فصل 07

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: یک جیب پر از گندم سیاه / فصل 7

فصل 07

توضیح مختصر

بازرس با اهالی خونه صحبت می‌کنه و فقط دختر فورتسکیو به نظر از مرگ پدرش ناراحت میرسه.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

گروهبان هی گزارش داد: “هر چیزی که می‌تونستم رو به دست آوردم، آقا. مارمالاد، یک تیکه ژامبون و نمونه‌های چای، قهوه و شکر. چیزی که در واقع نوشیدن دور ریخته شده. ولی البته قهوه‌ی زیادی باقی مونده بود و کارکنان در سالن خدمتکارها داشتنش.”

نیل گفت: “بنابراین اگه سم در قهوه‌ای بود که فورتسکیو خورده، در واقع توسط یک نفر سر میز در فنجون اصلی ریخته شده.”

تلفن زنگ زد و نیل به گروهبان هی سر تکون داد که رفت بهش جواب بده. از اداره کارآگاهی لندن بود. اونها بالاخره با پرسیوال فورتسکیو تماس برقرار کرده بودن که داشت بلافاصله به لندن برمی‌گشت. وقتی بازرس گوشی تلفن رو گذاشت، یه زن به در جلویی رسید. دستاش پر از بسته بودن. کرامپ اونها رو ازش گرفت.

“ممنونم، کرامپ. حالا چایی میخورم. خانم فورتسکیو یا خانم الانی نیومدن؟”

خدمتکار تردید کرد. گفت: “ما خبرهای بدی داشتیم، خانم. درباره رئیس.”

وقتی گفت: “چه اتفاقی افتاده؟ تصادف؟” بازرس نیل اومد جلو. خانم جنیفر فورتسکیو یک زن با کمی اضافه وزن و تقریباً ۳۰ ساله بود. سؤالاتش از علاقه‌ی آشکار می‌اومد.

نیل به آرومی گفت: “متأسفانه باید بهتون بگم که آقای رکس فورتسکیو به بیمارستان سنت جود برده شد. اون خیلی جدی مریض بود و از این رو مرد.”

“مرد؟” خبرها آشکارا بیشتر جالب بودن تا غم‌انگیز. “آه- شما از دفتر هستید؟ شما که دکتر نیستید، هستید؟”

“من افسر پلیس هستم، خانم. مرگ آقای فورتسکیو خیلی ناگهانی بود و …”

اون حرفش رو قطع کرد. “منظورتون اینه که به قتل رسیده؟” این اولین بار بود که این کلمه به زبان آورده میشد.

“حالا، چرا باید همچین فکری بکنید، خانوم؟”

“خوب، شما گفتید ناگهانی. و پلیس هستید. در این باره اون رو دیدید؟ اون چی گفت؟”

“درباره کی دارید حرف میزنید؟”

“ادل، البته. اون کاملاً تحت افسون و جادوی اون زن وحشتناک بود. و حالا ببینید چه اتفاقی افتاده … چی بود؟ آرسنیک؟”

“علت مرگ هنوز قطعی نشده. کالبد شکافی صورت میگیره و بازپرسی.”

“ولی شما همین حالا هم میدونید. نمیدونید؟ وگرنه اینجا نمی‌اومدید.” یک نگاه ناگهانی از فهمیدن در صورت کمی احمقش بود. “شما داشتید درباره اینکه چی خورده و نوشیده سؤال می‌کردید، فکر کنم؟”

نیل گفت: “احتمال این وجود داره که علت بیماری آقای فورتسکیو به خاطر چیزی باشه که در صبحانه خورده.”

“صبحانه؟ نمی‌دونم چطور این کارو کرده. پس …. مگر اینکه چیزی توی قهوه‌اش ریخته باشه، وقتی الانی و من نگاه نمی‌کردیم…”

یک صدای آروم به ملایمت صحبت کرد: “چایی‌تون تو کتابخانه هست، خانم جنیفر.”

