معمای وصیت‌نامه‌ی گمشده

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قتل در آخرین خانه / فصل 14

معمای وصیت‌نامه‌ی گمشده

توضیح مختصر

پوآرو نمی‌تونه وصیتنامه‌ی نیک رو که کرافت میگه به پسرخاله‌اش فرستاده رو پیدا کنه.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهاردهم

معمای وصیت‌نامه‌ی گمشده

صاف برگشتیم به آسایشگاه. نیک از دیدن دوباره‌ی ما متعجب به نظر رسید.

پوآرو گفت: “مادمازل، این وصیت‌نامه‌تون، پیداش نکردم. احتمالاً توی مکانی مخفی نذاشتینش؟”

“مکان مخفی؟”

“خدمتکارتون، الن میگه که یک مکان مخفی در اتاق نشیمن یا توی کتابخونه هست. به نظر میرسه وقتی دختر جوونی بوده تو خونه‌ی آخر خدمتکار آشپزخونه بود. آشپز این رو بهش نشون داده.”

“اولین باره که همچین چیزی میشنوم. مطمئنید الن از خودش در نمیاره؟”

“من به هیچ عنوان مطمئن نیستم! یه چیز عجیب درباره این الن شما وجود داره.”

“آه، من نمیتونم بهش بگم عجیب. ویلیام یه خرفته و بچه یه پسر کوچیک ناخوشاینده. ولی الن مشکلی نداره.”

“مادمازال، بذارید به موضوع برگردیم. آخرین وصیتنامه‌ی ماگدالا باکلی.”

نیک با کمی غرور گفت: “من نوشتمش.”

“پس از یک فرم استاندارد برای وصیتنامه استفاده نکردید؟”

“نه، داشتم به آسایشگاه می‌رفتم و آقای کرافت گفت بهتره یک وصیت‌نامه ساده بنویسم و سعی نکنم خیلی قانونی باشه.”

“آقای کرافت اونجا بود؟”

“بله. اون بود که ازم پرسید وصیتنامه نوشتم یا نه. گفت اگه بدون وصیتنامه بمیری، دولت همه چیز رو بر میداره و حیف میشه. از الن و شوهرش خواست شاهد بشن. آه! البته! چقدر احمق بودم! دست چارلزه! آقای کرافت گفت یک وکیل شخص مناسبی برای مراقبت از وصیتنامه است، بنابراین گذاشتیمش توی یک پاکت‌نامه و فوراً به چارلز فرستادیم.” اون با لبخند روی بالشش دراز کشید. “دست چارلزه و اگه واقعاً میخواید ببینیش، البته نشونتون میده.”

پوآرو که بهش لبخند میزد، گفت: “نه بدون نامه‌ای از طرف شما.” “چقدر احمقم!” از میز کنار تختش یه کاغذ برداشت. “چی باید بنویسم؟”

چند کلمه براش تیکه کرد و نیک اونها رو نوشت. پوآرو وقتی کاغذ رو می‌گرفت، گفت: “ممنونم، مادمازل.” اطراف اتاق رو نگاه کرد. “گل‌هاتون دوست‌داشتنی هستن.”

“نیستن؟ و اینجا رو ببینید…” اون یک کاغذ از توی یک سبد بزرگ میوه بیرون کشید. پوآرو سریع رفت جلو. “شما که هیچی نخوردید؟”

“نه، هنوز نه.”

“نخورید. مادمازل نباید چیزی که از بیرون آورده شده رو بخورید. هیچی. متوجهید؟”

“آه!” رنگ به آرومی از صورتش رفت. “فکر می‌کنید هنوز تموم نشده. فکر می‌کنید هنوز سعی دارن منو بکشن؟”

دستش رو گرفت. “بهش فکر نکنید. اینجا در امانید. ولی به خاطر داشته باشید، هیچ چیزی که از بیرون میاد رو نخورید.”

مدت کوتاهی بعد، به دفتر چارلز وایسه راهنمایی شدیم. ولی وکیل جوون گرفتن هر گونه وصیتنامه از نیک رو رد کرد.

بعد پرسیدم: “فکر می‌کنی داره دروغ میگه؟”

“گفتنش غیر ممکنه. صورتش چیزی نشون نمیده.”

“خوب، حالا چیکار می‌کنیم؟”

“به دیدن مسیو کرافت میریم.”

ولی وقتی رسیدیم اونجا، رسیدن به هدف ملاقاتمون کمی سخت بود. هم آقا و هم خانم کرافت زیاد حرف زدن و می‌خواستن همه چیز رو بدونن: اقوام دختر بیچاره مُرده میومدن؟ مراسم خاکسپاری کیه؟ پلیس چی فکر میکنه؟

بالاخره پوآرو سؤالی که منتظر پرسیدنش بود رو پرسید. آقای کرافت گفت: “چرا، البته. من فقط ازش پرسیدم وصیت‌نامه نوشته یا نه. بیشتر شبیه یه شوخی تا چیز دیگه. و اون بعد نوشت.”

