پایان داستان

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قتل در آخرین خانه / فصل 22

پایان داستان

توضیح مختصر

پوآرو به همه توضیح میده که چطور فهمیده قاتل نیک هست و چرا اینکارو کرده.

  • زمان مطالعه 19 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل بیست و دوم

پایان داستان

“میخواید توضیح بدم؟” پوآرو با لبخندی دلپذیر اطراف رو نگاه کرد. رفتیم به اتاق نشیمن و حالا کمتر از قبل بودیم. الن و شوهرش و بچه رفته بودن به قسمت خودشون در خونه. و البته از کرافت‌ها خواسته شده بود با پلیس برن. فردریکا، لازاروس، چلنجر، وایسه و من مونده بودیم.

“خوب، اعتراف می‌کنم. کاملاً فریب خورده بودم. نیک کوچولو قانعم کرده بود. آه، مادام، وقتی گفتی دوستت یه دروغگو کوچیک باهوشه، چقدر حق داشتی!”

فدریکا گفت: “نیک همیشه دروغ میگفت. به همین خاطر این جون به در بردن‌هاش رو واقعاً باور نکردم.”

“و من- من احمق- باور کردم!”

من که نومیدانه گیج شده بودم، پرسیدم: “اون اتفاقات واقعاً برای دوشیزه باکلی نیفتاده بودن؟”

“اونها رو از خودش در آورده بود که فکر اینکه زندگی مادمازل نیک در خطر هست رو بده. ولی داستان اینکه چطور حلش کردم رو بهتون میگم. در آغاز داستان، نیک باکلی رو داریم، جوون و زیبا، که با اشتیاق فراوان وقف خونه‌اشه. ولی خونه باید از رهن آزاد بشه. اون پول میخواد- بدجور پول میخواد. در له توکت با ستون جوون آشنا میشه. میدونه ثروت عموش میلیون‌ها پونده. فکر میکنه تمام مشکلاتش حل میشه. اونها در اسکاربروگ همدیگه رو می‌بینن، با هواپیمای دریاییش اونو میبره بالا و بعد- فاجعه. دختر عموش، ماجی رو میبینه و در نگاه اول عاشقش میشه. مخفیانه نامزد میشن. فقط یک نفر میدونه، مادمازل نیک. و به این ترتیب مادمازل خبر وصیتنامه رو میشنوه.”

“بعد، مرگ غیر منتظره‌ی آقای متیو ستون میرسه. و کمی بعد از اون، گزارش میشه هواپیمای مایکل ستون گم شده. بلافاصله نقشه‌ی خطرناک به ذهن خانم جوونمون میرسه. مایکل ستون نمیدونست اسم واقعی نیک، ماگدالاست، مثل اسم زنی که برنامه داشت باهاش ازدواج کنه. وصیتنامه‌اش کاملاً غیررسمیه، ولی به چشم تمام دنیا، از اونجایی که اونها با هم در له توکت و اسکاربروگ دیده شدن، اسمش با نیک پیوند خورده. اگه بگه باهاش نامزده، هیچکس تعجب نمی‌کنه. ولی برای اینکه این کار رو با موفقیت انجام بده، ماجی باید از صحنه حذف بشه.”

“ترتیبی میده که ماجی بیاد و به مدت چند روز بمونه. بعد فرارهاش از مرگ رو داره. و بعد- اسم من رو در روزنامه میبینه و تصمیم میگیره من رو همدست خودش کنه! گلوله‌ای که از کلاهش رد میشه و میفته جلوی پای من. آه، کمدی قشنگ! و من هم توش کشیده شدم! فریب خوردم! خوبه! اون یه شاهد با ارزش در طرف خودش داشت. اشتباه کردم که ازش خواستم نامه‌ای به یه دوست بفرسته. اون برای ماجی نامه فرستاد تا یه روز زود بیاد.

