فصل هفتم

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قرار ملاقات با مرگ / فصل 19

فصل هفتم

توضیح مختصر

پوآرو با نادین بوینتون صحبت کرد.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

پوآرو با علاقه به زن جوون آروم و قد بلند که وارد اتاق شد و نشست نگاه کرد. “امیدوارم اشکالی نداشته باشه، مادام، که در این زمان غمگین با من صحبت میکنید.”

نادین بوینتون متفکرانه بهش نگاه کرد. بعد از مکثی گفت: “باهاتون رو راست خواهم بود، مسیو پوآرو. مادر شوهرم، خانم بوینتون، رو دوست نداشتم. و از اینکه مرده ناراحت نیستم.”

“ممنونم، مادام، که باهام بی پرده صحبت کردید.”

نادین ادامه داد: “ولی خودم رو سرزنش می کنم. من علت مرگ مادر شوهرم بودم. حتی می‌تونید بگید من کشتمش.” پوآرو در صندلیش به عقب تکیه داد. “میشه روشن‌تر توضیح بدی، مادام؟”

نادین سرشو خم کرد. گفت: “زندگی متأهلی من خوشبخت نبود. فکر می‌کردم خانم بوینتون قدرت زیادی روی شوهرم داره. بعد از ظهر مرگ خانم بوینتون تصمیم گرفته بودم لنوکس رو ترک کنم، و با دوستم، آقای کاپ برم. تنهایی به اردوگاه برگشتم و مادر شوهرم رو دیدم که تنها نشسته. بنابراین بهش گفتم می‌خوام چیکار کنم.”

پوآرو پرسید: “تعجب کرد؟”

نادین گفت: “بله، خیلی شوکه شد. خیلی عصبانی بود- خیلی عصبانی. بعد از مدتی امتناع کردم دیگه باهاش حرف بزنم و ازش دور شدم.” صداش آروم‌تر شد. “من- من دوباره زنده ندیدمش.”

پوآرو به آرومی با سرش تصدیق کرد. گفت: “متوجهم. پس فکر می‌کنید خانم بوینتون به علت شوک مرده؟”

نادین جواب داد: “به نظرم قطعی میرسه. سفر به پترا سخت بود و خبر من- عصبانیتش- اونو کشت.”

پوآرو پرسید: “وقتی خانم بوینتون رو ترک کردید، دقیقاً چه کار کردید؟”

“به خیمه رفتم. شوهرم، لنوکس اونجا بود.” پوآرو با دقت نگاهش کرد، وقتی پرسید: “به شوهرتون گفتید می‌خواید ترکش کنید؟ یا قبلاً بهش گفته بودید؟”

مکث خیلی کوتاهی بود، قبل از اینکه نادین بگه: “اون موقع بهش گفتم. اون خیلی ناراحت شد. ولی اون- اون، چیز زیادی نگفت. می‌دونید، هر دوی ما می‌دونستیم چیزی مثل این ممکنه اتفاق بیفته.”

بعد از مکثی طولانی، پوآرو پرسید” “شما سرنگ دارید، مادام؟”

نادین با نگرانی گفت: “بله. منظورم اینه که، نه. من یه سرنگ قدیمی در چمدونم دارم، ولی در اورشلیم جاش گذاشتم. چرا اینو از من می‌پرسید، مسیو پوآرو؟”

پوآرو به جای جواب دادن یه سؤال دیگه پرسید. “خانم بوینتون برای مشکل قلبش دارویی حاوی دیجیتالین مصرف می‌کرد؟”

نادین گفت: “بله.” حالا با دقت بیشتری به سؤالاتش جواب میداد.

“پس اگه خانم بوینتون دوز زیادی از دیجیتالین مصرف کرده بود…” نادین حرفش رو سریع و قطعی قطع کرد. “مصرف نکرده بود. اون همیشه خیلی دقت می‌کرد، و من هم دقت می‌کردم.”

“داروسازی که دارو رو آماده کرده، ممکنه اشتباه کرده باشه. می‌تونیم چیزی که در بطری مونده رو آزمایش کنیم.”

نادین گفت: “متأسفانه بطری شکسته.”

پوآرو پرسید: “راستی. کی شکسته؟”

“نمیدونم. فکر کنم، یکی از خدمتکارها. وقتی جسد خانم بوینتون به غارش برده میشد، مقدار زیادی سردرگمی و گیجی وجود داشت و نور هم ضعیف بود- میز افتاد.” پوآرو بهش نگاه کرد. گفت: “خیلی جالبه.” نادین بوینتون در صندلیش حرکت کرد. پرسید: “فکر می‌کنید خانم بوینتون از مصرف زیاد دیجیتالین مرده؟ زیاد محتمل به نظر نمیرسه.”

پوآرو به جلو خم شد. “و حتی اگه بهتون بگم مقداری دیجیتالین از کیف داروی دکتر جرارد گم شده؟”

رنگ صورت نادین پرید و کاملاً بی حرکت نشست. “مسیو پوآرو، من مادر شوهرم رو نکشتم. آدم‌های زیادی می‌تونن بهتون بگن وقتی ترکش کردم، زنده و سالم بود. بنابراین ازتون می‌خوام لطفاً تحقیقات‌تون رو تموم کنید. اگه ادامه بدید، آرامش و شادی آدم‌ها رو خراب می‌کنید. نمی‌تونید بگید خانم بوینتون به مرگ طبیعی مرده؟”

پوآرو صاف نشست و چشم‌هاش خیلی سبز به نظر رسید. “بذارید روشن باشم، مادام. شما فکر می‌کنید خانم بوینتون به قتل رسیده و با این حال از من می‌خواید چیزی نگم!”

