مردی که مغزهای گیاهی پرورش میده

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قاتل راجر آکروید / فصل 3

مردی که مغزهای گیاهی پرورش میده

توضیح مختصر

رالف جوون با فلورا نامزد کرده، ولی پدرخونده‌اش مخالفه و می‌خواد از ارث محرومش کنه.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

مردی که مغزهای گیاهی پرورش میده

سر ناهار به کارولین گفتم که در فرنلی شام میخورم.

اون گفت: “عالیه. تمام ماجرا رو میشنوی. راستی چرا رالف تو میخونه‌ی سه گراز میمونه؟ دیروز صبح رسیده. و دیشب برای ملاقات با یه دختر رفته بیرون. نمیدونم کیه.”

حتماً برای کارولین خیلی سخت بود که مجبور بشه اقرار کنه که نمیدونه.

خواهرم ادامه داد: “ولی میتونم حدس بزنم. دختر عموش فلورا آکروید، البته هیچ نسبت واقعی با رالف پاتون نداره. اونا مخفیانه نامزد شدن. آکروید مخالفه و اون‌ها مجبورن مخفیانه همدیگه رو ببینن.”

من شروع به صحبت درباره همسایه‌ی جدیدمون کردم که جلوی کارولین رو از گفتن چیز بیشتری درباره‌ی تئوریِ رمانتیکش گرفت. خونه‌ی بغلی، لارچس، اخیراً توسط یه غریبه اجاره شده بود. کارولین که اذیت میشد، قادر نبود چیزی درباره‌اش بفهمه، به غیر از اینکه اسمش آقای پاروت هست، و خارجیه و به کاشتن مغزهای گیاهی علاقه داره. این از اون نوع اطلاعاتی نیست که کارولین می‌خواد. اون می‌خواد بدونه از کجا میاد، چیکار می‌کنه، ازدواج کرده یا غیره.

گفتم: “کارولین عزیزم، هیچ شکی نیست که مرد یک آرایشگر بازنشسته است. به سبیلش نگاه کن.”

فرار کردم توی باغچه. داشتم علف‌های هرز رو میکندم که یک شیء سنگین از کنار گوش‌هام رد شد و افتاد جلوی پاهام. یه کدو بود! از بالای دیوار یه سر تخم‌مرغی ظاهر شد که تا حدی با چیزی که گمون میرفت موهای سیاهه، یک سبیل بزرگ، و یه جفت چشم سبز پوشیده شده بود. آقای پاروت مرموز بود.

“هزاران عذرخواهی، مسیو. حالا چندین ماهه که کدو پرورش میدم. امروز صبح از دستشون عصبانی شدم. یکی رو گرفتم و از بالای دیوار انداختم. مسیو، شرمندم. نگران نباشید. عادتم نیست. ولی مسیو فکر می‌کنی یک مرد برای رسیدن به بازنشستگی آروم کار کنه، و بعد بفهمه که، گذشته از همه‌ی اینها میخواد روزهای قدیمی شلوغش برگرده، حرفه‌ای که فکر می‌کرد از رها کردنش خوشحاله؟”

درحالیکه به این فکر می‌کردم که چقدر عجیب انگلیسی صحبت میکنه، گفتم: “بله. میدونم که حس خوبی داره. من همیشه می‌خواستم مسافرت کنم تا دنیا رو ببینم. یک سال قبل کمی پول ارث بردم- کافی برای تحقق یک رویا. با این حال هنوز هم اینجام.”

همسایه‌ی کوتاهم با سرش تصدیق کرد. “ترک عادات خیلی سخته. و مسیو، کار من جالب‌ترین کار دنیا بود؛ مطالعه سرشت انسانی!”

به شکل روشنی، یک آرایشگر بازنشسته بود. کی بهتر از یه آرایشگر رازهای سرشت انسان رو میدونه؟

“همچنین دوستی داشتم که سال‌ها از کنارم نرفته بود. بعضی وقت‌ها، به قدری احمقانه رفتار کرد که منو می‌ترسوند، ولی نظرات صادقانه‌اش، لذت از دلشاد و متعجب کردنش از هوش عالیم- دلم برای این چیزها بیشتر از اونی که بتونم بگم، تنگ شده.”

