فصل 23

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: یک جیب پر از گندم سیاه / فصل 23

فصل 23

توضیح مختصر

بازرس نیل فکر می‌کنه ماری داو، رابی مکنزیه و قتل‌ها رو اون انجام داده.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل بیست و سوم

در مسیر برگشت به بایدن هیث، در قطار، بازرس نیل اخبار روزنامه‌ی تایمز رو درحالیکه فقط نصف ذهنش اخبار رو می‌گرفت می‌خوند. اون درباره‌ی یک زلزله در ژاپن خوند؛ از کشف اورانیوم غنی شده در تانگانیکا، نیاز برای ساخت سلاح‌های هسته‌ای، جسد یک دریانورد در ساحل نزدیک ساوتهمپتون پیدا شده. تمام این موارد یک طرح عجیب رو در پس زمینه‌ی ذهنش به وجود آورد و وقتی به خونه‌ی درخت سرخدار رسید، یک تصمیم گرفت. به گروهبان هی گفت: “خانم مارپل کجاست؟ می‌خوام ببینمش.”

خانم مارپل چند دقیقه بعد در حالیکه کاملاً صورتی به نظر می‌رسید، رسید. “می‌خواید منو ببینید، بازرس نیل؟ امیدوارم منتظرتون نذاشته باشم. تو آشپزخونه با خانم کرامپ درباره‌ی آشپزی فوق‌العاده‌اش حرف میزدم.”

بازرس نیل گفت: “چیزی که واقعاً می‌خواستید دربارش باهاش حرف بزنید، گلدیز مارتین بود؟”

خانم مارپل با سر گفت آره. “بله، گلدیز. می‌دونید، خانم کرامپ قادر بود درباره‌ی رفتارهای اخیرش و چیزهایی که گفته بود، بهم بگه. می‌دونید، من واقعاً فکر می‌کنم چیزها داره خیلی روشن‌تر میشه. شما اینطور فکر نمی‌کنید؟”

“فکر می‌کنم و نمی‌کنم. اینجا رو ببین، خانم مارپل، من در اداره چیزی درباره شما شنیدم.” اون لبخند زد. “به نظر شما اونجا نسبتاً شناخته شده هستید.”

خانم مارپل گفت: “نمی‌دونم چطور شده، ولی به نظر من اغلب درگیر جرایم و وقایع عجیب میشم.”

بازرس نیل گفت: “شما خوش‌نامید و من و شما دیدگاه‌های متفاوتی داریم. ولی مبنامون یکیه. این قتل به سود افراد مشخصی بوده. به خصوص یک شخص. قتل دوم به سود همون شخص بوده. ولی قتل سوم- خوب- میشه گفت قتل سوم به خاطر در امان موندن قاتل انجام شده.”

خانم مارپل پرسید: “ولی به کدوم میگید قتل سوم؟” چشم‌‌هاش، آبی خیلی روشن، هوشمندانه به بازرس نگاه کرد. بازرس با سر تصدیق کرد. “بله، وقتی معاون کمیسر درباره‌ی این قتل‌ها با من صحبت می‌کرد، چیزی که گفت، به نظرم اشتباه اومد. همین بود. شعر کودکانه میگه: پادشاه در خزانه‌داریش، ملکه در نشیمن و خدمتکار در حال آویزون کردن لباس‌ها.”

خانم مارپل گفت: “دقیقاً. ولی در واقع گلدیز باید قبل از خانم فورتسکیو به قتل رسیده باشه، مگه نه؟”

نیل گفت: “اینطور فکر می‌کنم. جسدش تا اون شب دیر وقت پیدا نشد. ولی تقریباً به طور قطع حوالی ساعت پنج به قتل رسیده. برای اینکه در غیر این صورت، سینی دوم رو به اتاق نشیمن می‌برد. اون یک سینی رو با چای روش برد داخل، بعد چیزی دید یا شنید. ممکنه دوبیوس بوده باشه که از اتاق خانم فورتسکیو پایین میومده. ممکنه جرالد رایت بوده باشه که از در کناری تو میومده. هر کسی که بوده اونو قانع کرده که سینی چای رو بذاره و بره تو باغچه. و وقتی اون اتفاق افتاد، باور دارم بلافاصله کشته شده.”

خانم مارپل گفت: “کاملاً درست میگید. هیچ وقت پرونده‌ی خدمتکاری که در باغچه لباس آویزون می‌کرد، نبود. اون لباس‌ها رو اون موقع از عصر آویزون نمی‌کرد و گیره‌ی لباس به سادگی برای این بود که چیزها با شعر جور در بیاد.”