“اون ما رو سر میز شام ترک میکنه و وقتی از رادیو میشنوه که مرگ ستون حقیقت داره، نقشه‌اش رو عملی می‌کنه. اون زمان زیادی برای دزدیدن نامه‌های ستون به ماجی داره و این که بهشون نگاه کنه و چند تایی رو که به نظر میرسه اون- نیک- نامزد ستون هست رو انتخاب میکنه. نامه‌ها رو تو اتاق خودش میذاره. بعد، اون و ماجی آتش‌بازی رو ترک می‌کنن و برمی‌گردن خونه. به دختر عموش میگه در مدتی که میره کت خودش و مدام رایس رو بیاره، شالش رو بپوشه. بعد، آروم پشت سر ماجی میره و بهش شلیک میکنه. بعد دوباره سریع میره توی خونه و تپانچه رو در پانلِ مخفی (که فکر میکنه کسی ازش خبر نداره) مخفی میکنه. بعد تا جسد کشف بشه منتظر میمونه، میدوه پایین و از پنجره میاد بیرون.”

فردریکا گفت: “ولی اون شکلات‌های سمی…”

“همه بخشی از همون نقشه بود. اگه نیک بعد از مرگ ماجی مورد حمله قرار می‌گرفت، روشن میشد که مرگ ماجی یک اشتباه بوده. وقتی فکر می‌کنه وقتشه، به مدام رایس زنگ میزنه و ازش می‌خواد یه جعبه شکلات براش بفرسته. کاری می‌کنه صداش کمی متفاوت به نظر برسه، تا وقتی ازت سؤال میشه شک کنی. بعد، وقتی جعبه میرسه، بعضی از شکلات‌ها رو با کوکائین پر میکنه، (اون کوکائین همراهش داشت و به شکل هوشمندانه‌ای مخفی کرده بود). یکی از اونها رو می‌خوره و بیمار میشه- ولی زیاد نه.

“و کارت- کارت من! آه! اون خیلی باهوشه! همون کارتی بود که من با گل‌ها فرستاده بودم. ساده بود، مگه نه؟ بله، ولی باید فکر میشد که…”

مکثی بود. بعد فدریکا پرسید: “چرا تپانچه رو توی کت من گذاشت؟”

پوآرو گفت: “بهم بگو مسیو لازاروس، شما و نیک تا حالا رابطه‌ای داشتید؟”

لازاروس سرش رو تکون داد. “نه، من یک موقع‌هایی بهش جذب شده بودم و بعد نمی‌دونم چرا، دیگه بهش جذب نشدم.”

پوآرو که با سرش تصدیق می‌کرد، گفت: “آه! این فاجعه‌ی اون بود. اون آدم‌ها رو جذب می‌کرد و بعد اونها دیگه بهش اهمیت نمیدادن. به جای اینکه بیشتر و بیشتر دوستش داشته باشی، عاشق دوستش شدی. شروع به تنفر از مادام میکنه. و وصیتنامه‌ای که نوشته بود رو به یاد میاره- اون نمی‌دونست کرافت وصیتنامه رو از بین برده و زنش یکی دیگه نوشته. مادام، (و همینطور دنیا اینطور می‌گفتن) که یک انگیزه برای خواستن مرگش داره. بنابراین به مادام زنگ میزنه و شکلات می‌خواد. امشب وصیت‌نامه خوونده می‌شد، و اسم مادام به عنوان وارثش میومد. بعد تپانچه توی کتش پیدا می‌شد- تپانچه‌ای که برای کشتن ماجی استفاده شده بود.”

چلنجر گفت: “شاید کمی احمقم، ولی هنوز اون قسمت درباره وصیتنامه رو نفهمیدم.”

“روی هم رفته یه ماجرای سخته. کرافت‌ها از دست پلیس اینجا قایم شده بودن. مادمازل نیک به یه عمل نیاز داشت. هیچ وصیتنامه‌ای ننوشته بود. کرافت‌ها قانعش کردن یه وصیتنامه بنویسه و گفتن پستش می‌کنن. بعد، اگه اتفاقی براش می‌افتاد، اگه میمرد، می‌تونستن یه وصیتنامه‌ی هوشمندانه جعل شده ارائه بدن- که پول رو با استناد به استرالیا و فیلیپ باکلی به خانم کرافت داده.”

“ولی مادمازل نیک آپاندیسش رو کاملاً رضایتبخشانه در آورد. بنابراین وصیت‌نامه‌ی جعل شده دیگه به درد نمی‌خورد. ولی اونها نگهش داشتن، محض احتیاط که اگه نیک در تصادفی کشته بشه. بعد حملات به زندگیش شروع شد. کرافت‌ها یک بار دیگه امیدوار شدن. بالاخره من مرگش رو اعلام کردم. وصیت‌نامه‌ی جعلی بلافاصله به مسیو وایسه پست شد. البته، وقتی اول شناختنش، کرافت‌ها فکر میکردن نیک خیلی پولدارتر از اینه. اونها هیچ چیزی درباره رهن نمی‌دونستن.”

