فصل 12

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: انگشت محرک / فصل 35

فصل 12

توضیح مختصر

جری از مگان می‌خواد باهاش ازدواج کنه، ولی مگان میگه نه. جوآنا به اوون کمک کنه.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوازدهم

ساعت ۱۱ صبح روز بعد به خونه سمینگتون‌ها رفتم، زنگ زدم و خواستم مگان رو ببینم.

رز من رو به اتاق صبحگاهی کوچیکی برد و وقتی در باز شد ،مگان با لباس‌های قدیمیش دوباره اونجا بود. ولی تونسته بود کاری کنه که کاملاً متفاوت به نظر برسن.

اون با پوزخند گفت: “سلام!”

اینکه آگاهی یک دختر از جذابیتش میتونه چیکار کنه، عالیه. می‌دونستم که مگان یهو بزرگ شده. گفتم: “امیدوارم درباره دیروز به مشکل نخورده باشی؟”

گفت: “آه، نه. خوب، بله. فکر می‌کنم به مشکل خوردم. منظورم اینه که خیلی چیزها گفتن. ولی میدونی که مردم چقدر درباره‌ی ای چیزها هیجان‌زده میشن.”

گفتم: “من امروز صبح اومدم اینجا، برای اینکه تو رو خیلی دوست دارم و فکر می‌کنم تو هم من رو دوست داری …”

مگان گفت: “خیلی زیاد!”

“و خیلی خوب هم با هم کنار میایم. بنابراین، فکر کردم فکر خوبی خواهد بود که با هم ازدواج کنیم.”

مگان گفت: “آه، منظورت اینه که عاشقم شدی؟”

“عاشقت شدم.”

چشمهاش جدی بودن. گفت: “فکر می‌کنم تو خوب‌ترین آدم دنیا هستی، ولی من عاشق تو نیستم.”

“کاری می‌کنم عاشقم بشی.”

فایده‌ای نداره. من زن مناسبی برای تو نیستم. من برای تنفر بهتر از عشق هستم.”

گفتم: “تنفر دووم نمیاره. عشق دووم میاره.”

“حقیقت داره؟”

“من اینطور باور دارم.” مکث کردم. “بنابراین جوابت “نه” هست، درسته؟”

“بله. نه هست.”

۲

در حالی که احساس گیجی می‌کردم، از خونه دور شدم. خیلی مطمئن بودم که مگان فرد مناسبی برای من هست، و انتظار داشتم اون هم همینطور حس کنه.

ولی تسلیم نشده بودم. آه،نه! مگان زن من بود و به دستش می‌آوردم.

وقتی به خونه رسیدم، جوآنا بیرون بود و برای ناهار برنگشت. ساعت سه و نیم بود که اومد داخل اتاق نشیمن. شنیدم ماشین بیرون ایستاد، ولی جوآنا تنها اومد تو. به نظر ناراحت می‌رسید.

پرسیدم: “مشکل چیه؟”

نشست. “افتضاح‌ترین روز رو داشتم. غیر قابل باورترین کار رو انجام دادم.”

“ولی چی؟”

“برای قدم زدن رفتم بیرون. مایل‌ها قدم زدم. بعد در یک دره کوچیک، یه خونه‌ی مزرعه‌ای دیدم. تشنه بودم. بنابراین رفتم داخل حیاط تا کمی آب بخوام. ولی بعد در باز شد و اوون اومد بیرون.”

“بله؟”

“اون فکر کرده بود من پرستار هستم. یه زن اونجا بود و داشت بچه به دنیا می‌آورد و اوضاع داشت بد پیش می‌رفت. بنابراین اون به من گفت: “بیا تو، می‌تونی کمک کنی- بهتر از هیچ کسه.” گفتم نمیتونم، اینکه هیچ وقت همچین کاری نکردم. اون گفت: “چه اهمیتی داره؟” اون گفت: “تو یک زنی، مگه نه؟ نمی‌خوای به یه زن دیگه کمک کنی؟” و بهم یادآوری کرد که گفته بودم به دکتر شدن علاقه داشتم. “به گمونم، فقط حرف احمقانه میزدی! واقعاً منظورت اون نبود. ولی این واقعیه، و تو مثل یک انسان شایسته رفتار می‌کنی، نه مثل یک مغز نیمه‌ی بلااستفاده.” بنابراین من غیر قابل باورترین کار رو انجام دادم، جری. وسایل رو گرفتم، و جوشوندمشون و اونها رو دادم دستش. خیلی خستم. به سختی می‌تونم سر پا بایستم. ولی اون زن رو نجات داد- و بچه رو. زنده به دنیا اومده. آه، عزیزم!” جوآنا صورتش رو با دستاش پوشوند.

