتونه خاطراتش رو باهاش رد و بدل کنه. اون اینجا به طرق مختلف روزهای بدی داشت- ناراحتی خیلی زیادی از داستان‌های زندگی‌ این بچه‌های بیچاره. ما امیدواریم شما مدتی طولانی پیش ما بمونید.”

خانم‌ مارپل می‌فهمید چرا دوستش انقدر به این مرد جذاب جذب شده بود. هرچند مطمئن بود که لویز سرکولد همیشه فکر می‌کنه که انگیزه‌ها خیلی مهم‌تر از آدم‌ها هستن. این ممکن بود بعضی از زن‌ها رو عصبانی کنه، ولی نه کاری لوئیس رو.

لویز سرکولد یه نامه دیگه درآورد. “و ما کمی هم خبرهای خوب داریم. از طرف بانکه. یانگ موریس کارش خیلی عالیه. اونها ازش خیلی راضین و دارن بهش ترفیع میدن. من می‌دونستم تمام چیزی که اون نیاز داره، مسئولیت و یک آموزش خیلی دقیق در رابطه با برخورد با پول هست.”

به طرف خانم مارپل برگشت. “نصف این پسرها نمی‌دونن پول چیه. پول براشون معنی خاصی به غیر از خریدن سیگار نداره. با این حال اونها در رابطه با اعداد خیلی باهوشن و به نظرشون استفاده از اعداد جالبه. خوب، من به آموزش اونها در حسابداری باور دارم، که کارکرد پول رو بهشون نشون بده. بهشون مهارت بدم و بعد مسئولیت. بزرگترین موفقیت‌های ما از این شیوه بوده. فقط دو تا از سی و هشت مورد ناموفق بوده. یکی سر صندوقداره- یک جایگاه خیلی مسئولیت‌دار.” اون حرفش رو قطع کرد تا به زنش بگه: “چای در سالن حاضره، عزیزم.”

کاری لوئیس بازوش رو از بازوی خانم مارپل رد کرد و اونا به سالن بزرگ رفتن. چای در این محیط به نظر کمی عجیب می‌رسید. وسایل چای توی یک سینی روی هم انباشته بودن. فنجون‌های سفید ارزون با چند تا باقی مونده‌ی سرویس چای قدیمی با کیفیت قاطی شده بود. یه قرص نون بود. دو تا ظرف مربا و کمی کیک که به نظر ارزون قیمت می‌رسید.

یک زن چاقالو میانسال با موهای خاکستری پشت میز چای نشسته بود و خانم سرکولد گفت: “جین، این دخترم میلدرده. تو اون رو از وقتی یه دختر کوچولو بود ندیدی.”

میلدرد استرته درست شبیه یه بیوه‌ی کانون بود. پولدار، قابل احترام، و کمی خسته‌کننده. اون یه زن عادی با یه صورت بزرگ بود. خانم مارپل به خاطر آورد که اون یه دختر خیلی عادی کوچیک بود.

“و این هم والتر هاد هست، شوهر جینا.”

والتر یه مرد جوون درشت بود که موهای سرش رنگ شده بود و یک قیافه بداخلاق داشت. اون معذبانه سرش رو تکون داد و به گذاشتن کیک در دهنش ادامه داد.

کمی بعد جینا با استفان راستاریک اومد داخل. هر دوی اونها هیجان‌زده بودن.

استفان گفت: “جینا یه ایده‌ی خیلی خوب برای اون صحنه داره. میدونی جینا، تو در طراحی تئاتر استعداد داری.” جینا خندید و خرسند به نظر رسید. ادگار لاوسون اومد داخل و کنار لویز سرکولد نشست. وقتی جینا باهاش حرف زد، اون جواب نداد.

سر شام آدم‌های بیشتری بودن. دکتر ماوریک جوون که روانپزشک بود و حرفای پزشکی با جزئیاتش قابل فهم نبود. دو تا معلم جوون دیگه هم بودن و آقای بائومگارتن که درمانگر متخصص بود، و سه تا مرد جوون خیلی خجالتی. وقتی مهمون داشتن، چند تا پسر انتخاب می‌شدن تا یاد بگیرن چطور سر میز شام درست رفتار کنن. یکی از اونها یک پسر مو بورِ چشم‌ آبی بود، که جینا بهش زمزمه کرد، و متخصص بیهوش کردن آدم‌ها بود.

