قتل خودش رو تکرار میکنه

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: گربه میان پنگوئن ها / فصل 15

قتل خودش رو تکرار میکنه

توضیح مختصر

دوشیزه وانسیتارت در سالن ورزشی به قتل رسیده.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پانزدهم

قتل خودش رو تکرار میکنه

بازرس کلسی در حالی که با چهره‌ای عبوس وارد اتاق میشد، گفت: “همراهم بیا، یه قتل دیگه اتفاق افتاده.” وقتی تلفن زنگ زد، اون و آدام گودمن داشتن نوشیدنی می‌خوردن و در مورد پرونده صحبت می‌کردن.

آدام وقتی پشت سر بازرس کلسی از پله‌ها پایین می‌رفت، پرسید: “کی؟”

“یه معلم دیگه- دوشیزه وانسیتارت- در سالن ورزشی.”

آدام گفت: “دوباره سالن ورزشی؟ چرا این محل انقدر مهمه؟”

کلسی وقتی وارد سالن ورزشی شد و دکتر رو دید که کنار جسد زانو زده، فکر کرد؛ مثل یه خواب بده که خودش رو تکرار میکنه.

دکتر بهش گفت: “حدود نیم ساعت پیش کشته شده؟”

کلسی گفت: “کی پیداش کرده؟”

گروهبانش گفت: “دوشیزه چادویک، آقا، اون یه نور دیده و اومده بیرون بررسی کنه و دیده که اون مرده. خیلی ناراحته. سرپرستار، دوشیزه جانسون بود که بهمون زنگ زد.”

کلسی از دکتر پرسید: “و دوشیزه وانسیتارت چطور کشته شده؟ به اون هم شلیک شده؟”

دکتر سرش رو تکون داد. “نه، از پشت سر بهش زده شده. احتمالاً زانو زده بوده و یه نفر با یه چیز سنگین بهش ضربه زده.” وقتی بازرس کلسی به چوب گلفی که نزدیک در افتاده بود، نگاه کرد، اضافه کرد: “نه، سلاح اون نبوده. با چیزی مثل گونی شن ضربه زده شده.”

کلسی گفت: “پس جلوی این کمد زانو زده بوده.” با دقت بهش نگاه کرد. “این کمد شاهزاده شایسته هست. دختری که گم شده. هنوز چیزی درباره‌ی اون نمی‌دونیم؟”

گروهبانش گفت: “نه، آقا. ماشین پیدا نشده، ولی به پلیس لندن گفته شده.”

دکتر پرسید: “چرا این دختر دزدیده شده؟”

کلسی با تنگ خلقی گفت: “نمی‌دونم. وقتی به من گفت میترسه بدزدنش، من حرفشو باور نکردم.” اطراف رو نگاه کرد. گفت: “خوب، به عکس‌‌برداری و اثر انگشت‌برداری ادامه بدید، من میرم خونه.”

دوشیزه جانسون، سرپرستار، که ناراحت ولی به خودش مسلط بود، ملاقاتش کرد. گفت: “وحشتناکه، بازرس. دو تا از معلم‌هامون کشته شدن! دوشیزه چادویک بیچاره خیلی ناراحته. دکتر چیزی بهش داد که آرومش کنه.”

“قبل از اینکه باهاش حرف بزنم، میتونید آخرین باری که دوشیزه وانسیتارت رو دیدید رو به من بگید؟”

دوشیزه جانسون گفت: “من کلاً امروز ندیدمش. تمام روز اینجا نبودم. ساعت ۱۱ رسیدم و صاف رفتم به اتاقم.”

کلسی پرسید: “از پنجره‌تون به طرف سالن ورزشی نگاه کردید؟”

دوشیزه جانسون گفت: “نه متأسفانه، نگاه نکردم. حموم کردم و رفتم خوابیدم. وقتی دوشیزه چادویک اومد تو، خوابیده بودم. مثل یه روح سفید بود و می‌لرزید.”

دوشیزه وانسیتارت امروز کلاً اینجا بود؟”

“بله، فکر می‌کنم. دوشیزه بالسترود رفته و اونو مسئول کرده بود.”

