بیماری قرن بیستم

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 153

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب

بیماری قرن بیستم

توضیح مختصر

ریچارد بیماری مرموزی گرفته که زندگی در قرن بیستم دلیلش هست.

  • زمان مطالعه 23 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

بیماری قرن بیستم

شبیه یک مرد جوان غمگین بود و می‌خواستیم باهاش مهربون باشیم. وقتی به خونه‌ی بغل ما اسباب‌کشی کرد، زنم، جانت، گفت: “فکر می‌کنم چون تنها زندگی می‌کنه، ناراحته. براش ناراحتم.”

ما در یک خونه‌ی نیمه مجزا بیرون روستا زندگی میکنیم. خونه‌ی کنار ما مدتی طولانی خالی بود و بعد یک مرد جوان اومد. با یک ون اومد و چند تکه اسباب و اثاثیه. بعد زیاد ندیدیمش. گاهی می‌رفت در ییلاقات قدم بزنه و هر روز پیاده می‌رفت روستا خرید کنه. همیشه پیاده میرفت. ماشین نداشت.

جانت گفت: “شاید خیلی فقیره و نمیتونه ماشین بخره. بیا فردا ببریمش روستا.”

بنابراین روز بعد وقتی از خونه بیرون اومد بره خرید، بهش پیشنهاد دادم برسونمش.

جواب داد: “نه، ممنونم. ترجیح میدم پیاده برم.”

ما تعجب کردیم. گفتم: “ولی تا روستا بیش از یک مایل راهه.”

لبخند زد. “من راه رفتن رو دوست دارم.” و به راه رفتن ادامه داد.

جانت گفت: “خجالت میکشه. پسر بیچاره.”

بنابراین باز هم سعی کردیم. سری بعد که اومد بیرون تو ماشین منتظر بودیم. گفتیم داریم میریم روستا و بهش پیشنهاد دادیم اون رو هم برسونیم. سریع جای دیگه رو نگاه کرد. عصبانی بود یا خجالت میکشید؟

گفت: “خیلی ازتون ممنونم. ولی ترجیح میدم پیاده برم.” و رفت.

جانت تعجب کرد. ولی همچنان به این فکر می‌کرد که چطور به مرد جوان کمک کنه.

یک عصر گفت: “خیلی لاغره. مطمئنم غذای خوب نمی‌خوره. باید برای شام دعوتش کنیم.”

من و جانت غذای خوب رو دوست داریم. زیاد کره و پودینگ و خامه و چیزهای شیرین مثل کیک میخوریم. این غذاهای پرچرب چاق کننده هستن، ولی دوست داریم. بنابراین کمی اضافه وزن داریم.

مرد جوان در رو باز کرد. جانت حق داشت: لاغر بود. لحظه‌ای در سکوت به من نگاه کرد و لبخند زد.

“ممنونم. خیلی لطف دارید. ولی من فقط میتونم غذاهای خاصی بخورم. رژیم خاصی دارم.”

“چه جور رژیمی؟”

“آه، میوه، سبزیجات، نون … “

“گیاه‌خواری؟”

“بله، هستم.”

گفتم: “زنم آشپز خیلی خوبیه. میتونه شام گیاهی خوشمزه‌ای بپزه. لطفاً بیا.”

جای دیگه رو نگاه کرد و چیزی نگفت.

اصرار کردم: “باید بیای. زنم خیلی ناراحت میشه.”

لحظه‌ای فکر کرد. گفت: “باشه، میام.” از این بابت خیلی خوشحال به نظر نمی‌رسید.

ولی جنت خیلی خوشحال بود. غذای گیاهی فوق‌العاده‌ای پخت. ولی توی سبزی‌ها کره ریخت و همچنین یه پودینگ میوه‌ای با شکر و خامه‌ی زیاد درست کرد.

گفت: “باید غذای واقعی بخوره.”

اون شب اسم مرد جوان رو فهمیدیم: ریچارد. زیاد حرف نزد، ولی فهمیدیم که ۲۸ ساله است. نمی‌تونست کار پیدا کنه و پول زیادی نداشت. پدر و مادرش مرده بودن و برادر خواهری هم نداشت. براش ناراحت شدیم.

اون شب زیاد غذا نخورد. گفت گرسنه نیست. جنت احساس می‌کرد بهش توهین شده.

“این همه غذای گیاهی وحشتناک رو برای اون پختم و گذاشت تو بشقابش موند. حتی شراب هم نخورد!”