گفتم: “یک نامه برات در راهرو هست. فکر کنم از دوست پسر قبلیت، پائوله.” رفتم به راهرو و نامه رو برای جوآنا آوردم.

بازش کرد. بهش نگاه کرد و بعد انداخت روی زمین. “اوون واقعاً عالی بود. روشی که برای نجات بچه جنگید، و روشی که شکست نمی‌خورد. اون با من بد و بی‌ادب بود، ولی عالی بود.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWELVE

I went along to the Symmingtons’ house at eleven o’clock the next morning, rang the bell, and asked to see Megan.

Rose put me in the little morning room and when the door opened Megan was in her old clothes again but she had managed to make them look completely different.

She grinned. ‘Hello!’

It’s wonderful what the knowledge of her own attractiveness can do for a girl. Megan, I knew suddenly, had grown up. I said, ‘You didn’t get into trouble about yesterday, I hope?’

‘Oh, no’ she said. ‘Well, yes, I think I did. I mean, they said a lot of things - but you know how excited people can get about nothing.’

‘I came round this morning,’ I said, ‘because I like you a lot, and I think you like me…’

‘Very much!’ said Megan.

‘And we get on very well together, so I think it would be a good idea if we got married.’

‘Oh,’ said Megan. ‘You mean, you’re in love with me?’

‘I’m in love with you.’

Her eyes were serious. She said, ‘I think you’re the nicest person in the world - but I’m not in love with you.’

‘I’ll make you love me.’

‘That wouldn’t work. I’m not the right wife for you. I’m better at hating than loving.’

I said, ‘Hate doesn’t last. Love does.’

‘Is that true?’

‘It’s what I believe.’ I paused. ‘So it’s “No,” is it?’

‘Yes, it’s no.’

II

I walked away from the house feeling confused. I had felt so certain that Megan was right for me that I had expected her to feel the same.

But I was not giving up. Oh no! Megan was my woman and I was going to have her.

When I got home Joanna was out and she did not return for lunch. It was half-past three when she walked into the sitting room. I had heard a car stop outside, but Joanna came in alone. She seemed upset.

‘What’s the matter?’ I asked.

She sat down. ‘I’ve had the most awful day. I’ve done the most unbelievable thing.’

‘But what -‘

‘I went out for a walk. I walked for miles, then in a small valley I saw a farmhouse. I was thirsty, so I wandered into the yard to ask for some water, but then the door opened and Owen came out.’

‘Yes?’

‘He thought I might be the nurse. There was a woman in there having a baby and things were going wrong. So he said to me. “Come on, you can help me - better than nobody.” I said I couldn’t, that I’d never done anything like that ‘He said what did that matter? He said, “You’re a woman, aren’t you? Don’t you want to help another woman?” And he reminded me that I’d mentioned I might be interested in becoming a doctor. “Just silly talk, I suppose! You didn’t mean anything real by it, but this is real and you’re going to behave like a decent human being and not like a useless half-brain!” Now I’ve done the most unbelievable things, Jerry. Held instruments and boiled them and handed things to him. I’m so tired I can hardly stand up. But he saved her - and the baby. It was born alive. Oh dear!’ Joanna covered her face with her hands.

I said, ‘There’s a letter for you in the hall. From your exboyfriend Paul, I think.’ I went out into the hall and brought Joanna her letter.

She opened it, looked at it then dropped it on the floor. ‘Owen was really rather wonderful. The way he fought to save the baby, the way he wouldn’t be beaten! He was rude and awful to me - but he was wonderful.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.