آپریل در مسکو

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 172

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب

آپریل در مسکو

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

اِپریل در مسکو

اپریل فاکس یه رقاصه . اون برای یه کمپانی رقص بریتانیایی در لیدز کار می کنه . رئیسش ماریا گرانته . یه روز صبح اپریل صبح زود می رسه . اون ماریا رو کنار دستگاه قهوه ساز می بینه . ماریا میگه خبرای خوبی دارم . یه نامه تو دستشه . اپریل می پرسه واقعا ؟ چه خبری؟ ماریا لبخندی میزنه و میگه صبرکن و ببین .

راس ساعت 10 ، رقاصا کلاس اولشونو تموم می کنند . یدفعه ماریا وارد اتاق میشه و میگه میشه یه صحبتی باهاتون داشته باشم لطفا ؟ لارا دوست اپریل میپرسه راجع به چیه ؟ اپریل جواب میده نمیدونم . موزیک قطع میشه ماریا میگه من یه نامه از مسکو دریافت کردم . روس ها از ما خواستند ماه بعد اونجا اجرای رقص داشته باشیم .

شش هفته بعد اپریل در فرودگاه هیثرو لندن هست . پدرش میگه خیلی خوش بگذره .
خانم فاکس میگه البته بهش خوش میگذره جورج . اپریل ! همه چی رو برداشتی ، بلطا ،اسپورت ، پول …؟ اپریل لبخند میزنه و میگه آره مامان . اون با مادرپدرش خداحافظی میکنه و بعدش لارا رو میبینه و ماریا رو . ماریا میگه وقت رفتنه دیگه .

تو هواپیما اپریل و لارا راجع به مسکو حرف میزنند . اونا هردو خیلی خیلی خوشحالند . لارا میگه من می خوام همه چیزو ببینم ارگ تاریخی کرملین ، میدان سرخ ، تالار نمایش بولشوی اپریل می گه منم همینطور و میخوام کلی آدم جدیدو ببینم . ماریا با لبخند میگه یادتون نره ما برای کار میریم اونجا . یه اتوبوس تو مسکو رقاص ها رو میبره هتل محل اقامتشون .

اتاق اپریل و لارا طبقه دومه هتله . لارا وارد اتاق میشه و کیف و چمدوناشو میذاره زمین . اون می گه عالیه یه تلویزیون اینجاست و اونو روشن می کنه . یه مرد در حال گفتن اخباره . اون یه دکمه دیگه میزنه و کانالو عوض می کنه . یه ویدیوی موسیقی پاپ در حال پخش شدنه . اون میگه نگاه کن اپریل راک اند رول روس ها ( سبکی از موسیقی عامه پسند که در اواخر دهه 50 قرن بیستم آغاز شد و تکامل پیدا کرد ) . اما اپریل گوش نمیده . اون داره بیرون پنجره رو نگاه میکنه . با خودش فکر میکنه مسکو ! من تو مسکوم .

روز بعد رقاص ها سخت تمرین می کند . رقصشون برای جشنواره گرین اوشن ( اقیانوس سبز) رقص جدید و سختیه . اونا 8 صبح شروع به تمرین می کنند و ساعت 6 تموم می کنند . بعد از شام هم می رند تالار نمایش بولشوی . اپریل میگه زیباست . لارا کنارش میشینه و میگه واقعا زیباست . بعد اونا نمایش رقص روسی ها رو نگاه میکنند . رقاصاشون بلند و قوی و خیلی خیلی خوبند .

روز بعد اپریل و لارا ساعت 3 تمرینشونو تموم می کنند . اونا به یه کافه می رند و چای روسی می خورند . بعد لارا به نقشه مسکو که داره نگاهی مینداره . اون میگه کجا میخوای بری؟ موزه ی پوشکین نزدیک اینجاست . اپریل می گه باشه بریم اونجا . بعد نگاهی به مردم داخل کافه میندازه . با خودش میگه میخوام باهاشون حرف بزنم . اما چطور ؟ من که روسی بلد نیستم .

تو یه خیابون نزدیک موزه یه فروشگاه کوچیک هست . اپریل میگه . لارا ! نگاه کن . اون چندتا جعبه قرمز و زرد روی یه میز میبینه . اونا خوشگلن .
یه مرد جوون با عینک میگه اونا جعبه موسیقین . اپریل میگه شما انگلیسی بلدید ! اون پسر لبخندی میزنه و میگه من تو دانشگاه زبان انگلیسی میخونم . من و دوستم نیکلای فقط خر هفته ها اینجا کار میکنیم .