بله، جنت کمی عصبانی بود. ولی سریع این موضوع رو فراموش کرد. بعد دوباره شروع به فکر به ریچارد کرد.

“پسر بیچاره! تو اون خونه تنهای تنهاست و دوست دختر هم نداره. وحشتناکه! کل عصر چیکار میکنه؟” با ناراحتی به من نگاه کرد.

“تلویزیون می‌بینه. مثل ما.”

یک‌مرتبه ایده‌ای به ذهنش رسید. “باید دعوتش کنیم بیاد و با ما تلویزیون تماشا کنه! باعث خوشحالیش میشه!”

گفتم: “فکر می‌کنم دوست داره تنها باشه، جنت. آدم ساکتیه.”

“ولی خوشحال نیست. من این رو می‌بینم.”

“چطور؟ زیاد حرف نمیزنه یا نمیخنده. ولی من فکر می‌کنم خوشحاله.”

“خوب، من میگم اون خوشحال نیست، ریگ. تو باید بری و امشب بیاریش اینجا. می‌خوام خوشحال باشه!”

بنابراین رفتم بیرون توی شب سرد و خیس و در خونه‌ی ریچارد رو زدم.

پرسیدم: “میخوای بیای خونه‌ی ما؟”

لبخند زد. “چرا؟”

“تلویزیون تماشا میکنیم و کمی غذا میخوریم.”

یک‌مرتبه ترسید. “نه! تلویزیون نه! من هیچ‌وقت تماشا نمی‌کنم.” صورتش خیلی سفید شد.

حالا خیلی تعجب کرده بودم. “خوب، شاید دوست داشته باشی همراهی داشته باشی.”

گفت: “من دوست دارم تنها باشم.” و در رو سریع بست.

وقتی به جنت گفتم، عصبانی شد. “فکر میکنه کیه؟ ما فقط میخوایم باهاش مهربون باشیم.”

ساعت ۳ صبح روز بعد بیدارم کرد.

با یک لبخند جانانه و شاد روی صورتش، داد زد: “هی، رگ! بیدار شو! فکر خیلی خوبی دارم! یه مهمونی بزرگ با تمام دوستان و اقوام می‌گیریم. به ریچارد میگیم سر و صدای زیادی به پا میشه و دعوتش می‌کنیم بیاد.”

از این فکر خوشم نیومد. “اینبار من دعوتش نمی‌کنم. شب بخیر، عزیزم!”

بنابراین جنت ریچارد رو به مهمونی دعوت کرد. پسر بیچاره نمی‌تونست نه بگه! ولی جنت بهش گفت باید بیاد و اون هم اومد. ولی می‌دیدم که خوشحال نیست. صدای موسیقی و رقص بلند بود. غذای چاق‌کننده و خوشمزه زیادی بود. دود سیگار، بطری‌های نوشیدنی الکلی. دوستان و اقوام ما همه خیلی مهربون هستن و بشقاب‌های غذا و لیوان‌های نوشیدنی رو جلوی دماغ ریچارد می‌گرفتن و اون نمی‌تونست نه بگه!

وقتی حدود نیمه شب دیدمش، وحشتناک به نظر می‌رسید. صورتش از وحشت سفید شده بود.

مردم دورش فریاد می‌زدن، آواز می‌خوندن و میرقصیدن.

نمی‌تونست فرار کنه. بعد، حدود ۱۵ دقیقه بعد دیگه اونجا نبود.

از جنت پرسیدم: “ریچارد کجاست؟”

جواب داد: “آه، مجبور شد بره. گفت حالش خوب نیست. چقدر حیف! خیلی از مهمونی لذت می‌برد.”

چند شب بعد در زده شد. وقتی در رو باز کردم، باورم نمیشد. ریچارد بود که توی باد و بارون ایستاده بود. مثل یه برگ کاغذ سفید بود. چشم‌هاش تیره و عجیب بودن.

با صدای آروم گفت: “میتونید به دکتر زنگ بزنید؟ حالم خوب نیست.”

بهش گفتم بیاد تو و بشینه. وقتی به دکتر زنگ می‌زدم، جنت یه فنجون چایی درست کرد. بعد روی کاناپه کنار ریچارد نشست. دوباره خوشحال بود.

پرسید: “چی شده؟”

“احساس گرما می‌کنم. سردرد دارم و قلبم به تندی میتپه.”

جانت با دلسوزی گفت: “آه، بیچاره!”

