فصل نهم

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قرار ملاقات با مرگ / فصل 9

فصل نهم

توضیح مختصر

خانواده‌ی بوینتون داشتن می‌رفتن. گینورا به دکتر گفت اون بوینتون نیست و اونها می‌خوان بکشنش و از دکتر خواست کمکش کنه.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل نهم

چند روز‌ بعد دکتر جرارد و سارا کینگ در آژانس مسافرتی دیدار کردن، جایی که هر دوی اونها ترتیب دیدار از پترا رو داده بودن. دکتر جرارد از سارا پرسید: “آدم‌های زیاد دیگه‌ای هم میرن؟”

سارا جواب داد: “فکر می‌کنم فقط من و شما و دو تا زن دیگه هستیم. آدمای کافی برای یه ماشین.”

وقتی هر دوی اونها ترتیبات سفرشون رو دادن، رفتن بیرون زیر آفتاب. دکتر جرارد توضیح داد: “من چند روزی نبودم. خبری از این بوینتون‌ها هست؟”

سارا گفت: “فکر می‌کنم امروز میرن، و نمیدونم کجا میرن.” به دکتر جرارد گفت چه اتفاقی افتاده. اضافه کرد: “احساس حماقت می‌کنم که سعی کردم به کارول کمک کنم.”

دکتر پرسید: “واقعاً میشه به کس دیگه‌ای کمک کرد؟ حداقل تو سعیت رو کردی. از چیزی که گفتی خانم بوینتون درباره پسرش لنوکس خیلی باهوش بوده. از نادین دعوت کرده- یه زن جوون زیبا ولی فقیر- که بمونه و حتی به لنوکس و نادین کمک کرده ازدواج کنن. ولی نادین شخصیتی قوی داره و از خانم بوینتون نمی‌ترسه. مطمئنم هنوز امیدواره بتونه فرار کنه.”

با هم به هتل برگشتن و از کنار لنوکس، نادین و آقای کاپ که کنار چند تا چمدون ایستاده بودن، رد شدن. دکتر جرارد رفت به اتاقش، در حالی که سارا به آرومی رفت توی سالن استراحت هتل. اونجا دید که خانم بوینتون در یک صندلی نشسته و منتظر که بره. سارا که بهش نگاه میکرد، یهو عصبانی شد. خانم بوینتون یک زن پیر احمق بود. اون رقت‌انگیز بود. هیچ قدرت حقیقی نداشت- تنها کاری که انجام می‌داد این بود که بچه‌های خودش رو اذیت کنه و کنترل کنه. برای هیچ کس دیگه‌ای مهم نبود.

سارا به طرفش رفت. گفت: “خداحافظ خانم بوینتون. فکر می‌کنم شما خیلی احمق بودید که سعی کردید جلوی رایموند و کارول رو از حرف زدن با من بگیرید. شما واقعاً ترحم‌انگیزید. خیلی بهتره با آدم‌ها مهربون و صمیمی باشید.”

وقفه‌ای طولانی بود. خانم بوینتون خیلی بی‌حرکت نشست و وقتی بالاخره صحبت کرد، صداش خیلی واضح شنیده میشد. چشم‌های سیاه شرورش نه مستقیم به سارا، بلکه بالای شونه‌های سارا نگاه می‌کردن.

خانم بوینتون گفت: “من هیچ وقت فراموش نمیکنم، این رو به خاطر داشته باش. هیچ وقت هیچ چیز رو فراموش نمی‌کنم- یک عمل، یک اسم یا یک قیافه…” طوری که این کلمات رو گفت، به قدری سمی بودن که سارا کشید عقب. بعد خانم بوینتون خندید- یک خنده وحشتناک بود.

سارا وقتی داشت میرفت، گفت: “موجود بیچاره‌ی پیر.”

وقتی سارا به طرف آسانسور می‌رفت، رایموند بوینتون رو دید. گفت: “خداحافظ. امیدوارم اوقات خوشی داشته باشی. شاید روزی دوباره همدیگه رو دیدیم.” به گرمی بهش لبخند زد و رفت بالا به اتاق خودش. رایموند کاملاً بی‌حرکت ایستاد، گم در افکارش. روبروی آسانسور ایستاده بود و یک مرد کوتاه با سبیل بزرگ مجبور شد چند بار باهاش حرف بزنه تا اون متوجه بشه و از سر راه کنار بکشه.

درست همون موقع، کارول پیداش شد. “رای، میری گینورا رو بیاری؟ اون تو اتاقشه. داریم میریم.”

رایموند گفت: “خیلی خب. میرم و پیداش می‌کنم.” به طرف آسانسور رفت.

هرکول پوآرو در حالی که ابروهاشو از تعجب بالا داده بود، رایموند رو که داشت میرفت تماشا کرد. بعد از مدتی سرش رو تکون داد، انگار که تصمیمی گرفته باشه. به طرف سالن استراحت رفت و به کارول که با مادرش بود، نگاه کرد.

هرکول پوآرو به گارسونی که داشت رد می‌شد، گفت: “ببخشید، می‌تونی به من بگی اون آدم‌ها کی هستن؟”

“اسمشون بوینتونه، مسیو. آمریکایی هستن.”

