انقلاب در رمت

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: گربه میان پنگوئن ها / فصل 1

انقلاب در رمت

توضیح مختصر

شورشیان قصد کشتن شاهزاده‌ی رمت رو دارن و اون به دوستش میگه جواهرات با ارزشی رو در صورتیکه خودش زنده نمونه، از کشور خارج کنه.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

انقلاب در رمت

تقریباً دو ماه قبل وقایع خاصی اتفاق افتاد که احتمال داره تا حد زیادی روی مدرسه دخترانه‌ی مشهور تأثیر بذاره.

در کاخ رمت دو تا مرد جوون نشسته بودن و سیگار می‌کشیدن. یک مرد تیره بود، با چشم‌های درشت و غمگین. شاهزاده علی یوسف بود، شیخ رمت- کشوری کوچیک ولی خیلی ثروتمند در خاورمیانه. مرد جوون دیگه، باب راولینسون، مو روشن و کک و مکی، و خلبان خصوصی شاهزاده بود. دو تا مرد در مدرسه با هم بودن و دوستان خیلی نزدیکی بودن.

شاهزاده علی درحالیکه نمی‌تونست باور کنه، گفت: “باب، اونا بهمون شلیک کردن. می‌خواستن به هواپیمامون شلیک کنن و بندازنش.”

باب عبوسانه گفت: “بله، اینکارو کردن. باید دو هفته قبل از کشور خارج می‌شدی، علی. حالا دیگه خیلی دیره. شاید بتونی به سفارت بریتانیا بری- با دوستم که اونجا کار می‌کنه حرف بزنم؟”

صورت علی یوسف از خشم سرخ شد. “من هیچ وقت تو سفارتخونه‌ی شما قایم نمیشم! شورشیان احتمالاً منو از ساختمون بیرون می‌کشن.” آه کشید. با ناراحتی گفت: “نمی‌فهمم. پدربزرگم مرد ظالمی بود که دشمنانش رو بدون هیچ حس ترحمی می‌کشت. و با این حال هنوز هم تحسین میشه و مورد احترامه! و من؟ من بیمارستان ساختم، مدرسه ساختم، خونه ساختم… همه‌ی چیزهایی که مردم می‌خوان. پس چرا علیه من شورش میکنن؟”

باب راولینسون آه کشید. “بذار حالا در این مورد حرف نزنیم. مهمترین چیز اینه که تو رو صحیح و سالم از کشور خارج کنیم. کسی در ارتش هست که بتونی بهش اعتماد کنی؟”

شاهزاده علی یوسف به آرومی سرش رو تکون داد گفت. “نمیدونم. نمیتونم مطمئن باشم- مأموران مخفی همه جا هستن. همه چیز رو می‌شنون- همه چیز رو میدونن.”

“حتی در باند فرودگاه…” باب حرفش رو قطع کرد. “ولی میتونیم به آچمد اعتماد کنیم. یه نفر رو که سعی می‌کرد هواپیما رو خراب کنه، گرفت- یه نفر که ما فکر می‌کردیم می‌تونیم بهش اعتماد کنیم. پس علی اگه میخوای از کشور خارج بشی، باید خیلی زود بریم.”

“میدونم- میدونم. حالا کاملاً مطمئنم که اگه بمونم، کشته میشم.” علی بدون احساس حرف میزد- انگار که به آینده‌اش خیلی کم علاقه داشت.

باب بهش اخطار داد. “در هر صورت ممکنه کشته بشیم. باید از روی کوه‌ها به شمال پرواز کنیم. در این موقع از سال خیلی خطرناکه.”

علی یوسف نگران به نظر رسید. “نمیخوام اتفاقی برای تو بیفته، باب.”

“نگران من نباش، علی. من مهم نیستم. نه- تویی- نمیخوام ترکت کنم. اگه بعضی‌ها در ارتش وفادار هستن…”

علی به سادگی گفت: “نمی‌خوام فرار کنم، ولی نمی‌خوام هم توسط جمعیت عصبانی کشته بشم.” بعد از لحظه‌ای فکر تصمیمش رو گرفت. با آهی گفت: “خیلی‌خب، سعی میکنیم بریم، کی؟”

باب گفت: “امروز بعد از ظهر. برو و این جاده‌ی جدید رو بررسی کن و روی باند بایست. من هواپیما رو آماده‌ی رفتن می‌کنم. نمیتونیم چیزی همراهمون ببریم.”

علی یوسف گفت: “فقط یه چیز هست که می‌خوام با خودم ببرم.” یه کیف چرمی کوچیک از زیر پیراهنش در آورد و محتویاتش رو روی میز ریخت.

باب لحظه‌ای نفسش رو حبس کرد. جلوش انبوهی از جواهرات گرانبها و زیبا بود. “خدای من! اینها واقعین؟”

علی سرگرم شده بود. “البته که واقعین. ارزششون یک میلیون پونده.”

“یک میلیون پوند!” باب جواهرات رو برداشت و گذاشت از لای انگشتانش بریزن. “خارق‌العاده است. مثل داستان‌های پریان.”

“بله.” مرد جوون تیره با سرش تصدیق کرد. “همچین جواهراتی تأثیر عجیبی روی آدم‌ها داره- مرگ و خشونت اونها رو همه جا دنبال می‌کنن. و زن‌ها- جواهرات زیبا زن‌ها رو دیوونه می‌کنه. من به هیچ زنی با این جواهرات اعتماد نمی‌کنم. ولی به تو اعتماد می‌کنم.”

“من؟” باب خیره شد.

دوستش جواب داد: “بله. نمیخوام دشمنانم این جواهرات رو بردارن. نمیدونم شورشیان کی این مکان رو می‌گیرن، ولی ممکنه زنده نمونم تا امروز بعد از ظهر به باند برسم. این جواهرات رو بردار و بهترین کاری که از دستت برمیاد رو انجام بده.”