جنیفر فورتسکیو پرید. “آه، ممنونم خانم داو. شما چی، آقای بازرس…”

“ممنونم، الان چایی نمیخورم.”

وقتی جنیفر به آرومی رفت، ماری داو به آرومی گفت: “فکر نمی‌کنم تا حالا کلمه‌ی تهمت به گوشش خورده باشه. کار دیگه‌ای میتونم براتون انجام بدم، بازرس نیل؟”

“کجا میتونم خدمتکار، الن رو پیدا کنم؟”

الن همونقدر بد اخلاق بود که ماری داو گفته بود. ولی اون هم چنین بی‌احساس هم بود. “این یک کار شوکه‌کننده است، آقا. من هیچ وقت فکر نمی‌کردم خودم رو در خونه‌ای پیدا کنم که همچین اتفاق وحشتناکی توش بیفته. ولی نمی‌تونم بگم تعجب کردم. البته اتفاقاتی که اینجا میفته رو تأیید نمی‌کنم. تمام این تظاهر به بازی گلف و تنیس- و در کتابخونه یه روز باز بود و اونها داشتن اونجا همدیگه رو می‌بوسیدن.”

نیل واقعاً حس کرد که نیازی به گفتنش نیست، ولی به هر حال این حرف رو زد: “منظورتون کی هست؟”

“منظورم خانم ادل و اون مرد دوبیوس هست. آقا، شما سؤالاتی درباره اینکه رئیس چی خورده و نوشیده می‌پرسیدید و اینکه کی اونا رو بهش داده؟ اون دوبیوس از یه جایی یه نوع سم پیدا کرده و اون به رئیس داد. هیچ شکی ندارم.”

“شما تا حالا توت‌های سرخدار در خونه دیدید؟”

“سرخدار؟ اون چیزهای سمی و کثیف. وقتی بچه بودم، مادرم بهم می‌گفت هیچ وقت به توت‌های سرخدار دست نزن. این چیزی بود که استفاده شده، آقا؟ خوب، من تا حالا اون رو با توت‌های سرخدار ندیدم.” الن به نظر مأیوس می‌رسید.

نیل درباره غله‌ای که تو جیب فورتسکیو پیدا شده بود، ازش سوال کرد.

“نه، آقا. هیچی در این باره نمیدونم.”

بالاخره پرسید که میتونه خانم رامسباتوم رو ببینه و الن اون رو برد طبقه بالا. یک در رو زد، بعد بازش کرد و گفت: “یه پلیس اینجاست، یه بازرس، که میخواد با شما حرف بزنه، خانم.”

به اتاقی که وارد شد، پر از اثاثیه بود و یک زن پیر پشت میزی جلوی آتیش گازی نشسته بود، در حالی که کارت‌های بازی صبر رو پخش می‌کرد. بدون اینکه به بالا نگاه کنه، بلافاصله گفت: “خوب، بیا داخل، بیا داخل، موضوع چیه؟”

“متأسفم که بهتون بگم، خانم رامسباتوم، شوهر خواهر شما- آقای فورتسکیو بیمار شد و امروز صبح مرد. امیدوارم برای شما شوک نباشه؟”

خانم رامسباتوم به تندی بهش نگاه کرد و گفت: “به هیچ وجه. رکس فورتسکیو همیشه یک مرد گناهکار بود و من هیچ وقت دوستش نداشتم.”

“احتمال این هست که ممکنه مسموم شده باشه…”

“خوب، من مسمومش نکردم. اگه این چیزی هست که میخواید بدونید.”

“شما هیچ نظری دارید که چه کسی ممکنه این کارو کرده باشه؟”

زن پیر گفت: “دو تا بچه‌های خواهر مرده‌ی من تو این خونه زندگی می‌کنن. من نمی‌خوام باور کنم که کسی با خون رامسباتوم گناه قتل کرده باشه. برای اینکه این قتله، نیست؟ کلی آدم می‌خواستن رکس رو بکشن. اون یک مرد نادرست هست- بود.”