نیل گفت: “جور در میاد. ولی خانم مارپل، حالا من می‌خوام دیدگاه خودم رو در پرونده توضیح بدم. من با اطلاعات ساده ادامه میدم و دلایلی که افراد عاقل، آدم‌ می‌کشن. اول، مرگ رکس فورتسکیو، و کسی که از مرگش سود میبره. خوب، بیش از همه، پرسیوال. اگه بنا بر وصیت‌نامه‌ی شوهرش صد هزار پوند به ادل فورتسکیو پرداخت میشد، کار شرکت تلفیقی به عنوان یک حرفه به پایان می‌رسید. ولی اون یک ماه بعد از مرگ شوهرش زیاد زنده نموند و شخصی که از مرگش سود برد، دوباره پرسیوال فورتسکیو بود. ولی هر چند که می‌تونست تاکسین رو در مارمالاد بریزه، نمی‌تونست نامادریش رو مسموم کنه یا گلدیز رو خفه کنه. بنا به گفته‌ی منشیش، اون روز بعد از ظهر ساعت پنج، در دفتر شهریش بود و تقریباً تا نزدیکای ساعت هفت برنگشت. هرچند، آدمای دیگه هستن که انگیزه‌ی خیلی خوبی دارن.”

خانم مارپل گفت: “البته، آقای دوبیوس. و اون آقای رایتِ جوون. هر جایی که مسئله‌ی سود هست، آدم باید خیلی مشکوک باشه. هیچ وقت به هیچ کس اعتماد نکن.”

نیل لبخند زد. خانم مارپل هیچ وقت در متعجب کردنش شکست نخورده بود! پرسید: “همیشه فکر بدترین رو بکن، آره؟”

خانم مارپل گفت: “آه، بله، همیشه!”

نیل گفت: “خیلی خوب. بیا فکر بدترین رو بکنیم. دوبیوس می‌تونست اینکارو بکنه. جرالد رایت می‌تونست اینکارو بکنه، اگه با الانی فورتسکیو کار می‌کرد و الانی تاکسین رو تو مارمالاد می‌ریخت. جنیفر فورتسکیو می‌تونست اینکارو بکنه، ولی به نظر نمی‌رسه هیچ کدوم از اونها ارتباطی با توکاهای سیاه و یه جیب پر از گندم داشته باشن. این تئوری شماست و به یه نفر اشاره می‌کنه. خانم مکنزی تو بیمارستان روانیه و پسرش، دونالد در جنگ کشته شده. دختر می‌مونه، رابی مکنزی. و اگه تئوری شما درست باشه، اگه تمام این سری قتل‌ها به خاطر کار معدن توکای سیاه قدیمی باشه، پس رابی مکنزی باید تو این خونه باشه، و تنها یک شخص وجود داره که ممکنه رابی مکنزی باشه.”

خانم مارپل گفت: “می‌دونید، من فکر می‌کنم ممکنه شما همه‌ی تصویر رو ندیده باشید، بازرس.”

بازرس نیل هیچ توجهی نکرد. گفت: “فقط یک نفر.” بلند شد و رفت بیرون از اتاق.

ماری داو در اتاق نشیمنش بود. نیل فکر کرد، دختر، چقدر عالی خوددار هست. اون با خونسردی گفت: “بله، بازرس؟ چه کاری می‌تونم براتون بکنم؟”

بازرس نیل به آرومی گفت: “اسم واقعی شما داو هست؟”

ماری ابروهاش رو بلند کرد. “میگید که اسم من ماری داو نیست؟”

“میگم که اسم شما رابی مکنزیه. اسم شما رابی مکنزیه؟”

“بهتون گفتم اسمم ماری داو هست. می‌خواید گواهی تولدم رو ببینید؟”

“ممکنه گواهی تولد ماری داو رو داشته باشید. اون ماری داو، ممکنه دوست شما باشه یا ممکنه کسی باشه که مرده.”

“بله، احتمالات زیادی وجود داره، مگه نه؟” حالا در صدای ماری داو خنده بود. “فکر کنم میدونید، بازرس، که باید ثابت کنید که من رابی مکنزی هستم، حالا هر کی که هست.” ماری داو که صاف تو چشم‌هاش نگاه می‌کرد، گفت: “بله، بازرس. اگه می‌تونی ثابت کن من رابی مکنزیم.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWENTY THREE

On the train on the way back down to Baydon Heath, Inspector Neele read the news in The Times with only half his brain taking it in. He read of an earthquake in Japan; of the discovery in Tanganyika of valuable uranium, needed to make nuclear weapons; of the body of a sailor found on the beach near Southampton. All these items made a strange kind of pattern in the back of his mind and when he reached Yewtree Lodge he had made a decision. He said to Sergeant Hay, ‘Where’s Miss Marple? I’d like to see her.’

Miss Marple arrived a few minutes later, looking quite pink. ‘You want to see me, Inspector Neele? I do hope I haven’t kept you waiting. I was in the kitchen talking to Mrs Crump about her wonderful cooking.’

‘What you really wanted to talk to her about,’ said Inspector Neele, ‘was Gladys Martin?’