هرکول پوآرو گفت: “ممنونم.”

بالا، در طبقه سوم هتل، دکتر جرارد از کنار رایموند و گینورا بوینتون که داشتن به طرف درهای باز آسانسور میرفتن، رد شد. وقتی کم مونده بود برن توش، گینورا گفت: “فقط یک دقیقه، رای، تو آسانسور منتظرم بمون.”

از گوشه به طرف دکتر جرارد دوید. گینورا سریع گفت: “لطفاً کمکم کنید. دارن منو میبرن! می‌خوان منو بکشن. من از اونا نیستم. اسم من در حقیقت بوینتون نیست. لطفاً کمکم کن فرار کنم!”

وقتی صدای پاهایی شنید، یهو حرفش رو قطع کرد. صدای رای گفت: “گینورا؟” دختر وقتی انگشتش رو روی لب‌هاش گذاشت، و با ناراحتی به دکتر جرارد نگاه کرد زیبا به نظر رسید. گفت: “دارم میام رای،” و دوید پیش برادرش.

دکتر جرارد به اتاقش رفت. به آرومی سرش رو تکون داد و اخم کرد.

متن انگلیسی فصل

Chapter nine

A few days later, Dr Gerard and Sarah King met at the travel agency, where they were both arranging a visit to Petra. ‘Are there many other people going?’ Dr Gerard asked Sarah.

‘I think it’s just you, me and two other women,’ replied Sarah. ‘Enough people for one car.’

Once they had both made their travel arrangements, they walked out into the sunshine. ‘I’ve been away for a few days,’ explained Dr Gerard. ‘Is there any news about the Boyntons?’

‘I think they’re leaving today,’ said Sarah, ‘and I don’t know where they’re going.’ She told Dr Gerard what had happened. ‘I feel stupid for trying to help Carol,’ she added.

‘Can you ever really help someone else?’ asked the doctor. ‘At least you tried. From what you have said, Mrs Boynton was very clever about her son Lennox. She invited Nadine - a pretty but poor young woman - to stay, and she even helped Lennox and Nadine get married. But Nadine has a strong personality, and she’s not afraid of Mrs Boynton. I’m sure she hopes she can still escape.’

They walked back to the hotel together, and passed Lennox, Nadine and Mr Cope, who were standing next to some suitcases. Dr Gerard went up to his room, while Sarah walked slowly into the hotel lounge. There she saw Mrs Boynton sitting in a chair, waiting to leave. Looking at her, Sarah suddenly felt angry. Mrs Boynton was just a stupid old woman - she was pathetic. She didn’t have any real power - all she could do was hurt and control her own children. She wasn’t important to anyone else.

Sarah went up to her. ‘Goodbye, Mrs Boynton,’ she said. ‘I think you’ve been very silly, trying to stop Raymond and Carol talking to me. You’re really rather pathetic. It’s much better to be kind and friendly to people.’

There was a long pause. Mrs Boynton sat very still, and when she finally spoke her voice could be heard very clearly. Her evil black eyes looked, not directly at Sarah, but over Sarah’s shoulder.

‘I never forget,’ said Mrs Boynton. ‘Remember that. I never forget anything - an action, a name or a face…’ The way she spoke these words was so poisonous that Sarah stepped back. And then Mrs Boynton laughed - it was a horrible laugh.

‘You poor old thing,’ said Sarah, as she turned away.

As Sarah walked towards the lift she met Raymond Boynton. ‘Goodbye,’ said Sarah. ‘I hope you have a lovely time. Perhaps we’ll meet again some day.’ She smiled at him warmly, and went up to her room. Raymond stood very still, lost in thought. He was standing in front of the lift, and a small man with a big moustache had to speak to him several times before he noticed and moved out of the way.

Just then Carol appeared. ‘Ray, will you go and get Ginevra? She’s in her room. We’re leaving now.’

‘All right,’ said Raymond. ‘I’ll go and find her.’ He walked towards the lift.

Hercule Poirot, with his eyebrows raised in surprise, watched Raymond as he left. After a while he nodded his head, as if he had decided something. He walked through the lounge and looked at Carol, who was with her mother.

‘Excuse me,’ Hercule Poirot said to a passing waiter. ‘Can you tell me who those people are?’

‘The name is Boynton, monsieur - they are Americans.’

‘Thank you,’ said Hercule Poirot.

Up on the third floor of the hotel, Dr Gerard passed Raymond and Ginevra Boynton, who were walking towards the open doors of the lift. As they were about to get into it, Ginevra said, ‘Just a minute, Ray, wait for me in the lift.’

She ran round the corner to Dr Gerard. ‘Please help me,’ Ginevra said quickly. ‘They’re taking me away! They want to kill me. I don’t belong to them, my name isn’t really Boynton. Please help me to escape!’

She stopped suddenly as she heard footsteps. ‘Ginevra?’ said Ray’s voice. The girl looked beautiful as she put a finger on her lips, and looked sadly at Dr Gerard. ‘I’m coming, Ray,’ she said, and ran back to her brother.

Dr Gerard walked on to his room. Slowly he shook his head and frowned.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.