لازاروس گفت: “چیزی که واقعاً می‌خوام بدونم، مسیو پوآرو این هست که واقعاً چطور تمام اینها رو فهمیدید؟”

“آه! از اون لحاظ شرمندم. خیلی کند بودم- خیلی کند. چیزهایی بود که نگرانم می‌کرد- بله. چیزهایی که به نظر کاملاً درست نمی‌رسید. تفاوت‌هایی بین چیزهایی که مادمازل نیک بهم می‌گفت و چیزایی که آدم‌های دیگه می‌گفتن. متأسفانه، من همیشه نیک رو باور کردم.”

“و بعد وقتی بهش گفتم که از یک دوست بخواد بیاد، اون قول داد که این کار رو بکنه، و نگفت که از قبل نامه فرستاده که مادمازل ماجی بیاد. به نظرش کمتر مشکوک می‌رسید- ولی یک اشتباه بود. برای اینکه ماجی باکلی یک نامه به خونه نوشته بود و توش از یک جمله استفاده کرده بود که من رو گیج کرد: «نمی‌فهمم چرا باید برام یه تلگراف می‌فرستاد که بلافاصله بیام. سه‌شنبه خیلی هم خوب میشد.» اشاره به سه‌شنبه فقط به معنای یک چیز بود. ماجی در هر صورت میومد تا سه‌شنبه بمونه.”

“برای اولین بار به مادمازل نیک به شکل متفاوتی نگاه کردم. گفتم: «شاید اون کسی هست که داره دروغ میگه و نه کسای دیگه.»”

“به خودم گفتم: «بذار ساده باشیم: در حقیقت چه اتفاقی افتاده؟» و دیدم اتفاقی که در حقیقت افتاده، اینه که ماجی باکلی کشته شده. همین! ولی کی می‌تونست مرگ ماجی باکلی رو بخواد؟ و بعد به یه چیز دیگه فکر کردم- چند تا کلمه‌ی احمقانه که هاستینگز پنج دقیقه قبلش گفته بود. گفته بود کوتاه‌شده‌های زیادی برای اسم مارگارت هست. و به ذهنم خطور کرد که از خودم بپرسم اسم واقعی مادمازل ماجی چی هست! بعد به ذهنم اومد! فرض کنیم اسمش ماگدالا هست! یک اسم باکلی بود. فرض کنیم…”

“در ذهنم نامه‌های مایکل ستون رو دوباره خوندم. بله، به اسکاربروگ اشاره شده بود- ولی ماجی با نیک در اسکاربروگ بود- مادرش اینو بهم گفته بود. و این رو توضیح می‌داد که چرا انقدر نامه‌ها کم بودن. اگه یه دختر نامه‌های عاشقانه‌اش رو نگه داره، همشون رو نگه میداره. ولی چرا فقط چند تا؟”

“و به خاطر آوردم که به هیچ اسمی در اونها اشاره نشده. همه با چیزی مهربانانه مثل “عزیزم” شروع می‌شدن. در هیچ کجای اونها اسمی از نیک نبود. و در بیست و هفتم فوریه گذشته مادمازل نیک عمل آپاندیس داشت. یک نامه از طرف مایکل ستون به تاریخ دوم مارس بود و هیچ اشاره‌ای به نگرانی از بیماری یا چیز غیر عادی نشده بود.”

“بعد لیست سؤالاتی که درست کرده بودم رو مرور کردم. و بر اساس فکر جدیدم بهشون جواب دادم. در همه‌شون به جز چند تایی نتیجه ساده و قانع کننده بود. و به یه سؤال دیگه هم که قبلاً از خودم می‌پرسیدم، جواب دادم. چرا مادمازل نیک یه لباس مشکی خریده بود؟ برای اینکه اون و دختر عموش باید شبیه هم لباس می‌پوشیدن و اون میدونست که دختر عموش که لباس‌های کمی داره، لباس شب مشکی میپوشه. این جواب درست بود. یک دختر قبل از اینکه بدونه عشقش مرده، لباس مشکی نمی‌خره.”

