خدمتکار سالن

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قاتل راجر آکروید / فصل 10

خدمتکار سالن

توضیح مختصر

چهل پوند از اتاق آکروید گم شده. بازرس با خدمتکارها صحبت کرد و فهمیدن یکی از خدمتکارها کاغذهای روی میز آکروید رو بهم زده و اون خواسته بره.

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دهم

خدمتکار سالن

دیدیم که خانم آکروید تو راهروست. یک مرد کوتاه با چشم‌های تیز و خاکستری پیشش بود.

خانم آکروید گفت: “آقای هاموند نهار پیشمون می‌مونه. شما میجر بلانت رو می‌شناسید، آقای هاموند؟ و دکتر شپرد عزیز- دوست صمیمی راجر بیچاره. و بذارید ببینم…”

“مسیو پوآرو هستن، مادر. دربارش بهتون گفتم. قراره کسی که عمو رو کشته رو پیدا کنه.”

پوآرو به طرف وکیل رفت و آروم باهاش صحبت کرد. رفتم پیششون- بعد مردد شدم.

گفتم: “شاید مزاحم شدم.”

پوآرو داد زد: “نه اصلاً. من و شما، مسیو دکتر، کنار هم این ماجرا رو تحقیق می‌کنیم. خواستار کمی اطلاعات از آقای هاموند خوب هستم.”

وکیل گفت: “نمی‌تونم جدی باور کنم که کاپیتان پاتون بتونه درگیر این جرم بشه. این حقیقت که پول لازم بود، هیچی نیست. وضعیت دائمی رالف بود. همیشه از پدرخونده‌اش پول می‌خواست.”

“آقای هاموند، با دیدن اینکه از طرف دوشیزه آکروید کار می‌کنم، مخالف گفتن شرایط وصیتنامه به من نخواهید بود؟”

“کاملاً ساده هستن. بعد از پرداخت میراث مشخص…”

پوآرو حرفش رو قطع کرد: “مثل…؟”

“هزار پوند به سرایدارش، خانم راسل؛ پنجاه پوند به آشپز، اِما کوپر؛ پونصد پوند به منشیش، آقای جفری رایموند. بعد به بیمارستان‌های مختلف…”

پوآرو دستش رو بالا گرفت. “آه! میراث خیرخواهانه، علاقه‌ای به اونا ندارم.”

“دقیقاً همینطوره. درآمدی به ارزش سهامِ ده هزار پوندی در طول زندگیش به خانم سسیل آکروید پرداخت میشه. دوشیزه فلورا آکروید بیست هزار پوند به ارث میبره. بقیه چیزها- شامل ملک و سهام آکروید و پسر، به پسرخونده‌اش، رالف پاتون میرسه. کاپیتان پاتون یک مرد جوون خیلی پولدار میشه.”

بعد از نهار، وکیل از خانم آکروید پرسید:‌ “حالا، تمام پول نقدی که فعلاً لازمتونه رو دارید؟‌ اگه نه، می‌تونم ترتیبی بدم هر چقدر که لازمتونه رو داشته باشید.”

رایموند گفت: “باید خوب باشه. آقای آکروید دیروز چکی به مبلغ صد پوند رو نقد کرده. برای دستمزدها و دیگر هزینه‌های به موعد امروز.”

هاموند پرسید: “این پول کجاست؟‌ تو میزش؟”

“نه، پول نقدش رو همیشه تو اتاق خوابش نگه میداشت.”

وکیل گفت: “فکر می‌کنم قبل از اینکه برم باید مطمئن بشیم پول اونجاست.”

منشی موافقت کرد. “قطعاً. حالا می‌برمتون بالا… آه! فراموش کردم. در قفله.”

