مارسل و ستاره سفید

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 4

مارسل و ستاره سفید

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

مارسل و ستاره سفید

مارسل یه موش اهل فرانسه است . اون در قایقی قدیمی زیبایی در پاریس زندگی می کنه . ( خونش زیر زیر کف آشپزخونست ) . اون عاشق کتاب و رستوران و فیلمای قدیمیه . اون اپرا رو هم دوست داره .

یه غروب در ماه ژون مارسل یه داستان پلیسی رو تموم می کنه و بعدش میره با بعضی از دوستاش شام بخوره . اونا در ایستگاه مترو در لوور زندگی می کنند .

بعد از شام مارسل تو ایستگاه منتظر می مونه . اون دوتا مردو میبینه که نزدیکش وایسادند . . یکیشون که قدش بلند بود و مجله می خوند گفت “ ببین “ اون خانمه اینجاس ، ستاره ی اوپرا ؛ خانم زازا دوپونت با حلقه زیبای الماس یه میلیون پوندیش ؛ ستاره سفید .

حلقه زیبای الماسش؟ مرد کوتاه قد به عکس نگاه انداخت و خندید و گفت نه از امشب به بعد ( از امشب به بعد دیگه حلقه زیبای الماس مال اون نیست ) .

دهن مارسل باز شد . چی؟ آیا این مردا می خوان الماس خانم زازا دوپونت رو بدزدند؟ اون مراسم اوپرا دو هفته پیش در غروب رو بخاطر میاره . پیراهن سبز زازا . موسیقی . حلقه ستاره سفید رو انگشتش ! نه ! اونا نمی تونند بدزدنش . قطار میاد و اون مردا سوار می شن . مارسل کلاهشو میکشه پایین و تعقیبشون می کنه .

نیم ساعت بعد تو ایستگاه لا موته دوباره پیاده شد . اما اونجا صدها نفر آدم وجود داره مارسل اون دو نفرو گم می کنه . بعد یه موش پیر رو دید و پرسید ببخشید می دونی زاز دوپونت کجا زندگی می کنه ؟ اما وقتی مارسل خونه زازا رو پیدا می کنه دیگه خیلی دیر شده . خانم زاز دوپونت پشت تلفن به پلیس میگه آره دوتا مرد . اونا الماس ستاره سفیدو دزدیدند .

در اون لحظه مارسل صدای استارت موتور ماشین رو می شنوه . با خودش فکر میکنه این صدا از کجا میاد؟ بعدش یه چیزی ته جاده می بینه . خودشونن ! دزدان و دارن یه ماشین می دزدند . اون از باغ خونه زازا رد شد و رفت پایین خیابون . تونست شماره پلاک ماشینو ببینه . اون نزدیکه . خیلی نزدیکه . با خودش میگه می تونم ….؟ و می پره .

بله ! ! مارسل روی پلاک ماشین میشینه . و با خودش فکر میکنه که خوبه . بعد از یکی دوثانیه … اما چه اتفاقی میفته ؟ دزدا خیلی سریع از سرتاسر پاریس رد شدند .مارسل صداشونو از تو ماشین می شنید . اونا حرف می زدند و می خندیدند . اما مارسل نمی خنده . اون خیلی عصبانی و نارحته . بعد از نیم ساعت ماشین کنار یه کافه توقف کرد .

دیروقته و کافه ساکت و آرومه . ه گوشه یه خانم نشسته .دزدا روی میز اون میشینند . مارسل زیر میز می شینه و گوش می کنه . اون خانم می پرسه آوردینش؟ مرد بلند قد یه جعبه ازکتش درمیاره و بازش می کنه .و میگه نگاه کن . آه ه ه . اون خانم دستشو با تعجب روی دهنش می ذاره . چه الماس خوشکلی . مارسل با خودش فکر میکنه خودشه . الان وقتشه .

اون پای مرد قدبلندو گاز میگیره .آییییییی! مرد قدبلند دستشو می ندازه و جعبه و الماس سفید کف اتاق قل می خوره . یکی از پیشخدمت ها میگه اون چیه روی زمین ؟ یکی دیگشون می گه نمی دونم . اون یه …؟ نه این نمیتونه الماس باش ….اما قبل از اینکه بتونه جملشو تموم کنه مارسل توی اتاق میدوه و حلقه الماس سفیدو دور گردنش میذاره و به سمت در می دوه .

