فصل نهم

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قرار ملاقات با مرگ / فصل 21

فصل نهم

توضیح مختصر

پوآرو با رایموند بوینتون حرف میزنه و لیستی می‌نویسه.

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل نهم

وقتی رایموند بوینتون، وارد اتاق شد، پوآرو متوجه شباهت خانوادگی بین کارول و برادرش، شد. صورت رایموند جدی بود، ولی به نظر مضطرب یا ترسیده نمی‌رسید.

پوآرو به ملایمت پرسید: “خواهرت، کارول باهات صحبت کرد؟” رایموند با سرش گفت آره. “بله، اگه مکالمه‌ی ما رو در اورشلیم شنیده باشی، به خاطر مظنون بودن، سرزنشت نمی‌کنم. فقط میتونم بگم که اون مکالمه یک دیوانگی بود! نقشه‌ی کشتن نامادریم- چطور میتونم توضیح بدم؟ ما تحت استرس زیادی بودیم، به طوری که صحبت کردن در موردش باعث میشد احساس بهتری داشته باشیم!”

هرکول پوآرو با سرش به آرومی تصدیق کرد. گفت: “ممکنه.”

“صبح همش نسبتاً احمقانه به نظر می‌رسید! قسم‌ میخورم، مسیو پوآرو که هیچ وقت دوباره بهش فکر نکردم. حقیقت اینه که درست قبل از ساعت ۶:۰۰ وقتی زنده و سالم بود، با مادرم صحبت کردم. به چادرم رفتم، خودمو شستم، و به بقیه در خیمه ملحق شدم. از اون موقع نه کارول، نه من تکون نخوردیم. همه می‌تونستن ما رو ببینن. بنابراین مرگ مادر طبیعی بود- نارسایی قلب. نمیتونه چیز دیگه‌ای باشه!”

پوآرو به آرومی گفت: “ولی دوشیزه کینگ وقتی ساعت شش و نیم جسد رو بررسی کرد، گفت، مادرتون، اگه بیشتر نباشه، حداقل یک ساعته که مرده.”

رایموند کاملاً شوکه بهش خیره شد. “سارا این رو گفته؟” نفس نفس زد. “ولی غیر ممکنه! حتماً اشتباه کرده! مادر درست قبل از ساعت ۶:۰۰ زنده بود و من باهاش حرف زدم.” به جلو خم شد. “مسیو پوآرو، آدم‌ها هر روز می‌میرن. مخصوصاً آدم‌هایی با قلب ضعیف. و هیچ چیز عجیبی در این باره وجود نداره. مرگ مادر فقط به خاطر اینکه شما حرفی که من زدم رو شنیدید، مشکوک به نظر میرسه.” پوآرو سرش رو تکون داد. گفت: “اشتباه می‌کنی. شواهد و مدارک دیگه‌ای هم هست. سم از کیف داروی دکتر جرارد برداشته شده.”

“سم؟” رای بهش خیره شد. “سم؟” کاملاً شوکه به نظر می‌رسید. “این چیزیه که شما بهش مشکوکید؟”

پوآرو به آرومی گفت: “پس نقشه شما متفاوت بود؟”

رایموند بدون فکر جواب داد: “آه، بله. این همه چیز رو عوض می‌کنه… من- من نمیتونم خوب فکر کنم!”

“نقشه‌ی شما چی بود؟”

“نقشه‌ی ما؟ …” رایموند یهو حرفش رو قطع کرد و چشم‌هاش محتاط شدن. گفت: “فکر نمی‌کنم چیز بیشتری بگم.”

پوآرو گفت: “هر طور راحتی.” وقتی مرد جوون رو که از اتاق خارج میشد، تماشا کرد، روی کاغذش نوشت؛ آر. بی ۵:۵۰. بعد یک لیست نوشت.

بوینتون‌ها و جفرسون کاپ حدود ۳:۵ اردوگاه رو ترک کردن.