چند دقیقه بعد، بازرس راگلان بهمون پیوست و کلید رو با خودش آورد. قفل در رو باز کرد و از راه پله‌ی کوچک بالا رفتیم. در بالای پله‌ها، در اتاق خواب آکروید باز شد. بازرس پرده‌ها رو باز کرد و نور آفتاب رو راه داد تو، و جفری رایموند به طرف کشوی بالای یک میز رفت و یک جعبه‌ی چرمی گرد رو در آورد. بازش کرد و یه کیف پول ضخیم رو بیرون آورد.

درحالیکه کمی اسکناس در می‌آورد، گفت: “این هم از پول. صد تا اینجا پیدا می‌کنید. آقای آکروید دیشب وقتی داشت برای شام لباس می‌پوشید، در حضور من گذاشت تو جعبه.”

آقای هاموند اسکناس‌ها رو گرفت و شمرد. به تندی بالا رو نگاه کرد. “فقط شصت پوند اینجاست.”

منشی داد زد: “ولی نمی‌فهمم.”

پوآرو اظهار کرد: “خیلی ساده است. یا آقای آکروید شب گذشته یه وقتی چهل پوند رو خرج کرده یا دزدیده شده.”

بازرس به طرف خانم آکروید برگشت. “دیشب معمولاً کدوم یکی از خدمتکارها میومد این تو؟”

“خدمتکار تخت‌خواب رو آماده میکرد.”

بازرس گفت: “فکر می‌کنم باید این مشکل رو حل کنیم. تا اونجایی که شما می‌دونید، بقیه خدمتکارها مشکلی ندارن؟‌ قبلاً چیزی گم شده بود؟”

“نه.”

“کسی از اونها رفته؟”

“باور دارم خدمتکار سالن دیروز اطلاع داده.”

“به شما؟”

“آه، نه. خانم راسل با مسائل خونه سر و کار داره.”

من و پوآرو، بازرس رو به اتاق سرایدار همراهی کردیم. گفت، خدمتکار، السی دیل، پنج ماه بود که در فرنلی بود. یه دختر خوب و خیلی محترم و با مرجع خوب.

پوآرو پرسید: “خدمتکار سالن چی؟”

“اون به شکل واضحی از بیشتر خدمتکارها تحصیلکرده‌تره و خیلی آروم و خانم. یک کارگر عالی.”

بازرس پرسید: “پس چرا داره میره؟”

“فهمیدم که آقای آکروید از کاری که دیروز بعد از ظهر انجام داده خیلی عصبانی شده و اون اطلاع داده. شاید خودتون بخواید ببینیدش؟”

اورسولا بورن همونطور که آموزش دیده بود، اومد داخل. یه دختر قد بلند بود، با موهای قهوه‌ای زیادی که محکم پشت گردنش بسته شده بود و چشم‌های خاکستری خیلی ثابت.”

بازرس پرسید: “اورسولا بورن هستی؟”

“بله، آقا.”

“فهمیدم داری میری؟”

“بله، آقا.”

“چرا؟”

“کارم بود که اتاق مطالعه رو مرتب کنم و چند تا کاغذ روی میز آقای آکروید رو به هم زدم. خیلی عصبانی شد و گفتم بهتره برم. بهم گفت هر چه زودتر برم.”

“دیشب تو اتاق خواب آقای آکروید بودی؟”

“نه، آقا. اون کار السیه. من هیچ وقت طبقه‌ی بالا نمیرم.”

“دخترم، باید بهت بگم مبلغ زیادی پول از اتاق آقای آکروید گم شده.”

صورتش سرخ شد. “اگه فکر می‌کنید من برش داشتم، و به خاطر این هست که آقای آکروید برکنارم کرده، اشتباه می‌کنید. اگه بخواید می‌تونید وسایلم رو بگردید.”

پوآرو پرسید: “این دیروز بعد از ظهر بود که آقای آکروید برکنارت کرده- یا تو خودت رو برکنار کردی، مگه نه؟”

دختر با سر تصدیق کرد.

“بحث بین تو و آقای آکروید چقدر طول کشید؟ بیست دقیقه؟ نیم ساعت؟”

“همچین چیزی.”