“دیگه کیا اینجا بودن؟”

دوشیزه جانسون لحظه‌ای فکر کرد. “دوشیزه وانسیتارت، دوشیزه چادویک، مادمازل بلانچ، و دوشیزه روان.”

بازرس کلسی گفت: “متوجهم. خب، حالا می‌خوام با دوشیزه چادویک صحبت کنم.”

دوشیزه چادویک روی یه صندلی نشسته بود، درحالی که پاهاش رو پوشونده بود تا گرم نگهش داره. شوکه، سفید و بیمار به نظر می‌رسید. “واقعاً مرده؟ احتمالی وجود داره که- که بهبود پیدا کنه؟”

کلسی سرش رو به آرومی تکون داد.

دوشیزه چادویک گفت: “خیلی وحشتناکه.” زد زیر گریه. گفت: “این مدرسه رو نابود می‌کنه. میدوبانک رو نابود میکنه. نمیتونم تحمل کنم- نمیتونم تحمل کنم.”

کلسی گفت: “میدونم شوک وحشتناکی براتون بود، دوشیزه چادویک. ولی ازتون می‌خوام شجاع باشید و به من بگید چه اتفاقی افتاده.”

“من- من زود به رخت‌خواب رفتم، ولی نتونستم بخوابم. نگران شایسته بودم. هنوز پیدا نشده. بالاخره یک ربع به یک بود- بلند شدم تا یه لیوان آب بخورم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم و نوری دیدم که مثل یه چراغ قوه در سالن ورزشی حرکت میکنه.”

“بله، و بعد؟”

دوشیزه چادویک گفت: “و بعد، مصمم شدم ببینم کی اونجاست و چیکار میکنه. بنابراین لباس پوشیدم و با عجله قبل از اینکه بتونن در برن، رفتم بیرون. در بسته نبود و من هُل دادم و بازش کردم. و اون اونجا بودم- مُرده.”

شروع به لرزیدن کرد.

کلسی گفت: “بله، بله، دوشیزه چادویک، بسیار خوب. فقط یه سؤال دیگه. با خودتون یه چوب گلف برده بودید؟ یا دوشیزه وانسیتارت برده بودش؟”

دوشیزه چادویک به شکل مبهمی گفت: “یه چوب گلف؟ نمی‌تونم به خاطر بیارم- آه، بله. فکر کنم از راهرو برش داشتم. با خودم به عنوان سلاح بردم بیرون. حتماً وقتی الانور رو دیدم، انداختمش. یه جورایی برگشتم خونه و دوشیزه جانسون رو بیدار کردم- آه! نمی‌تونم تحملش کنم. نمی‌تونم تحملش کنم- این پایان میدوبانک میشه…”

بازرس کلسی دوشیزه چادویک رو به دوشیزه جانسون سپرد. وقتی رفت طبقه پایین، متوجه انبوهی گونی شنی کنار در بغل شد و فکر کرد که یکی از اونها میتونست به آسونی برای کشتن دوشیزه وانسیتارت استفاده بشه. شاید یه نفر در خونه گونی شنی رو برداشته، دوشیزه وانسیتارت رو به قتل رسونده، و بعد از اون گذاشته سر جاش…

متن انگلیسی فصل

Chapter fifteen

Murder Repeats Itself

‘Come along,’ said Inspector Kelsey, entering the room with a grim face. ‘There’s been another murder.’ He and Adam Goodman had been having a drink and talking about the case when the telephone rang.

‘Who is it?’ asked Adam, as he followed Inspector Kelsey down the stairs.

‘Another teacher, Miss Vansittart - in the Sports Pavilion.’

‘The Sports Pavilion again?’ said Adam. ‘Why is that place so important?’

It was like a bad dream repeating itself, thought Kelsey, as he entered the Sports Pavilion and saw the doctor kneeling next to a dead body.

‘She was killed about half an hour ago,’ the doctor told him.

‘Who found her?’ said Kelsey.

