فصل 26

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: یک جیب پر از گندم سیاه / فصل 26

فصل 26

توضیح مختصر

خانم مارپل به بازرس نیل میگه که جنیفر، رابی مکنزی هست و اینکه باید مدارکی برای اثبات مجرم بودن لانس جمع کنه.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل بیست و ششم

خانم مارپل در صندلیش به جلو خم شد. “اون همیشه بد بوده، کاملاً بد؛ هر چند همیشه جذاب هم بوده. مخصوصاً برای زن‌ها جذاب بوده. و به خاطر جذابیش، آدم‌ها همیشه دربارش خوب فکر کردن. اون تابستون برای دیدن پدرش اومد خونه. یک لحظه هم باور نمی‌کنم که پدرش دعوتش کرده باشه- اون احتمالاً پرواز کرده اینجا تا سعی کنه پدرش اونو ببخشه، ولی آقای فورتسکیو این کارو نمی‌کرد. می‌دونی، لانس خیلی عاشق پت- که دختر خیلی عزیزیه- بود. و می‌خواست یه زندگی آبرومند باهاش داشته باشه. و این به معنای داشتن پول زیاد بود.

حتماً وقتی تو خونه‌ی درخت سرخدار بوده، درباره‌ی این توکاهای سیاه شنیده. اون حدس زده که دختر مکنزی تو خونه است و فهمیده که می‌تونه قربانی خیلی خوبی برای قتل باشه. برای اینکه وقتی نتونست پدرش رو مجبور به کاری که می‌خواست کنه، خونسردانه به این نتیجه رسید که باید قتل باشه. شاید رکس بودن اسم کوچیک پدرش، همراه با شنیدن توکاهای سیاه در پای، شعر کودکانه رو به ذهنش آورده. بعد می‌تونست یک ماجرای دیوانه‌وار با کل قضیه درست کنه و به تهدید انتقام قدیمی خانم مکنزی ربط بده. بعد، می‌دونی، می‌تونست ادل رو هم بکشه، و جلوی بیرون رفتن صد هزار پوند از شرکت رو بگیره. ولی باید نفر سومی هم می‌بود: “خدمتکار توی باغچه که لباس آویزون می‌کرد.” یک هم‌دست معصوم که می‌تونست قبل از اینکه بتونه حرف بزنه، ساکتش کنه. و برای قتل اول یک بهانه خوب بهش بده.

اون درست قبل از ساعت پنج- زمانی که گلدیز سینی دوم رو آورد توی راهرو- رسید اینجا. اون به در کناری اومد و بهش دست تکون داد. خفه کردن و بردن جسدش به جایی که بند رخت‌ها بود، فقط سه یا چهار دقیقه از وقتش رو گرفته. بعد زنگ در جلو رو زده و برای چایی به خانواده ملحق شده. بعد از چای رفت بالا تا خانم رامسباتوم رو ببینه. وقتی اومد پایین، رفت تو اتاق نشیمن، و دید که ادل فورتسکیو تنهاست، تونست وقتی باهاش حرف می‌‌زد، بدون اینکه متوجه بشه، سیاند رو تو چاییش بریزه.

بازرس نیل به آرومی گفت: “ولی نمی‌فهمم فکر کرده چی گیرش میاد. البته اگه فورتسکیوی پیر نمی‌مرد، کسب و کار به زودی تموم میشد، ولی سهم لانس به حدی بزرگ هست که باعث بشه نقشه‌ی سه تا قتل رو بکشه؟”

خانم مارپل قبول کرد: “یه کم سخته. ولی واقعاً درسته که معدن توکای سیاه بی ارزشه؟”

نیل بهش فکر کرد. یک معدن طلا. یک معدن طلای بی ارزش. و معدن کجا بود؟ لانس گفته بود، آفریقای غربی. ولی خانم رامسباتوم گفته بود تو آفریقای شرقیه. لانس تازه از آفریقای شرقی اومده بود. شاید کمی اطلاعات جدید داشت؟

یهو یک تکه دیگه تو پازل بازرس جا گرفت. وقتی تو قطار نشسته بود و تایمز رو می‌خوند. ذخایر اورانیوم در تانگانیکا پیدا شده بود. اگه اورانیوم تو معدن توکای سیاه بود، چی؟ وقتی پیدا شد، لانس اونجا بود- و می‌دونست که معدن الان زیاد می‌ارزه. یک ثروت عظیم! نیل آه کشید و به خانم‌ مارپل نگاه کرد. پرسید: “از کجا میدونید من قادر خواهم بود تمام اینها رو اثبات کنم؟”

خانم مارپل با دلگرمی سرش رو بهش تکون داد. گفت: “اثبات می‌کنی. تو مرد خیلی خیلی باهوشی هستی، بازرس نیل. حالا که میدونی کی این کارو کرده، باید بتونی مدرک جمع کنی. اونا، تو اون اردوی تعطیلات، عکس لانس رو می‌شناسن. حتماً وقتی به دیدن پدرش می‌اومده، رفته اونجا و دنبال یه دختر معصوم و آسیب‌پذیر می‌گشته که هر کاری براش انجام بده. توضیح این که چرا یک هفته با اسم آلبرت اوانس اونجا مونده، براش سخت خواهد بود.”