دکتر راکال به زودی رسید و ریچارد رو معاینه کرد.

گفت: “تب داری و ضربان قلبت عادی نیست. باید استراحت کنی. چند روزی در تخت بمون. استراحت کن و غذای خوب زیادی بخور. این هم کمی دارو برای تبت.” جلوی در به من گفت: “ممکنه ویروس یا آلرژی باشه. اگه چند روز بعد حالش خوب نشد، به من زنگ بزن.”

البته جانت خیلی خوشحال بود. میخواست ریچارد خونه‌ی ما بخوابه، ولی اون گفت نه. می‌خواست برگرده خونه‌ی خودش. بنابراین بردیمش خونه‌ی بغلی و توی تخت خوابوندیمش. حالا می‌تونستیم برای اولین بار داخل خونه‌اش رو ببینیم و تعجب کردیم! میز و صندلی داشت، یک کاناپه و صندلی راحتی، فرش، قفسه‌ی کتاب، تابلو، کمد و غیره. ولی هیچ تلویزیونی نبود، هیچ دستگاه ویدیوی نبود، تلفن نبود، کامپیوتر نبود، گرامافون نبود. هیچ چیز مدرنی نبود. حتی چراغ برقی هم نبود. تو هر اتاق یه شمع بزرگ داشت.

دارو خورد و سریع به خواب رفت.

جانت گفت: “من اینجا میمونم و ازش مراقبت می‌کنم.

آه، اینجا رو ببین! پسر بیچاره، پول کافی برای خریدن تلویزیون نداره. بیا تلویزیون قدیمی‌مون رو بیاریم. میتونه تو تخت تماشا کنه.”

“ولی جانت! اون از تلویزیون خوشش نمیاد.”

ولی جانت به حرف من گوش نمیداد. می‌دونستم چرا این کارهای عجیب رو می‌کنه. ما بچه نداشتیم و اون می‌خواست تمام مهر مادری رو به ریچارد بده.

وقتی ریچارد بیدار شد و تلویزیون رو اون سر تخت دید، ترسید. سعی کرد تکون بخوره و حرف بزنه، ولی ضعیف بود.

“دکتر گفت باید استراحت کنی.” جنت لبخند زد. “بنابراین پسر خوبی باش! استراحت کن و تلویزیون تماشا کن. مسابقه تلویزیونی و کارتون هست. بعد برنامه‌ی کمدی، یه برنامه‌ی پر احساس و یه فیلم قدیمی هم هست- ترسناکه فکر کنم.”

بالشش رو راحت کرد و ملافه رو محکم کشید روش. ریچارد نمی‌تونست حرکت کنه. مثل خرگوشی جلوی مار با چشم‌های درشت وحشت‌زده به تلویزیون خیره شد.

جانت گفت: “گرسنته، ریچارد؟”

سعی کرد سرش رو حرکت بده، ولی سخت بود.

“خوبه! خیلی سفید و لاغر به نظر می‌رسی. به غذای واقعی نیاز داری.”

ریچارد سعی کرد سرش رو تکون بده. توی چشم‌هاش وحشت بود.

“نه، گوش نمیدم، ریچارد! میخوری و میخوری و میخوری. بعد بزرگ و قوی میشی.”

جنت کمی سوپ مرغ خامه‌ای درست کرد و تخم‌مرغ و تست با کره‌ی زیاد.

“بیا، شیطون نباش، ریچارد! دهنت رو باز کن. خوبه! بخور!” و جنت شروع کرد به فشار دادن غذا توی دهن ریچارد.

شش روز و شب پیش ریچارد موند. تو اتاق بغل می‌خوابید. یه موبایل برای مواقع اضطراری داشت، ولی به دوستان و اقوام زیادی زنگ زد و ازشون خواست به دیدن ریچارد بیان. تلفن همیشه زنگ میزد. آدم‌ها می‌اومدن و می‌رفتن و سر و صدا زیاد بود. بعد یه دستگاه ضبط قدیمی از خونه‌مون آورد و ریچارد مجبور بود به موسیقی و برنامه‌های رادیویی گوش بده. جانت حتی تصمیم گرفت به دستگاه ویدیو کرایه کنه.

ریچارد زندانی جنت بود. هر کاری جنت می‌خواست انجام می‌داد. ۶ روز در تخت موند و تلویزیون و فیلم‌های ویدیویی تماشا کرد، یا به موسیقی با صدای بلند گوش داد و با مهمان‌ها حرف زد. چشم‌هاش مثل شیشه بودن. صورتش هیچ احساسی رو نشون نمیداد.

