فصل اول

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: هیکوری دیکوری داک / فصل 1

فصل اول

توضیح مختصر

خواهر منشی پوآرو مشکلاتی در خوابگاهی که کار می‌کنه داره و پوآرو می‌خواد کمک کنه.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

هرکول پوآرو اخم کرد.

گفت: “دوشیزه لمون.”

“بله، مسیو پوآرو؟”

“در این نامه سه تا اشتباه وجود داره.”

به نظر شوکه می‌رسید. دوشیزه لمون، یک خانم مغرور و حرفه‌ای، هیچ وقت اشتباه نمی‌کرد. هیچ وقت بیمار نبود. هیچ وقت خسته نبود. هیچ وقت ناراحت نبود. هیچ وقت بی‌دقت نبود. نظم و اسلوب سال‌های زیادی بود که کلمات مورد علاقه‌ی هرکول پوآرو بودن. با جورج، خدمتکار مرد بی‌عیبش و دوشیزه لمون، منشی بی‌عیبش، نظم و اسلوب، زندگیش رو شکل می‌دادن.

و با این حال، امروز صبح، دوشیزه لمون سه تا اشتباه در تایپ یک نامه‌‌ی ساده انجام داده بود. دنیا از چرخیدن ایستاده بود.

هرکول پوآرو سند دلخورکننده رو دراز کرد. اون عصبانی نشده بود، فقط گیج شده بود. این اتفاقی بود که نمی‌تونست بیفته، ولی افتاده بود!

دوشیزه لمون نامه رو گرفت. “آه، عزیزم. نمی‌تونم بفهمم چطور این کار رو کردم. خوب شاید بتونم. به خاطر خواهرم هست.”

“خواهرت؟” یک شوک دیگه. پوآرو نمی‌دونست دوشیزه لمون خواهر داره.

دوشیزه لمون با سرش تصدیق کرد. “بله. بیشتر عمرش در سنگاپور زندگی کرده. شوهرش اونجا در حرفه‌ی لاستیک بود. ولی چهار سال قبل مُرد. بچه‌ای نداشتن. بنابراین وقتی به انگلیس برگشت، من یک آپارتمان قشنگ خیلی کوچیک براش پیدا کردم- ولی…” دوشیزه لمون مکث کرد. “خب، اون تنها بود و بهم گفت که به داشتن یک شغل فکر میکنه.”

“شغل؟”

“مراقبت از خوابگاهِ دانش‌آموزها. صاحبش یک زن هست که نیمه یونانیه، و یه نفر رو می‌خواست که عوض اون مدیریتش کنه. یه خونه‌ی بزرگ قدیمی هست و خواهرم قرار بود یک قسمت خیلی قشنگ داشته باشه….”

دوشیزه لمون حرفش رو قطع کرد و پوآرو یک صدای تشویق‌کننده در آورد که ادامه بده.

“من از این بابت مطمئن نبودم، ولی خواهرم دوست داره مشغول باشه و همیشه رابطه‌اش با جوون‌ترها خوب بوده.”

پوآرو پرسید: “پس خواهرتون شغل رو قبول کرد؟”

“بله. حدود ۶ ماه قبل به پلاک ۲۶ جاده هیکوری نقل مکان کرد و شغلش رو اونجا دوست داشت.”

هرکول پوآرو گوش داد. تا اینجا داستان خواهر دوشیزه لمون به شکل مأیوس‌کننده‌ای عادی بود.

“ولی الان مدتیه که نگرانه.”

“چرا؟”

“خب، مسیو پوآرو، اتفاقاتی که اونجا در جریان هست رو دوست نداره.”

پوآرو با ظرافت جویا شد: “اونجا دانش‌آموزانی از هر دو جنسیت هستن؟”

“آه نه. منظورم این نیست! آدم همیشه انتظار مشکلاتی از اون نوع رو داره! نه ولی چیزها ناپدید میشدن.”

“ناپدید میشدن؟”

“بله. و چیزهای عجیبی… و همه به شکل نسبتاً عجیب.”

“وقتی میگید چیزها ناپدید میشن، منظورتون اینه که چیزها دزدیده میشن؟”

“بله.”

“به پلیس خبر داده شده؟”

“نه. خواهرم به این آدم‌های جوون علاقه داره- خوب، به بعضی از اونها- و ترجیح میده خودش اوضاع رو مرتب کنه.”

پوآرو گفت: “بله. می‌تونم اینو بفهمم. ولی اگه بتونم بگم، این دلواپسی شما رو توضیح نمیده.”

