فصل 13 - 04

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: انگشت محرک / فصل 39

فصل 13 - 04

توضیح مختصر

مگان از سیمنگتون باجگیری می‌کنه، برای اینکه دیده سیمنگتون کاری با قرص‌های مادرش کرده بود.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

۴

ترس یک شخص از کجا میاد؟ اونا خودشون رو کجا شکل میدن؟ قبل از این که آشکار بشن، کجا مخفی میشن؟

حالا در ذهنم یک جمله کوتاه بود، که شنیده بودم و هیچ وقت فراموش نکرده بودم. “منو ببر- اینجا بودن خیلی وحشتناکه- احساس خبیثی می‌کنم …”

چرا مگان این حرف رو زده بود؟ هیچ چیزی در مرگ خانم سیمنگتون نبود که باعث بشه مگان احساس خبیثی بکنه. ولی اون یه جورایی خودش رو مسئول احساس میکرد؟

مگان؟ غیر ممکن بود! امکان نداشت مگان ربطی به اون نامه‌ها داشته باشه.

اوون گریفیث از پرونده‌ای در شمال انگلیس خبر داشت- یک دختر مدرسه‌ای …

نه، نه، مگان نه.

“من زن مناسب برای تو نیستم. من برای تنفر بهتر از عشق هستم.” این چیزهایی بود که مگان بهم گفته بود.

آه، مگان من! اون نه! ولی خانوم مارپل بهت مشکوکه. اون میگه تو جرأت داری. جرأت برای انجام چه کاری؟

می‌خواستم مگان رو ببینم- خیلی زیاد می‌خواستم ببینمش. ساعت نه و نیم شب از خونه بیرون اومدم و به شهر و به طرف خونه سیمنگتون‌ها رفتم. اون موقع بود که یک فکر جدید به ذهنم اومد. فکر زنی که هیچکس یک لحظه هم در نظر نگرفته بودش. احتمالش خیلی کم بود، ولی غیر ممکن نبود.

با سرعت بیشتری راه رفتم. حالا دیدن مگان حتی مهم‌تر هم شده بود. از دروازه سمینگتون‌ها رد شدم و به طرف خونه رفتم. یک شب تاریک و ابری بود. خطی از نور از یکی از پنجره‌ها دیدم. اتاق صبحگاهی کوچیک؟

یک لحظه مکث کردم و به جای اینکه به طرف در جلو برم، برگشتم و خیلی آروم به طرف پنجره، کنار یک بوته بزرگ رفتم. نور از لای پرده‌ها میومد که کاملاً بسته نبودن. آسون بود که از لاش نگاه کنی و یک صحنه آرامش بخش خیلی قوی ببینی. سیمنگتون در یک صندلی بزرگ نشسته بود و السی هلند در حالی که سرش خم بود خیاطی می‌کرد.

همونطور که می‌تونستم ببینم، می‌تونستم خوب هم بشنوم، برای اینکه پنجره از بالا باز بود. ال‌سی هلند صحبت می‌کرد: “ولی واقعاً، آقای سمینگتون فکر می‌کنم پسرها به حد کافی بزرگ شدن که به مدرسه برن. از اینکه اونها رو ترک کنم، متنفرم. البته، برای اینکه به هر دوشون خیلی علاقه دارم.”

سمینگتون گفت: “فکر می‌کنم شاید شما درباره‌ی برین حق داشته باشید. تصمیم گرفتم ترم بعد رو در وینهایز- که وقتی من بچه بودم می‌رفتم، شروع کنه. ولی کولین کمی کوچیکه. ترجیح میدم تا سال دیگه صبر کنه.”

“خوب، شاید کولین نسبت به سنش کمی کوچیکتره …”

یک صحبت کاملاً خونه‌ای بود- یک صحنه‌ی کاملاً آشیانه‌ای.

بعد در باز شد و مگان اومد داخل. اون خیلی صاف در چهارچوب در ایستاد و من بلافاصله متوجه یک چیز متفاوت دربارش شدم. چشم‌هاش روشن و مصمم بودن.