“و بنابراین در عوض من هم نمایش کوچیک خودم رو اجرا کردم و چیزی که امیدوار بودم اتفاق افتاد! نیک درباره سؤال از پنل مخفی به شدت قاطع بود. اعلام کرد که همچین چیزی وجود نداره. ولی اگه وجود داشت، اون ازش خبر داشت. امکان داشت که تپانچه رو اونجا قایم کرده باشه؟ با قصد اینکه بخواد بعدها کاری کنه که یک نفر مظنون به نظر برسه؟

گذاشتم فکر کنه اوضاع برای مادام خیلی بد به نظر میرسه، و همونطور که حدس زده بودم، نتونست در مقابل دادن مدرک نهایی بهمون که مادام مقصر هست مقاومت کنه. ما همه با خیال راحت اینجا بودیم. اون، بیرون منتظر لحظه‌ی درست برای ورودش بود. فکر کرده برای برداشتن تپانچه و گذاشتنش توی کت مادمازل کاملاً امنه… و به این ترتیب، در آخر شکست خورد…” پوآرو تموم کرد.

پرسیدم: “الن چی؟ اون چیزی میدونست یا مشکوک شده بود؟”

“نه، اون تصمیم گرفته بود اون شب توی خونه بمونه، برای اینکه نیک خیلی شدید اصرار کرده بود که باید بره بیرون و آتش‌بازی رو ببینه. الن به من گفت که با استخوناش حس کرده که اتفاقی قراره بیفته. ولی فکر می‌کرد اتفاق برای مادام رایس میفته. گفت، اخلاق دوشیزه نیک رو می‌دونه و یه دختر کوچولوی عجیبه.”

فدریکا زمزمه کرد: “بله، بله، بذارید در موردش این طور فکر کنیم. یه دختر کوچیک که نمی‌تونست به خودش کمک کنه… به هر حال، من می‌کنم.” فردریکا با ناراحتی لبخند زد. “خوشحالم که ساعتم رو دادم بهش.”

“بله، مادام.”

سریع بهش نگاه کرد. “شما هم از ساعت‌ها خبر دارید؟”

پوآرو دستش رو گرفت و به آرومی به طرف لبهاش برد. “البته، مادام.”

چارلز وایسه بلند شد. “باید دنبال کمی دفاع برای نیک بگردم و یه وکیل خوب براش پیدا کنم…”

پوآرو به آرومی گفت: “فکر می‌کنم احتیاجی نخواهد بود. نه اگه فکرهام درست باشن.” یهو به طرف چلنجر برگشت. گفت: “کوکائین رو اونجا میذاری، مگه نه؟ تو اون ساعت‌های مچی.”

چلنجر با لکنت گفت: “من- من…”

“سعی نکن با رفتار دوستانت منو فریب بدی. شاید هاستینگز رو فریب بده، ولی منو فریب نمیده. از این راه پول زیادی در میاری، مگه نه- خرید و فروش مواد؟ بهت توصیه می‌کنم اگه نمی‌خوای پلیس بدونه، برو.”

و در کمال تعجبم، چلنجر بلافاصله از اتاق بیرون رفت.

پوآرو خندید. “بهت گفتم دوست من، غرایزت همیشه اشتباهن.”

با تعجب پرسیدم: “کوکائین تو ساعت مچی بود؟”

“بله، بله، مادمازل نیک به این طریق انقدر راحت کوکائین رو در آسایشگاه برای شکلات‌ها داشت. امشب به یه دلیل متفاوتی بهش نیاز داشت. این بار دوز کامل خواهد بود.”

شوکه گفتم: “منظورت اینه…؟”

“بهترین راهه. بهتر از طناب داره…”

چارلز وایسه وقتی از اتاق بیرون می‌رفت، با عدم تأیید گفت: “من باید برم.”

پوآرو از فردریکا به لازاروس نگاه کرد. “شما می‌خواید ازدواج کنید، آره؟”

لازاروس گفت: “همین که بتونیم.”

فردریکا گفت: “و مسیو پوآرو، قطعاً با خوشحالیِ پیش رومون، دیگه به ساعت مچی نیاز نخواهم داشت.”