مثل یه زامبی شده بود. جنت روزانه سه وعده غذای مفصل براش می‌پخت و ریچارد کم کم چاق شد. ولی حالش بهتر نشد. بعد از ده روز خیلی ضعیف بود. حرکت نمی‌کرد و حرف نمیزد. فقط به روبرو خیره میموند.

جانت از دکتر راکال پرسید: “چرا حالش بهتر نمیشه؟”

“عجیبه. حالش بهتر به نظر میرسه. لاغر و رنگ‌پریده نیست. خوب غذا خورده؟”

“آه، بله! غذای خوب خیلی خیلی زیاد!”

“تبش پایین اومده، ولی قلبش هنوز هم بد کار میکنه. نمیفهمم. چشم‌هاش رو ببین! عجیب به نظر می‌رسن. شاید خوابه.”

جنت داد زد: “آه، چیکار باید بکنیم، دکتر؟”

“خوب، نمی‌تونیم ببریمش بیمارستان. تخت خالی وجود نداره. باید چند روزی منتظر بمونیم. شاید با یکی از همکارانم در آلمان تماس بگیرم. اگه تغییری شد، به من زنگ بزنید.”

تغییری شد. دو روز بعد، مردی اومد خونه‌ی ما. قد بلند و قوی بود، با ریش مشکی پرپشت و صورت قرمز.

با صدای بلند گفت: “اسم من دکتر هانس وان راپرچت هست.” لهجه‌ی آلمانی داشت. یکی از دوستان و همکاران خوب دکتر راکال هستم. دیروز درباره‌ی بیماری مرموز بیمارش، ریچارد جفریز، به من زنگ زد. من بیماری در آلمان داشتم که همین بیماری رو داشت. آقای جفریز بهتر شده؟”

گفتم: “نه، داره گیاه میشه.”

“گیاه؟”

جواب دادم: “بله، گیاهان خیلی زنده نیستن، هستن؟”

“میدونید ریچارد چه مشکلی داره؟”

“دقیقاً نه. ولی اگه تحلیل‌های من درست باشن، ممکنه یک بیماری جدید باشه که فقط در قرن بیستم ظاهر شده. اطلاعات زیادی در موردش نداریم، ولی فهمیدیم که امواج اشیای الکترونیکی مثل تلویزیون، کامپیوتر، ویدیو، گرامافون و غیره … احتمالاً باعثش میشن. به نظر میرسه امواج این دستگاه‌ها برای مغز و اعصاب خوب نیستن. عملکردهای الکتریکی رو مختل می‌کنن، یا تغییر میدن، ولی دقیقاً نمیدونم چطور و چرا. تب هست و تپش قلب تند. بیمار به تدریج به کما میره.”

“مثل یک گیاه؟”

“بله. یکی از علائم عجیب اینه که بیمار زیاد میخواد بخوره و بنوشه. معمولاً غذاهای چاق‌کننده. میدونید، از چیزهایی که ما امروزه میخوریم. بنابراین بیمار چاق میشه. نمیدونیم چرا آدم‌ها احتیاج به غذای زیاد دارن. شاید علت روانی داره. هیچکس هیچ آزمایشی انجام نداده و هیچ کس هیچ مقاله علمی ننوشته. ولی میدونیم نتیجه‌ی نهایی بیماری چی هست: بیمار میمیره.”

همون لحظه صدای فریاد بلند و وحشتناکی از اتاق بغل اومد. من و دکتر وان راپرچت از خونه بیرون دویدیم.

جنت داشت از خونه‌ی ریچارد بیرون میومد. گریه می‌کرد. وقتی ازش پرسیدم چی شده، نتونست جواب بده. دست‌هام رو دورش حلقه کردم و دکتر رفت خونه‌ی ریچارد. چند دقیقه بعد اومد بیرون.

آروم اعلام کرد: “مرده!” این رو زیر بالش پیدا کردم.”

یک پاکت نامه بود. بازش کردم. یه نامه‌ توش بود، و با صدای بلند برای بقیه خوندمش.

“به زودی میمیرم و می‌دونم این قرن بیستم هست که من رو میکشه.