به سیمنگتون گفت: “دوست دارم باهات حرف بزنم، لطفاً. تنها.” سیمنگتون متعجب و کمی ناخرسند نگاه کرد. ولی مگان به طرف السی هلند برگشت و گفت: “مشکلی که نداره، السی؟”

“آه، البته که نه.” السی هلند پرید بالا و به طرف در رفت و بعد یک لحظه اونجا ایستاد و از بالای شونه‌اش نگاه کرد، در حالیکه یک دستش رو دراز کرده بود، و تو دست دیگش چیزی که می‌دخت رو گرفته بود. نمی‌تونستم نفس بکشم. قدرت زیبایش خیلی قوی بود. بعد رفت.

سیمنگتون کمی با بدخلقی گفت: “خوب مگان، چی میخوای؟”

مگان صاف به طرف میز اومد. اونجا در حالی که پایین بهش نگاه می‌کرد، گفت: “کمی پول می‌خوام.”

سیمنگتون به تندی گفت: “فکر نمی‌کنی خرجیت به اندازه کافی هست؟”

مگان گفت: “پول زیادی می‌خوام.”

سیمنگتون صاف نشست. “چند ماه بعد، ۲۱ ساله میشی. بعد میتونی پولی رو که برات از مادربزرگت مونده بگیری.”

مگان گفت: “متوجه نیستی، من از تو پول می‌خوام. هیچکس تا حالا درباره پدرم چیزی بهم نگفته، ولی من میدونم که اون به زندان رفته و می‌دونم چرا. به خاطر باجگیری بود!” اون مکث کرد. “خوب، من دخترشم و شاید شبیهش هستم. به هر حال، ازت می‌خوام بهم پول بدی، برای اینکه اگه ندی …” اون ساکت شد، بعد خیلی آروم ادامه داد: “اگه ندی، کاری که دیدم اون روز با قرص‌ها تو اتاق مادرم کردی رو میگم.”

سکوت به وجود اومد. بعد سیمنگتون گفت: “نمیدونم منظورت چیه.”

مگان گفت: “فکر می‌کنم می‌دونی.” و لبخند زد. لبخند خوبی نبود.

سیمنگتون بلند شد و به طرف میز رفت. دسته چکش رو از جیبش درآورد. یک چک نوشت و به طرف مگان گرفت.

گفت: “تو حالا بزرگ شدی. می‌تونم بفهمم که ممکنه بخوای کمی لباس قشنگ بخری. نمیدونم داشتی درباره چی حرف می‌زدی، ولی بفرما این هم چک.”

مگان بهش نگاه کرد. “ممنونم. فعلاً کافیه.” اون برگشت و رفت بیرون از اتاق.

سمینگتون در حالی که به در بسته نگاه می‌کرد، ایستاد. بعد برگشت، و من همین که صورتش رو دیدم، یک حرکت سریع به طرف جلو کردم.

ولی یهو بوته‌ی بزرگ کنار پنجره دیگه بوته نبود و بازوی ناظر ناش اومد دورم و صدای ناظر ناش تو گوشم گفت: “آروم باش، بورتون، آروم باش!” بعد خیلی با دقت راهش رو به طرف مسیر گرفت و من رو هم با خودش برد.

گفت: “جای دختر امن نیست. قیافش رو دیدی؟ ما باید اونو از اینجا بیرون بیاریم.”

ناش محکم بازوم رو گرفت. “حالا، آقای بورتون. باید گوش بدی.”

متن انگلیسی فصل

IV

Where do one’s fears come from? Where do they shape themselves? Where do they hide before coming out into the open?

Now in my mind there was one short phrase that I had heard and had never forgotten, ‘Take me away - it’s so awful being here - feeling so evil…’

Why had Megan said that? There could be nothing in Mrs Symmington’s death to make Megan feel evil. But did she feel responsible in some way?