نادین با اشتیاق گفت: “شما متوجه نیستید. اون یه شیطان بود!”

پوآرو داد زد: “برام مهم نیست اون چطور آدمی بود! هیچ کس حق نداره زندگی شخص دیگه‌ای رو بگیره- من قتل رو قبول نمی‌کنم! این کلام آخر هرکول پوآرو هست.”

نادین بلند شد. چشم‌های مشکیش از آتش ناگهانی برق می‌زدن. “پس زندگی انسان‌های معصوم و بیگناه رو خراب می‌کنی! چیز بیشتری برای گفتن ندارم.”

“ولی داری، مادام. بعد از اینکه خانم بوینتون رو ترک کردی، چه اتفاقی افتاد؟ وقتی تو و شوهرت با هم در خیمه بودید؟”

مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد. “من هیچی نمیدونم، مسیو پوآرو.” نادین برگشت و از اتاق خارج شد.

متن انگلیسی فصل

Chapter seven

Poirot looked with interest at the tall, calm young woman who entered the room and sat down. ‘I hope you do not mind, madame, talking to me at this sad time?’

Nadine Boynton looked at him thoughtfully. After a pause she said, ‘I will be honest with you, Monsieur Poirot. I did not love my mother-in-law, Mrs Boynton, and I am not sorry that she is dead.’

‘Thank you, madame, for speaking so openly.’

‘But I do blame myself,’ continued Nadine. ‘I was the cause of my mother-in-law’s death. You could even say that I killed her.’ Poirot leaned back in his chair. ‘Will you explain that more clearly, madame?’

Nadine bent her head. ‘My married life,’ she said, ‘has not been happy. I thought that Mrs Boynton had too much power over my husband. On the afternoon of Mrs Boynton’s death I decided to leave Lennox, and go away with my friend, Mr Cope. I walked home to the camp by myself and saw my mother-inlaw sitting alone, so I told her what I was going to do.’

‘Was she surprised?’ inquired Poirot.

‘Yes, she was very shocked,’ said Nadine, ‘and she was angry - very angry. After a while I refused to talk to her any more, and walked away.’ Her voice became quieter. ‘I - I never saw her alive again.’

Poirot nodded his head slowly. ‘I see,’ he said. ‘So you think Mrs Boynton died because of the shock?’

‘It seems certain to me,’ replied Nadine. ‘It was a difficult journey to Petra, and my news - and her anger - killed her.’

‘And what exactly did you do when you left Mrs Boynton?’ Poirot asked.

‘I went down to the marquee. My husband Lennox was there.’ Poirot watched her closely as he asked, ‘Did you tell your husband that you had decided to leave him? Or had you already told him?’

There was a very short pause before Nadine said, ‘I told him then. He was very upset, but he - he didn’t say very much. You see, we both knew that something like this might happen.’

After a long pause, Poirot asked, ‘Do you own a syringe, madame?’

‘Yes - I mean, no,’ said Nadine uneasily. ‘I do have an old syringe in my luggage, but I left it behind in Jerusalem. Why did you ask me that, Monsieur Poirot?’

Instead of answering, Poirot asked another question. ‘Mrs Boynton was taking medicine containing digitalin, for her heart trouble?’

‘Yes,’ said Nadine. She was answering his questions very carefully now.

‘So if Mrs Boynton had taken a big overdose of digitalin Nadine interrupted him quickly and definitely. ‘She did not. She was always very careful, and so was I.’

‘The chemist who prepared the medicine may have made a mistake. We can analyse what is left in the bottle.’

‘Unfortunately the bottle was broken,’ said Nadine.

‘Indeed. Who broke it?’ asked Poirot.

‘I don’t know - one of the servants, I think. When Mrs Boynton’s body was carried into her cave, there was a good deal of confusion and the light was poor - the table fell over.’ Poirot looked at her. ‘That,’ he said, ‘is very interesting.’ Nadine Boynton moved in her chair. ‘Do you think Mrs Boynton died of an overdose of digitalin?’ she asked. ‘It doesn’t seem very likely.’

Poirot leaned forward. ‘Even when I tell you that some digitalin was missing from Dr Gerard’s medicine bag?’

Nadine’s face grew pale and she sat very still. ‘Monsieur Poirot, I did not kill my mother-in-law - many people can tell you that she was alive and well when I left her. So please, I am asking you to stop your investigation - if you continue you will destroy people’s peace and happiness. Can’t you say that Mrs Boynton died a natural death?’

Poirot sat up straight and his eyes looked very green. ‘Let me be clear, madame. You think that Mrs Boynton was murdered, and yet you are asking me to say nothing!’

Nadine said passionately, ‘You don’t understand - she was evil!’

‘I do not care what she was like!’ exclaimed Poirot. ‘No one has the right to take the life of another person - I will not accept murder! That is the final word of Hercule Poirot.’

Nadine stood up, her dark eyes flashing with sudden fire. ‘Then you will ruin the lives of innocent people! I have nothing more to say.’

‘But, you do, madame. What happened after you left Mrs Boynton, while you and your husband were in the marquee together?’

She looked straight into his eyes. ‘I know nothing, Monsieur Poirot.’ Nadine turned and left the room.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.