پوآرو به ملایمت گفت: “امیدوارم خوشبخت بشی، مادام. خیلی زیاد رنج کشیدی و به رغم همه چیز هنوز هم قلب خوبی داری.”

لازاروس گفت: “ازش مراقبت می‌کنم. اوضاع کسب و کارم خوب نیست، ولی باور دارم که ترقی میکنه. و اگه نکنه، خوب، برای فردیکا فقیر بودن مهم نیست- با من.”

پوآرو به نقاشی آقای نیکولاس پیر نگاه کرد. از بین تمام سؤال‌های من هنوز یکی بدون جواب مونده. بهم بگو، چرا ۵۰ پوند برای این نقاشی پیشنهاد دادی؟”

لازاروس لبخند زد. “آقای پوآرو، من یک دلالم. نقاشی بیش از ۲۰ پوند ارزش نداره. من می‌دونستم اگه ۵۰ تا به نیک پیشنهاد بدم، اون بلافاصله مشکوک میشه که ارزشش بیشتره و پیش یه نفر دیگه قیمت‌گذاریش میکنه. بعد میفهمه که من خیلی بیشتر از ارزشش بهش پیشنهاد دادم. دفعه بعدی که پیشنهاد خریدن نقاشی رو می‌دادم، بلافاصله پیشنهادم رو قبول می‌کرد.”

“بله، بعد چی؟”

لازاروس با لبخند گفت: “نقاشی روی دیوار جایی دور ارزشش حداقل پنجاه هزار پونده.”

“آه!” پوآرو یک نفس عمیق کشید. با خوشحالی گفت: “حالا همه چیز رو میدونم.”

متن انگلیسی فصل

Chapter twenty two

The End of the Story

‘You want me to explain?’ Poirot looked round with a pleased smile. We had moved into the living room and there were fewer of us than before. Ellen and her husband and child had gone back to their part of the house, and the Crofts had, of course, been asked to go with the police. Frederica, Lazarus, Challenger, Vyse and I remained.

‘Well, I confess - I was fooled completely. The little Nick, she had convinced me. Ah! Madame, when you said that your friend was a clever little liar - how right you were!’

‘Nick always told lies,’ said Frederica ‘That’s why I didn’t really believe in these escapes of hers.’

‘And I - idiot that I was - did!’

‘Didn’t Miss Buckley’s accidents really happen?’ I asked, hopelessly confused.

‘They were invented to give the idea that Mademoiselle Nick’s life was in danger. But I will tell you the story as I have worked it out. At the beginning of the story, then, we have Nick Buckley, young and beautiful, passionately devoted to her home. But the house has to be mortgaged. She wants money - she wants it badly. She meets young Seton at Le Touquet, she knows that his uncle is worth millions of pounds. She thinks that all her problems will be solved. They meet at Scarborough, he takes her up in his seaplane and then - disaster - he meets her cousin Maggie and falls in love with her at first sight. They become secretly engaged. Only one person knows - Mademoiselle Nick. And that is how Mademoiselle hears of the will.’

‘Then comes the unexpected death of Sir Matthew Seton, and soon after, Michael Seton’s plane is reported missing. Immediately a dangerous plan comes into our young lady’s head. Michael Seton had not known that Nick’s real name was Magdala, the same as the woman he was planning to marry. His will is clearly quite informal - but in the eyes of the world, for they had been seen together at Le Touquet and Scarborough, it is with her, Nick, that his name is linked. If she says that she is engaged to him, no one will be surprised. But to do that successfully, Maggie must be removed from the scene.

‘She arranges for Maggie to come and stay in a few days’ time. Then she has her escapes from death. And then - she sees my name in the paper and she decides to make me an accomplice! The bullet through the hat that falls at my feet. Oh, the pretty comedy! And I am taken in! Deceived! Good! She has got a valuable witness on her side. I make the mistake of asking her to send for a friend. She sends for Maggie to come a day earlier.

‘She leaves us at the dinner table and, hearing on the radio that Seton’s death is a fact, puts her plan into action. She has plenty of time to steal Seton’s letters to Maggie and look through them and select the few that will make it seem as if she, Nick, were Seton’s fiancee. She places the letters in her own room. Then, later, she and Maggie leave the fireworks and go back to the house. She tells her cousin to put on her shawl while she goes to get coats for herself and Madame Rice. Then, following Maggie quietly, she shoots her. She then goes quickly into the house again and hides the pistol in the secret panel (which she thinks nobody knows about). Then she waits till the body is discovered, runs down and goes out through the window.’