“مرده؟”

“اونطور نه. حالا در آرژانتین زندگی میکنه.”

با حسادت گفتم: “در آرژانتین.”

آقای پوآرو با همدلی بهم نگاه کرد.

پرسید: “شما هم میرید اونجا، بله؟”

من سرم رو با آهی تکون دادم. “میتونستم یک سال قبل برم. ولی احمق بودم و سرمایه‌گذاری ریسک‌دار کردم.”

پرسید: “نه اون زمین‌های نفتی جدید؟”

“بهشون فکر کردم، ولی در آخر یک معدن طلا در استرالیای غربی رو انتخاب کردم.”

همسایه‌ام با حالت چهره‌ی عجیب به من نگاه می‌کرد.

“این تقدیره که من باید کنار مردی که به شکل جدی به سرمایه‌گذاری روی زمین‌های نفتی و معادن طلا فکر کرده، زندگی کنم. و شما دکترید، مردی که حماقت خیلی چیزها رو میدونه. خوب، خوب، ما همسایه‌ایم. لطفاً باید بهترین کدوم رو به خواهر عالیتون بدید.”

اون خم شد، یه کدوی بزرگ برداشت و داد به من.

مرد کوتاه با خوشی گفت: “قطعاً یک صبح هدر رفته نبود. با مردی آشنا شدم که از جهاتی شبیه دوست قدیمیم بود. راستی، شما باید همه رو در دهکده بشناسید. اون مرد جوون با موها و چشم‌های خیلی سیاه و چهره خوش‌قیافه کی هست؟”

گفتم: “کاپیتان رالف پاتون. اون پسرخونده‌ی آقای آکروید از فرنلی پارکه.”

“باید حدس میزدم. آقای آکروید چندین بار دربارش صحبت کرده.”

متعجب پرسیدم: “آقای آکروید رو میشناسید؟”

“آقای آکروید من رو در لندن می‌شناخت- وقتی اونجا کار می‌کردم. ازش خواستم چیزی از حرفه‌ام اینجا نگه. حتی سعی نکردم شیوه‌ای که مردم محلی اسمم رو تلفظ می‌کنن رو درست کنم. پس کاپیتان رالف پاتون، و با خانم فلورای زیبا نامزده.”

“کی اینو بهتون گفته؟”

“آقای آکروید. به مرد جوون کمی فشار آورده. اصلاً عاقلانه نیست. یه مرد جوون باید برای خشنودی خودش ازدواج کنه- نه برای خشنودی پدرخونده‌اش، هر چند انتظار داشته باشه مقدار زیادی از پولش رو به ارث ببره.”

من گیج شده بودم. نمی‌تونستم بحث ازدواج آکروید رو با یه آرایشگر تصور کنم.

همون لحظه خواهرم از خونه صدام کرد. رفتم داخل. کارولین تازه از دهکده برگشته بود. فوراً شروع به صحبت کرد. “آقای آکروید رو دیدم و درباره‌ی رالف باهاش صحبت کردم. اون تعجب کرده بود. نمی‌دونست پسر اینجاست. بعد شروع به گفتن این کرد که رالف و فلورا نامزد کردن. و من بهش گفتم رالف در سه گراز میمونه.”

گفتم: “کارولین، فکر نمی‌کنی با تکرار هر چیزی که می‌شنوی ممکنه صدمه بزنی؟”

“چرت! آدم‌ها باید چیزها رو بدونن. فکر می‌کنم آقای آکروید مستقیم به سه گراز رفت، ولی اگه رفته، رالف رو اونجا پیدا نکرده، برای اینکه وقتی از تو جنگل میومدم….”

من حرفش رو قطع کردم: “از تو جنگل میومدی؟”

“روز دلپذیریه. رنگ‌های پاییزی در این موقع از سال عالین.”

کارولین هیچ موقع از سال از جنگل خوشش نمیومد. ولی جنگل محلی ما تنها مکانیه که می‌تونی با یه زن جوون حرف بزنی و کل دهکده نبیننت.