۱۰ سال قبل، وقتی ۱۸ ساله بودم، شخص خیلی متفاوتی بودم و سبک زندگی نوجوانانه داشتم. هر شب با دوستانم میرفتم دیسکو. با صدای بلند به موسیقی گوش میدادم. زیاد تلویزیون و ویدیو تماشا می‌کردم. بازی‌های کامپیوتری رو دوست داشتم. همیشه با تلفن حرف میزدم. بعد اتفاقی افتاد. حالم بد شد. سردردهای بدی داشتم. ضربان قلبم تند شد. گاهی سرگیجه می‌گرفتم. اغلب تب داشتم. نمی‌تونستم تکالیفم رو انجام بدم. نمیدونستم چرا حالم بده. رفتم پیش دکتر، ولی اون هم دلیلش رو نمی‌دونست.

گفت: “شاید به خاطر سبک زندگیم هست. زیاد بهش فکر کردم. این حقیقت داشت که هیچ وقت پیاده‌روی نمی‌کردم:

همه جا با ماشین میرفتم. حقیقت داشت که زیاد الکل میخوردم و غذای بد زیاد میخوردم. حقیقت داشت که برنامه‌های تلویزیونی احمقانه‌ی زیاد تماشا می‌کردم- برنامه‌های بازی، برنامه‌های گفتگو، و صدها فیلم بد. حقیقت داشت که گوش‌هام خوب نبودن، چون صدای آهنگ توی دیسکوها خیلی بلند بود. این درست بود که ساعت‌ها جلو کامپیوترم می‌نشستم. و این درست بود که همه‌ی این کارها رو وقتی جوون بودم می‌کردم- حدوداً چهارده ساله.

زیاد قرص و دارو می‌خوردم، ولی حالم بهتر نمی‌شد. چاق و خیلی تنبل شدم. هیچ وقت نمی‌رفتم بیرون، جز اینکه با ماشین برم. آخر هفته‌ها کل روز جلوی تلوزیون می‌نشستم و به آهنگ گوش میدادم. و می‌خوردم و می‌آشامیدم و می‌آشامیدم و می‌خوردم. مثل یک زامبی زندگی می‌کردم. هرگز از مغزم استفاده نمی‌کردم.

پر از آشغال‌هایی از برنامه‌های تلوزیونی بود، آهنگ‌های احمقانه و فیلم‌های بد. خیلی ضعیف و بیمار شدم با تب و مشکلات قلبی.

بعد یک‌مرتبه فهمیدم. یک روز با ماشین تصادف کردم و به سرم ضربه خورد. جدی نبود، ولی مغزم روشن شد و همه چیز رو دیدم. دیدم که قرن بیستم به آرومی من رو میکشه.

بنابراین سبک زندگیم رو تغییر دادم. دیگه مثل زامبی زندگی نکردم. خیلی سخت بود. سبک زندگیم برام عادت شده بود. یک عادت خیلی خطرناک مثل مصرف مواد. زندگی در پایان قرن بیستم داشت جسم و ذهنم رو می‌کشت. بنابراین همه جا پیاده رفتم. تلوزیون تماشا نکردم و به آهنگ‌های احمقانه گوش ندادم. کامپیوتر و دستگاه ویدیوم رو فروختم. به دیسکوها نرفتم. دیگه غذای بد و الکل زیاد نخوردم. و تمام دوستانم رو هم از دست دادم!

ولی قرن بیستم همه جا بود! خیلی قوی بود و باید ازش فرار می‌کردم. بنابراین اومدم اینجا، بیرون شهر. ولی نتونستم فرار کنم. قرن بیستم خیلی قویه. نمی‌تونم باهاش بجنگم. می‌دونم به زودی میمیرم.

خدانگهدار.

ریچارد جفروس

وقتی تموم کردم، دکتر وان راپرچت با ناراحتی گفت: “پس حالا می‌دونیم یک بیماری ذهنی هست که علتش زندگی در قرن بیستمه. می‌تونم لطفاً این نامه رو با خودم ببرم؟ می‌خوام گزارشی درباره‌ی مورد ریچارد بنویسم و منتشرش کنم. اینطوری کل دنیا خبردار میشه؟”

ولی قبل از اینکه دکتر حرفش رو تموم کنه، جنت بیچاره با فریاد وحشتناکی افتاد روی زمین. وان راپرچت معاینه‌اش کرد، بعد به من نگاه کرد.

“تب داره… تپش قلبش زیاده.”

با ناراحتی سرش رو تکون داد.

متن انگلیسی کتاب

A Twentieth-Center Malady

He looked a sad young man and we wanted to be kind to him. When he moved into the house next to ours, my wife Janet said, ‘I think he’s sad because he lives alone. I feel sorry for him.’