Megan? Impossible! Megan couldn’t have had anything to do with those letters -

Owen Griffith had known a case in the north of England - a schoolgirl…

No, no, not Megan.

‘I’m not the wife for you. I’m better at hating than loving.’ This is what Megan had told me.

Oh, my Megan, not that! But Miss Marple suspects you. She says you have courage. Courage to do what?

I wanted to see Megan - I wanted to see her very much. At half-past nine that night I left the house and went down to the town and along to the Symmingtons’. It was then that a new idea came into my mind. The idea of a woman whom nobody had considered for a moment. Wildly unlikely, but not impossible.

I walked faster. It was now even more important to see Megan soon. I passed through the Symmingtons’ gate and up to the house. It was a dark, cloudy night. I saw a line of light from one of the windows. The little morning room?

I paused for a moment, then instead of going up to the front door, I turned and went very quietly up to the window beside a large bush. The light came from between the curtains which were not quite closed. It was easy to look through and see the strangely peaceful scene. Symmington in a big armchair, and Elsie Holland, her head bent, sewing.

I could hear as well as see for the window was open at the top. Elsie Holland was speaking. ‘But I do think, really, Mr Symmington, that the boys are old enough to go away to school. I shall hate leaving them, of course, because I’m very fond of them both.’

Symmington said, ‘I think perhaps you’re right about Brian. I’ve decided that he shall start next term at Winhays - where I went as a boy. But Colin is a little young. I’d prefer him to wait another year.’

‘Well, Colin is perhaps a little young for his age…’

It was quiet homely talk - a quiet homely scene -

Then the door opened and Megan came in. She stood very straight in the doorway, and I was aware at once of something different about her. Her eyes were bright and determined.

She said to Symmington, ‘I would like to speak to you, please. Alone.’ Symmington looked surprised and not very pleased. But Megan turned to Elsie Holland and said, ‘Do you mind, Elsie?’

‘Oh, of course not,’ Elsie Holland jumped up, and went to the door. Then, just for a moment stood there looking over her shoulder, one hand stretched out, the other holding her sewing. I couldn’t breath, so strong was the power of her beauty. Then she was gone.

Symmington said rather crossly, ‘Well, Megan, what do you want?’

Megan had come right up to the table. She stood there looking down at him. ‘I want some money.’

Symmington said sharply, ‘Don’t you think your allowance is big enough? ‘

Megan said, ‘I want a lot of money.’

Symmington sat up straight. ‘You will be twenty-one in a few months’ time. Then you will receive the money left you by your grandmother.’

Megan said, ‘You don’t understand. I want money from you. Nobody’s ever told me much about my father, but I do know that he went to prison and I know why. It was for blackmail!’ She paused. ‘Well, I’m his daughter, and perhaps I’m like him. Anyway, I’m asking you to give me money because if you don’t…’ she stopped and then went on very slowly, ‘if you don’t, I shall say what I saw you doing to the pills that day in my mother’s room.’

There was a silence. Then Symmington said, ‘I don’t know what you mean.’

Megan said, ‘I think you do.’ And she smiled. It was not a nice smile.

Symmington got up and went over to the desk. He took a cheque book from his pocket, wrote out a cheque and held it out to Megan.

‘You’re grown up now,’ he said. ‘I can understand that you may want to buy some nice clothes. I don’t know what you were talking about. But here’s a cheque.’

Megan looked at it. ‘Thank you. That will be enough for the present.’ She turned and went out of the room.

Symmington stood looking at the closed door, then he turned round and as I saw his face I made a quick movement forward.

But suddenly the large bush by the window stopped being a bush and Superintendent Nash’s arms went round me and Superintendent Nash’s voice breathed in my ear, ‘Quiet, Burton. Quiet!’ Then, very carefully he made his way back to the path, taking me with him.

‘That girl isn’t safe,’ I said. ‘You saw his face? We’ve got to get her out of here.’

Nash held my arm firmly. ‘Now, Mr Burton, you’ve got to listen.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.