“در هر صورت، صداهایی شنیدم. یکی رالف پاتون بود. اون یکی صدای یه دختر بود. اون یه چیزی گفت که من نشنیدم و رالف خیلی با عصبانیت جواب داد. گفت:‌ دختر عزیزم، پیرمرد منو از ارث محروم می‌کنه، که معنیش اینه که من خیلی خیلی فقیر میشم! اگه نکنه، وقتی بمیره من یه مَرد خیلی خیلی پولدار میشم، بنابراین نمی‌خوام وصیتنامه‌اش رو عوض کنه. به من بسپارش و نگران نباش. متأسفانه، همون موقع رو یه تیکه چوب پا گذاشتم که شکست و صدا کرد، و اونا رفتن. بنابراین نتونستم ببینم دختر کیه. کی می‌تونست باشه؟

من یه بهانه‌ای درباره‌ی یه بیمار درست کردم و رفتم بیرون، ولی مستقیم به سه گراز رفتم. رالف اعتیاد مادرش به الکل رو به ارث نبرده بود، ولی افراط‌کار و گزافه‌گر بود. با این حال، همه‌ی دوستاش جانسپارش بودن. در سه گراز بهم گفته شد که کاپیتان پاتون همین الان رسیده. رفتم بالا به اتاقش.

“چرا، شپرده! تنها شخصی که در این مکان از دیدنش خوشحال میشم. یه نوشیدنی بخور، نمی‌خوری؟”

گفتم: “ممنونم. می‌خورم.”

زنگ رو زد و بعد با آهی نشست. “تو اوضاع داغونیم. نمی‌دونم می‌خوام چیکار کنم. موضوع پدرخوندمه.”

“چیکار کرده؟”

“موضوع این نیست که چیکار کرده، بلکه اینه که احتمال داره چیکار کنه.”

اظهار کردم: “اگه می‌تونستم کمک کنم…”

سرش رو تکون داد. “لطف داری، دکتر. ولی خودم باید اینکارو بکنم…”

متن انگلیسی فصل

Chapter three

The Man Who Grew Vegetable Marrows

I told Caroline at lunch that I would be dining at Fernly.

‘Excellent,’ she said. ‘You’ll hear all about it. By the way, why is Ralph staying at the Three Boars pub? He arrived yesterday morning. And last night he went out to meet a girl. I don’t know who she is.’

It must have been very hard for Caroline to have to admit that she didn’t know.

‘But I can guess,’ continued my sister. ‘His “cousin”, Flora Ackroyd is, of course, no relation really to Ralph Paton. They are secretly engaged. Ackroyd disapproves and they have to meet secretly,’

I began to talk about our new neighbour, which stopped Caroline saying more about her romantic theory. The house next door, The Larches, has recently been rented by a stranger. To Caroline’s annoyance, she has not been able to find out anything about him, except that his name is Mr Porrott, he is a foreigner, and he is interested in growing vegetable marrows. That is not the sort of information Caroline wants. She wants to know where he comes from, what he does, whether he is married - and so on.

‘My dear Caroline,’ I said. ‘There’s no doubt that the man is a retired hairdresser. Look at that moustache of his.’

I escaped into the garden. I was digging up weeds when a heavy object flew past my ears and fell at my feet. It was a marrow! Over the wall there appeared an egg-shaped head, partly covered with suspiciously black hair, a huge moustache, and a pair of green eyes. It was the mysterious Mr Porrott.

‘A thousand pardons, Monsieur. For some months now I grow the marrows. This morning I become angry with them. I seize one. I throw him over the wall. Monsieur, I am ashamed. Do not worry. It is not a habit with me. But Monsieur, do you not think that a man may work to reach a peaceful retirement, and then find that, after all, he wants the old busy days back, and the occupation that he thought he was so glad to leave?’

‘Yes,’ I said, thinking how strangely he spoke English. ‘I know that feeling well. I have always wanted to travel, to see the world. A year ago I inherited some money - enough to allow me to realize a dream, yet I am still here.’

My little neighbour nodded. ‘Habits are very hard to break. And Monsieur, my work was the most interesting work there is in the world; the study of human nature!’