We live in a semi-detached house outside a village. The house next to ours was empty for a long time, and then the young man came. He arrived in a van with a few pieces of furniture. Then we didn’t see him very much. Sometimes he went for a walk in the country. And every day he walked to the village to do some shopping. He always walked; he didn’t have a car.

‘Perhaps he’s too poor to buy a car,’ said Janet. ‘Let’s take him into the village tomorrow.’

So next day when he out of the house to go shopping, I offered him a lift.

‘No, thank you,’ he replied. ‘I prefer to walk.’

We looked surprised. ‘But it’s over a mile to the village,’ I said.

He smiled. ‘I like walking.’ And he walked on.

‘He’s just shy, poor boy,’ Janet said.

So we tried again. Next time he came out, we were waiting in the car. We said that we were going to the village and offered him a lift. He looked away quickly. Was he angry or shy?

‘Thank you very much but I prefer to walk,’ he said. And he walked on.

Janet was surprised. But she continued to think about how to help the young man.

‘He’s very thin,’ she said one evening. ‘I’m sure he doesn’t eat good food. We must invite him to dinner.’

Janet and I like good food. We eat a lot of butter and puddings and cream and sweet things like cakes. We know this rich food is fattening but we like it. So we’re a bit overweight.

The young man opened the door. Janet was right: he was thin. He looked at me in silence a moment and smiled.

‘Thank you. You’re very kind but I can only eat certain food. I have a special diet.’

‘What sort of diet?’

‘Oh fruit, vegetables, bread…’

‘Are you a vegetarian?’

‘Yes, I am.’

‘My wife is a very good cook,’ I said. ‘She can cook a delicious vegetarian dinner. Please come.’

He looked away and said nothing.

‘You must come,’ I insisted. ‘My wife will be very disappointed.’

He thought a moment. ‘Okay, I’ll come,’ he said. He didn’t look very happy about it.

But Janet was very happy. She cooked a wonderful vegetarian meal. But she put butter in the vegetables. And she also made a big fruit pudding with lots of sugar and cream.

‘He must eat some real food,’ she said.

That evening we learnt the young man’s name: Richard. He didn’t talk much but we also learnt that he was twenty-eight. He couldn’t find a job and he didn’t have much money. His parents were dead and he didn’t have any brothers or sisters. We felt sorry for him.

He didn’t eat much that evening. He said he wasn’t hungry. Janet was a little offended.

‘I cooked all that horrible vegetarian food for him and he left it on his plate. And he didn’t drink any wine, either!’

Yes, Janet was a bit angry. But she quickly forgot about it. Then she began to think about Richard again.

‘Poor boy! He’s all alone in that house,’ she said. ‘He hasn’t got any friends and he hasn’t got a girlfriend. It’s terrible! What does he do all evening?’ She looked at me sadly.

‘He watches telly, like us.’

Suddenly she had an idea. ‘We must invite him to come and watch telly with us! That will cheer him up!’

‘I think he likes to be alone, Janet,’ I said. ‘He’s a quiet person.’

‘But he isn’t happy. I can see it.’

‘How? He doesn’t speak or laugh much, but I think he’s happy.’

‘Well, I say he isn’t happy, Reg. You must go and bring him here this evening. I want him to be happy!’

So I went out into the cold, wet night and knocked on Richard’s door.

‘Would you like to come round to us?’ I asked.

He smiled. ‘Why?’

‘Oh - we can watch telly and have a bit of food.’

He suddenly looked frightened. ‘No! Not telly! I never watch it.’ His face was very white.

Now I was really surprised. ‘Well - perhaps you want some company…’

‘I like my own company,’ he said. And he shut the door quickly.

When I told Janet, she was furious. ‘Who does he think he is? We only want to be kind to him.’

At three o’clock the next morning she woke me up.

‘Hey, Reg! Wake up! I’ve got a great idea!’ she cried, a big, happy smile on her face. ‘We’ll have a big party with all our friends and relatives. We’ll tell Richard that there will be a lot of noise and invite him to come.’

I didn’t like the idea. ‘I’m not going to invite him this time. Goodnight, dear!’

So Janet invited Richard to the party. He couldn’t say no, poor boy! But Janet told him he had to come and he came. But I could see he wasn’t happy. There was loud music and dancing, lots of delicious fattening food, cigarette smoke, and bottles and bottles of alcoholic drink. Our friends and relatives are all very kind and they pushed plates of food and glasses of drink in front of Richard’s nose. And he couldn’t say no!