شام بد پخته شده بود و بد هم سرو شد.

بعد از شام، لویز سرکولد با دکتر ماوریک به دفترش رفت. درمانگر و معلم‌ها به اتاق خودشون رفتن و سه تا مورد نوجوون به کالج برگشتن. جینا و استفان به تئاتر کالج رفتن. میلدرد بافتنی می‌بافت و خانم بلیور جوراب‌ها رو تعمیر می‌کرد. والتر نشسته بود و به خلاء زل زده بود. و کاری لوئیس و خانم‌ مارپل درباره روزهای قدیم حرف می‌زدن.

به نظر ادگار لاوسون نمی‌تونست بی‌حرکت بشینه. اون نشست و بعد بلند شد.

با صدای کمی بلند گفت: “به این فکر می‌کنم که باید برم پیش آقای سرکولد یا نه! شاید بهم نیاز داشته باشه.”

کاری لوئیس به آرومی گفت: “فکر نمی‌کنم. اون می‌خواست درباره چند تا مورد با دکتر ماوریک صحبت کنه.”

“پس من قطعاً مصدع اوقات نمیشم! جایی که خواسته نمیشم نمیرم. امروز با رفتن به ایستگاه وقتی خانم‌ هاد خودش می‌خواست بره، کلی وقت تلف کردم.”

کاری لوئیس گفت: “جینا باید بهت می‌گفت. ولی فکر می‌کنم لحظه آخر تصمیم گرفته بود.”

“خانم سرکولد، شما متوجه هستید که اون باعث شد من یه احمق به نظر برسم!”

کاری لوئیس با لبخند گفت: “نه، نه، نباید اینطور فکر کنی.”

“من میدونم که به من نیازی نیست و خواسته هم نمیشم. من کاملاً از این موضوع آگاهم. اگه من جایگاه مناسب خودم رو در زندگی داشتم، قطعاً اوضاع خیلی متفاوت میشد. این تقصیر من نیست که جایگاه مناسب رو در زندگی ندارم.”

کاری لوئیس گفت: “حالا ادگار، به خاطر هیچی هیجان‌زده نشو. جین فکر میکنه تو خیلی مهربون بودی که به دیدنش رفتی. جینا افکار ناگهانی داره- هدفش این نبوده که تو رو ناراحت کنه.”

“آه، بله، اون می‌خواست. عمدی این کار رو کرد- تا من رو یک احمق جلوه بده.”

“آه، ادگار.”

“خانم سرکولد شما در جریان نصف وقایع نیستید. خوب، حالا به جز شب‌بخیر چیز بیشتری نمیگم.”

ادگار رفت بیرون و در رو بلند بست.

خانم بلیور دماغش رو کشید. “رفتار وحشتناک.”

کاری لوئیس گفت: “خیلی حساسه.”

میلدرد استرته به تندی گفت: “مادر، اون یه مرد جوون وحشتناکه.”

“لویز میگه نمی‌تونه کاریش کنه.”

والتر هاد اون روز عصر برای اولین بار حرف زد. “این آدم دیوونه است. همش همین! دیوونه!”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FOUR

Before Mrs Serrocold could say anything more, her husband came in from the hall carrying some letters.

Lewis Serrocold was a short man, but he had a strong personality. He was full of energy and he concentrated completely on who he was speaking to.

‘Bad news, dearest,’ he said. ‘That boy, Jackie Flint. He’s in trouble again. And I really did think he meant to stay honest this time. He seemed so sincere about it. You know he always liked railways - and Dr Maverick and I thought that if he got a railways job he would be good at it. But it’s the same story. He’s been stealing from the parcels office. We haven’t got the answer to his troubles yet. But I’m not giving up.’

‘Lewis - this is my old friend, Jane Marple.’

‘Oh how do you do,’ said Mr Serrocold, not really noticing Jane. ‘Jackie is a nice boy, too, not too many brains, but a really nice boy. Terrible home he came from. I-‘

He suddenly gave all his attention to the guest. ‘Why, Miss Marple, I’m delighted you’ve come to stay with us. It will make such a great difference to Carrie to have a friend from the old days she can exchange memories with. She has in many ways a bad time here - so much sadness in the stories of these poor children. We do hope you’ll stay with us a long time.’

Miss Marple could understand why her friend had been so attracted to this charming man. Though she was sure that Lewis Serrocold would always think that causes were more important than people. It might have made some women angry, but not Carrie Louise.

