فصل 08 - 03

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: انگشت محرک / فصل 25

فصل 08 - 03

توضیح مختصر

ناش و جری با خانم السی هلند صحبت می‌کنن و ازش سؤالاتی می‌پرسن.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

۲

از اطاق صبحگاهی بیرون اومدیم و رفتیم تا السی هلند رو پیدا کنیم که داشت دروس پسرها رو سازماندهی می‌کرد. اون ما رو به اتاق دیگه راهنمایی کرد.

ناش گفت: “خانم هلند، ممکنه به من بگید دیروز بعد از ظهر دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟”

“خوب ما طبق معمول ساعت یک ناهار خوردیم. بعد آقای سیمینگتون برگشت به دفترش و من پسرها رو بردم بیرون.”

“کجا رفتید؟”

“به طرف کامبریز، از مسیر مزارع. پسرها می‌خواستن ماهیگیری کنن. من طعمه یادم رفته بود. بنابراین مجبور شدم به خاطرش برگردم.”

“کی بود؟”

“تقریباً ۱۰ دقیقه به ۳، شاید.”

“اومدید داخل خونه؟”

“نه، طعمه رو تو انباری جا گذاشته بودم.”

ناش پرسید: “شما مگان یا آگنس رو ندیدید؟”

“نه، هیچ کس رو ندیدم.”

“خانم هلند، شما روز چهارشنبه چایی درست کردید؟”

“بله، غذا در اتاق نشیمن برای آقای سیمنگتون آماده بود. من فقط وقتی اومد چایی درست کردم. من و بچه‌ها مال خودمون رو اتاق مدرسه خوردیم.”

“کی رسیدید؟”

“ده دقیقه به پنج. بعد وقتی آقای سیمنگتون ساعت پنج اومد، من رفتم پایین تا براش چایی درست کنم. ولی گفت که با ما میخوره. پسرها خیلی خوشحال بودن. ما حتی با هم ورق بازی کردیم. حالا که دربارش فکر می‌کنم، به نظر وحشتناک میرسه- با اون دختر بیچاره که تمام مدت تو قفسه بوده.”

“بنابراین وقتی شما دیروز بعد از ظهر به خونه برگشتید، متوجه هیچ چیز غیر عادی نشدید؟”

چشم‌های آبیش کاملاً باز شدن. “آه، نه، ناظر. به هیچ وجه.”

“و یک هفته قبل چی؟”

“منظورتون روزی هست که خانم سیمنگتون …”

“بله. شما اون روز بعد از ظهر هم بیرون بودید؟”

“از اونجایی که صبح‌ها درس‌هامون رو می‌خونیم، همیشه پسرها رو بعد از ظهر می‌برم بیرون. تا بالای تپه‌ها رفتیم- یک مسیر کاملاً طولانی.”

“وقتی رسیدید به دیدن خانم سمینگتون نرفتید؟”

“آه، نه.”

ناش به آرومی گفت: “بنابراین هیچ کس پست رو براش نبرده؟”

“نه، خانم سیمنگتون عادت داشت بیاد پایین و خودش برداره. اون معمولاً تا ساعت ۴ بیدار می‌شد.”

“وقتی اون روز بعد از ظهر ندیدینش، فکر نکردید شاید موردی باشه؟”

“نه، آقای سیمنگتون داشت کتش رو آویزون می‌کرد و من گفتم “چایی کاملاً آماده نیست، ولی کتری داره به جوش میاد.” و اون صدا زد: “مونا، مونا!” و بعد وقتی خانم سیمنگتون جواب نداد، اون رفت طبقه بالا به اتاق خوابش … بعد من رو صدا زد و گفت بچه‌ها رو دور نگه دار و …”

ناش گفت: “خانم هلند، فکر می‌کنید نامه‌ای که دریافت کرده بود، حقیقت داره، که یکی از پسرها از شوهرش نیست؟” السی هلند قاطعانه گفت: “نه فکر نمی‌کنم. ولی خانم سیمنگتون خیلی حساس بود و هر چیز ناخوشایندی شوک خیلی بزرگی بهش وارد می‌کرد.”

ناش لحظه‌ای ساکت بود. بعد پرسید: “شما از این نامه‌ها دریافت کردید؟”

“نه، دریافت نکردم.”

“مطمئنید؟ ما میدونیم که جملات این نامه‌ها کلاً دروغ هست. بنابراین نباید احساس خجالت بکنید.”

“ولی ناظر من واقعاً دریافت نکردم.” چشماش تقریباً پر اشک شده بود. وقتی رفت پیش بچه‌ها، ناش گفت: “خوب، اون میگه هیچ نامه‌ای دریافت نکرده و این طور به نظر می‌رسه که انگار داره حقیقت رو می‌گه. بنابراین چیزی که می‌خوام بدونم این هست که چرا هیچ نامه‌ای دریافت نکرده؟ منظورم اینه که دختر زیباییه، مگه نه؟”

“کمی بیشتر از زیباست.”

“دقیقاً. بنابراین چرا اونو جا انداخته؟”

“من سرم رو تکون دادم. ولی اون تنها شخص نیست. امیلی بارتون هم هست، به یاد بیارید.”

