فصل 07 - 05

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: انگشت محرک / فصل 22

فصل 07 - 05

توضیح مختصر

جری متوجه چیزی در رابطه با خدمتکار سیمنگتون شده.

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

۵

اون شب سر شام، جوآنا به پاتریچ گفت امیدواره مهمونی چایش به نتیجه رسیده باشه.

صورت پاتریچ سرخ شد. “ممنونم. ولی آگنس نیومد.”

“آه، متأسفم.”

پاتریچ گفت: “برای من مهم نیست. اون بود که خواسته بود بیاد!”

جوآنا گفت: “شاید مریض بوده. تماس گرفتی تا بفهمی؟”

پاتریچ جواب داد: “نه، زنگ نزدم. اگه آگنس می‌خواد بی‌ادبانه رفتار کنه، مشکل اونه. ولی وقتی همدیگه رو دیدیم، بهش میگم دقیقاً چه فکری می‌کنم.” و با غرور رنجیده، خشک رفت بیرون از اتاق.

من و جوآنا خندیدیم، و بعد شروع به صحبت درباره‌ی نامه‌های بی‌نام کردیم و به این فکر می‌کردیم که ناظر ناش، و بازرس گریوز به کجا رسیدن.

جوآنا گفت: “امروز، دقیقاً یک هفته از خودکشی خانم سیمنگتون میگذره. حتماً تا حالا به چیزی رسیدن. اثر انگشت، یا نوشته یا چیزی.”

ولی من داشتم به یه چیز دیگه فکر می‌کردم. و حس عجیبی از پریشانی خاطر داشت در ذهنم رشد می‌کرد. به جمله‌ای که جوآنا استفاده کرده بود، گیر کرده بودم؛ “دقیقاً یک هفته.”

و جوآنا ناگهان متوجه شد که بهش گوش نمیدم. “مشکل چیه، جری؟”

جواب ندادم، برای اینکه ذهنم مشغول کنار هم چیدن چیزها بود. خودکشی خانم سیمنگتون … اون، اون روز بعد از ظهر تو خونه تنها بود … تنها بود، برای اینکه خدمتکارها مرخصی بودن … دقیقاً یک هفته قبل …

“جوآنا، خدمتکارها هفته‌ای یک روز مرخصی دارن، مگه نه؟”

“بله.”

رفتم اون طرف اتاق و زنگ رو زدم. پاتریچ اومد داخل. گفتم:‌ “بگو. این آگنس وودل، اون تو خونه‌ی شخصی خدمتکاره؟”

“بله، آقا. تو خونه‌ی آقای سیمنگتون.”

به ساعت نگاه کردم. ساعت ده و نیم بود. “فکر می‌کنی، الان برگشته اونجا؟”

“بله، آقا. خدمتکارها باید تا ساعت ده برگردن.”

رفتم تو راهرو و تلفن رو برداشتم. جوآنا و پاتریچ پشت سرم اومدن.

وقتی السی هلند جواب داد، گفتم: “ببخشید که تماس گرفتم. جری بورتون صحبت می‌کنه. خدمتکارتون، آگنس، رسیده؟” خانم هلند خیلی متعجب شده بود. “آگنس؟ البته، تا حالا باید رسیده باشه.”

احساس حماقت می‌کردم، ولی ادامه دادم. “ممکنه کنترل کنید که اومده یا نه؟”

خوشبختانه، معلم سرخونه عادت داشت، وقتی چیزی بهش میگی انجام بده. السی هلند گیرنده رو گذاشت زمین و رفت.

دو دقیقه بعد صداش رو شنیدم. “آقای بورتون، اونجایید؟”

“بله.”

“آگنس هنوز نیومده.”

اون موقع فهمیدم که حدسم درست بوده. یک صدا از اون طرف خط شنیدم. بعد خود سیمنگتون صحبت کرد. “سلام، بورتون، مشکل چیه؟”

“خدمتکارت، آگنس، هنوز برنگشته؟”

“نه. حادثه‌ای که پیش نیومده؟”

گفتم: “حادثه نه.”

“منظورت اینه که اتفاقی برای دختر افتاده؟”

بهش گفتم: “تعجب نمی‌کنم.”

متن انگلیسی فصل

V

At dinner that night, Joanna said to Partridge that she hoped her tea party had been a success.

Partridge’s face went red. ‘Thank you, but Agnes didn’t come after all.’

‘Oh, I’m sorry.’

‘It didn’t matter to me,’ said Partridge. ‘It wasn’t me who asked her!’

‘Perhaps she was ill,’ Joanna said. ‘Did you phone her to find out?’

‘No, I did not,’ Partridge replied. ‘If Agnes likes to behave rudely, that’s her problem, but I shall tell her exactly what I think when we meet.’ And she went out of the room, stiff with hurt pride.

Joanna and I laughed, then began talking of the anonymous letters and wondered how Superintendent Nash and Inspector Graves were getting on.

‘It’s a week today exactly’, said Joanna, ‘since Mrs Symmington’s suicide. They must have got on to something by now. Fingerprints, or writing or something.’

But I was thinking about something else and a strange sense of uneasiness was growing in my mind. It was connected with the phrase that Joanna had used, ‘a week exactly’.

And Joanna noticed suddenly that I wasn’t listening to her. ‘What’s the matter, Jerry?’

I did not answer because my mind was busy putting things together. Mrs Symmington’s suicide… She was alone in the house that afternoon… Alone in the house because the maids were having their day off… A week ago exactly…

‘Joanna, servants have days off once a week, don’t they?’

‘Yes.’

I crossed the room and rang the bell. Partridge came in. ‘Tell me,’ I said, ‘this Agnes Woddell. Is she a servant in someone’s house?’

‘Yes, Sir. At Mr Symmington’s.’

I looked at the clock. It was half-past ten. ‘Would she be back there now, do you think?’

‘Yes, Sir. The servants have to be in by ten.’

I went out into the hall and picked up the telephone. Joanna and Partridge followed me.

‘Sorry to ring you up,’ I said when Elsie Holland answered. ‘This is Jerry Burton speaking. Has your servant Agnes come in?’ Miss Holland sounded very surprised. ‘Agnes? Of course she’ll be in by now.’

I felt like a fool, but I went on. ‘Do you mind just checking that she has come in?’

Luckily a governess is used to doing things when told. Elsie Holland put down the receiver and went away.

Two minutes later I heard her voice. ‘Are you there, Mr Burton?’

‘Yes.’

‘Agnes isn’t in yet.’

I knew then that I had been right. I heard a noise of voices from the other end of the line, then Symmington himself spoke. ‘Hello, Burton, what’s the matter?’

‘Your servant Agnes isn’t back yet?’

‘No. There’s not been an accident, has there?’

‘Not an accident,’ I said.

‘Do you mean you think something has happened to the girl?’

‘I shouldn’t be surprised,’ I told him.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.