فصل 27

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: یک جیب پر از گندم سیاه / فصل 27

فصل 27

توضیح مختصر

گلدیز قبل از مرگش یک نامه به خانم مارپل نوشته بود و عکس لانس و خودش رو براش فرستاده بود. بنابراین خانم مارپل می‌تونست گناهکار بودن لانس رو اثبات کنه.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل بیست و هفتم

خانم مارپل رفت تا از خانوم رامسباتوم خداحافظی کنه. خانم‌ مارپل گفت: “متأسفانه جواب مهربونیت نسبت به من رو بد دادم.”

خانم رامسباتوم گفت: “آهان، فکر کنم چیزی که می‌خواستی رو پیدا کردی، و فکر کنم همه چیز رو به پلیس بازرس گفتی؟ می‌تونه چیزی اثبات کنه؟”

خانم‌ مارپل گفت: “تقریباً مطمئنم که این کار رو میکنه. ممکنه کمی زمان ببره.”

“به خاطر کاری که کردی، سرزنشت نمی‌کنم. شرارت شرارته، و باید مجازات بشه. لانس خوش قیافه است، ولی همیشه بد بود. بله، من از این می‌ترسیدم. آه، خوب، بعضی وقت‌ها سخته که پسر بد رو دوست نداشته باشی. پسر همیشه جذابیت داشت. روز مرگ ادل، درباره‌ی زمانی که از پیشم رفت، دروغ گفت. ولی اون پسر خواهر الویرای محبوب من بود- احتمالاً نمی‌تونستم هیچ چیزی بر علیه اون بگم. جین مارپل، تو زن خوبی هستی و خوب همیشه باید برنده بشه. هر چند برای زنش ناراحتم.”

خانم مارپل گفت: “من هم هستم.”

پت فورتسکیو در راهرو منتظر بود تا خداحافظی کنه. گفت: “ای کاش نمیرفتید. دلم براتون تنگ میشه.”

خانم مارپل گفت: “وقتشه که برم. کاری که به خاطرش اومده بودم رو تموم کردم. میدونی، مهمه که شرارت برنده نشه.”

پت به نظر گیج می‌رسید. “متوجه نمیشم.”

“نه، عزیزم. ولی اگه بخوام نصیحتت کنم، اگه هر چیزی تو زندگیت خوب پیش نرفت، برگرد جایی که تو بچگیت شاد بودی. به ایرلند برگرد، عزیزم. اسب‌ها و سگ‌ها و همه اینها.”

پت با سرش گفت باشه. “بعضی وقت‌ها آرزو می‌کنم وقتی فردی مُرد، این کار رو می‌کردم. ولی اگه این کار رو می‌کردم،” صداش ملایم‌تر شد. “با لانس آشنا نمی‌شدم. می‌دونید، ما اینجا نمی‌مونیم. برمی‌گردیم شرق آفریقا. خیلی خوشحالم.”

خانم مارپل گفت: “خوشبخت بشی، فرزندم. گذر از زندگی، نیاز به شهامت زیادی داره. من فکر می‌کنم تو این شهامت رو داری.” اون دست دختر رو نوازش کرد. و از در جلو رد شد و رفت پیش تاکسی که منتظر بود.

خانم مارپل اون روز عصر دیر به خونه رسید. کیتی- آخرین دختری که برای آموزش گرفته بود، با صورتی خندان به استقبالش اومد. “خیلی خوشحالم که می‌بینمتون- تو خونه همه چیز مرتبه. تمیز کردم و تمیز کردم!”

“خیلی خوبه، کیتی. از خونه بودن خیلی خوشحالم.” خانم مارپل دید که شش تا تار عنکبوت روی سقفه. این دخترا هیچ وقت بالا رو نگاه نمی‌کنن. اون مهربون‌تر از این بود که بخواد چیزی بگه.

“نامه‌هاتون روی میز توی راهرو هستن، خانوم. و یه نامه هست که به خونه‌ی اشتباه پست شده بود- همین امروز رسید.”