“ممنونم، مادمازل.”

بهش نگاه کردم. چشم‌هاش می‌درخشیدن.

اورسولا بورن رفت و بازرس به خانم راسل برگشت. “مرجعش رو دارید؟”

خانم راسل به طرف یه میز رفت و یه دسته نامه در آورد. یکی رو انتخاب کرد و داد به بازرس.

گفت: “همم. به نظر بی اشکال میرسه. آخرین کارش ماربی گارانج، ماربی- با خانم ریچارد فولویت بوده. خوب، بیاید نگاهی به السی دیل بندازیم.”

السی دیل به آسونی به سؤالاتمون جواب داد و به خاطر گم شدن پول خیلی ناراحت بود.

وقتی رفت، بازرس ملاحظه کرد. “فکر نمی‌کنم مشکلی داشته باشه. خوب، خیلی ممنونم خانم راسل. خیلی محتمله که خود آقای آکروید پول رو خرج کرده باشه.”

با پوآرو از خونه خارج شدم.

گفتم: “می‌خوام بدونم کاغذایی که اورسولا بورن به هم زده چی بودن؟ حتماً برای آکروید مهم بودن که انقدر عصبانی شده.”

پوآرو به آرومی گفت: “منشی گفت هیچ کاغذ با اهمیت خاص روی میز نبود. پس چرا انقدر از دستش عصبانی شده؟”

من هیچ جوابی نداشتم.

متن انگلیسی فصل

Chapter ten

The Parlourmaid

We found Mrs Ackroyd in the hall. With her was a small man with sharp grey eyes.

‘Mr Hammond is staying to lunch with us,’ said Mrs Ackroyd. ‘You know Major Blunt, Mr Hammond? And dear Dr Sheppard - a close friend of poor Roger’s. And, let me see…’

‘This is Monsieur Poirot, Mother. I told you about him. He is going to find out who killed Uncle.’

Poirot went up to the lawyer, and spoke to him quietly. I joined them - then hesitated.

‘Perhaps I’m intruding,’ I said.

‘Not at all,’ cried Poirot. ‘You and I, Monsieur le docteur, we investigate this business side by side. I desire a little information from the good Mr Hammond.’

‘I cannot seriously believe that Captain Paton can be involved in this crime,’ the lawyer said. ‘The fact that he was in need of money is nothing. It was a permanent condition with Ralph. He was always asking his stepfather for money.’

‘Mr Hammond, seeing that I am acting for Miss Ackroyd, you will not object to telling me the terms of Mr Ackroyd’s will?’

‘They are quite simple. After paying certain legacies…’

‘Such as…?’ interrupted Poirot.

‘A thousand pounds to his housekeeper, Miss Russell; fifty pounds to the cook, Emma Cooper; five hundred pounds to his secretary, Mr Geoffrey Raymond. Then to various hospitals…’

Poirot held up his hand. ‘Ah! The charitable bequests, they do not interest me.’

‘Quite so. The income on ten thousand pounds’ worth of shares is to be paid to Mrs Cecil Ackroyd during her lifetime. Miss Flora Ackroyd inherits twenty thousand pounds. Everything else - including this property, and the shares in Ackroyd and Son - is left to his adopted son, Ralph Paton. Captain Paton will be a very wealthy young man.’

After lunch, the lawyer asked Mrs Ackroyd: ‘Now, have you all the cash you need for now? If not, I can arrange to let you have whatever you require.’

‘That ought to be all right,’ said Raymond. ‘Mr Ackroyd cashed a cheque for a hundred pounds yesterday. For wages and other expenses due today.’

‘Where is this money?’ Hammond asked, ‘In his desk?’

‘No, he always kept his cash in his bedroom.’

‘I think,’ said the lawyer, ‘we ought to make sure the money is there before I leave.’

‘Certainly,’ agreed the secretary. ‘I’ll take you up now… Oh! I forgot. The door is locked.’