Clearly a retired hairdresser. Who knows the secrets of human nature better than a hairdresser?

‘Also, I had a friend who for many years never left my side. Occasionally he behaved stupidly enough to make me afraid, but his honest opinions, the pleasure of delighting and surprising him by my greater intelligence - I miss these things more than I can tell you.’

‘He died?’

‘Not so. He lives now in the Argentine.’

‘In the Argentine,’ I said, jealously.

Mr Porrott looked at me sympathetically.

‘You will go there, yes?’ he asked.

I shook my head with a sigh. ‘I could have gone a year ago. But I was foolish and speculated.’

‘Not those new oilfields?’ he asked.

‘I thought about them, but in the end I chose a gold mine in Western Australia.’

My neighbour was regarding me with a strange expression.

‘It is Fate, that I should live next to a man who would seriously consider investing in oilfields, and gold mines. And you are a doctor, a man who knows the stupidity of most things. Well, well, we are neighbors. Please, you must give your excellent sister my best marrow.’

He bent down, picked up a huge marrow and gave it to me.

‘Indeed,’ said the little man cheerfully, ‘this has not been a wasted morning. I have met a man who in some ways resembles my old friend. By the way, you must know everyone in this village. Who is the young man with the very dark hair and eyes, and the handsome face?’

‘Captain Ralph Paton,’ I said. ‘He is the stepson of Mr Ackroyd of Fernly Park.’

‘I should have guessed. Mr Ackroyd spoke of him many times.’

‘You know Mr Ackroyd?’ I asked, surprised.

‘Mr Ackroyd knew me in London - when I worked there. I have asked him to say nothing of my profession down here. I have not even tried to correct the way the local people pronounce my name. So, Captain Ralph Paton, and he is engaged to the beautiful Miss Flora.’

‘Who told you so?’

‘Mr Ackroyd. He put some pressure on the young man. That is never wise. A young man should marry to please himself - not to please a stepfather, even though he expects to inherit a great deal of money from him.’

I was confused. I could not imagine Ackroyd discussing the marriage with a hairdresser.

At that moment my sister called me from the house. I went in. Caroline had just come back from the village. She began talking immediately. ‘I met Mr Ackroyd and I asked him about Ralph. He was astonished. He had no idea the boy was down here. Then he went on to tell me that Ralph and Flora are engaged. And I told him that Ralph was staying at the Three Boars.’

‘Caroline,’ I said, ‘do you never think that you might do harm by repeating everything you hear?’

‘Nonsense! People should know things. I think Mr Ackroyd went straight to the Three Boars, but if so he didn’t find Ralph there, because as I was coming through the woods…’

‘Coming through the woods?’ I interrupted.

‘It was such a lovely day. The autumn colours are so perfect at this time of year.’

Caroline does not like woods at any time of year. But our local woods are the only place where you can talk with a young woman unseen by the whole village.

‘Anyway, I heard voices. One was Ralph Paton’s. The other was a girl’s. She said something I didn’t hear and Ralph answered very angrily. “My dear girl,” he said, “the old man will disinherit me, which means I’ll be very, very poor! If he doesn’t, I will be a very, very rich man when he dies, so I don’t want him to change his will. You leave it to me, and don’t worry.” Unfortunately, just then I stepped on a piece of wood which broke and made a noise, and they moved away. So I wasn’t able to see who the girl was. Who could it have been?’

I made an excuse about a patient and went out, but I went straight to the Three Boars. Ralph had not inherited his mother’s addiction to alcohol, but he was self-indulgent and extravagant. Nevertheless, his friends were all devoted to him. At the Three Boars I was told that Captain Paton had just come in. I went up to his room.

‘Why, it’s Sheppard! The one person I am glad to see in this place. Have a drink, won’t you?’

‘Thanks,’ I said, ‘I will.’

He pressed the bell, then sat down with a sigh. ‘I’m in a complete mess; I just don’t know what to do next. It’s my stepfather.’

‘What has he done?’

‘It isn’t what he’s done, but what he’s likely to do.’

‘If I could help-‘ I suggested.

He shook his head. ‘It’s good of you, Doctor. But I’ve got to do this on my own…’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.