“کیا شاهدش شدن؟”

“آه! الن و شوهرش.”

“و بعد؟”

“به وایسه پستش کردم. درست در صندوق پست کنار دروازه!”

“خوب!” وقتی به هتل قدم می‌زدیم، پوآرو گفت: “کی داره دروغ میگه؟ کرافت یا چارلز وایسه؟ دلیلی برای دروغ گفتن مسیو کرافت نمی‌بینم. ولی همینطور خوشحالم که وقتی ما رسیدیم داشت آشپزی میکرد. اثر انگشت‌های عالی از انگشت شصت و انگشت اولش رو گوشه‌ی روزنامه که روی میز آشپزخونه بود گذاشت. من تونستم پاره‌اش کنم و به دوست خوبمون بازرسی جپ از اداره کارآگاهی لندن می‌فرستیم. برای اینکه می‌دونی هاستینگز، نمی‌تونم جلوی خودم رو از احساس اینکه مسو کرافت زیادی خوبه که بخواد واقعی باشه بگیرم.”

متن انگلیسی فصل

Chapter fourteen

The Mystery of the Missing Will

We went straight back to the nursing home. Nick looked surprised to see us again.

‘Mademoiselle,’ said Poirot. ‘This will of yours, I did not find it. You did not put it in the secret hiding place, by any chance?’

‘The secret what?’

‘Your maid, Ellen, says that there is a secret hiding place in the living room or the library. It seems she was a kitchen maid at End House as a young girl. The cook showed it to her.’

‘It’s the first I’ve ever heard of it! Are you sure Ellen isn’t making it up?’

‘I am not at all sure! There is something - strange - about this Ellen of yours.’

‘Oh! I wouldn’t call her strange. William’s an imbecile, and the child is an unpleasant little boy, but Ellen’s all right.’

‘Mademoiselle, let’s return to our subject - the last will of Magdala Buckley.’

‘I wrote that,’ said Nick with some pride.

‘You did not use a standard form for the will, then?’

‘No. I was just going off to the nursing home for the appendix operation, and Mr Croft said it was better to make a simple will and not try to be too legal.’

‘Monsieur Croft was there?’

‘Yes. It was he who asked me if I’d made a will. He said if you died without one, the Government took everything and that would be a pity. He asked Ellen and her husband in to witness it. Oh! Of course! What an idiot I’ve been! Charles has got it! Mr Croft said a lawyer was the proper person to take care of it so we put it in an envelope and sent it off to Charles straight away.’ She lay back on her pillows, smiling. ‘Charles has got it, and if you really want to see it, of course he’ll show it to you.’

‘Not without a letter from you,’ said Poirot, smiling back. ‘How silly!’ She took a piece of paper from the table beside her bed. ‘What will I say?’

He dictated some words, and Nick wrote them down. ‘Thank you, Mademoiselle,’ said Poirot, as he took it. He looked round the room. ‘Your flowers are lovely.’

‘Aren’t they? And look here…’ She pulled the paper from a large basket of fruit. Poirot stepped forward quickly. ‘You have not eaten any?’

‘No. Not yet.’

‘Do not do so. You must eat nothing, Mademoiselle, that comes in from outside. Nothing. You understand?’

‘Oh!’ The color went slowly from her face. ‘You think it isn’t over yet. You think they’re still trying to kill me?’

He took her hand. ‘Do not think of it. You are safe here. But remember - eat nothing that comes in from outside.’

A short time later we were shown into Charles Vyse’s office, but the young lawyer denied getting any will from Nick.

‘Is he lying, do you think?’ I asked later.

‘Impossible to tell. His face shows nothing.’

‘Well, what do we do now?’

‘We go and see Monsieur Croft.’

But when we got there it was a little difficult to get to the point of our visit. Both Mr and Mrs Croft talked so much and wanted to know all about everything: Were the poor dead girl’s relations coming down? When was the funeral? What did the police think?

At last Poirot asked the question he had been waiting to ask. ‘Why, of course,’ said Mr Croft. ‘I just asked her if she’d made a will. More as a joke than anything else. And she wrote it out right then.’

‘Who witnessed it?’

‘Oh! Ellen and her husband.’

‘And afterwards?’

‘I posted it to Vyse. Right outside in the post box by the gate!’

‘So!’ said Poirot, when we were walking down to the hotel. ‘Who is lying? Monsieur Croft? Or Charles Vyse? I see no reason why Monsieur Croft should be lying. But all the same I am glad that he was cooking when we arrived. He left excellent fingerprints of his thumb and first finger on a corner of the newspaper that was on the kitchen table. I managed to tear it off and we will send it to our good friend Inspector Japp of Scotland Yard. For you know, Hastings, I cannot help feeling that our Monsieur Croft is a little too good to be genuine.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.