Lewis Serrocold took out another letter. ‘And we do have some good news. This is from the bank. Young Morris is doing extremely well. They’re very satisfied with him and are promoting him. I knew that all he needed was responsibility - that, and a thorough training in dealing with money.’

He turned to Miss Marple. ‘Half these boys don’t know what money is. It means no more to them than buying cigarettes - yet they’re clever with numbers and find it exciting to use them. Well, I believe in training them - in accountancy - to show them how money works. Give them skill and then responsibility. Our greatest successes have been that way - only two out of thirty-eight have failed us. One is a head cashier - a really responsible position.’ He broke off to say, ‘Tea’s all ready in the Hall, dearest,’ to his wife.

Carrie Louise linked her arm through Miss Marple’s and they went into the Great Hall. Tea seemed rather strange in these surroundings. The tea things were in a pile on a tray - inexpensive white cups mixed with the remains of some very good quality old tea services. There was a loaf of bread, two pots of jam, and some cheap-looking cakes.

A plump middle-aged woman with grey hair sat behind the tea table and Mrs Serrocold said, ‘Jane, this is my daughter Mildred. You haven’t seen her since she was a tiny girl.’

Mildred Strete looked exactly like a Canon’s widow, wealthy, respectable and slightly boring. She was a plain woman with a large face. She had been, Miss Marple remembered, a very plain little girl.

‘And this is Walter Hudd - Gina’s husband.’

Walter was a big young man with hair brushed up on his head and a bad-tempered expression. He nodded uncomfortably and continued putting cake into his mouth.

Soon after, Gina came in with Stephen Restarick. They were both excited.

‘Gina’s got a wonderful idea for that scenery’ said Stephen. ‘You know, Gina, you’ve got a talent for theatrical designing.’ Gina laughed and looked pleased. Edgar Lawson came in and sat down by Lewis Serrocold. When Gina spoke to him, he did not answer.

There were more people at dinner, a young Dr Maverick, who was a psychiatrist, and whose detailed medical conversation was not easy to understand. There were also two young teachers, and a Mr Baumgarten, who was an occupational therapist, and three very shy young men. When there were guests, a few boys were chosen to learn how to behave properly at the dinner table. One of them, a fair-haired boy with blue eyes, was, Gina whispered to her, the expert at knocking people out.

The meal was badly cooked and badly served.

After dinner Lewis Serrocold went away with Dr Maverick to his office. The therapist and the teachers went away to their own rooms. The three juvenile cases’ went back to the college. Gina and Stephen went to the college theatre. Mildred knitted and Miss Believer repaired socks. Walter sat and stared at nothing. Carrie Louise and Miss Marple talked about the old days.

Edgar Lawson seemed unable to stay still. He sat down and then got up.

‘I wonder if I ought to go to Mr Serrocold,’ he said rather loudly. ‘He may need me.’

Carrie Louise said gently, ‘I don’t think so. He was going to talk over some cases with Dr Maverick.’

‘Then I certainly won’t interrupt! I won’t go where I’m not wanted. I’ve already wasted time today going down to the station when Mrs Hudd meant to go there herself.’

‘Gina should have told you,’ said Carrie Louise. ‘But I think she just decided at the last moment.’

‘You do understand, Mrs Serrocold, that she made me look a complete fool!’

‘No, no,’ said Carrie Louise, smiling. ‘You mustn’t have these ideas.’

‘I know I’m not needed or wanted. I’m perfectly aware of that. If I had my proper place in life, things would be very different indeed. It’s no fault of mine that I haven’t got my proper place in life.’

‘Now, Edgar,’ said Carrie Louise. ‘Don’t get excited about nothing. Jane thinks it was very kind of you to meet her. Gina has these sudden ideas - she didn’t mean to upset you.’

‘Oh yes, she did. It was done on purpose - to make a fool of me.’

‘Oh, Edgar.’

‘You don’t know half of what’s going on, Mrs Serrocold. Well, I won’t say any more now except goodnight.’

Edgar went out, shutting the door loudly.

Miss Believer sniffed. ‘Terrible manners.’

‘He’s so sensitive,’ said Carrie Louise.

Mildred Strete said sharply, ‘He is a horrible young man, Mother.’

‘Lewis says he can’t help it.’

Walter Hudd spoke for the first time that evening. ‘That guy’s crazy. That’s all there is to it! Crazy!’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.