اپریل و لارا مدت طولانی با اون پسرا حرف میزنند . ساشا اونیکه عینک داره انگلیسیو خیلی خوب بلده ولی نیکولای یه کم بلده انگلیسی حرف بزنه . بعد بیست دقیقه ساشا فکری به ذهنش میزنه . اون میگه ما فردا برای تعطیلات یه هفته ای میریم روستا . چندتا از دوستامونم میان . شما هم میخواید فردا بیاید ؟ خیلی دور نیست .

صبح روز بعد ساشا و نیکلای با ماشین پدراشون میان دم در هتل دخترا . سه نفر دیگم همراشون هستند . لارا ، ایگور و سونیا . اونا همگی با ماشین میرن سمت یه دریاچه نزدیک مسکو. همه میگن و میخندند . تو دریاچه نهار میخوردند و بعدش نیکولای گیتار مینه و آهنگای روسی میخونه . اپریل
به گوش میکنه .

یه قایق نزدیک دریاچه هست . بعداز ظهرش اپریل و نیکولای میرن سوار قایق میشند . نیکولای به اپریل نگاه میکنه و لبخند میزنه . اپریل هم لبخند میزنه و میگه اینجا زیباست . نیکولای به چشماش نگاه میکنه و میگه زیباست و تو هم زیبایی . فکر کنم …. لارا داد مینه بیا دیگه وقت رفتنه .

تو مسکو کارای زیادی دارند که انجام بدند . همه رقاص ها خیلی سخت تمرین میکنند و وقت آزاد ندارند . اپریل خستست . ناراحتم هست . اون میخواد دوباره نیکولای رو ببینه . اون با خودش فکر میکنه ولی جچجوری ؟ کجا ؟ اون تو روستاست و من الان تو مسکوم .

بعد از اون شب موعود کمپانی رقص بریتانیایی میرسه . ماریا میگه همگی موفق باشید .

غروب خیلی سریع می گذره . اپریل فقط راجع به یه چیز فکر میکنه . نمایش رقص گرین اوشن . اما دوساعت بعد موسیقی قطع میشه . اون زیر نور سفید ایستاده . لارا و بقیه رقاصها کنارشن . همه تو تالار نمایش گل پرتاپ میکنند . لارا میگه فکر کنم از ما خوششون اومده . یه لبخند از روی ناراحتی رو چهره اپریله . و میگه آره فکرکنم خوششون اومده .

24 ساعت بعد همه رقاصای کمپانی رقص بریتانیایی تو فرودگاه مسکون . اپریل با ودش فکر میکنه من دیگه هرگز نیکولای رو نخواهم دید . و نمیتونم براش نامه بنویسم . ادرسشو بلد نیستم . بعد یکی اسمشو صدا میزنه . اون روشو برمیگردونه و میبینه نیکولایه . ماریا گرانت میگه هواپیما میخواد بلند بشه . اپریل به نیکولای نگاه میکنه . اون به اپریل یه بست کادو شده میده و میره .

تو هواپیما اپریل کنار لارا میشینه . چشماش خیس اشکه . اون جعبه رو باز میکنه . لارا میگه نگاه کن . این یکی ازون جعبه های موسیقیه تو فروشگاهه . و یه نامه هم توشه . چی نوشته ؟ اما اپریل از فرط خوشحالی نمیتونه حرف بزنه . اون به نامه نگاه میکنه . نوشته میتونم بیان انگلیس و ببینمت ؟ اپریل با خودش میگه آره نیکولای . بله که میتونی !

متن انگلیسی کتاب

April In Moscow

April Fox is a dancer. She works for the British Dance Company in Leeds. Her boss there is Maria Grant.

One Monday morning, April arrives early. She sees Maria at the coffee machine. “I’ve got some good news,” says Maria.

There is an envelope in her hand. “Really? What is it?”

April asks. Maria smiles. “Wait and see,” she says.

At ten o’clock the dancers are finishing their first class.

Suddenly, Maria walks into the room. “Can I have a word with you all, please?” she says.

“What’s this about?” asks April’s friend, Laura, “I don’t know,” April answers. The music stops.

“I have a letter here from Moscow,” says Maria.

“The Russians want us to dance there next month.’

