فصل هفتم

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قرار ملاقات با مرگ / فصل 7

فصل هفتم

توضیح مختصر

کارول به دیدن سارا میره و مادرش می‌فهمه و ازش می‌خواد دیگه به دیدنش نره.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

سارا اون شب تو اتاقش منتظر بود، هرچند فکر نمی‌کرد کارول بوینتون بیاد. داشت میرفت بخوابه که شنید کارول در رو میزنه. سارا وقتی گذاشت دختر بیاد داخل، گفت: “خوشحالم که اومدی. بذار برات چایی بیارم.” کارول نگران بود، ولی وقتی چاییش رو خورد، آروم شد.

سارا گفت: “میدونی، من دکترم. فکر می‌کنم مادرت خیلی جالبه- از نقطه نظر پزشکی. ممکنه یک بیماری داشته باشه که باعث میشه آدم‌ها رو کنترل کنه.” سارا این رو عمداً گفت. اون می‌خواست کارول به شیوه متفاوتی به خانم بوینتون فکر کنه.

کارول خیره شد. این یه فکر جدید براش بود. با آسودگی خاطر گفت: “حرف زدن با تو خوبه! من و رای اخیراً چند تا فکر عجیب داشتیم.”

سارا گفت: “اگه ناراحتید، چرا خونه رو ترک نمی‌کنید؟”

کارول گفت: “ما- ما نمیتونیم. مادر بهمون اجازه نمیده. و کجا می‌خوایم بریم؟ چیکار کنیم؟ ما هیچ پولی نداریم.” سارا می‌تونست ببینه که کارول ناراحته، بنابراین موضوع رو عوض کرد. پرسید: “نامادریت رو دوست داری؟”

کارول سرش رو به آرومی تکون داد. زمزمه کرد: “ازش متنفرم. من و رای آرزو می‌کنیم بمیره.” سارا دوباره موضوع رو عوض کرد. “درباره‌ی برادر بزرگترت لنوکس بهم بگو.”

کارول گفت: “لنوکس مشکلی داره. دیگه زیاد حرف نمیزنه. نادین خیلی نگرانشه.”

سارا پرسید: “نادین و لنوکس مدت زیادیه که ازدواج کردن؟” کارول جواب داد: “تقریباً ۴ ساله. لنوکس قبلاً شب‌ها مخفیانه می‌رفت بیرون، هرچند اجازه‌اش رو نداشت. هیچ کدوم از ما نداشتیم. مادر وقتی فهمید خیلی عصبانی شد. بعد از نادین خواست- اون فامیل فقیر پدرم هست- بیاد و بمونه. نادین آموزش میدید که پرستار بیمارستان بشه. اون اومد و یه ماه با ما موند. وقتی نادین و لنوکس عاشق هم شدن، مادر خیلی راضی بود. بهشون کمک کرد سریع ازدواج کنن، و حالا با ما زندگی‌ می‌کنن.”

سارا پرسید: “نادین می‌خواست با شما زندگی کنه؟”

کارول تردید کرد. گفت: “فکر نمی‌کنم. ولی اول براش مهم نبود. بعد از مدتی می‌خواست بره، بنابراین اون و لنوکس میتونستن برای خودشون زندگی کنن. ولی مادر بهشون اجازه نداد. فکر نمی‌کنم مادر دیگه از نادین خوشش بیاد.”

سارا پرسید: “و خواهرت چی؟”

کارول گفت: “گینورا؟ من نگران گینورا هستم. اون اخیراً خیلی عجیب رفتار میکنه. اون- اون همیشه نمیدونه داره چیکار میکنه. بعضی وقت‌ها منو می‌ترسونه و پیش دکتر هم نمیره.” کارول یهو بلند شد. گفت: “حالا باید برم. خیلی مهربون بودی که با من حرف زدی. حتماً فکر می‌کنی خانواده‌ی عجیبی هستیم.”

سارا گفت: “آه، تمام خانواده‌ها عجیب هستن. لطفاً دوباره به دیدنم بیا و برادرت رو بیار، اگه بخوای.”

کارول با هیجان گفت: “فردا میام! شب بخیر و ممنونم.”

کارول برگشت به اتاقش، در رو باز کرد و بعد از تعجب نفس نفس زد. خانم بوینتون رو تخت خوابش نشسته بود. خانم بوینتون که با چشم‌های سیاه وحشتناکش به دختر خیره شده بود، پرسید: “کجا بودی، کارول؟”

قلب کارول از ترس تندتر تپید. “به دیدن دوشیزه کینگ رفته بودم- سارا کینگ.”