“و کسی هست که شما مشخصاً باور داشته باشید ممکنه بخواد آقای فورتسکیو رو به قتل برسونه؟”

خانم رامسباتوم کارت‌ها رو جمع کرد و پاهاش رو بلند کرد. گفت: “فکر کنم بهتره شما الان برید. اگه نظر من رو بخواید، احتمالاً یکی از خدمتکارها بوده. عصر بخیر.”

بازرس خودش رو در حالی که بدون بحث داشت بیرون می‌رفت پیدا کرد. از پله‌ها اومد پایین و با یک دختر قد بلند و تیره که یک بارانی نمناک پوشیده بود رو به رو شد.

گفت: “من همین الان رسیدم و به من گفتن که پدر مرده.”

“متأسفانه حقیقت داره.”

دو قطره اشک به آرومی ریختن روی گونه‌هاش. گفت: “وحشتناکه. می‌دونید، من هیچ وقت فکر نمی‌کردم دوستش داشته باشم… فکر می‌کردم ازش متنفرم… ولی نمیتونه اینطور باشه، وگرنه من ناراحت نمی‌شدم. و من ناراحتم. چیز وحشتناک اینه که این همه چیز رو حل میکنه. منظورم اینه که جرالد- دوست پسرم و من حالا می‌تونیم ازدواج کنیم. ولی متنفرم که به این شکل اتفاق افتاد. نمی‌خوام پدر مرده باشه…. آه پدر- پدر…”

بازرس نیل، برای اولین بار از وقتی که به خونه‌ی درخت سرخدار اومده بود، از چیزی که به نظر اندوه واقعی برای یک مرد مرده می‌رسید، تعجب کرد.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SEVEN

‘I’ve got what I could, Sir,’ Sergeant Hay reported. ‘The marmalade, a piece of the ham and samples of tea, coffee and sugar. What they actually drank has been thrown away, of course, but there was a lot of coffee left over and the staff had it in the servants’ hall.’

‘So if the poison was in the coffee Fortescue drank, it must have been put into the actual cup by someone at the table,’ said Neele.

The telephone rang and Neele nodded to Sergeant Hay, who went to answer it. It was Scotland Yard. They had finally contacted Percival Fortescue, who was returning to London immediately. As the Inspector replaced the telephone receiver, a woman arrived at the front door, her arms full of parcels. Crump took them from her.

‘Thanks, Crump. I’ll have tea now. Is Mrs Fortescue or Miss Elaine in?’

The butler hesitated. ‘We’ve had bad news, ma’am,’ he said. ‘About the master.’

Neele came forward as she said, ‘What’s happened? An accident?’ Mrs Jennifer Fortescue was a slightly overweight woman of about thirty. Her questions came with obvious interest.

‘I’m sorry to tell you that Mr Rex Fortescue was taken to St Jude’s Hospital. He was seriously ill and has since died,’ Neele said quietly.

‘Died?’ The news was clearly more exciting than sad. ‘Dear me - are you from the office? You’re not a doctor, are you?’

‘I’m a police officer. Mr Fortescue’s death was very sudden and…’

She interrupted him. ‘Do you mean he was murdered?’ It was the first time that word had been spoken.

‘Now why should you think that, Madam?’

‘Well, you said sudden. And you’re police. Have you seen her about it? What did she say?’

‘Who are you talking about?’

‘Adele, of course. He was completely under that awful woman’s spell - and now look what’s happened… What was it? Arsenic?’

‘The cause of death has not been decided yet. There will be an autopsy and an inquest.’

‘But you know already, don’t you? Or you wouldn’t have come down here.’ There was a sudden look of understanding in her rather silly face. ‘You’ve been asking about what he ate and drank, I suppose?’