Miss Marple nodded. ‘Yes. Gladys. You see, Mrs Crump was able to tell me about her behaviour lately and the things she said. I really think, you know, that things are becoming very much clearer, don’t you?’

‘I do and I don’t. Look here, Miss Marple, I’ve heard something about you at the Yard.’ He smiled, ‘It seems you’re fairly well known there.’

‘I don’t know how it is,’ said Miss Marple, ‘but I so often seem to get mixed up in crimes and strange events.’

‘You’ve got a reputation.’ said Inspector Neele, ‘and you and I have different points of view. But our base is the same. This murder benefits certain people. One person in particular. The second murder benefits the same person. But the third murder - well, you could say the third murder was done to keep the murderer safe.’

‘But which do you call the third murder?’ Miss Marple asked. Her eyes, a very bright blue, looked intelligently at the Inspector. He nodded. ‘Yes. When the Assistant Comissioner was speaking to me of these murders, something that he said seemed to me to be wrong. That was it. The nursery rhyme says: the king in his counting house, the queen in the parlour and the maid hanging out the clothes.’

‘Exactly,’ said Miss Marple. ‘But actually Gladys must have been murdered before Mrs Fortescue, mustn’t she?’

‘I think so,’ said Neele. ‘Her body wasn’t discovered till late that night, but she must almost certainly have been murdered round about five o’clock, because otherwise she would have taken the second tray into the drawing room. She took one tray in with the tea on it, and then she saw or heard something. It might have been Dubois coming down the stairs from Mrs Fortescue’s room. It might have been Gerald Wright coming in at the side door. Whoever it was persuaded her to leave the tea tray and go out into the garden. And once that had happened I believe she was killed immediately.’

‘You’re quite right,’ said Miss Marple. ‘It was never a case of “the maid was in the garden hanging up the clothes”. She wouldn’t be hanging up clothes at that time of the evening and the clothes peg was simply to make the thing fit in with the rhyme.’

‘It fits,’ said Neele, ‘but I’m going to describe my side of the case now, Miss Marple. I’m going by the simple facts and the reasons for which sane people do murders. First, the death of Rex Fortescue, and who benefits by his death. Well, most of all, Percival. If a hundred thousand pounds had to be paid to Adele Fortescue according to her husband’s will, Consolidated would have been finished as a business. But she didn’t live longer than a month after her husband’s death and the person who gained from her death was Percival Fortescue again. But although he could have put the taxine into the marmalade, he couldn’t have poisoned his stepmother or strangled Gladys. According to his secretary he was in his city office at five o’clock that afternoon, and he didn’t arrive back here until nearly seven. However, there are other people who had a perfectly good motive.’

‘Mr Dubois, of course,’ said Miss Marple. ‘And that young Mr Wright. Whenever there is any question of gain, one has to be very suspicious. Never trust anyone.’

Neele smiled. Miss Marple never failed to surprise him! ‘Always think the worst, eh?’ he asked.

‘Oh yes,’ said Miss Marple. ‘Always!’

‘All right,’ said Neele, ‘let’s think the worst. Dubois could have done it, Gerald Wright could have done it if he had been working together with Elaine Fortescue and she put the taxine in the marmalade. Jennifer Fortescue could have done it, but none of them seem to have any connection with blackbirds and pockets full of rye. That’s your theory and it points to one person. Mrs MacKenzie’s in a mental hospital and her son Donald was killed in the war. That leaves the daughter, Ruby MacKenzie. And if your theory is correct, if this whole series of murders is because of the old Blackbird Mine business, then Ruby MacKenzie must be here in this house, and there’s only one person that Ruby MacKenzie could be.’

‘I think, you know,’ said Miss Marple, ‘that you may not be seeing the whole picture, Inspector.’

Inspector Neele paid no attention. ‘Just one person,’ he said. He got up and went out of the room.

Mary Dove was in her sitting room. How wonderfully self- controlled the girl was, Neele thought. She said calmly, ‘Yes, Inspector? What can I do for you?’

Inspector Neele said quietly, ‘Is your real name Dove?’

Mary raised her eyebrows. ‘Are you suggesting that my name is not Mary Dove?’

‘I’m suggesting that your name is Ruby MacKenzie. Is your name Ruby MacKenzie?’

‘I have told you my name is Mary Dove. Do you want to see my birth certificate?’

‘You might have the birth certificate of a Mary Dove. That Mary Dove might be a friend of yours or might be someone who had died.’

‘Yes, there are a lot of possibilities, aren’t there?’ There was laughter now in Mary Dove’s voice. ‘I think you know, Inspector, that you have to prove I am this Ruby MacKenzie, whoever she is.’ Looking him straight in the eyes, Mary Dove said, ‘Yes, Inspector. Prove that I’m Ruby MacKenzie, if you can.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.