فصل 01

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: یک جیب پر از گندم سیاه / فصل 1

فصل 01

توضیح مختصر

آقای فورتسکیو به خاطر چایی که منشیش براش آورده، حالش خراب میشه و دکتر میارن.

  • زمان مطالعه 2 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

خانم سامرز که بهترین تایپیستِ دفتر نبود، چایی ریخت و فنجون‌ها رو در اطراف گردوند.

خانم گریفیث، سر تایپیست منظم که شونزده سال بود با شرکت‌های سرمایه‌گذاری تلفیقی کار می‌کرد، چاییش رو مزه کرد و به تندی پرسید: “مطمئنی وقتی آب رو روی برگ‌‌های چای ریختی، می‌جوشید؟ اگه نمی‌جوشید، چای طعم مزخرفی میده!”

همون لحظه، خانم گراسونر، بلوندی که به شکل غیر قابل باوری مسحورکننده بود، منشی شخصی آقای فورتسکیو، اومد تو تا چای رئیسش رو خودش درست کنه. بعد در حالی که سینی چای جلوش تو دستش بود، دوباره رفت بیرون.

دفتر آقای فورتسکیو یک اتاق بزرگ با کف چوبی براق بود و آقای فورتسکیو پشت یک میز بزرگ نشسته بود. یک مرد بزرگ و چاق با سر طاس. خانم گراسونر سینی رو گذاشت روی میز در حالی که به آرومی گفت: “چایی‌تون، آقای فورتسکیو.” بعد رفت. خانوم گراسونر برگشت به دفتر خودش، دو تا تماس تلفنی انجام داد و به ساعت نگاه کرد. ساعت ۱۱:۱۰ بود. درست همون موقع، یک فریاد وحشتناک از دفتر آقای فورتسکیو اومد. خانم گراسونر با عجله رفت داخل و کارفرماش رو پشت میزش در حالی که بدنش از درد به هم پیچیده دید. صحبت کردن براش سخت بود.

“چایی- چی توی چایی ریختی- دکتر بیار…”

خانم گراسونر بدو رفت تو دفتر تایپیست‌ها، داد کشید: “آقای فورتسکیو- باید دکتر بیاریم- مطمئنم داره می‌میره.”

ولی تا قبل از اون لازم نشده بود که دکتر بیارن دفتر. نزدیکترین دکتر کجا بود؟ خانم گریفیث گفت: “میتونیم به دکتر خودش زنگ بزنیم! کتاب آدرس خصوصی رو بیار.” بعد محض اطمینان، به پادوی دفتر گفت بره بیرون و از هر جایی که تونست یه دکتر پیدا کنه.

خانم گراسونر با چشم‌های اشکبار گفت: “چایی نمی‌تونست هیچ مشکلی داشته باشه- ولی آقای فورتیسکیو گفت به خاطر چایی …”

کمی بعد، دکتر ایساکس، یک دکتر محلی که پادوی دفتر پیدا کرده بود، و آقای ادوین ساندمن، دکتر آقای فورتسکیو، در آسانسور همدیگه رو دیدن.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ONE

Miss Somers, who was not the best typist in the office, poured the tea and took the cups round.

Miss Griffith, the well-organized head typist who had been with Consolidated Investments Trust for sixteen years, tasted her tea and asked sharply. ‘Are you sure the water was boiling when you put it on the tea leaves, Somers? If it isn’t boiling, the tea tastes horrible!

At that moment Miss Grosvenor, an incredibly glamorous blonde, who was Mr Fortescue’s personal secretary, came in to make his tea herself. Then she went out again, carrying the tea tray in front of her.

Mr Fortescue’s office was a large room with a shining wood floor and behind a huge desk sat Mr Fortescue, a large, fat man with a bald head. Miss Grosvenor put the tray on the desk saying quietly, ‘Your tea, Mr Fortescue,’ then left. Miss Grosvenor went back into her own office, made two telephone calls and looked at the clock. It was ten minutes past eleven. Just then a terrible cry came from Mr Fortescue’s office. Miss Grosvenor rushed in and found her employer behind his desk, his body twisting in pain. He was finding it difficult to speak.

‘Tea - what did you put in the tea - get a doctor…’

Miss Grosvenor went running into the typists’ office, shouting, ‘Mr Fortescue - we must get a doctor - I’m sure he’s dying.’

But it had never been necessary to call a doctor to the office before now. Where was there a doctor nearby? Miss Griffith said, ‘We can call his own doctor! Get the private address book.’ Then, just to be sure, she told the office boy to go out and find a doctor - anywhere.

Miss Grosvenor said tearfully, ‘There couldn’t have been anything wrong with the tea. But Mr Fortescue - he said it was the tea…’

A short while later Dr Isaacs, a local doctor the office boy had found and Sir Edwin Sandeman, Mr Fortescue’s doctor, met in the lift.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.