فصل یازدهم

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قرار ملاقات با مرگ / فصل 23

فصل یازدهم

توضیح مختصر

دکتر جرارد به پوآرو میگه وقتی بیمار بود خواب گینورا بوینتون رو دیده.

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل یازدهم

سارا کینگ روی یک تپه نشسته بود و گل‌های وحشی می‌چید و دکتر جرارد، نزدیکش، روی دیواری سنگی و ناهموار نشسته بود. سارا بالا رو نگاه کرد. گفت: “اون مرد کوتاه داره از تپه بالا میاد. فکر کنم دنبال ما میگرده.” پوآرو بالاخره بهشون رسید و قبل از اینکه با ناراحتی به کفش‌های چرم گرونقیمتش نگاه کنه، پیشونی گرمش رو پاک کرد.

گفت: “اینجا کشوری سنگیه، کفش‌های بیچاره من!”

سارا پرسید: “چرا همچین کفش‌هایی تو کویر می‌پوشید؟”

پوآرو جواب داد: “من دوست دارم خوش پوش باشم.”

دکتر جرارد متفکرانه گفت: “زن‌ها تو کویر همیشه در بهترین حالتشون نیستن. دوشیزه کینگ همیشه خوش پوش به نظر میرسه، ولی لیدی وستهولم کت و دامن و پوتین‌های کلفتی می‌پوشه، و اون شلوار سوارکاری وحشتناک! و بیچاره دوشیزه پیرس، لباس‌هاش خیلی رنگ و رو رفته و گرفته است، و جواهرات زیادی می‌ندازه.”

سارا گفت: “فکر نمی‌کنم مسیو پوآرو اومده باشه بالا تا درباره لباس‌ها حرف بزنه!”

پوآرو گفت: “درسته. اومدم که از هر دوی شما درباره خانم بوینتون بپرسم. این احساس رو دارم که نحوی کارکرد ذهنش در این پرونده خیلی مهمه.”

دکتر جرارد گفت: “از نقطه نظر من، اون قطعاً خیلی جالب بود.” اون علا‌قه‌‌اش به خانواده‌ی بوینتون و صحبتش با جفرسون کاپ رو تعریف کرد. دکتر توضیح داد: “اون هیچ فکری درباره نفرت و شادی در خانواده‌ی بوینتون نداشت. ولی فکر می‌کنم در سفر به پترا، آقای کاپ شروع به فهمیدن این کرده که خانم بوینتون در حقیقت چطور آدمی هست.” بهشون گفت آقای کاپ درباره رفتار خانم بوینتون با خدمتکار و بچه‌اش بهش چی گفته.

پوآرو متفکرانه گفت: “داستانِ خدمتکار جالبه. نشون میده که خانم بوینتون چقدر میتونست ظالم باشه. ولی نمی‌فهمم چرا خانم بوینتون ترتیب سفر به خارج از کشور رو داده، در حالی که میدونست کنترل خانواده خیلی سخت میشه؟”

دکتر جرارد با هیجان به جلو خم شد. با هیجان داد زد: “اون خسته و کسل شده بود. به چالشی جدید نیاز داشت! خانم بوینتون می‌خواست خانواده‌اش سرکشی کنن، تا اون بتونه دوباره از قدرتش برای کنترل اونها استفاده کنه.”

پوآرو نفس عمیقی کشید. “بله، میفهمم منظورتون دقیقاً چی هست. خانم بوینتون انتخاب کرد خطرناک زندگی کنه و حالا مرده!”

درست همون موقع، یه دختر دیدن که در کناره‌ی تپه پرسه می‌زنه. موهای قرمز طلاییش زیر نور آفتاب می‌درخشیدن و لبخندی پنهانی و عجیب رو دهن دوست داشتنیش بود.

دکتر جرارد گفت: “چقدر زیباست. صورتی داره که آدم خوابش رو ببینه، همونطور که من یک بار دیدم. وقتی از مالاریا بیمار بودم، چشم‌هام رو باز کردم و صورتش رو دیدم- با لبخند عجیب و شیرینش. متأسف بودم که از رویام بیدار شدم.” بعد اضافه کرد: “گینورا بوینتونه!”

متن انگلیسی فصل

Chapter eleven

Sarah King was sitting on a hill, picking wild flowers, and Dr Gerard sat on a rough wall of stones near her. Sarah looked up. ‘That little man’s coming up the hill,’ she said ‘I suppose he’s looking for us.’ Poirot reached them at last, wiping his hot forehead, before looking sadly at his expensive leather shoes.

‘This stony country!’ he said. ‘My poor shoes!’

‘Why do you wear shoes like that in the desert?’ asked Sarah.

‘I like to be well-dressed,’ Poirot answered.

‘Women do not look their best in the desert,’ said Dr Gerard thoughtfully. ‘Miss King always looks well-dressed, but Lady Westholme wears such thick coats, skirts and boots - and those terrible riding breeches! And poor Miss Pierce - her clothes are so pale and dull, and she wears too much jewellery.’

‘I don’t think Monsieur Poirot climbed up here to talk about clothes!’ said Sarah.

‘True,’ said Poirot. ‘I came to ask you both about Mrs Boynton. I have a feeling that the way her mind worked is very important in this case.’

‘From my point of view she was certainly very interesting,’ said Dr Gerard. He described his own interest in the Boynton family, and his conversation with Jefferson Cope. ‘He had no idea about the hate and unhappiness in the Boynton family,’ explained the doctor, ‘But I think that on the journey to Petra, Mr Cope was beginning to realize what Mrs Boynton was really like.’ He told them what Mr Cope had said about Mrs Boynton’s behaviour to the servant and her baby.

‘That story about the servant is interesting,’ said Poirot thoughtfully. ‘It shows how cruel Mrs Boynton could be. But I do not understand - why did Mrs Boynton arrange this trip abroad, when she knew it would be more difficult to control her family?’

Dr Gerard leaned forward excitedly. ‘She was bored!’ he exclaimed. ‘She needed a new challenge! Mrs Boynton wanted her family to rebel, so she could use her power to control them once again.’

Poirot took a deep breath. ‘Yes, I see exactly what you mean. Mrs Boynton chose to live dangerously - and now she is dead!’

Just then they saw a girl wandering along the side of the hill. Her red-gold hair shone in the sunlight, and a strange secret smile was on her lovely mouth.

‘How beautiful she is,’ said Dr Gerard. ‘She has a face to dream of, as I once did. When I was ill with malaria I opened my eyes and saw her face - with its sweet strange smile. I was sorry to wake up from my dream.’ Then he added, ‘That is Ginevra Boynton.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.