“همون دختری هست که دیشب با رایموند حرف زد؟”

“بله، مادر.”

“دوباره به دیدن دوشیزه کینگ نمیری، کارول- فهمیدی؟”

“بله، مادر.”

خانم بوینتون در حالی که با سختی بلند می‌شد و از عصاش استفاده می‌کرد، گفت: “قول میدی؟”

کارول با صدای تهی و گرفته گفت: “بله، بله، قول میدم.”

“خوبه.” خانم بوینتون رفت بیرون و در رو بست.

کارول خیلی ناراحت شد. روی تختش دراز کشید و گریه کرد و گریه کرد. وقتی کارول داشت با سارا حرف میزد، به خاطر آورد که دنیایی بیرون هست- دنیایی با پرتوهای آفتاب و درخت‌ها و گل‌ها. ولی حالا به داخل دیوارهای سیاه زندانش برگشته بود.

متن انگلیسی فصل

Chapter seven

That night Sarah waited in her room, though she didn’t think that Carol Boynton would come. She was just going to bed when she heard Carol knock on the door. ‘I’m so glad you’re here,’ Sarah said, as she let the girl in. ‘Let me get you some tea.’ Carol was nervous, but calmed down while she drank her tea.

‘I’m a doctor, you know,’ said Sarah. ‘I think your mother is very interesting - from a medical point of view. She may have a disease that makes her want to control people.’ Sarah said this on purpose - she wanted Carol to think about Mrs Boynton in a different way.

Carol stared. This was a new idea to her. ‘It’s so good to talk to you!’ she said with relief. ‘Ray and I have had some strange ideas lately.’

‘If you’re unhappy,’ said Sarah, ‘why don’t you leave home?’

‘We - we can’t,’ said Carol. ‘Mother wouldn’t let us. And where would we go? What would we do? We don’t have any money.’ Sarah could see that Carol was upset, so she changed the subject. ‘Do you like your stepmother?’ she asked.

Slowly Carol shook her head. ‘I hate her,’ she whispered. ‘Ray and I wish she would die.’ Again Sarah changed the subject. ‘Tell me about your elder brother, Lennox.’

‘Something’s wrong with Lennox,’ said Carol. ‘He doesn’t speak much anymore. Nadine is very worried about him.’

‘Have Nadine and Lennox been married long?’ asked Sarah. ‘About four years,’ replied Carol. ‘Lennox used to go out secretly at night, though he wasn’t allowed to - none of us were. Mother was very angry when she found out. Then she asked Nadine - she’s a poor relative of my father’s - to come and stay. Nadine was training to be a hospital nurse. She came and stayed with us for a month. Mother was very pleased when Lennox and Nadine fell in love. She helped them get married very quickly, and they now live with us.’

‘Did Nadine want to live with you?’ asked Sarah.

Carol hesitated. ‘I don’t think so,’ she said, ‘but she didn’t mind at first. After a while she wanted to leave so she and Lennox could live on their own, but mother wouldn’t let them. I don’t think mother likes Nadine any more.’

‘And what about your sister?’ asked Sarah.

‘Ginevra?’ said Carol. ‘I’m worried about Ginevra. She’s been acting very strangely lately. She - she doesn’t always know what she’s doing - she frightens me sometimes. And she won’t see a doctor.’ Suddenly Carol stood up. ‘I must go now,’ she said. ‘You’ve been very kind to talk to me. You must think we’re a very strange family.’

‘Oh, every family is strange,’ said Sarah. ‘Please visit me again - and bring your brother, if you like.’

‘I’ll come tomorrow!’ said Carol excitedly. ‘Goodnight, and thank you.’

Carol went back to her room, opened the door and then gasped with surprise. Mrs Boynton was sitting on her bed. ‘Where have you been, Carol?’ demanded Mrs Boynton, staring at the girl with her horrible black eyes.

Carol’s heart beat faster with fear. ‘To see Miss King - Sarah King.’

‘Is that the girl who spoke to Raymond last night?’

‘Yes, Mother.’

‘You are not going to see Miss King again, Carol - do you understand?’

‘Yes, Mother.’

‘Do you promise?’ said Mrs Boynton, standing up with difficulty and using her walking stick.

‘Yes, yes - I promise,’ said Carol in a dull, empty voice.

‘Good.’ Mrs Boynton went out and shut the door.

Carol felt sick. She lay down on her bed and cried and cried. While she was talking to Sarah, Carol had been reminded that there was a world outside - a world of sunlight and trees and flowers. But now she was back inside the black walls of her prison.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.