داستان اورسولا

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قاتل راجر آکروید / فصل 20

داستان اورسولا

توضیح مختصر

اورسولا داستانش رو تعریف میکنه و میگه اونشب برای دیدن رالف رفته بود کنار تالاب.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل بیستم

داستان اورسولا

اورسولا یک بار سرش رو تکون داد و دوباره زد زیر گریه. کارولین دستاش رو انداخت دور دختر. اون با دلداری گفت: “عزیزم، درست میشه. همه چیز درست میشه.”

زیر عشق به غیبتش، مهربونی زیادی در کارولین مخفی شده و کمی بعد اورسولا صاف نشست و اشک‌هاش رو پاک کرد. گفت: “این از ضعف و حماقت منه.”

پوآرو با مهربونی گفت: “نه، نه، فرزندم، ما همه فشار این هفته اخیر رو درک می‌کنیم.”

اورسولا ادامه داد: “و بعد فهمیدن اینکه شما می‌دونید. از کجا می‌دونید؟ رالف بهتون گفته؟”

پوآرو سرش رو تکون داد.

اورسولا ادامه داد: “میدونید چی باعث شده بیام پیشتون؟ این.” روزنامه رو بالا گرفت. “این میگه که رالف دستگیر شده. بنابراین تمام کارهایی که کردم، بی فایده است. دیگه نیازی نیست بیشتر از این تظاهر کنم.”

پوآرو زمزمه کرد: “گزارش‌های روزنامه‌ها همیشه حقیقت ندارن، مادمازل. در عین حال، حقیقت چیزیه که حالا بهش نیاز داریم. حالا گوش کن. من حقیقتاً باور دارم که شوهر تو بی‌گناهه. ولی برای اینکه بخوام نجاتش بدم، باید هر چیزی که هست رو بدونم. حتی اگه به نظر برسه پرونده رو بر علیهش قویتر از قبل می‌کنه.”

اورسولا گفت: “شما چقدر خوب درک می‌کنید.”

“بنابراین تمام داستان رو بهم میگی، نمیگی؟ از اولش.”

کارولین گفت: “چیزی که می‌خوام بدونم این هست که چرا این بچه تظاهر می‌کرد خدمتکار سالنه؟ چرا این کارو کردی؟ برای شوخی؟”

اورسولا به آرومی گفت: “برای این که پول در بیارم.”

به نظر می‌رسید، اورسولا بورن یکی از بچه‌های یک خانواده‌ی هفت فرزنده است، و پدر و مادرش تمام پولشون رو از دست دادن. بزرگترین خواهر اورسولا با کاپیتان فویلوت ازدواج کرده بود. اورسولا مصمم بود خرج زندگیش رو در بیاره و از فکر اینکه مدیر شیر خوارگاه بشه- یکی از چند حرفه‌ی کمی که به روی دخترهای آموزش ندیده باز هست، بدش میومد. اورسولا شغل خدمتکار سالن رو ترجیح داده. این خواهرش بوده که براش تصدیق نامه نوشته. در فرنلی با وجود چند تا اظهار نظر درباره تحصیلات به وضوح خوبش، در کارش موفق بود.

توضیح داد: “از کار لذت می‌بردم و برای خودم هم کلی زمان داشتم.”

و بعد به آشنا شدنش با رالف پاتون رسید و ماجرای عشقی که با ازدواج مخفی به پایان رسیده بود. رالف برای این کار قانعش کرده بود. گفته بود پدرخونده‌اش هیچ وقت بهش اجازه نمیده با دختری که هیچ پولی نداره، ازدواج کنه. رالف گفته بود یک شغل پیدا میکنه و بعد وقتی که به اندازه کافی پول درآورد که حمایتش کنه، به آکروید میگن. هرچند امیدوار بود که نیازی به همچین چیزی نباشه. امیدوار بود بتونه پدرخونده‌اش رو به پرداخت قرض‌هاش قانع کنه. ولی وقتی آکروید فهمیده رالف چقدر بدهکاره، شدیداً عصبانی شده و از کمک به پسر خونده‌اش به هر طریقی امتناع کرده.

چندین ماه گذشته و بعد رالف دستور گرفته به فرنلی بیاد. حالا بزرگترین آرزوی راجر آکروید بود که رالف با فلورا ازدواج کنه و به مرد جوون گفته این چیزی هست که میخواد. مثل همیشه رالف راه آسون رو در پیش گرفته و موافقت کرده که از فلورا بخواد باهاش ازدواج کنه.

نه فلورا و نه رالف وانمود می‌کردن همدیگه رو دوست دارن. برای هر دو طرف یک قرارداد کاری بود. راجر آکروید بهشون گفته بود چی میخواد و اونها هم موافقت کرده بودن. رالف از اون مردهای جوونی نبود که به آینده فکر کنه و من باور دارم فکر کرده این نامزدی با فلورا می‌تونه بعد از چند ماه تموم بشه. هم رالف هم فلورا، آکروید رو راضی کردن که باید یکی دو ماه مخفی نگه داشته بشه. البته رالف دلواپس مخفی کردنش از اورسولا بود. احساس می‌کرد ذات قوی و صادقش با همچین دروغ‌هایی موافقت نمی‌کنه.