دکتر جرارد و سارا کینگ حدود ۳:۱۵ اردوگاه رو ترک کردن.

لیدی وستهولم و دوشیزه پیرس ۴:۱۵ اردوگاه رو ترک کردن.

دکتر جرارد حدود ۴:۲۰ به اردوگاه برگشته.

لنوکس بوینتون ۴:۳۵ به اردوگاه برگشته.

نادین بوینتون ۴:۴۰ به اردوگاه برگشته و با خانم بوینتون حرف زده.

نادین بوینتون حدود ۴:۵۰ خانم بوینتون رو ترک کرده و به خیمه رفته.

کارول بوینتون ۵:۱۰ به اردوگاه برگشته.

لیدی وستهولم، دوشیزه پیرس، و جفرسون کاپ ۵:۴۰ به اردوگاه برگشتن.

رایموند بوینتون ۵:۵۰ به اردوگاه برگشته.

سارا کینگ ۶ به اردوگاه برگشته.

ساعت ۶:۳۰ جسد خانم بوینتون کشف شده.

متن انگلیسی فصل

Chapter nine

Poirot noted the family similarity between Carol and her brother when Raymond Boynton came into the room. Raymond’s face was serious, but he didn’t seem nervous or afraid.

‘Your sister Carol has spoken with you?’ Poirot asked gently. Raymond nodded. ‘Yes. If you overheard our conversation in Jerusalem I don’t blame you for being suspicious. I can only say that the conversation was - was madness! Planning to kill my stepmother - oh, how can I explain? - we were under so much stress that just talking about it made us feel better!’

Hercule Poirot nodded his head slowly. ‘That,’ he said, ‘is possible.’

‘In the morning it all seemed - rather stupid! I swear to you, Monsieur Poirot, that I never thought about it again. The facts are that I spoke to my mother just before six o’clock, when she was alive and well. I went to my tent, had a wash and joined the others in the marquee. From that time neither Carol nor I moved - everyone could see us. So my mother’s death was natural - heart failure - it couldn’t be anything else!’

‘But Miss King,’ said Poirot quietly, ‘said that when she examined the body - at six-thirty - your mother had been dead for at least an hour, if not longer.’

Raymond stared at him, totally shocked. ‘Sarah said that?’ he gasped. ‘But - it’s impossible! She must be mistaken! My mother was alive just before six and I spoke to her.’ He leaned forward. ‘Monsieur Poirot, people die every day - especially people with weak hearts - and there is nothing strange about it. Mother’s death only seems suspicious because you overheard what I said.’ Poirot shook his head. ‘You are wrong,’ he said. ‘There is other evidence - poison taken from the medicine bag of Dr Gerard.’

‘Poison?’ Ray stared at him. ‘Poison?’ He looked completely shocked. ‘Is that what you suspect?’

Poirot said quietly, ‘So your plan was different?’

‘Oh, yes.’ Raymond answered without thinking. ‘This changes everything … I - I can’t think clearly.’

‘What was your plan?’

‘Our plan? It was -‘ Raymond stopped suddenly, and his eyes became wary. ‘I don’t think,’ he said, ‘that I’ll say any more.’

‘As you please,’ said Poirot. As he watched the young man leave the room, on his paper he wrote R.B. 5.50. Then he wrote a list.

Boyntons and Jefferson Cope leave the camp about 3.05

Dr Gerard and Sarah King leave the camp about 3.15

Lady Westholme and Miss Pierce leave the camp 4.15

Dr Gerard returns to the camp about 4.20

Lennox Boynton returns to the camp 4.35

Nadine Boynton returns to the camp and talks to Mrs Boynton 4.40

Nadine Boynton leaves Mrs Boynton and goes to the marquee about 4.50

Carol Boynton returns to the camp 5.10

Lady Westholme, Miss Pierce and Jefferson Cope return to the camp 5.40

Raymond Boynton returns to the camp 5.50

Sarah King returns to the camp 6.00

Mrs Boynton’s body is discovered 6.30

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.