‘But those poisoned chocolates…’ said Frederica.

‘All part of the same plan. If Nick was attacked after Maggie was dead, that made it clear that Maggie’s death had been a mistake. When she thinks the time is right, she rings Madame Rice and asks her to get a box of chocolates. She makes her voice sound a little different so that you might have doubts when you are questioned. Then, when the box arrives, she fills some of the chocolates with cocaine (she had cocaine with her, cleverly hidden), she eats one of them and becomes ill - but not too ill.

‘And the card - my card! Ah! She is so clever! It was the one I sent with the flowers. Simple, was it not? Yes, but it had to be thought of…’

There was a pause, then Frederica asked, ‘Why did she put the pistol in my coat?’

‘Tell me, Monsieur Lazarus,’ Poirot said, ‘did you and Nick ever have a relationship?’

Lazarus shook his head. ‘No, I was attracted to her at one time. And then - I don’t know why - I stopped being attracted to her.’

‘Ah!’ said Poirot, nodding his head. ‘That was her tragedy. She attracted people - and then they stopped caring for her. Instead of liking her better and better, you fell in love with her friend. She began to hate Madame. And she remembered the will she had written - she did not know that Croft had destroyed it and his wife had written another one. Madame (or so the world would say) had a motive for wanting her death. So it was Madame she telephoned asking for chocolates. Tonight, the will would have been read, naming Madame as her heiress - then the pistol would have been found in her coat - the pistol used to kill Maggie.’

‘I may be a bit stupid,’ said Challenger, ‘but I don’t understand the part about the will yet.’

‘That’s a different business altogether. The Crofts are hiding from the police down here. Mademoiselle Nick needed an operation. She had made no will. The Crofts persuaded her to make one and said they would post it. Then, if anything happened to her - if she had died - they would produce a cleverly forged will - leaving the money to Mrs Croft with a reference to Australia and Phillip Buckley.’

‘But Mademoiselle Nick had her appendix removed quite satisfactorily so the forged will was no good but they held on to it, just in case Nick was killed in an accident. Then the attacks on her life began. The Crofts were hopeful once more. Finally, I announced her death. The forged will was immediately posted to Monsieur Vyse. Of course, when they first knew her, the Crofts thought Nick was much richer than she is. They knew nothing about the mortgage.’

‘What I really want to know, Monsieur Poirot,’ said Lazarus, ‘is how you actually found out about to all this.’

‘Ah! There I am ashamed. I was so slow - so slow. There were things that worried me - yes. Things that seemed not quite right. Differences between what Mademoiselle Nick told me and what other people told me. Unfortunately, I always believed Nick.’

‘And then when I told her to send for a friend she promised to do so - and did not say that she had already sent for Mademoiselle Maggie. It seemed less suspicious to her - but it was a mistake. Because Maggie Buckley wrote a letter home and in it she used a phrase that puzzled me: “I cannot see why she should have sent a telegram for me to come immediately. Tuesday would have been perfectly all right.” That mention of Tuesday could only mean one thing. Maggie had been coming to stay on Tuesday anyway.

‘For the first time I looked at Mademoiselle Nick in a different way. I said, “Perhaps she is the one who is lying and not the other people?”

‘I said to myself, “Let us be simple: What has really happened?” And I saw that what had really happened was that Maggie Buckley had been killed. Just that! But who could want Maggie Buckley dead? And then I thought of something else - a few foolish words that Hastings had said five minutes earlier. He had said that there were plenty of short names for Margaret - and it occurred to me to ask myself what Mademoiselle Maggie’s real name was? Then it came to me! Supposing her name was Magdala! It was a Buckley name. Supposing…’

‘In my mind I re-read the letters of Michael Seton. Yes, there was a mention of Scarborough - but Maggie had been in Scarborough with Nick - her mother had told me so. And it explained why there were so few letters. If a girl keeps her love letters at all, she keeps them all. Why only these few?’

‘And I remembered that there was no name mentioned in them. They all began with something affectionate like “Darling”. Nowhere in them was there the name - Nick. And Mademoiselle Nick had had an operation for appendicitis on February 27th last. There is a letter from Michael Seton dated March 2nd, and there is no mention of anxiety, of illness or anything unusual.’