Neele said, ‘It seems possible that Mr Fortescue’s illness was caused by something he ate at breakfast.’

‘Breakfast? I don’t see how she could have done it, then… unless she put something into the coffee - when Elaine and I weren’t looking…’

A quiet voice spoke softly, ‘Your tea is in the library, Mrs Jennifer.’

Jennifer Fortescue jumped. ‘Oh thank you, Miss Dove. What about you, Mr - Inspector…’

‘Thank you, no tea just now.’

Jennifer went slowly away as Mary Dove said quietly, ‘I don’t think she’s ever heard of the word slander. Is there anything I can do for you, Inspector Neele?’

‘Where can I find the housemaid, Ellen?’

Ellen was as bad-tempered as Mary Dove had said she was, but she was also unafraid. ‘It’s a shocking business. Sir. And I never thought I’d find myself in a house where such an awful thing has happened. But I can’t say that it surprises me. Of course, I don’t approve of what’s been going on here. All this pretending to play golf - or tennis - and the library door was open one day and there they were, kissing.’

Neele really felt it unnecessary to say, ‘Whom do you mean?’ but he said it anyway.

‘I mean Mrs Adele - and that man Dubois. You’ve been asking questions, Sir, about what the master ate and drank and who gave it to him. That Dubois found some kind of poison somewhere and she gave it to the master, I’ve no doubt.’

‘Have you ever seen any yew berries in the house?’

‘Yew? Nasty poisonous stuff. Don’t you even touch yew berries, my mother said to me when I was a child. Was that what was used, Sir? Well, I’ve never seen her with yew berries.’ Ellen sounded disappointed.

Neele questioned her about the grain found in Fortescue’s pocket.

‘No, Sir. I know nothing about that.’

Finally he asked if he could see Miss Ramsbottom, and Ellen took him upstairs. She knocked on a door, then opened it and said, ‘There’s a policeman here, an Inspector, who would like to speak to you, Miss.’

The room he entered was full of furniture and an old lady was sitting at a table in front of a gas fire, laying out cards in a game of patience. Without looking up, she said impatiently, ‘Well, come in, come in. What is it?’

‘I’m sorry to tell you, Miss Ramsbottom, that your brother- in-law, Mr Fortescue, became ill and died this morning. I hope it’s not a shock to you?’

Miss Ramsbottom looked at him sharply and said, ‘Not at all. Rex Fortescue was always a sinful man and I never liked him.’

‘It seems possible that he may have been poisoned…’

‘Well, I didn’t poison him, if that’s what you want to know.’

‘Have you any idea who might have done so?’

‘Two of my dead sister’s children are living in this house,’ said the old lady. ‘I refuse to believe that anybody with Ramsbottom blood in them could be guilty of murder. Because it is murder, isn’t it? Plenty of people have wanted to murder Rex. He is - was - a very crooked man.’

‘And is there anyone in particular you believe might have wanted to murder Mr Fortescue?’

Miss Ramsbottom collected her cards and rose to her feet. ‘I think you’d better go now,’ she said. ‘If you want my opinion, it was probably one of the servants. Good evening.’

Inspector Neele found himself walking out without argument. He came down the stairs and came face to face with a tall, dark girl wearing a damp raincoat.

‘I’ve just come back,’ she said. ‘And they told me - that Father’s dead.’

‘I’m afraid that’s true.’

Slowly two tears ran down her cheeks. ‘It’s awful,’ Elaine Fortescue said. ‘Do you know, I didn’t think that I even liked him… I thought I hated him… But that can’t be so, or I wouldn’t be upset. And I am upset. The awful thing is that it makes everything alright. I mean, Gerald - my boyfriend - and I can get married now. But I hate it happening this way. I don’t want Father to be dead… Oh Daddy - Daddy…’

For the first time since he had come to Yewtree Lodge, Inspector Neele was surprised by what seemed to be real grief for the dead man.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.