فصل 11 - 02

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: انگشت محرک / فصل 34

فصل 11 - 02

توضیح مختصر

جری پی می‌بره که از مگان خوشش میاد.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

۲

مارکوس کنت از پیشرفت من راضی بود. “این که هوای آب و هوا حومه، شب‌زنده‌داری نکردن و نبود هیجان با یک انسان چی می‌تونه بکنه عالیه.”

گفتم: “دو تای اولی درستن، ولی فکر نمی‌کنم حومه عاری از هیجان باشه. خیلی زیاد داریم.”

“چه نوع هیجانی؟”

گفتم: “قتل.”

مارکوس کنت سوت زد. “ماجرای عاشقانه حومه‌ای. پسر مزرعه دوست دخترش رو میکشه.”

“نه، به هیچ وجه. یک قاتل باهوش و مصمم.”

“چیزی دربارش نخوندم. مرده رو کی دستگیرش کردن؟”

“دستگیرش نکردن و دختره!”

“واو! مطمئن نیستم لیمستوک جای مناسبی برات باشه، بورتون.”

قاطعانه گفتم: “بله، هست. و تو منو از اونجا خارج نمی‌کنی.”

“خیلی‌خب. مشخصه که هیچ آسیبی به تو نرسونده. نظرت درباره شام خوردن با من امروز عصر چیه؟ می‌تونی همه چیز درباره این قتل رو برام بگی.”

“متأسفم. از قبل در حال انجام کاری هستم.”

“با یک خانم، آره؟ یقیناً داری بهتر میشی.”

گفتم: “به گمونم می‌تونی اونطور صداش کنی،” و از فکر توصیف مگان به اون شکل کمی متحیر بودم.

ساعت شش در خیاطی بودم و ماری گری به دیدنم اومد. “شوکه میشی. یه کار خوب در آوردم.”

رفتم داخل اتاق اصلی. مگان در حالی که در یک آینه قدی به خودش نگاه می‌کرد، ایستاده بود. به سختی شناختمش. قد بلند، شیک، با پاهای دوست‌داشتنی در جوراب‌های ابریشمی خوب. موهاش کوتاه شده بود و مثل ابریشم می‌درخشید. آرایش نکرده بود، یا اگه کرده بود خیلی ملایم بود که نشون نمی‌داد.

و چیزی دربارش بود که قبلاً ندیده بودم. یک غرور معصومانه جدید در شیوه‌ای که به من نگاه کرد، با یک لبخند کوتاه خجالتی. “کمی بهتر به نظر میرسم، مگه نه؟”

گفتم: “بهتر؟ بهتر کلمه درست نیست! بیا بریم بیرون شام بخوریم، و اگه همه‌ی مردها برنگشتن و بهت نگاه نکردن، من تعجب می‌کنم.” مگان زیبا نبود، ولی غیرعادی بود و شخصیت داشت. اون جلوتر از من وارد رستوران شد و وقتی خدمتکار با عجله به طرف ما اومد، من احساس یک غرور عجیب کردم. اول کوکتیل خوردیم. بعد غذا خوردیم. و بعد رقصیدیم. به دلایلی فکر نمیکردم مگان بتونه خوب برقصه، ولی خوب رقصید. بدنش و پاهاش به شکلی عالی ریتم رو دنبال می‌کردن.

گفتم: “خدای من! تو میتونی برقصی!”

“خب، البته که میتونم. ما هر هفته در مدرسه کلاس‌های رقص داشتیم.”

گفتم: “برای اینکه یک رقاص بشی، به بیشتر از کلاس‌های رقص احتیاج هست.”

یک شب عالی بود، و من هنوز به شیوه‌ای کمی دیوانه‌وار رفتار می‌کردم. مگان وقتی گفت: “نباید بریم خونه؟” من رو به واقعیت برگردوند.

گفتم: “خدای من؟” و می‌دونستم که آخرین قطار رفته. بنابراین سفارش یک تاکسی دادم که هر چه سریعتر برسه.

وقتی به لیمستوک رسیدیم، خیلی دیر شده بود. خونه سیمنگتون‌ها تاریک و ساکت بود. به توصیه مگان رفتیم پشت خونه و به پنجره رز سنگ انداختیم.

بلاخره اومد پایین و ما رو راه داد تو. “خوب، حالا، خانم مگان، فکر کنم بهتره بری به رختخواب.”

گفتم تخت جایی هست که مگان باید الان بره.

گفت: “شب بخیر، و ممنونم. دوست‌داشتنی‌ترین روزی بود که تا الان داشتم.”

بنابراین من هم رفتم خونه و ماشین رو گذاشتم و در جلو رو باز کردم و جوآنا گفت: “بالاخره اومدی، درسته؟”

در حالی که می‌رفتم داخل، پرسیدم: “نگرانم بودی؟” “نگرانت بودم؟ نه، البته که نه. فکر کردم تصمیم گرفتی در لندن بمونی و خوش بگذرونی.”