بازرس نیل فکر کرد: “آره، گیرش می‌ندازم!” بعد، یهو در حالی تردید کرد، به خانم مارپل نگاه کرد. “میدونید که اینا همش تئوریه.”

“بله، ولی تو مطمئنی، نیستی؟”

“این طور فکر می‌کنم. بالاخره قبلاً آدمایی شبیه اون رو شناختم.”

خانم پیر با سرش تصدیق کرد. “بله، در واقع به همین علت انقدر مطمئنم.”

نیل پرسید: “به خاطر شناختی که از مجرم‌ها داری؟”

“آه،نه. البته که نه. به خاطر پت. یک دختر عزیزه- و از اونایی که همیشه با یه مرد بد ازدواج می‌کنه. در واقع این چیزی بود که باعث شد اول بهش مشکوک بشم.”

بازرس گفت: “ولی چیزهای زیادی هست که نیاز به توضیح داره. به عنوان مثال ماجرای رابی مکنزی. میتونم قسم بخورم که اون …”

خانم مارپل حرفشو قطع کرد: “برو با جنیفر حرف بزن.”

بازرس نیل گفت: “خانم فورتسکیو، ممکنه اسم قبل از ازدواجتون رو بهم بگید.”

جنیفر داد زد: “آه! مکنزی بود…”

بازرس نیل به آرومی گفت: “نیازی نبود نگران باشید، خانوم.” و اضافه کرد: “چند روز قبل در آسایشگاه پاین‌وود با مادرتون صحبت کردم.”

جنیفر گفت: “اون خیلی از دست من عصبانیه. بیچاره مادر- اون پدر رو خیلی زیاد دوست داشت. اون همش ما رو مجبور می‌کرد قسم بخوریم که یه روز رکس فورتسکیو رو می‌کشیم. البته، وقتی من آموزش پرستاریم رو شروع کردم، متوجه شدم که تعادل روانیش اونطوری که باید باشه نیست.”

“خانم فورتسکیو، حتماً شما خودتون هم انتقام می‌خواستید؟”

“خوب، البته می‌خواستم. رکس فورتسکیو عملاً پدر من رو به قتل رسوند! کاملاً مطمئنم که پدر رو رها کرده تا بمیره. بنابراین می‌خواستم تقاصشو پس بگیرم. وقتی یکی از دوستام به پرستاری پسرش، پرسیوال اومد، من قانعش کردم که بره و پیشنهاد دادم که من به جاش بیام. نمیدونم دقیقاً می‌خواستم چیکار کنم. چند تا فکر داشتم. به این فکر می‌کردم که از پسرش به قدری بد پرستاری کنم که بمیره. ولی البته وقتی آدم پرستاره، نمی‌تونه همچین کاری بکنه. در واقع سختی زیادی در نجات پرسیوال کشیدم. و بعد از من خواست که باهاش ازدواج کنم و من فکر کردم؛ خوب، این انتقام معقولی‌تری نسبت به چیزای دیگه است. منظورم اینه که ازدواج کردن با پسر بزرگ آقای فورتسکیو و گرفتن پولی که از طریق کلاه گذاشتن سر پدرم به دست آورده بود.”

بازرس نیل گفت: “بله، قطعاً. خیلی معقول‌تره. فکر کنم شما بودید که توکاهای مرده رو روی میز و توی پای گذاشتید؟” جنیفر پایین رو نگاه کرد. “بله، واقعاً خیلی احمقانه بود… ولی من هیچ کار دیگه‌ای نکردم.

شما که- شما که صادقانه فکر نمی‌کنید من کسی رو به قتل رسونده باشم، فکر می‌کنید؟”

بازرس نیل لبخند زد. گفت: “نه، فکر نمی‌کنم.” اون اضافه کرد: “به هر حال، شما اخیراً به خانم داو پولی دادید؟”

جنیفر به‌نظر شوکه می‌رسید. “شما از کجا می‌دونید؟”

بازرس نیل گفت: “ما خیلی چیزها میدونیم.” و به خودش اضافه کرد: “و خیلی چیزها رو هم حدس زدیم.”