خانم‌ مارپل متوجه دستخط کودکانه شد. اون پاکت نامه رو پاره کرد و باز کرد.

خانم عزیز،

امیدوارم من رو به خاطر نوشتن این ببخشید، ولی واقعاً نمی‌دونم چیکار کنم و هیچ وقت نمی‌خواستم آسیبی برسونم. اونا میگن قتله. ولی من نبودم که این کارو کردم، در واقع نه. من هیچ وقت هیچ کار شرورانه‌ای مثل این نمی‌کنم و میدونم که اون هم این کارو نمی‌کرد. منظورم آلبرته.

ما تابستون گذشته با هم آشنا شدیم و می‌خواستیم ازدواج کنیم. ولی آقای فورتسکیو سر آلبرت کلاه گذاشته بود و از ارثش محرومش کرده بود. آقای فورتسکیو همه چیز رو انکار کرد و همه اونو باور کردن، نه آلبرت رو. برای اینکه اون پولدار بود و آلبرت فقیر بود. ولی آلبرت یه دوست داشت که در مکانی که این داروهای جدید رو درست می‌کنن، کار می‌کرد و چیزی که بهش داروی صداقت میگن رو دارن که باعث میشه مردم حرف‌های راست بزنن، چه بخوان چه نخوان.

آلبرت می‌خواست در پنجم نوامبر آقای فورتسکیو رو تو دفترش ببینه و یه وکیل با خودش ببره. تنها کاری که من باید انجام می‌دادم، این بود که دارو رو اون روز صبح برای صبحانه به آقای فورتسکیو بدم و بعد درست موقعی که اونا می‌رسیدن، دارو اثر می‌کرد و اون قبول می‌کرد که هر چیزی که آلبرت گفته بود، کاملاً حقیقت داشت. خوب خانم، من دارو رو تو مارمالاد ریختم- ولی حالا آقای فورتسکیو مرده! فکر کنم خیلی قوی بوده، ولی تقصیر آلبرت نبود. برای اینکه آلبرت هیچ وقت همچین کاری نمیکرد. نمیتونم به پلیس بگم. برای اینکه شاید اونا فکر کنن آلبرت عمداً این کارو کرده، که من می‌دونم نکرده.

آه، خانوم، نمیدونم چیکار کنم و خبری هم از آلبرت نشنیدم. اگه بتونید بیاید اینجا و بهم کمک کنید، اونا به حرف شما گوش میدن. شما همیشه با من مهربون بودید و من نمی‌خواستم هیچ کار اشتباهی کنم و آلبرت هم نمی‌خواست. کاش می‌تونستید به ما کمک کنید. با احترام، گلدیز مارتین.

ضمیمه- من عکس آلبرت و خودم رو پیوست می‌کنم. یکی از پسرها در اردوی تعطیلات گرفتش و به من داد. آلبرت نمی‌دونه من این عکس رو دارم. اون متنفره که ازش عکس بگیرن. ولی خانوم، می‌بینید که چه پسر خوبیه.

خانم مارپل به عکس خیره شد، به چهره‌ی تیره، زیبا و خندانِ لانس فورتسکیو. آخرین کلمات نامه‌ی کوتاه و غمگین در ذهنش طنین می‌نداخت. “می‌بینید که چه پسر خوبیه.”

اشک از چشم‌های خانم‌ مارپل جاری شد. ولی پشت غمگینی برای گلدیز بیچاره، خشم بود- خشم علیه قاتل خونسرد.

و بعد یک حس بزرگ پیروزی بود. حالا دیگه هیچ راه فراری برای لانس فورتسکیو وجود نداشت.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWENTY SEVEN

Miss Marple went to say goodbye to Miss Ramsbottom. ‘I’m afraid,’ said Miss Marple, ‘that I’ve repaid you badly for your kindness to me.’

‘Hah,’ said Miss Ramsbottom. ‘You found out what you wanted to, I suppose. And I suppose you’ve told that police Inspector all about it? Will he be able to prove a case?’