گفتم: “یه جورای خوش گذروندم.” لبخند زدم و بعد شروع به خندیدن کردم. جوآنا پرسید به چی میخندم و بهش تمام ماجرای سرگرمیم رو که با مگان داشتم گفتم.

“ولی جری، نمیتونی همچین کارهایی انجام بدی، نه در لیمستوک. فردا تو تمام شهر می‌پیچه.”

“به گمونم می‌پیچه. ولی مگان فقط یه بچه است.”

“نه نیست. بیست سالشه. تو نمیتونی یک دختر بیست ساله رو ببری به لندن و براش لباس بخری، بدون بدترین نوع رسوایی. خدای من، جری، تو احتمالاً باید با این دختر ازدواج کنی.” جوآنا نیمه جدی و نیمی هم داشت میخندید.

همون لحظه بود که مهمترین اکتشافم رو کردم. گفتم: “برام مهم نیست، که اینکارو کنم. در حقیقت خوشم هم میاد.”

یک حالت عجیب در صورت جوآنا نقش بست، وقتی به طرف پله‌ها رفت و گفت: “بله، مدتیه که می‌دونستم …”

متن انگلیسی فصل

II

Marcus Kent was pleased with my progress. ‘It’s wonderful what country air, no late nights, and no excitement will do for a man.’

‘The first two are true,’ I said. ‘But don’t think that the country is free from excitement. We’ve had a lot.’

‘What sort of excitement?’

‘Murder,’ I said.

Marcus Kent whistled. ‘Some country love story? Farm boy kills his girl?’

‘Not at all. A clever, determined killer.’

‘I haven’t read anything about it. When did they arrest him?’

‘They haven’t, and it’s a she!’

‘Whew! I’m not sure that Lymstock’s the right place for you, Burton.’

I said firmly, ‘Yes, it is. And you’re not going to get me out of it.’

‘Oh, all right. It certainly hasn’t done you any harm. What about having dinner with me this evening? You can tell me all about this murder.’

‘Sorry. I’m already doing something.’

‘With a lady, eh? You’re definitely getting better.’

‘I suppose you could call her that,’ I said, rather amused at the idea of Megan described in that way.

I was at the dressmaker’s at six o’clock and Mary Grey came to meet me. ‘You’re going to have a shock! I’ve done some good work.’

I went into the main room. Megan was standing looking at herself in a long mirror. I hardly recognized her! Tall and stylish with lovely legs in fine silk stockings. Her hair had been cut and it shone, also like silk. She did not wear make-up, or if she did it was so light that it did not show.

And there was something about her that I had never seen before, a new innocent pride in the way she looked at me with a small shy smile. ‘I do look - rather nice, don’t I?’

‘Nice?’ I said. ‘Nice isn’t the word! Come on out to dinner and if every man doesn’t turn round to look at you I’ll be surprised.’ Megan was not beautiful, but she was unusual and she had personality. She walked into the restaurant ahead of me and, as the waiter hurried towards us, I felt a strange pride. We had cocktails first. Then we ate. And later we danced. For some reason I hadn’t thought Megan would dance well. But she did. Her body and feet followed the rhythm perfectly.

‘Gosh!’ I said. ‘You can dance!’

‘Well, of course I can. We had dancing class every week at school.’

‘It takes more than dancing class to make a dancer,’ I said.

It was a perfect evening and I was still behaving in a rather mad way. Megan brought me back to reality when she said, ‘Shouldn’t we be going home?’

‘Goodness!’ I said, and knew that the last train had gone. So I ordered a taxi to come round as soon as possible.

It was very late when we arrived at Lymstock. Symmington’s house was dark and silent. On Megan’s advice, we went round to the back and threw stones at Rose’s window.

Eventually she came down to let us in. ‘Well now, Miss Megan, I thought you’d gone to bed.’

I said that bed was where Megan should go now.

‘Good night,’ she said, ‘and thank you. It’s been the loveliest day I’ve ever had.’

So I was also driven home and as the car left, the front door opened and Joanna said, ‘It’s you at last, is it?’

‘Were you worried about me?’ I asked, going inside. ‘Worried about you? No, of course not. I thought you had decided to stay in London and have fun.’

‘I have had fun - of a kind.’ I smiled and then began to laugh. Joanna asked what I was laughing at and I told her all about the fun I’d had with Megan.

‘But Jerry, you can’t do things like that - not in Lymstock. It will be all round the town tomorrow.’

‘I suppose it will. But Megan’s only a child.’

‘She isn’t. She’s twenty. You can’t take a girl of twenty to London and buy her clothes without a most awful scandal. Goodness, Jerry, you’ll probably have to marry the girl.’ Joanna was half-serious, half-laughing.

It was at that moment that I made a very important discovery. ‘I don’t mind if I do,’ I said. ‘In fact - I’d like it.’

A strange expression appeared on Joanna’s face. As she went towards the stairs she said, ‘Yes, I’ve known that for some time…’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.