دزدا پریدند و تعقیبش کردند . یدفعه میز و صندلیا پخش زمین شدند . یه مرد مسن پرسید چه اتفاقی داره میفته و زنش جواب داد نمی دونم . کی میتونه جوونای امروزو درک کنه . مرد قد بلند میگه جلوی اون موشو بگیرید و مرد کوتاه قد میگه درو ببندید ! اما دیر شده مارسل از کافه خارج میشه و پشت سرشم نگاه نمی کنه .

بعد از ده دقیقه اون وایمیسته. هیچکی دنبالش نیست . اما اون کجاست ؟ مارسل به راست و چپش نگاهی میکنه . بعدش یه کلیسای بزرگ سفید رنگ میبینه اوه این سکره کوره ( کلیسای قلب مقدس) . الانمی دونم کجام . الان دیرشده و دیگه قطار مترویی نمیاد اما مارسل خسته نیست . اون می دوه سمت خونه زازا . وقتی می رسه اونجا اون رو تختش خوابیده بود .

یه میز کنار پنجره است . مارسل روی اون میز قاب عکسا و جعبه ها و شیشه عطرهای زیادی می بینه . اون روی کف زمین می دوه و از یکی از پایه های میز بالا می ره با خودش فکر میکنه الان وقتشه که الماس ستاره سفیدو دربیاره . صبح زازا خیلی خوشحال می شه … بعد یه لحظه وایمسته . اوه نه 1 نمیتونه حلقه رو از گردنش دربیاره . اونو میکشه و میکشه اما هیچ اتفاقی نمیفته

با خودش فکر می کنه حالا چیکار کنم ؟ البته .. یکم صابون …. اون از پایه میز پایین میره و کف زمین میدوه . در حموم خونه زازا بازه مارسل وارد می شه و به بالا نگاهی میندازه جاصابونی بالای سرشه . 10 ثانیه بعد میشینه روش و یکم صابون به گردنش میزنه بعد چشماشو میبنده و دوباره حلقه رو بیرون میکشه . بله ! ایندفعه حلقه الماس بیرون میاد

صبح زازا الماس ستاره سفیدو پیدا میکنه. اون روی میز اتاق خوابش بین دوتا شیشه عطر بود . اما میگه … نمیفهمم دزدا چیزی رو پس نمیارن ، پس چطور میشه ….؟ به حلقه نگاهی میندازه و بعدش به خودش تو آینه نگاه میکنه و دوباره به حلقه نگاه می کنه . و چطور صابون روشه ؟ اون به پلیس زنگ میزنه .

روز بعد حکایت زازا نقل همه روزنامه ها میشه . یه روزنامه میگه حلقه یه میلیون پوندی ستاره اوپرا جاش امنه . یکی دیگه می گه دزدا الماس دوپونتو برگردوندند و حالا پلیس میپرسه چرا؟ و عکسای زیادی از زازا با الماس سفیدش تو روزنامه هاست . تو خونش ، تو نمایش خانه اوپرا . روبروی برج ایفل . اون تو همه عکسا خوشحال به نظر می رسه . مارسلم خوشحاله . تو قایقش حکایات روزنامه ها رو می خونه و به آینه نگاه می کنه . یه خط قرمز باریک روی گردنش مونده . با خودش میگه چه شبی بود .

بعداز اون خودشو میشوره صبحونه میخوره و پنجره رو باز میکنه . صبح گرم دل انگیزیه . مارسل به آسمون آبی نگاهی میکنه و می خنده و فکر میکنه ….. امروز چه اتفاقی میفته ؟

متن انگلیسی کتاب

Marcel and the White Star

Marcel is a French mouse. He lives on a beautiful old boat in Paris. (His home is under the kitchen floor.) He likes books, restaurants and old films. He likes the opera, too.

One evening in June, Marcel finishes a detective story.

Then he goes to have dinner with some friends. They live in the metro station at the Louvre.

After dinner, Marcel waits at the station. He sees two men standing next to him. The tall one is reading a magazine, “Look,” he says, “here she is: ‘Opera star Miss Zaza Dupont with her beautiful one million pound diamond ring — the White Star.’”

“‘Her’ beautiful diamond ring?” The short man looks at the photo and laughs. “Not after tonight,” he says.