باب گفت: “ولی نمی‌فهمم. ازم میخوای باهاشون چیکار کنم؟”

علی با آرامش گفت: “یه جوری از کشور خارج‌شون کن. میتونی فکر یه نقشه‌ای رو بکنی.”

“ولی علی نمیدونم چطور این کار رو بکنم.”

علی در صندلیش تکیه داد و لبخند زد. “تو معقولی باب، و درستکاری. وقتی در مدرسه بودیم، همیشه ایده‌های هوشمندانه‌ای داشتی. من اسم و آدرس مردی رو که برای من با همچین چیزهایی سر و کله میزنه رو بهت میدم، برای موقعی که زنده نمونم. انقدر نگران به نظر نرس، باب. بهترین کاری که از دستت میاد رو انجام بده. این تمام چیزیه که می‌خوام. اگه شکست بخوری، سرزنشت نمی‌کنم. این کاریه که خدا میخواد.”

باب داد زد: “تو دیوونه‌ای!”

“نه. من به تقدیر باور دارم. همش همین.”

“ولی علی- یک میلیون پوند. نمی‌ترسی جواهرات رو برای خودم نگه دارم؟”

علی یوسف به دوستش لبخند زد. گفت: “نه، باب. از این نمیترسم.”

متن انگلیسی فصل

Chapter one

Revolution in Ramat

About two months earlier, certain events took place that would greatly affect the famous girls’ school.

In the Palace of Ramat, two young men sat smoking. One man was dark, with large, sad looking eyes. He was Prince Ali Yusuf, the Sheikh of Ramat, a small but very rich country in the Middle East. The other young man, Bob Rawlinson, had light hair and freckles, and was the prince’s private pilot. The two men had been at school together and were very close friends.

‘They shot at us, Bob,’ said Prince Ali, unable to believe it. ‘They wanted to shoot down our plane.’

‘Yes, they did,’ said Bob grimly. ‘You should have left the country two weeks ago, Ali. Now it’s too late. Perhaps you can go to the British Embassy - shall I talk to my friend who works there?’

Ali Yusuf’s face reddened with anger. ‘I will never hide in your Embassy! The rebels would probably drag me from the building.’ He sighed. ‘I don’t understand,’ he said sadly. ‘My grandfather was a cruel man, who killed his enemies without pity. And yet he is still admired and respected! And I? I have built hospitals, schools and houses… all the things people want. So why are they rebelling against me?’

Bob Rawlinson sighed. ‘Let’s not talk about that now. The most important thing is to get you safely out of the country. Is there anybody in the Army you can trust?’

Slowly, Prince Ali Yusuf shook his head. ‘I do not know,’ he said. ‘I cannot be sure - there are secret agents everywhere. They hear everything - they know everything.’

‘Even at the airstrip.-‘ Bob stopped. ‘But we can trust Achmed. He caught someone trying to sabotage the plane - someone we thought we could trust. So, if you want to leave the country, Ali, we must go soon.’

‘I know - I know. I am quite certain now that if I stay I will be killed.’ Ali spoke without emotion - as if his future was only of slight interest to him.

‘We may be killed anyway,’ Bob warned him. ‘We’ll have to fly north over the mountains. At this time of year it’s very dangerous.’

Ali Yusuf looked worried. ‘I don’t want anything to happen to you, Bob.’

‘Don’t worry about me, Ali. I’m not important. No - it’s you - I don’t want to make you leave. If some people in the Army are loyal -‘

‘I don’t want to run away,’ said Ali simply. ‘But nor do I want to be killed by a crowd of angry people.’ After a moment’s thought he made his decision. ‘Very well,’ he said with a sigh. ‘We will try to leave. When?’

‘This afternoon,’ said Bob. ‘Go and inspect that new road, and stop at the airstrip. I’ll have the plane ready to go. We can’t take anything with us.’

‘There is only one thing I wish to take with me,’ said Ali Yusuf. He took out a small leather bag from under his shirt, and poured its contents on the table.

Bob held his breath for a moment. Before him was a pile of beautiful precious jewels. ‘My goodness! Are they real?’

Ali looked amused. ‘Of course they are real. They are worth about a million pounds.’

‘A million pounds!’ Bob picked up the jewels and let them fall through his fingers. ‘It’s fantastic. Like a fairy story.’

‘Yes.’ The dark young man nodded. ‘Such jewels have a strange effect on people - death and violence follow them around. And women - beautiful jewels make women go mad. I would not trust any woman with these jewels. But I will trust you.’

‘Me?’ Bob stared.

‘Yes,’ replied his friend. ‘I do not want these jewels to be taken by my enemies. I do not know when the rebellion will take place, but I may not live to reach the airstrip this afternoon. Take the jewels and do the best you can.’

‘But I don’t understand,’ said Bob. ‘What do you want me to do with them?’

‘Take them out of the country somehow,’ Ali said calmly. ‘You will think of a plan.’

‘But Ali, I don’t know how to do that.’

Ali sat back in his chair and smiled. ‘You are sensible, Bob, and you are honest. When we were at school, you always had clever ideas. I will give you the name and address of a man who deals with such things for me - in case I do not survive. Do not look so worried, Bob. Do the best you can, that is all I ask. I shall not blame you if you fail. It is as Allah wills.’

‘You’re crazy!’ exclaimed Bob.

‘No. I believe in fate, that is all.’

‘But Ali - a million pounds. Aren’t you afraid that I’ll keep the jewels for myself?’

Ali Yusuf smiled at his friend. ‘No, Bob,’ he said, ‘I am not afraid of that.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.