‘Then I went through a list of questions that I had made. And I answered them based on my new idea. In all but a few, the result was simple and convincing. And I answered, too, another question which I had asked myself earlier. Why did Mademoiselle Nick buy a black dress? - Because she and her cousin had to be dressed alike and she knew that her cousin, who had few clothes, would wear a black evening dress. That was the true answer. A girl would not buy black before she knew her lover was dead.’

‘And so I, in turn, put on my little drama. And the thing I hoped for happened! Nick had been extremely firm about the question of a secret panel. She had declared there was no such thing. But if there were, she would know of it. Was it possible that she had hidden the pistol there? With the intention of using it to make someone else look suspicious later?’

‘I let her see that things looked very bad for Madame and, as I had guessed, she was unable to resist giving us the final proof that Madame was guilty. We were all safely in here. She was waiting outside for the right moment to make her entrance. It was absolutely safe, she thought, to take the pistol and put it in Madame’s coat… And so - in the end - she failed…’ Poirot finished.

‘What about Ellen?’ I asked. ‘Did she know or suspect anything?’

‘No. She decided to stay in the house that night because Nick had insisted much too strongly that she should go out and see the fireworks. Ellen told me that she “felt in her bones that something was going to happen”, but she thought it was going to happen to Madame Rice. She knew Miss Nick’s temper, she said, and that she had been a strange little girl.’

‘Yes,’ murmured Frederica. ‘Yes, let us think of her like that. A little girl who couldn’t help herself… I will, anyway.’ Frederica smiled sadly. ‘I’m glad I gave her my watch.’

‘Yes, Madame.’

She looked up at him quickly. ‘You know about the watches, too?’

Poirot took her hand and raised it gently to his lips. ‘Of course, Madame.’

Charles Vyse got to his feet. ‘I must see about some kind of defense for Nick, get her a good lawyer…’

‘There will be no need, I think,’ said Poirot quietly. ‘Not if I am correct in my thinking.’ He turned suddenly on Challenger. ‘That’s where you put the cocaine, isn’t it?’ he said. ‘In those wristwatches.’

‘I - I…’ Challenger stammered.

‘Do not try and deceive me with your friendly manner. It has taken in Hastings - but it does not deceive me. You make a lot of money out of it, do you not - the dealing in drugs? I advise you, if you do not want the police to know, go.’

And to my great surprise, Challenger went from the room immediately.

Poirot laughed. ‘I told you, mon ami. Your instincts are always wrong!’

‘Cocaine was in the wristwatch?’ I asked in surprise.

‘Yes, yes. That is how Mademoiselle Nick had it with her so conveniently at the nursing home for the chocolates. Tonight she needed it for a different reason. It will be a full dose this time.’

‘You mean…?’ I said shocked.

‘It is the best way. Better than the hangman’s rope…’

‘I must be going,’ said Charles Vyse with disapproval as he left the room.

Poirot looked from Frederica to Lazarus. ‘You are going to get married - eh?’

‘As soon as we can,’ said Lazarus.

‘And indeed, Monsieur Poirot,’ said Frederica, ‘with happiness ahead, I will not need a wristwatch anymore.’

‘I hope you will be happy, Madame,’ said Poirot gently. ‘You have suffered greatly. And in spite of everything, you still have a good heart…’

‘I will look after her,’ said Lazarus. ‘My business is not doing well, but I believe it will improve. And if it doesn’t, well - Frederica does not mind being poor - with me.’

Poirot looked up at the picture of old Sir Nicholas. ‘Of all my questions, one is still unanswered. Tell me, why did you offer fifty pounds for that picture?’

Lazarus smiled. ‘Mr Poirot, I am a dealer. That picture is not worth more than twenty pounds. I knew that if I offered Nick fifty, she would immediately suspect it was worth more and would have it valued by someone else. Then she would find that I had offered her far more than it was worth. The next time I offered to buy a picture, she would have accepted my offer immediately.’

‘Yes, and then?’

‘The picture on the far wall is worth at least five thousand pounds,’ said Lazarus, smiling.

‘Ah!’ Poirot took in a long breath. ‘Now I know everything,’ he said happily.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.