Marcel’s mouth opens. “What?! Are the men going to steal Zaza Dupont’s diamond?”

He remembers an evening at the opera two weeks before. Zaza’s green dress. The music. The beautiful White Star on her finger. No! They can’t steal it!

The train comes and the men get on. Marcel pulls down his hat and follows them.

Half an hour later he gets off again at La Mouette station. But there are hundreds of people, and Marcel loses the two men. Then he sees an old mouse. “Excuse me,” he says. “Do you know where Zaza Dupont lives?” But when Marcel finds Zaza’s house, it is too late. “Yes — two men,” she is telling the police on the telephone. “And they’ve got the White Star.”

At that moment Marcel hears a motor start. “Where’s that coming from?” he thinks. Then he sees something at the end of the road. It’s them! It’s the thieves and they’re stealing a car! He runs across Zaza’s garden and down the street. He can see the car’s number plate. It’s near. Very near. “Can I …?” he thinks, and he jumps.

Yes!! Marcel sits on the number-plate. “Good,” he thinks. Then, after a second or two… “But what happens now?”

The thieves drive across Paris very fast. Marcel can hear them in the car. They are laughing and talking.

But Marcel is not laughing. He is very, very angry.

After half an hour the car stops next to a cafe.

It is late and the cafe is quiet. In one corner there is a woman. The thieves sit at her table. Marcel sits under the table and listens. “Have you got it?” the woman asks. The tall man takes a box from his jacket. Then he opens it. “Look,” he says. “Ahhh!” The woman puts a hand to her mouth. “What a beautiful diamond!” “This is it,” thinks Marcel. “This is the moment.”

He bites the tall man’s leg very hard. “Aiiieee!” The tall man throws up his arms. The box and the White Star fly across the room. “What’s that on the floor?” one waiter asks. “I don’t know,” says another. “Is it…? No, it can’t be a diam…” But before he can finish, Marcel runs across the room. He puts the White Star around his neck. Then he runs to the door.

The thieves jump up and follow him. Suddenly there are tables and chairs everywhere. “What’s happening?” an old man asks. “I don’t know,” his wife answers.

“Who can understand young people these days?” “Stop that mouse!” says the tall man. “Shut the door!” says the short one. But they are too late. Marcel runs out of the cafe and does not look back.

After ten minutes he stops. There is nobody following him, but… where is he? Marcel looks right and left.

Then he sees a big, white church. “Ah! — the Sacré Coeur,” he thinks. “Now I know where I am.” It is late and there are no metro trains, but Marcel is not tired. He walks back to Zaza’s house. When he gets there, she is asleep in bed.

There is a table next to the window. On it Marcel can see lots of photographs, boxes and perfume bottles. He runs across the floor and up one leg of the table.

“Now…” he thinks, “…it’s time to take off the White Star. In the morning Zaza is going to be very…” Then Marcel stops. Oh, no! He cannot take the ring off. He pulls and pulls, but nothing happens.

“Now what?”” he thinks. Then… “Of course! Some soap!” He runs down the table leg and across the floor.

Zaza’s bathroom door is open. Marcel goes in and looks up. A soap-dish is above his head.

Ten seconds later he is sitting in it. He puts some soap on his neck. Then he closes his eyes and pulls again.

Yes! This time the diamond ring comes off!

In the morning Zaza finds the White Star. It is on her bedroom table between two perfume bottles. “But… I don’t understand,” she says. “Thieves don’t bring things back. How…?” She looks at the ring. Then she looks at her face in the mirror. Then she looks at the ring again. “And why is there soap on it?” She telephones the police.

Next day, Zaza’s story is in all the newspapers.

‘OPERA STAR’S £1,000,000 RING IS SAFE’ says one.

‘THIEVES BRING BACK DUPONT DIAMOND’ says another.

‘NOW POLICE ASK, “WHY?”’

And there are lots of photos of Zaza with the White Star. At home. At the opera house. Standing in front of the Eiffel Tower. She looks very happy in all of them.

Marcel is happy, too. Back on his boat, he reads the newspaper stories. Then he looks in the mirror. There is a thin, red line on his neck. “What a night!” he says.

After that, he washes, has breakfast and opens the window. It is a beautiful, warm morning. Marcel looks up at the blue sky and smiles. “Now…” he thinks, “what’s going to happen today?”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.