‘I’m almost sure he will,’ said Miss Marple. ‘It may take a little time.’

‘I don’t blame you for what you’ve done. Wickedness is wickedness and has got to be punished. Handsome, Lance is, but he has always been bad. Yes, I was afraid of it. Ah, well, sometimes it can be difficult not to love a bad boy. The boy always had charm. He lied about the time he left me that day Adele died. But he was my beloved sister Elvira’s boy - I couldn’t possibly say anything against him. You’re a good woman, Jane Marple, and good must always win. I’m sorry for his wife, though.’

‘So am I,’ said Miss Marple.

In the hall Pat Fortescue was waiting to say goodbye. ‘I wish you weren’t going,’ she said. ‘I shall miss you.’

‘It’s time for me to go,’ said Miss Marple. ‘I’ve finished what I came here to do. It’s important, you know, that wickedness shouldn’t win.’

Pat looked puzzled. ‘I don’t understand.’

‘No, my dear. But if I might advise you, if anything ever goes wrong in your life - go back to where you were happy as a child. Go back to Ireland, my dear. Horses and dogs. All that.’

Pat nodded. ‘Sometimes I wish I had done just that when Freddy died. But if I had,’ her voice softened, ‘I would not have met Lance. We’re not staying here, you know. We’re going back to East Africa. I’m so pleased.’

‘Be happy, dear child,’ said Miss Marple. ‘One needs a great deal of courage to get through life. I think you have it.’ She patted the girl’s hand and went through the front door to the waiting taxi.

Miss Marple reached home late that evening. Kitty - the latest girl she had taken in to train - greeted her with a smiling face. ‘I’m so happy to see you - you’ll find everything very nice in the house. I’ve cleaned and cleaned!’

‘That’s very nice, Kitty - I’m happy to be home.’ There were six spider’s webs on the ceiling, Miss Marple noted. These girls never looked up. She was too kind to say anything.

‘Your letters are on the hall table, Miss. And there’s one that was delivered to the wrong house - it only arrived today.’

Miss Marple recognized the childish handwriting. She tore the envelope open.

Dear Madam,

I hope you’ll forgive me writing this but I really don’t know what to do and I never meant any harm. It was murder, they say, but it wasn’t me that did it, not really. I would never do anything wicked like that and I know he wouldn’t either. Albert, I mean.

We met last summer and we were going to be married, but Albert had been cheated out of his inheritance by Mr Rex Fortescue. And Mr Fortescue just denied everything and everybody believed him, and not Albert, because he was rich and Albert was poor. But Albert has a friend who works in a place where they make these new drugs and they have what they call a truth drug and it makes people speak the truth whether they want to or not.

Albert was going to see Mr Fortescue in his office on Nov. 5th, taking a lawyer with him. The only thing I had to do was to give Mr Fortescue the drug at breakfast that morning and then it would work just when they arrived and he’d admit that everything that Albert said was quite true. Well, Madam, I put the drug in the marmalade - but now Mr Fortescue is dead! I think it must have been too strong, but it wasn’t Albert’s fault because Albert would never do a thing like that. I can’t tell the police because maybe they’d think Albert did it on purpose, which I know he didn’t.

Oh, Madam, I don’t know what to do and I haven’t heard from Albert. If you could only come here and help me, they’d listen to you. You were always so kind to me, and I didn’t mean to do anything wrong and Albert didn’t either. If you could only help us. Yours respectfully, Gladys Martin.

P. S. - I’m enclosing a photograph of Albert and me. One of the boys took it at the holiday camp and gave it to me. Albert doesn’t know I’ve got it - he hates being photographed. But you can see, Madam, what a nice boy he is.

Miss Marple stared down at the photograph, to the dark, handsome, smiling face of Lance Fortescue. The last words of the sad little letter echoed in her mind, You can see what a nice boy he is.

Tears rose in Miss Marple’s eyes. But following her sadness for poor Gladys, there came anger - anger against a cold-blooded killer.

And then there came a huge feeling of triumph - there was no escape now for Lance Fortescue!

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.