‘Miss Chadwick, sir,’ said his Sergeant. ‘She saw a light, came out to investigate and found her dead. She’s very upset. It was the matron, Miss Johnson, who rang us.’

‘And how was Miss Vansittart killed?’ Kelsey asked the doctor. ‘Was she shot, too?’

The doctor shook his head. ‘No. She was hit on the back of the head. She was probably kneeling down and someone hit her with something heavy. No - that wasn’t the weapon,’ he added, as Inspector Kelsey looked at a golf club lying near the door. ‘She was hit with something like a sandbag.’

‘So, she was kneeling in front of this locker,’ said Kelsey. He looked at it closely. ‘This is Princess Shaista’s locker - the girl who’s missing. Do we know anything about her yet?’

‘No sir,’ said his Sergeant. ‘The car hasn’t been found. But the police in London have been told.’

‘Why has this girl been kidnapped?’ asked the doctor.

‘I don’t know,’ said Kelsey gloomily. ‘When she told me she was afraid of being kidnapped I didn’t believe her.’ He looked around. ‘Well,’ he said, ‘carry on with the photographs and the fingerprints. I’m going to the house.’

He was met by Miss Johnson, the matron, who was upset but in control of herself. ‘This is terrible, Inspector,’ she said. ‘Two of our teachers killed! Poor Miss Chadwick is very upset. The doctor gave her something to calm her down.’

‘Before I talk to her, can you tell me the last time you saw Miss Vansittart?’

‘I haven’t seen her at all today,’ said Miss Johnson. ‘I’ve been away all day. I arrived back at eleven and went straight up to my room.’

‘Did you look out of your window towards the Sports Pavilion?’ Kelsey asked.

‘No, I’m afraid not,’ said Miss Johnson. ‘I had a bath and went to bed. I was asleep when Miss Chadwick came in. She looked as white as a ghost and was shaking all over.’

‘Was Miss Vansittart here all day today?’

‘Yes, I think so. Miss Bulstrode is away, and left her in charge.’

‘And who else was here?’

Miss Johnson thought for a moment. ‘Miss Vansittart, Miss Chadwick, Mademoiselle Blanche and Miss Rowan.’

‘I see,’ said Inspector Kelsey. ‘Well, I’d like to talk to Miss Chadwick now.’

Miss Chadwick was sitting in a chair, with her legs covered up to keep her warm. She looked shocked, white and ill. ‘Is she really dead? Is there any chance that - that she might recover?’

Kelsey shook his head slowly.

‘It’s so awful,’ said Miss Chadwick. She burst into tears. ‘This will ruin the school,’ she said. ‘This will ruin Meadowbank. I can’t bear it - I can’t bear it.’

‘I know this has been a terrible shock for you, Miss Chadwick,’ said Kelsey, ‘but I want you to be brave and tell me what happened.’

‘I - I went to bed early, but I couldn’t sleep. I was worried about Shaista - she’s still missing. Eventually - it was about quarter to one - I got up for a glass of water and looked out of the window. And I saw a light moving, like a torch, in the Sports Pavilion.’

‘Yes. And then?’

‘And then,’ said Miss Chadwick, ‘I was determined to see who was there and what they were doing. So I got dressed and hurried out before they could get away. The door wasn’t shut and I pushed it open. And there she was - dead.’

She began to shake all over.

‘Yes, yes, Miss Chadwick, it’s all right,’ said Kelsey. ‘Just one more question. Did you take a golf club with you? Or did Miss Vansittart take it?’

‘A golf club?’ said Miss Chadwick vaguely. ‘I can’t remember - Oh, yes, I think I picked it up in the hall. I took it out with me as a weapon. I must have dropped it when I saw Eleanor. I somehow got back to the house and woke Miss Johnson - Oh! I can’t bear it. I can’t bear it - this will be the end of Meadowbank…’

Inspector Kelsey left Miss Chadwick to the care of Miss Johnson. As he went downstairs, he noticed a pile of sandbags by the side door, and thought that one of them could easily have been used to kill Miss Vansittart. Perhaps someone in the house had picked up the sandbag, murdered Miss Vansittart - and put it back afterwards…

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.