A few minutes later, Inspector Raglan joined us and brought the key with him. He unlocked the door and we went up the small staircase. At the top of the stairs the door into Ackroyd’s bedroom stood open. The inspector opened the curtains, letting in the sunlight, and Geoffrey Raymond went to the top drawer of a desk and took out a round leather box. Opening it, he took out a thick wallet.

‘Here is the money,’ he said, taking out some banknotes. ‘You will find the hundred there. Mr Ackroyd put it in the box in my presence last night when he was dressing for dinner.’

Mr Hammond took the notes and counted them. He looked up sharply. ‘There are only sixty pounds here.’

‘But - I don’t understand it,’ cried the secretary.

‘It is very simple,’ remarked Poirot. ‘Either Mr Ackroyd paid out that forty pounds sometime last evening, or else it has been stolen.’

The inspector turned to Mrs Ackroyd. ‘Which of the servants would usually come in here yesterday evening?’

‘The housemaid would get the bed ready.’

‘I think we ought to clear this matter up,’ said the inspector. ‘The other servants are all right, as far as you know? Has anything gone missing before?’

‘No.’

‘Are any of them leaving?’

‘The parlourmaid gave notice yesterday, I believe.’

‘To you?’

‘Oh, no. Miss Russell deals with household matters.’

Poirot and I accompanied the inspector to the housekeeper’s room. She said the housemaid, Elsie Dale, had been at Fernly for five months. A nice girl, and most respectable, with good references.

‘What about the parlourmaid?’ asked Poirot.

‘She is clearly better educated than most servants and very quiet and ladylike. An excellent worker.’

‘Then why is she leaving?’ asked the inspector.

‘I understand Mr Ackroyd was very angry at something she had done yesterday afternoon and she gave notice. Perhaps you’d like to see her yourselves?’

Ursula Bourne came as instructed. She was a tall girl, with a lot of brown hair rolled tightly away at the back of her neck, and very steady grey eyes.

‘You are Ursula Bourne?’ asked the inspector.

‘Yes, Sir.’

‘I understand you are leaving?’

‘Yes, Sir.’

‘Why is that?’

‘It was my job to tidy the study and I disturbed some papers on Mr Ackroyd’s desk. He was very angry about it and I said I had better leave. He told me to go as soon as possible.’

‘Were you in Mr Ackroyd’s bedroom last night?’

‘No, sir. That is Elsie’s work. I never went upstairs.’

‘I must tell you, my girl, that a large sum of money is missing from Mr Ackroyd’s room.’

Her face reddened. ‘If you think I took it, and that is why Mr Ackroyd dismissed me, you are wrong. You can search my things if you like.’

‘It was yesterday afternoon that Mr Ackroyd dismissed you - or you dismissed yourself, was it not?’ Poirot asked.

The girl nodded.

‘How long did the discussion last between you and Mr Ackroyd? Twenty minutes? Half an hour?’

‘Something like that.’

‘Thank you, Mademoiselle.’

I looked at him. His eyes were shining.

Ursula Bourne left and the inspector turned to Miss Russell. ‘Have you got her references?’

Miss Russell moved to a desk and took out a handful of letters. She selected one and handed it to the inspector.

‘Hmm,’ he said. ‘It seems to be all right. Her last job was at Marby Grange, Marby - with Mrs Richard Folliott. Well, let’s have a look at Elsie Dale.’

Elsie Dale answered our questions easily, and was very upset about the loss of the money.

‘I don’t think there’s anything wrong with her,’ observed the inspector, when she had gone. ‘Well, thank you very much, Miss Russell. It’s highly probable Mr Ackroyd spent that money himself.’

I left the house with Poirot.

‘I wonder,’ I said, ‘what the papers Ursula Bourne disturbed were? They must have been important for Ackroyd to be so angry.’

‘The secretary said there were no papers of particular importance on the desk,’ said Poirot quietly. ‘So why would he have been so angry with her?’

I had no answer.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.