بعد زمانی رسید که راجر آکروید که همیشه مصمم به کنترل کردن بود، تصمیم گرفت نامزدی رو اعلام کنه. چیزی از نیتش به رالف نگفته بود- فقط به فلورا، و فلورا اعتراض نکرده بود. اورسولا از خبر شوکه شده بود. به رالف نامه نوشته و ازش خواسته از لندن برای دیدنش بیاد. اونها در جنگل همدیگه رو دیدن جایی که بعضی از مکالماتشون توسط خواهر من شنیده شده. رالف به اورسولا التماس کرده بود تا کمی دیگه هم ساکت بمونه، ولی اورسولا مصمم بود بلافاصله حقیقت رو به آقای آکورید بگه. زن و شوهر با عصبانیت از هم جدا شده بودن.

اورسولا همون بعد از ظهر تقاضای یک جلسه با راجر آکروید رو کرده بود و ازدواج رو بهش گفته بود. جلسه‌شون یک جلسه خشمگین بود، و اگه آکروید غرق در مشکلات خودش نبود، ممکن بود بدتر هم باشه. هر چند به اندازه کافی بد بود. هر دوی اونها حرف‌های غیر قابل بخششی زده بودن.

اون عصر اورسولا رالف رو کنار تالاب ماهی قرمز دیده بود. برای دیدنش مخفیانه از در بغل، از خونه خارج شده بود. رالف گفته اورسولا زندگیش رو با گفتن حقیقت به پدر خونده‌اش ویران کرده. کاملاً ممکن بود که آکروید وصیت نامه‌اش رو عوض کنه و رالف رو از ارث محروم کنه. اورسولا که ناراحت و عصبانی بود، به رالف گفته از نحوه‌ی رفتارش متنفره.

هنوز عصبانی از دست همدیگه، جدا شدن و اورسولا از یأس حلقه‌ی عروسیش رو انداخته توی تالاب. کمی بیش از نیم ساعت بعد جسد راجر آکروید کشف شده. از اون شب اورسولا نه رالف رو دیده نه چیزی ازش شنیده.

این داستان عجب رشته از وقایع خسارت‌آوری بود. من آکروید رو به اندازه کافی خوب می‌شناختم. اگه زنده میموند قطعاً وصیت‌نامه‌اش رو عوض می‌کرد. مرگش برای رالف و اورسولا پاتون درست به موقع رسیده بود. هیچ تعجبی نداره که دختر ساکت مونده بود و نقشش رو به خوبی بازی کرده بود.

افکارم با صحبت پوآرو قطع شد. “مادمازل، باید یک سؤال ازتون بپرسم. و همه چیز به این سؤال بستگی داره. وقتی از کاپیتان رالف پاتون جدا شدید چه ساعتی بود؟”

“ساعت نه و نیم بود که به دیدنش رفتم. میجر بلانت داشت توی تراس بالا و پایین می‌رفت، بنابراین مجبور شدم برای دوری ازش بوته‌ها رو دور بزنم. باید ۲۷ دقیقه به ده بهش رسیده باشم. ده دقیقه باهاش بودم، پس یک ربع به ده بود که به خونه رسیدم.”

“مادمازل وقتی به خونه رسیدی، چیکار کردی؟”

“رفتم بالا به اتاقم.”

“کسی هست که بتونه اثباتش کنه؟”

“اثبات کنه؟ که من توی اتاقم بودم؟ آه! نه. ولی مطمئناً- آه! متوجهم، ممکنه اونا فکر کنن- ممکنه فکر کنن…” من وحشت رو در چشم‌هاش دیدم.

پوآرو جمله رو براش کامل کرد. “که این شما بودید که از پنجره وارد شدید و وقتی آقای آکروید روی صندلی نشسته بود بهش خنجر زدید؟ بله.”

کارولین با عصبانیت گفت: “هیچکس به غیر از یک احمق فکر همچین چیزی رو نمی‌کنه.” اون شونه‌ی اورسولا رو نوازش کرد.

دختر داشت زمزمه میکرد: “وحشتناکه. وحشتناکه. حالا می‌فهمم. اگه رالف خبر قتل پدرخونده‌اش رو شنیده باشه، ممکنه فکر کنه من اینکارو کردم.”

پوآرو سریع گفت: “حالا، مادمازل، نگران نباش. شجاع باش و به هرکول پوآرو اعتماد کن.”

متن انگلیسی فصل

Chapter twenty

Ursula’s Story

Ursula nodded her head once, and burst into tears again. Caroline put her arm around the girl. ‘My dear,’ she said soothingly, ‘it will be all right. Everything will be all right.’

Hidden under her love of gossip there is a lot of kindness in Caroline and soon Ursula sat up and wiped away her tears. ‘This is very weak and silly of me,’ she said.

‘No, no, my child,’ said Poirot kindly. ‘We all understand the strain of this last week.’

‘And then to discover that you knew,’ continued Ursula. ‘How did you know? Was it Ralph who told you?’

Poirot shook his head.