“نمی‌تونم جلوی خودم رو از احساس اینکه چیزی در جریانه که من نمی‌فهمم، بگیرم. به نظر هیچ توضیح عادی با حقایق جور در نمیاد.”

پوآرو با سرش تصدیق کرد. “نه یک دزد معمولی. شاید یک عاشق سرقت؟”

“این طور فکر نمی‌کنم. من در دایره‌المعارف بریتانیکا درباره موضوع خوندم، ولی متقاعد نشدم.”

هرکول پوآرو یک دقیقه و نیم ساکت بود. می‌خواست خودش رو درگیر مشکلات خواهر دوشیزه لمون بکنه؟ ولی خیلی ناجور بود که دوشیزه لمون در نامه‌های اون اشتباه بکنه. به خودش گفت اگه قراره خودش رو درگیر ماجرا کنه، دلیلش این خواهد بود. نمی‌خواست قبول کنه که اخیراً کمی کسل و خسته شده بود.

“گمان می‌کنم، دوشیزه لمون، می‌خواستید خواهرتون رو برای چای بعد از ظهر دعوت کنید اینجا؟ قادر خواهم بود کمک کوچیکی براش باشم.”

“شما خیلی لطف دارید، مسیو پوآرو.”

“پس بگیم فردا؟”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ONE

Hercule Poirot frowned.

‘Miss Lemon,’ he said.

‘Yes, Monsieur Poirot?’

‘There are three mistakes in this letter.’

He sounded shocked. Miss Lemon, a proud and professional woman, never made mistakes. She was never ill, never tired, never upset, never inaccurate. Order and method had been Hercule Poirot’s favourite words for many years. With George, his perfect manservant, and Miss Lemon, his perfect secretary, order and method shaped his life.

And yet, this morning, Miss Lemon had made three mistakes in typing a very simple letter. The world had stopped turning.

Hercule Poirot held out the offending document. He was not annoyed, he was just confused. This was something that just could not happen - but it had!

Miss Lemon took the letter. ‘Oh, dear, I can’t think how I did that - well, perhaps I can. It’s because of my sister.’

‘Your sister?’ Another shock. Poirot had never known that Miss Lemon had a sister.

Miss Lemon nodded. ‘Yes, most of her life she has lived in Singapore. Her husband was in the rubber business there, but he died four years ago. There were no children, so when she came back to England I found a very nice little flat for her but -‘ Miss Lemon paused. ‘Well, she was lonely and she told me that she was thinking about taking a job.’

‘Job?’

‘Looking after a hostel for students. It is owned by a woman who is partly Greek and she wanted someone to manage it for her. It’s a big old house and my sister was going to have a very nice flat -‘

Miss Lemon stopped and Poirot made an encouraging noise for her to continue.

‘I wasn’t sure about it, but my sister likes to be busy and she’s always been good with young people.’

‘So your sister took the job?’ Poirot asked.

‘Yes, she moved into 26 Hickory Road about six months ago and she liked her work there.’

Hercule Poirot listened. So far, the story of Miss Lemon’s sister had been disappointingly ordinary.

‘But for some time now she’s been very worried.’

‘Why?’

‘Well, Monsieur Poirot, she doesn’t like the things that are going on there.’

‘There are students there of both s@xes?’ Poirot inquired delicately.

‘Oh no, I don’t mean that! One always expects difficulties of that kind! No, but things have been disappearing.’

‘Disappearing?’

‘Yes. And such odd things… And all in rather a strange way.’

‘When you say things have been disappearing, you mean things have been stolen?’

‘Yes.’

‘Have the police been called in?’

‘No. My sister is fond of these young people - well, of some of them - and she would prefer to straighten things out by herself.’

‘Yes,’ said Poirot. ‘I can understand that. But that does not explain, if I may say so, your own anxiety.’

‘I cannot help feeling that something is going on which I do not understand. No ordinary explanation seems to fit with the facts.’

Poirot nodded. ‘Not an ordinary thief? A kleptomaniac, perhaps?’

‘I do not think so. I read about the subject, in the Encyclopaedia Britannica. But I was not persuaded.’

Hercule Poirot was silent for a minute and a half. Did he wish to involve himself in the troubles of Miss Lemon’s sister? But it was very inconvenient to have Miss Lemon making mistakes in his letters. He told himself that if he were to involve himself, that would be the reason. He did not admit to himself that he had been rather bored lately.

‘Supposing, Miss Lemon, you were to invite your sister here for afternoon tea? I might be able to be of some small help to her.’

‘That’s very kind of you, Monsieur Poirot.’

‘Then shall we say tomorrow?’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.