ناش یک خنده کوتاه کرد. “شما نباید هر چیزی که بهتون گفته میشه رو باور کنید. خانم بارتون یکی از اونها رو داره- حتی بیشتر از یکی.”

“از کجا میدونید؟”

“برای اینکه خدمتکار قبلیش، فلورانس با وفا، در این باره خیلی عصبانی بود و به ما گفت.”

“چرا خانم امیلی گفت که هیچ نامه‌ای دریافت نکرده؟”

“برای اینکه زبان نامه خوب نیست.”

“تو نامه‌هاش چی نوشته؟”

“که اون مادرش و بیشتر خواهراش رو مسموم کرده.”

گفتم: “چطور این شخص دیوانه و خطرناک می‌تونه آزاد باشه و تمام این چیزها رو بنویسه و ما نمی‌دونیم کی هست؟”

ناش گفت:‌ “خوب می‌فهمیم. اون یک نامه رو خیلی زیاد خواهد نوشت.”

“ولی دیگه این کارو نمیکنه. میکنه؟ نه بعد از قتل.”

اون به من نگاه کرد. “آه، بله، این کارو میکنه. میدونی چیه، حالا دیگه نمیتونه بس کنه. نیاز داره که اونها رو بنویسه.”

متن انگلیسی فصل

II

We left the morning room and went to find Elsie Holland, who was organizing the boys’ lessons. She led us into another room.

‘Miss Holland,’ Nash said. ‘Will you tell me exactly what happened yesterday afternoon?’

‘Well, we had lunch as usual at one o’clock. Then Mr Symmington went back to the office, and I took the boys out.’

‘Where did you go?’

‘Towards Combeacre, by the field path - the boys wanted to fish. I forgot the bait and had to go back for it.’

‘What time was that?’

‘About ten minutes to three, perhaps.’

‘Did you go into the house?’

‘No. I’d left the bait in the shed.’

‘Did you see Megan or Agnes?’ Nash asked.

‘No, I didn’t see anyone.’

‘You make the tea on Wednesdays, Miss Holland?’

‘Yes. The food is all ready in the sitting room for Mr Symmington. I just make the tea when he comes in. The children and I have ours in the schoolroom.’

‘What time did you get in?’

‘At ten minutes to five. Then when Mr Symmington came in at five I went down to make his tea, but he said he would have it with us. The boys were so pleased. We even played a card game. It seems awful to think of it now - with that poor girl in the cupboard all the time.’

‘So you noticed nothing unusual when you came back yesterday afternoon?’

Her blue eyes opened very wide. ‘Oh no, Superintendent, nothing at all.’

‘And what about the week before?’

‘You mean the day Mrs Symmington…’

‘Yes. Were you out all that afternoon also?’

‘I always take the boys out in the afternoon as we do lessons in the morning. We went up on the hill - quite a long way.’

‘You didn’t go up to see Mrs Symmington when you got back?’

‘Oh no.’

Nash said lightly, ‘So no one would take the post up to her?’

‘No. Mrs Symmington used to come down and get it herself. She was usually awake by four.’

‘You didn’t think anything was wrong because you hadn’t seen her that afternoon?’

‘No. Mr Symmington was hanging up his coat and I said, “Tea’s not quite ready, but the kettle’s nearly boiling,” and he called out, “Mona, Mona!” - and then as Mrs Symmington didn’t answer he went upstairs to her bedroom… then he called me and said, “Keep the children away,” and…’

Nash said, ‘That letter she received, Miss Holland, do you think it was true that one of her sons wasn’t her husband’s?’ Elsie Holland said firmly, ‘No, I don’t. But Mrs Symmington was very sensitive and anything so unpleasant would have given her a great shock.’

Nash was silent for a moment, then he asked, ‘Have you had any of these letters?’

‘No, I haven’t had any.’

‘Are you sure? We know that the statements in them are all lies, so you don’t have to feel embarrassed.’

‘But, Superintendent, really I haven’t.’ She was almost tearful. When she went back to the children, Nash said, ‘Well, she says she hasn’t received any of these letters. And she sounds as though she’s speaking the truth. So what I want to know is, why hasn’t she received one? I mean, she’s a pretty girl, isn’t she?’

‘She’s rather more than pretty.’

‘Exactly. So why has she been left out?’

I shook my head. ‘But she’s not the only person. There’s Emily Barton, remember.’

Nash gave a small laugh. ‘You mustn’t believe everything you’re told. Miss Barton had one all right - more than one.’

‘How do you know?’

‘Because her former servant, the faithful Florence was very angry about it and told us.’

‘Why did Miss Emily say she hadn’t received any?’

‘Because the language isn’t nice.’

‘What did her letters say?’

‘That she poisoned her mother and most of her sisters!’

I said, ‘How can this mad and dangerous person be free to write all these things and we can’t see who it is?’

‘We will,’ said Nash. ‘She’ll write just one letter too many.’

‘But she won’t, will she - not after the murder.’

He looked at me. ‘Oh yes she will. You see, she can’t stop now. She needs to write them.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.