When I saw him about midnight, he looked terrible. His face was white with panic.

People were shouting, singing, and dancing all around him.

He couldn’t escape. Then about fifteen minutes later he wasn’t there.

‘Where’s Richard?’ I asked Janet.

‘Oh, he had to go,’ she replied. ‘He said he wasn’t feeling well. What a pity! He was enjoying the party so much!’

A few nights later there was a knock at the door. When I opened it, I couldn’t believe my eyes. It was Richard. He was standing in the wind and rain. He was as white as a sheet; his eyes were dark and strange.

‘Could you phone a doctor?’ he said in a quiet voice. ‘I’m not feeling well.’

I told him to come in and sit down. While I phoned, Janet made a cup of tea. Then she sat on the sofa with Richard. She was happy again.

‘What’s the matter?’ she asked.

‘I feel hot, I’ve got a headache, and my heart is beating fast.’

‘Oh, you poor thing!’ Janet said tenderly.

Dr Rockall arrived soon and examined Richard.

He said, ‘You’ve got a fever and your heartbeat is not regular. You must rest. Stay in bed for a few days. Relax and eat plenty of good food. Here’s some medicine for the fever.’ At the door he said to me, ‘It may be a virus or perhaps an allergy. If he isn’t better in a few days, call me.’

Of course Janet was really happy. She wanted Richard to sleep in our house but he said no. He wanted to go back to his house. So we took him next door and put him to bed. Now we could see inside the house for the first time - and we were amazed! He had tables, chairs, a sofa and armchair, carpets, bookcases, pictures, cupboards, etc. But there was no television set, no video recorder, no phone, no home computer, no hi-fi. There was nothing modern, not even electric lights. He had big candles in all the rooms.

He took the medicine and quickly fell asleep.

‘I’m going to stay here and look after him,’ said Janet.

‘Oh, look at this place! The poor boy hasn’t got enough money to buy a telly. Let’s get our old TV set. He can watch it in bed.’

‘But Janet! He doesn’t like TV.’

But she wasn’t listening to me. I knew why she was doing these strange things. We haven’t got any children and she wanted to give Richard all the kindness of a mother.

When he woke up and saw the TV at the end of the bed, he looked frightened. He tried to move and speak but he was weak.

‘The doctor said you must rest,’ smiled Janet. ‘So be a good boy! Relax and watch TV. There’s a quiz show, and then cartoons; then a comedy show, a soap opera, and an old film - a thriller I think.’

She made his pillow comfortable and pulled the bedclothes tight. He couldn’t move. He stared at the TV with great frightened eyes, like a rabbit in front of a snake.

‘Are you hungry, Richard?’ said Janet.

He tried to move his head but it was difficult.

‘Good! You look so white and thin. You need some real food.’

Richard tried to shake his head. There was terror in his eyes.

‘No, I won’t listen to you, Richard! You’re going to eat and eat and eat. Then you’ll get big and strong.’

Janet cooked some cream of chicken soup, and eggs and toast with lots of butter.

‘Come on, don’t be naughty, Richard! Open your mouth. That’s right! Eat up!’ And Janet began to push the food into his mouth.

She stayed with Richard for six days and nights. She slept in the next room. She got a mobile phone for emergencies; but she called lots of friends and relatives and asked them to come and visit Richard. The phone was always ringing, people came and went, and it was very noisy. Then she got an old radio-cassette player from our house and Richard had to listen to music or radio programmes. She even decided to hire a video recorder.

Richard was Janet’s prisoner. He did everything she wanted. For six days he stayed in bed and watched TV and video films, or listened to loud music and the talk of visitors. His eyes were like glass, his face had no expression.

He was like a zombie. Janet cooked him three big meals a day and he began to get fat. But he didn’t get better. After ten days he was very weak. He didn’t move and he didn’t speak. He only stared in front of him.

‘Why doesn’t he get better?’ Janet asked Dr Rockall.

‘It’s strange. He looks better. He isn’t thin and white now. Has he eaten well?’

‘Oh yes! Lots and lots of good food.’

‘Hm. The fever has gone down but his heart is still bad. I can’t understand it. Look at his eyes. They look strange. Perhaps he’s asleep.’

‘Oh, what shall we do, doctor?’ Janet cried.