‘You know what brought me to you,’ she went on. ‘This-‘ She held out a newspaper. ‘It says that Ralph has been arrested. So everything I’ve done is useless. I don’t have to pretend any longer.’

‘Newspaper reports are not always true, Mademoiselle,’ murmured Poirot. ‘All the same, the truth is what we need now. Now listen, I do truly believe that your husband is innocent - but if I am to save him, I must know all there is to know - even if it does seem to make the case against him stronger than before.’

‘How well you understand,’ said Ursula.

‘So you will tell me the whole story, will you not? From the beginning.’

‘What I want to know,’ Caroline said, ‘is why this child was pretending to be a parlourmaid? Why did you do it? For a joke?’

‘To earn money,’ said Ursula quietly.

Ursula Bourne, it seemed, was one of a family of seven children, and her parents had lost all their money. Ursula’s eldest sister was married to a Captain Folliott. Ursula was determined to earn her living and disliked the idea of being a nursery governess - one of the few professions open to untrained girls. Ursula preferred to get a job as a parlourmaid. It was her sister who had written a reference for her. At Fernly, despite some comment about her obviously good education, she was a success at her job.

‘I enjoyed the work,’ she explained. ‘And I had plenty of time to myself.’

And then came her meeting with Ralph Paton, and the love affair which ended in a secret marriage. Ralph had persuaded her into that. He had said that his stepfather would never let him marry a girl who had no money. Ralph had said that he would find a job and then, when he was earning enough money to support her, they would tell Ackroyd. He hoped however, that this might not be necessary. He hoped that his stepfather might still be persuaded to pay his debts. But when Ackroyd learned how much money Ralph owed, he became extremely angry and refused to help his stepson in any way.

Some months passed, and then Ralph was ordered to come to Fernly. It was now Roger Ackroyd’s greatest wish that Ralph should marry Flora, and he told the young man that this was what he wanted. As always, Ralph took the easy way and agreed that he would ask Flora to marry him.

Neither Flora nor Ralph pretended that they loved one another. It was, on both sides, a business arrangement. Roger Ackroyd told them what he wanted and they agreed. Ralph was not the kind of young man who thought about the future, and I believe that he thought the engagement to Flora could be ended after a few months. Both Flora and Ralph got Ackroyd to agree that it should be kept a secret for a month or two. Ralph, of course, was anxious to hide it from Ursula. He felt that her strong and honest nature would not agree to such lies.

Then came the moment when Roger Ackroyd, always determined to be in control, decided to announce the engagement. He said nothing of his intention to Ralph - only to Flora, and Flora didn’t object. Ursula was shocked by the news. She wrote to Ralph, demanding that he come down from London to see her. They met in the woods, where some of their conversation was heard by my sister. Ralph implored Ursula to keep silent for a little while longer. But Ursula was determined to tell Mr Ackroyd the truth immediately. Husband and wife parted in anger.

Ursula asked for a meeting with Roger Ackroyd that same afternoon, and told him of the marriage. Their meeting was an angry one - and it might have been even worse if Ackroyd hadn’t already been obsessed with his own troubles. It was bad enough, however. Unforgivable things were said by both of them.

That evening Ursula met Ralph by the goldfish pond, going out secretly from the house by the side door in order to do so. Ralph said that Ursula had ruined his life by telling the truth to his stepfather. It was quite possible that Ackroyd would change his will and disinherit Ralph. Ursula, hurt and angry, told Ralph that she hated the way he had behaved.

They parted, still angry with one another, and Ursula, in despair, had thrown her wedding ring into the pond. A little over half an hour later came the discovery of Roger Ackroyd’s body. Since that night Ursula had neither seen nor heard from Ralph.

What a damaging series of facts this story was. I knew Ackroyd well enough: he would definitely have changed his will if he had lived. His death came at just the right time for Ralph and Ursula Paton. No wonder the girl had kept silent, and played her part so well.

My thoughts were interrupted by Poirot speaking. ‘Mademoiselle, I must ask you one question, and on it everything may depend: what time was it when you parted from Captain Ralph Paton?’

‘It was half-past nine when I went out to meet him. Major Blunt was walking up and down the terrace, so I had to go around the bushes to avoid him. I must have reached Ralph at about twenty-seven minutes to ten. I was with him ten minutes, for it was a quarter to ten when I got back to the house.’

‘Mademoiselle, what did you do when you got back to the house?’

‘I went up to my room.’

‘Is there anyone who can prove that?’

‘Prove? That I was in my room? Oh! No. But surely - oh! I see, they might think - they might think-‘ I saw the horror in her eyes.

Poirot finished the sentence for her. ‘That it was you who entered by the window and stabbed Mr Ackroyd as he sat in his chair? Yes.’

‘Nobody but a fool would think any such thing,’ said Caroline angrily. She patted Ursula on the shoulder.

‘Horrible,’ the girl was murmuring. ‘Horrible. I see now. If Ralph heard of his stepfather’s murder, he might think that I had done it.’

‘Now, Mademoiselle,’ Poirot said quickly, ‘do not worry. Be brave and trust Hercule Poirot.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.