فصل بیست و سوم

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: هیکوری دیکوری داک / فصل 23

کارآگاه هرکول پوآرو

10 کتاب | 215 فصل

فصل بیست و سوم

توضیح مختصر

سالی و لن می‌خوان عروسی کنن.

  • زمان مطالعه 3 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل بیست و سوم

آقای آکی‌بمبو از یک مو قرمز به اون یکی نگاه کرد. “نمی‌فهمم.”

سالی فینچ پرسید: “فکر میکنی نیگل می‌خواست من مورد ظن قرار بگیرم، یا تو؟”

لن باتسون جواب داد” “فکر می‌کنم هر دومون. فکر کنم موها رو از روی شونه‌ام برداشته.”

آقای آکی‌بمبو بپرسید: “پس آقای نیگل بود که از روی بالکن پرید؟”

لن گفت: “نیگل میتونه مثل یه گربه بپره. من نمی‌تونستم بپرم اونجا. من خیلی سنگین‌ترم.”

آکی‌بمبو گفت: “می‌خوام بابت سوء‌ظن‌هام ازت عذرخواهی کنم.”

لن گفت: “اشکالی نداره.”

سالی گفت: “در حقیقت خیلی کمک کردی. تمام فکرهات درباره براکیک.”

لبخند زد. “اگه امشب استادم رو تو مهمونی دانشگاه دیدی، لطفاً بهش میگی که چند تا فکر خوب کردم.”

سالی گفت: “بهش میگم.”

لن باتسون ناراحت به نظر می‌رسید. “تا یک هفته برمیگردی آمریکا.”

“دوباره بر می‌گردم. یا ممکنه تو بیایی اونجا تحصیل کنی.”

“فایده‌اش چیه؟”

سالی گفت: “ آکی‌بمبو دوست داری یه روز تو یه عروسی ساقدوش بشی؟”

“منظورت از ساقدوش چیه؟”

“داماد، به عنوان مثال لن اینجا، یه حلقه بهت میده که نگه داری، و اون و تو که خیلی شیک لباس پوشیدید میرید کلیسا، بعد وقتی وقتش رسید، حلقه رو ازت می‌خواد و تو حلقه رو میدی بهش، و اون حلقه رو میکنه تو انگشت من، و بعد آهنگ عروسی نواخته میشه و همه داد میزن و همین.”

“منظورت اینه که تو و آقای لن میخواید عروسی کنید؟”

“فکرم همینه.”

“سالی!”

“البته، مگر اینکه، لن از این فکر خوشش نیاد.”

“سالی! اگه می‌دونستی چقدر خوشحالم کردی.”

“فقط یه کم شک دارم.”

دو

هرکول پوآرو آخرین نامه‌ای رو که دوشیزه لمون جلوش گذاشته بود امضا کرد.

گفت: “خیلی خوبه. حتی یک اشتباه هم نبود.”

دوشیزه لمون گفت: “امیدوارم زیاد اشتباه نمیکنم.”

“زیاد نه. ولی اتفاق افتاد. راستی، خواهرتون چطوره؟”

“داره به رفتن به یه سفر دریایی فکر می‌کنه، مسیو پوآرو.”

“آه.” هرکول پوآرو به این فکر کرد که اگه- شاید- در یک سفر دریایی…؟ نه اینکه اون خودش هرگز به یه سفر دریایی می‌رفت- نه به هیچ دلیلی… ساعت پشت سرش، ساعت یک رو نواخت.

هرکول پوآرو گفت: “ساعت ۱ رو نواخت.

موش دوید پایین.

هیکوری، دیکوری، داک.”

“این دیگه چی بود، مسیو پوآرو؟”

هرکول پوآرو گفت: “هیچی.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWENTY THREE

‘I do not understand.’ Mr Akibombo looked from one red head to the other.

‘Do you think,’ asked Sally Finch, ‘that Nigel meant me to be suspected, or you?’

‘Either, I expect,’ replied Len Bateson. ‘I believe he took the hairs from my brush.’

‘Was it then Mr Nigel who jumped the balcony?’ asked Mr Akibombo.

‘Nigel can jump like a cat,’ said Len. ‘I couldn’t have jumped across that space. I’m much too heavy.’

‘I want to apologize for my suspicions,’ said Akibombo.

‘That’s all right,’ said Len.

‘In fact, you helped a lot,’ said Sally. ‘All your thinking - about the boracic.’

He smiled. ‘If you meet my professor at the University party tonight will you tell him, please, that I have done some good thinking?’

‘I’ll tell him,’ said Sally.

Len Bateson was looking unhappy. ‘In a week’s time you’ll be back in America.’

‘I shall come back. Or you might come and study over there.’

‘What’s the use?’

‘Akibombo,’ said Sally, ‘would you like, one day, to be best man at a wedding?’

‘What do you mean, best man?’

‘The bridegroom, for example Len here, gives you a ring to keep for him, and he and you go to church very smartly dressed, and at the right moment, he asks you for the ring and you give it to him, and he puts it on my finger, and then the wedding march is played and everybody cries. And there we are.’

‘You mean that you and Mr Len are to be married?’

‘That’s the idea.’

‘Sally!’

‘Unless, of course, Len doesn’t like the idea.’

‘Sally! If you only knew how happy you’ve made me.’

‘I do have just a tiny suspicion.’

II

Hercule Poirot signed the last of the letters that Miss Lemon had laid before him.

‘Very good,’ he said. ‘Not a single mistake.’

‘I don’t often make mistakes, I hope,’ Miss Lemon said.

‘Not often. But it has happened. How is your sister, by the way?’

‘She is thinking of going on a cruise. Monsieur Poirot.’

‘Ah.’ Hercule Poirot wondered if - possibly - on a cruise -? Not that he himself would ever go on one - not for any reason… The clock behind him struck one.

‘The clock struck one,

The mouse ran down,

Hickory, di@kory, dock,’ said Hercule Poirot.

‘What was that, Monsieur Poirot?’

‘Nothing,’ said Hercule Poirot.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.