‘Well, we can’t take him to hospital. There aren’t any free beds. We have to wait a few days. Perhaps I’ll contact one of my colleagues in Germany. Call me if there’s any change.’

There was a change. Two days later a man arrived at our house. He was tall and strong, with a great black beard and a red face.

‘My name is Doctor Hans von Rupprecht,’ he said in a loud voice. He had a German accent. ‘I am a good friend and colleague of Dr Rockall. He phoned me yesterday about the mysterious malady of his patient Richard Jeffries. I had a patient in Germany with a similar malady. Is Mr Jeffries getting better?’

‘No,’ I said. ‘He’s becoming a vegetable.’

‘A vegetable?’

‘Yes. Vegetables aren’t very lively, are they?’ I replied.

‘Do you know what’s the matter with Richard?’

‘Not precisely. But if my analysis is correct, it may be a new illness that has appeared only in the twentieth century. We don’t know much about it but we have found that emissions from electronic objects like televisions, computers, videos, hi-fis, etc., probably cause it. It seems that the waves from these machines are not good for the brain and nerves. They change or disturb the electrical functions, but we don’t know precisely how or why. There is fever and rapid heartbeats. The patient gradually passes into a coma.’

‘Like a vegetable?’

‘Yes! One strange symptom is the patient wants to eat and drink a lot - usually fattening foods. You know, all the things that we eat today. So the patient becomes fat. We don’t know why people need to eat a lot. Perhaps there are psychological causes. Nobody has done any experiments and nobody has written a scientific study. But we know the final result of the malady: the patient will die.’

At that moment there was a long, terrible scream from next door. Dr von Rupprecht and I ran out of the house.

Janet was coming out of Richard’s house. She was crying. When I asked her what was wrong, she couldn’t answer. I put my arms round her and the doctor went into Richard’s house. A few minutes later, he came out.

‘He’s dead,’ he announced quietly. ‘I found this under the pillow.’

It was an envelope. I opened it. There was a letter in it. I read it out to the others.

I’m going to die soon and I know that it’s the twentieth century that is killing me.

Ten years ago, when I was eighteen, I was a very different person. I had a teenager’s life-style. I went to discos with my friends every evening. I listened to loud music. I watched a lot of TV and videos. I liked computer games. I was always talking on the phone. Then something happened. I began to feel ill. I had bad headaches. My heartbeat was rapid. Sometimes I felt dizzy. I often had a temperature. I couldn’t do my schoolwork. I didn’t know why I was ill. I went to a doctor but he didn’t know either.

He said perhaps it was my life-style. I thought a lot about this. It was true that I never walked;

I went everywhere by car. It was true that I drank a lot of alcohol and ate bad food. It was true that I watched a lot of stupid TV programmes - game shows, talk shows and hundreds of bad films. It was true that my ears weren’t good because the music in the discos was very loud. It was true that I sat for hours in front of my computer. And it was true that I had started doing all these things when I was very young - about fourteen.

I took a lot of pills and medicine but I didn’t get better. I became fat and very lazy. I never went out - except in the car. At weekends I sat in front of the TV all day or listened to music, and I ate and drank, drank and ate. I lived like a zombie. I never used my brain.

It was full of the rubbish from TV programmes, silly songs and terrible films. I became very weak and very ill with a temperature and heart problems.

Then suddenly I understood. One day I had a little accident in the car and hit my head. It wasn’t serious. But my mind became clear and I saw everything. I saw that the twentieth century was slowly killing me.

So I changed my life-style. I stopped living like a zombie. It was very difficult. My life-style was a habit - a very dangerous habit like taking drugs. Life at the end of the twentieth century was killing my mind and my body. So I began to walk everywhere. I didn’t watch TV or listen to stupid music. I sold my computer and my video recorder. I didn’t go to discos. I stopped eating bad food and drinking too much alcohol. And I lost all my friends too!

But the twentieth century was everywhere; it was too strong and I had to escape from it. So I came here to the country. But I couldn’t escape. The twentieth century is too strong. I can’t fight it. I know I’m going to die soon.

Goodbye.

Richard Jeffrus

When I finished, Dr von Rupprecht said sadly, ‘So now we know that this is an illness of the mind caused by living in the twentieth century. Can I take this letter with me, please? I want to write a report about Richard’s case and publish it. Then all the world will know.’

But before the doctor could finish, poor Janet fell to the ground with a strange cry. Von Rupprecht examined her, then looked at me.

‘She has got a temperature… her heartbeat is very fast!’

He shook his head sadly.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.