“اون اومد پیش من و گفت که شما اون رو متهم به رابی مکنزی بودن کردید. اون بهم گفت اگه ۵۰۰ پوند بهش پول بدم، میذاره شما فکر کنید اون رابی مکنزیه.

جور کردن پول برام خیلی سخت بود. مجبور شدم یکه گردنبند خیلی زیبا که شوهرم بهم داده بود رو بفروشم.”

بازرس نیل گفت: “نگران نباشید خانم فورتسکیو. فکر کنم بتونیم پولتون رو پس بگیریم.”

بازرس نیل یک بار دیگه با خانم ماری داو صحبت کرد. “خانم داو، به این فکر می‌کنم که یک چک ۵۰۰ پوندی پرداختی خانم جنیفر فورتسکیو رو به من بدید.” اون از دیدن از بین رفتن آرامش ماری داو لذت برد.

گفت: “فکر کنم اون احمق بیشعور بهتون گفته.”

“بله. باجگیری. خانم داو، یه جرم خیلی جدی هست.”

“فکر کنم اثبات اینکه من مجرم به باجگیری هستم، براتون سخت باشه.”

“خوب، خانم داو، اگه شما اون چک رو به من بدید، می‌ذاریم همونطور بمونه. اگه نه، ما هیچ مدرکی علیه شما نداریم. هر چند عجیبه که در هر سه مکانی که شما کار کردید، سه ماه بعد از رفتن شما دزدی‌هایی وجود داشته. به نظر، دزدها می‌دونستن کت‌های پوست و جواهرات و غیره، دقیقاً کجا نگهداری می‌شن. تصادف عجیبیه، این طور نیست؟”

“بازرس، تصادفات اتفاق میفته.”

نیل گفت: “آه، بله. ولی نباید اغلب رخ بدن، خانم داو.” اضافه کرد: “ممکنه در آینده دوباره همدیگه رو ببینیم.”

ماری داو گفت: “امیدوارم… نمی‌خوام بی ادب باشم، بازرس نیل. ولی امیدوارم همدیگه رو نبینیم.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWENTY SIX

Miss Marple leaned forward in her chair. ‘He’s always been bad, completely bad, although he’s also always been attractive. Especially attractive to women. And because of his charm, people have always believed the best about him. He came home in the summer to see his father. I don’t believe for a moment that his father invited him - he probably flew over here and tried to get his father to forgive him, but Mr Fortescue wouldn’t do it. You see, Lance was very much in love with Pat - who is a dear girl - and he wanted a respectable life with her. And that meant having a lot of money.

‘When he was at Yewtree Lodge, he must have heard about these blackbirds. He guessed that MacKenzie’s daughter was in the house and he realized that she would make a very good scapegoat for murder. Because when he couldn’t get his father to do what he wanted, he cold-bloodedly decided that murder it would have to be. Perhaps the coincidence of his father’s first name being Rex, together with hearing about the blackbirds in the pie, suggested the idea of the nursery rhyme. Then he could make a crazy business of the whole thing - and connect it to that old revenge threat of the MacKenzies. Then, you see, he could kill Adele, too, and stop that hundred thousand pounds going out of the firm. But there would have to be a third character, the “maid in the garden hanging up the clothes”. An innocent accomplice whom he could silence before she could talk. And that would give him a real alibi for the first murder.

‘He arrived here just before five o’clock, which was the time Gladys brought the second tray into the hall. He came to the side door and waved to her. It would only have taken him three or four minutes to strangle her and carry her body to where the clothes lines were. Then he rang the front-door bell and joined the family for tea. After tea he went up to see Miss Ramsbottom. When he came down, he went into the drawing room, found Adele alone, drinking a last cup of tea, and sat down by her on the sofa. While he was talking to her, he managed to put the cyanide into her tea without her noticing.’

Inspector Neele said slowly, ‘But I cannot see what he thought he would get from it. Of course, unless old Fortescue died, the business would soon be finished, but is Lance’s share really big enough to make him plan three murders?’

‘That is a little difficult,’ admitted Miss Marple. ‘But is it really true that the Blackbird Mine is worthless?’

Neele thought about it. A gold mine. A worthless gold mine. And where was the mine? West Africa, Lance had said. But Miss Ramsbottom had said it was in East Africa. Lance had just come from East Africa. Maybe he had some recent knowledge?

Suddenly another piece fitted into the Inspector’s puzzle. Sitting in the train, reading The Times. Uranium deposits found in Tanganyika. What if the uranium was in the Blackbird Mine? Lance was there when it was found - and knew the mine was now worth a fortune. An enormous fortune! Neele sighed and looked at Miss Marple. ‘How do you think,’ he asked, ‘that I’m ever going to be able to prove all this?’

