فصل 08 - 01

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: انگشت محرک / فصل 23

فصل 08 - 01

توضیح مختصر

مگان جسد خدمتکار رو پیدا می‌کنه.

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هشتم

شب بد خوابیدم. باید می‌فهمیدم کی اون نامه‌های شرورانه رو نوشته. “تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.” یک انگاره وجود داشت. اگه فقط می‌تونستم پیداش کنم …

بالاخره به خواب رفتم.

تلفن بود که بیدارم کرد.

نشستم و به ساعتم نگاه کردم. ساعت هفت و نیم بود. از تخت بیرون پریدم. دویدم پایین به راهرو و گیرنده رو برداشتم.

“سلام؟”

“اوه، خدا رو شکر، تویی!” صدای مگان بود. ناراحت و وحشت‌زده. “لطفاً، بیا اینجا، بیا! میای؟”

گفتم: “بلافاصله میام.”

از پله‌ها رفتم بالا و به اتاق جوآنا.

“میرم خونه‌ی سیمینگتون‌ها.”

اون چشم‌هاش رو مثل یه بچه کوچیک مالید. “چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟”

“نمی‌دونم. حتماً ربطی به اون دختره، آگنس داره.”

“مطمئنم.”

“مطمئنم.”

من صورتم رو شستم، اصلاح کردم، لباس پوشیدم. ماشین رو آوردم بیرون و نیم ساعت بعد به طرف خانه سیمینگتون‌ها رفتم. مگان بدو از خونه اومد بیرون. “آه، اومدی!”

اون داشت می‌لرزید. من دست‌هام رو انداختم دورش. “بله، چی شده؟”

“من- من پیداش کردم.”

“آگنس رو پیدا کردی؟ کجا؟”

“زیر پله‌ها. یک قفسه هست و اون اونجا بین قلاب‌های ماهی‌گیری و وسایل دیگه بود. وقتی بهش دست زدم، سرد بود. مرده بود!”

پرسیدم: “چی باعث شد اونجا رو نگاه کنی؟”

“بعد از این که دیشب تماس گرفتی، ما مدتی منتظر موندیم. ولی اون نیومد و در آخر رفتیم که بخوابیم. من خوب خوابم نبرد و زود بیدار شدم. کمی نون و کره خوردم و بعد یهو رز اومد و گفت که لباس‌های بیرونی آگنس هنوز تو اتاقش هست و من به این فکر کردم که اصلاً از خونه بیرون نرفته و شروع به گشتن اطراف کردم. و … پلیس‌ها اومدن. ناپدریم بلافاصله باهاشون تماس گرفت و احساس کردم نمیتونم تحملش کنم و بهت زنگ زدم. مشکلی که نداشت؟”

گفتم: “نه، بیا، بیا بریم آشپزخونه.”

ما دور زدیم و رفتیم به در پشتی. رز، یک زن میانسالِ چاق، داشت کنار آتیش چای می‌خورد. وقتی ما رو دید دستش رو گذاشت روی قلبش.

“فقط فکر کن، ممکن بود من باشم. ممکن بود هر کدوم از ما باشیم، که توی تختمون به قتل رسیدیم ….”

من وسط حرفش پریدم. “یک فنجان چای خوب قوی برای خانم مگان درست کن. شوکه شده. به یاد داشته باش، اون بود که جسد رو پیدا کرد.”

کلمه‌ی “جسد” باعث شد رز دهنش رو باز کنه تا دوباره صحبت کنه. ولی من با یک نگاه خشمگین جلوش رو گرفتم و اون یک فنجون چای قوی ریخت.

به مگان گفتم: “بفرما. بخورش.” بعد بهش گفتم کنار رز بمونه و رفتم تو خونه.

السی هلند رو تو راهرو دیدم. “آقای بورتون وحشتناک نیست؟ کی میتونه همچین کار وحشتناکی انجام بده؟ و چرا؟ آگنس بیچاره، مطمئنم هیچ وقت آسیبی به هیچ‌کس نرسونده.”

گفتم: “نه. یک نفر از این بابت اطمینان حاصل کرده.”

به نظر متعجب می‌رسید، بعد گفت: “باید برم بالا پیش پسره‌ها. آقای سیمنگتون خیلی نگرانه که اونها ناراحت نشن.” اون با عجله از پله‌ها بالا رفت.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER EIGHT

I slept badly that night. I must know who wrote those evil letters. ‘No smoke without fire.’ There was a pattern, if only I could find it…

At last I fell asleep.

It was the telephone that woke me.

I sat up and looked at my watch. It was half-past seven. I jumped out of bed, ran down to the hall and picked up the receiver.

‘Hello?’

‘Oh, thank goodness, it’s you!’ It was Megan’s voice, upset and frightened. ‘Oh, please do come - do come! Will you?’

‘I’m coming at once,’ I said.

I ran back upstairs and into Joanna’s room.

‘I’m going to the Symmingtons’.’

She rubbed her eyes like a small child. ‘Why - what’s happened?’

‘I don’t know - it was something to do with the girl Agnes,

I ‘m sure.’

m sure.

I washed, shaved, dressed, got the car out and drove to the Symmingtons’ in half an hour. Megan came running out of the house. ‘Oh, you’ve come!’

She was shaking. I put my arm round her. ‘Yes. Now what is it?’

‘I - I found her.’

‘You found Agnes? Where?’

‘Under the stairs. There’s a cupboard, and she was in there among the fishing rods and things. When I touched her she was cold - she was dead!’

‘What made you look there?’ I asked.

‘After you telephoned last night, we waited for a while, but she didn’t come in, and at last we went to bed. I didn’t sleep well and got up early. I had some bread and butter, and then suddenly Rose came in and said that Agnes’s outdoor clothes were still in her room. And I began to wonder if she’d ever left the house, and I started looking round, and… The police are here. My stepfather rang them up straight away. Then I felt I couldn’t bear it, and I rang you up. You don’t mind?’

‘No,’ I said. ‘Come on, let’s go to the kitchen.’

We went round to the back door. Rose, a plump middle-aged woman, was drinking tea by the fire. When she saw us she put her hand on her heart.

‘Just think, it might have been me, it might have been any of us, murdered in our beds…’

I interrupted her. ‘Make a good strong cup of that tea for Miss Megan. She’s had a shock; remember, it was she who found the body.’

The word ‘body’ made Rose open her mouth to talk again, but I stopped her with a fierce look and she poured out a cup of strong tea.

‘There you are,’ I said to Megan. ‘Drink that.’ Then I told her to stay with Rose and went through into the house.

I met Elsie Holland in the hall. ‘Oh, Mr Burton, isn’t it awful? Whoever can have done such a dreadful thing? And why? Poor Agnes, I’m sure she never did anyone any harm.’

‘No,’ I said. ‘Somebody made sure of that.’

She looked surprised, then said, ‘I must go up to the boys. Mr Symmington is so anxious that they shouldn’t be upset.’ She hurried upstairs.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.