Six weeks later, April is at Heathrow airport in London.

“You’re going to have a very good time,” says her father, “Of course she is, George,” says Mrs Fox. “Now April, have you got everything’? Ticket, passport, money – ‘?’ ‘ April smiles. “Yes, Mum.

She says goodbye to her parents. Then she sees Laura ‘It’s time to go.’

and Maria. ‘ ‘come on,” says Laura.

On the plane April and Laura talk about Moscow. They are both very happy. “l want to see everything,” says Laura. “The Kremlin — Red Square — the Bolshoi . “Me, too,” says April, “and I want to meet lots of people. “ “ Don’t forget we’re going there to work,” says Maria with a smile.

In Moscow a bus takes the dancers to their hotel.

April and Laura’s hotel room is on the second floor.

Laura walks in and puts her bags down. “Great! — there’s a TV,” she says and turns it on. A man is reading the news. She pushes another button. Now there’s a pop video. “Look, April,” she says. “Russian rock and roll.”

But April is not listening. She is looking out of the window. “Moscow,” she thinks. “I’m in Moscow.”

Next day the dancers work very hard. Their dance for the festival, Green Oceans, is new and very difficult.

They start at eight o’clock and finish at six, Then, after dinner, they go to the Bolshoi Theatre.

“This is beautiful,” says April. Laura sits down next to her. “It really is,” she says. Then they wateh the Russian dancers. are all tall, strong, and very, very good.

The day after, April and Laura finish at three o’clock.

They go to a café and drink Russian tea. Then Laura looks at her map of Moscow. “Where do you want to go? The Pushkin Museum’s near here,” she says.

“OK — let’s go there,” says April. Then she looks at the people in the café. “l want to talk to them,” she thinks.

“But how’? I can’t speak Russian.’

In a street near the museum there is a small market. “Oh Laura, took,” says April. She can see some red and yellow boxes on a table. “Those are pretty.”

“They’rc music boxes,” says a young man with glasses.

‘You speak English!” says April. The boy smiles. “I’m studying it at university. My friend Nikolai and I only work here at weekends.’

April and Laura talk 10 the boys for a long time. Sasha — the one with glasses — speaks English very well. Nikolai only speaks a little.

After twenty minutes, Sasha has an idea. “Listen,” he says. “We’re going to the country tomorrow for a week’s holiday. Some friends are going with us. Do you want to come for the day? It’s not very far.’

Next morning, Sasha and Nikolai arrive at the girls’

hotel in their fathers’ cars. There are three other people with them — Lara, Igor and Sonya.

Thev all drive to a lake near Moscow. Everyone is laughing and talking. Al the lake they have lunch. After that Nikolai plays his guitar and sings Russian songs.

April listens to him.

There is a boat beside the lake. Late in the afternoon, April and Nikolai go out in it. Nikolai looks at April and smiles. April smiles, too. “It’s very beautiful here,” she says. Nikolai looks into her eyes.

“Yes,” he says. “Beautiful. And you are beautiful . too. I think I

Laura shouts. “Come on. It’s time to go!”

Back in Moscow there is a lot to do. All the dancers work very hard and have no free time.

April is tired. Sad, too. She wants to see Nikolai again.

“But how?” she thinks. “Where? He’s in the country and I’m here in Moscow.”

Then, the British Dance Company’s big night arrives.

“Good luck, everyone,” says Maria.

The evening goes very fast. April only thinks about one thing — Green Oceans.

But then, two hours later, the music stops. She stands under a white light. Laura and all the other dancers are beside her. Everyone in the theatre is throwing flowers.

“I think they like us,” says Laura. There is a sad smile on April’s face. “Yes,” she says. “I think they do.’

Twenty-four hours later, all the British dancers are at Moscow airport. “Now I’m never going to see Nikolai again,” thinks April. “And I can’t write to him. I don’t know his add … ‘

Then someone says her name. She turns. It’s Nikolai!

“The plane’s leaving,” says Maria Grant. April looks at Nikolai. He gives her a parcel and walks away.

On the plane, April sits next to Laura. Her eyes are wet.

She opens the parcel. “Oh, look,” says Laura. “It’s one of those music boxes — the ones in the market. And there’s a letter, too! What docs it say?”

But April is too happy to speak. She looks at the letter.

“Can I come and see you in England?”

“Oh, Nikolai, yes,” she thinks. “Yes, you can!”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.