Miss Marple nodded at him encouragingly. ‘You’ll prove it,’ she said. ‘You’re a very, very clever man, Inspector Neele. Now you know who it is, you ought to be able to get the evidence. At that holiday camp they’ll recognize Lance’s photograph. He must have gone there when he came over to see his father, looking for an innocent, vulnerable girl who would do anything for him. He’ll find it hard to explain why he stayed there for a week, calling himself Albert Evans.’

‘Yes,’ Inspector Neele thought, ‘I’ll get him!’ Then, suddenly feeling unsure, he looked at Miss Marple. ‘It’s all theory, you know.’

‘Yes - but you are sure, aren’t you?’

‘I suppose so. After all, I’ve known people like him before.’

The old lady nodded. ‘Yes - that’s really why I’m sure.’

‘Because of your knowledge of criminals,’ Neele asked.

‘Oh no - of course not. Because of Pat - a dear girl - and the kind that always marries a bad man - that’s really what made me suspect him at the start.’

‘But there’s a lot that needs explaining,’ said the Inspector. ‘The Ruby MacKenzie business for instance. I could swear that…’

Miss Marple interrupted, ‘Go and talk to Jennifer.’

‘Mrs Fortescue,’ said Inspector Neele, ‘do you mind telling me your name before you were married.’

‘Oh!’ Jennifer exclaimed. ‘It - it was MacKenzie…’

‘You needn’t be nervous, Madam,’ said Inspector Neele gently, and added, ‘I was talking to your mother a few days ago at Pinewood Sanatorium.’

‘She’s very angry with me,’ said Jennifer. ‘Poor Mother, she loved Dad so much. She kept making us promise that we would kill Rex Fortescue one day. Of course, once I’d started my nursing training, I began to realize that her mental balance wasn’t what it should be.’

‘You yourself must have wanted revenge though, Mrs Fortescue?’

‘Well, of course I did. Rex Fortescue practically murdered my father! I’m quite certain that he left Father to die. So I did want to pay him back. When a friend of mine came to nurse his son, Percival, I persuaded her to leave and suggested that I replace her. I don’t know exactly what I meant to do. I had some idea, I think, of nursing his son so badly that he would die. But of course, if you are a nurse, you can’t do that sort of thing. Actually I had great difficulty saving Percival. And then he asked me to marry him and I thought, “Well, that’s a far more sensible revenge than anything else.” I mean, to marry Mr Fortescue’s eldest son and get the money he cheated Father out of that way.’

‘Yes, indeed,’ said Inspector Neele, ‘far more sensible. It was you, I suppose, who put the blackbirds on the desk and in the pie?’ Jennifer looked down. ‘Yes. I suppose it was silly of me really… But I didn’t do anything else.’

‘You don’t - you don’t honestly think I would murder anyone, do you?’

Inspector Neele smiled. ‘No,’ he said, ‘I don’t.’ He added, ‘By the way, have you given Miss Dove any money lately?’

Jennifer looked shocked. ‘How did you know?’

‘We know a lot of things,’ said Inspector Neele and added to himself: And guess a good many, too.

‘She came to me and said that you had accused her of being Ruby MacKenzie. She said if I gave her five hundred pounds, she would let you continue thinking she was Ruby MacKenzie.

I found it very difficult to get the money. I had to sell a very beautiful necklace my husband had given me.’

‘Don’t worry, Mrs Fortescue,’ said Inspector Neele, ‘I think we can get your money back for you.’

Inspector Neele had another interview with Miss Mary Dove. ‘I wonder, Miss Dove,’ he said, ‘if you would give me a cheque for five hundred pounds payable to Mrs Jennifer Fortescue.’ He had the pleasure of seeing Mary Dove’s calmness disappear.

‘The silly fool told you, I suppose,’ she said.

‘Yes. Blackmail. Miss Dove, is rather a serious crime.’

‘I think you’d find it hard to prove that I was guilty of blackmail.’

‘Well, if you’ll give me that cheque, Miss Dove, we’ll leave it like that. Otherwise we have no proof against you at all. It is a strange, though, that in each of the last three places you have worked, there have been robberies about three months after you left. The thieves seemed to have known exactly where fur coats, jewels, etc. were kept. Strange coincidence, isn’t it?’

‘Coincidences do happen, Inspector.’

‘Oh, yes,’ said Neele. ‘But they mustn’t happen too often, Miss Dove. It is possible,’ he added, ‘that we may meet again in the future.’

‘I hope…’ said Mary Dove, ‘I don’t mean to be rude, Inspector Neele - but I hope we don’t.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.