محافظان

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 24

محافظان

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 17 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

محافظان

غارهای بزرگ

اسم من تارا ست . من پیرم . 3000 سالمه . من اینجا می شینم زیر قصر نوسوس . خواهرم آکِتا هم کنار من میشینه . . اونم پیره . 3000 سالشه . ما هیچ غذا و آبی نمی خوریم و چشمامون هیچ وقت بسته نمی شه . . ما زنده ایم یا مرده ؟ اهمیتی نداره . ما میشینیم و منتظر می مونیم و سالهاست که نگهبانی می دیم . ما محافظانی هستیم که 3000 سال قدمت داریم . خداوندگار هم اینجا ست . پوزئیدون ؛ خدای دریا در این سرسرا قرار داره . ما از تندیس اون محافظت می کنیم . از طلاست . همش طلاست . اون اینجا ایستاده . 5 متر بلندی داره . دستاش طلاست . موهاش از طلاست ، صورتش از طلاست و چشمای از جنس طلاش تو تاریکی سرسرا می درخشند . ما محافظان او هستیم . جیم و استلا ؛ خواهرش تو تعطیلات در یونان هستند . اونا تو یه هتل در جزیره کرت در هراکلیون اقامت دارند ، در کِرِت اونا با دوستشون نیکوس حرف می زنند . نیکوس اهل کِرِته و نزدیک قصر نوسوس زندگی میکنه . استلا : برنامه فردامون چیه ؟ میریم قصر نوسوس؟ نیکوس : بله ، چرا که نه . اون یه قصر خیلی معروفه . و خیلی خیلی قدمت داره . حدود سه الی چهار هزار سال قدمت داره . استلا : آره ، دوست دارم جیم : نیکوس! استلا ! اینو ببینید . راجع به نوسوسه . خیلی جالبه .

اخبار کرت

دهم آگوست غارهای زیر قصر نوسوس در هراکلیون واقع در کرت ، زیر قصر معروف نوسوس ، غارهای زیادی وجود دارد . برخی از این غارها خیلی بزرگ هستند . و بعضی از اونها چندین و چندین متر در اعماق زمین قرار دارند . چه چیزی در این غارها قرار دارد ؟ هیچ کس نمی داند . این غارها خیلی خطرناک هستند . هفته آینده یانیس پاپاداکیس به آنجا می رود

جیم : استلا ! ما میریم این غارها رو کشف میکنیم . نیکوس ! تو با ما میای ؟ استلا : ولی جیم …. نیکوس : آره ، آره ، من با شما میام . شما می تونید پیش من ، توخونه مادرم نزدیک قصر نوسوس باشید . جیم : خوبه ف کلی چیزا لازم داریم …. چراغ قوه ، آب ، غذا و ….. نیکوس : اره ، ولی مشکلی نیست . من میتونم همه چیزو جور کنم استلا : جیم ، اون غارها خطرناکند . جیم : درسته ، ولی نیکوس خیلی چیزا راجع به غارها میدونه . نیکوس : بله می دونم . و قصر نوسوس رو هم مثل کف دستم بلدم . یادتون نره … من اونجا کار میکنم ! استلا : ولی این غارها که زیر نوسوس هستند رو بلدی ؟ نیکوس : نه بلد نیستم ، ولی مراقب هستیم . استلا : خیلی خب ، کی قراره بریم ؟ جیم : فردا !

بعضی وقتا تو این سرسراها نور و روشنایی هست . و موزیک . افراد قصر میان اینجا . اونا آدمای کوچیک و سریع هستند که چشما و موهای مشکی دارند . اونا چراغ قوه و آ و غذا میارند . …. و می رقصند …. رقص خدایگان . اونا مردم خدایگان هستند .

نه ، نه ، یادم رفت … اونا الان نمیان . این سرسراها همیشه ساکت ، تاریک و آرومه . همیشه اینجا شبه . هیچ موزیک و رقصی نیست . الان دیگه هیچ کسی تو قصر نیست . نه بعد از آتش و آب دریا …. اونا مردند . همشون مردند . و من و آکِتا تو سرسرای خدایگان می شینیم . منتظر میمانیم و حفاظت میکنیم . ما محافظان خدا هستیم .

روز اول

در قصر نوسوس ، ساعت هفت صبحه . نیکوس به دنبال درهای ورودی غارها میگرده . جیم و استلا منتظر اونند . آفتاب گرمه . استلا : من تشنمه ، یکم آب می خورم جیم : خیلی نخور ، ت غارها به آب احتیاج داریم استلا : همه چیو برداشتیم ؟ جیم : فکر کنم آره . این کیف ها خیلی سنگینند . نیکوس : جیم ! استلا ! درهای ورودی اینجان ! بیا ، حالا میتونیم بریم پایین . نیکوس : مراقب باشید ! جیم : خیلی تاریکه . هیچی نمی بینم . استلا : اینجا، این چراغ قوه رو بگیر ، . ما الان به همه چراغ قوه ها احتیاج داریم . نیکوس : آروم حرکت کنید . و خیلی مراقب باشید . جیم : بله میدونم ! چندتا غار اینجا هست ؟ این الان غار دهمه . نیکوس : من یکی دیگه روبرومون می بینم . یه غار دراز و طویل استلا : من خستم . امروز دیگه نمی خوام غار دیگه ای ببینم .

جیم : چطوره یکم غذا بخوریم ؟ گرسنمه نیکوس : اره یچیزی بخوریم . و شبو هم میتونیم اینجا بمونیم . استلا : خوبه ! کیف کجاست ؟ غذا داخلشه . جیم : این غارها چند سال قدمت دارند ؟ نیکوس نیکوس : نمی دونم . 3000 سال ، 4000 سال استلا : افراد زیادی میان تو این غارها ؟ نیکوس : نه خیلی . نه . فقط الهه های قدیمی یونان . بعضی مردم میگند خداوندگار پوزئیدون تو این غارها زندگی میکنه . بعضیا میگن . جیم : خداوندگار پوزئیدون ؟ ! هیچ الهه قدیمی اینجا تو این غارها وجود نداره . استلا ؟ از کجا میدونی ! جیم ؟ جیم : الهه های قدیمی یونان فقط قصن . تو کتابا فقط میتونی راجع بهشون بخونی . این روزا اهمیتی ندارند . نیکوس : بله . وجود دارند . به اونها نخند . و پوزئیدون هم الهه خطرناکیه . همه کتابا میگند . اون خدای دریاست . و خدای زلزله هم هست . ما تو یونان خیلی زلزله داریم . اینو فراموش نکن .

جیم : اوه نیکوس ! مسخره است . خدای زلزله ؟ همه زلزله رو میشناسند . استلا : نه جیم ! حق با نیکوسه . ما همه چیزو نمی فهمیم . و به پوزئیدون هم نخند . نه تو این غار ها . …

سال ها میان و سال ها میگذرند . 3000 سال . من و خواهرم آکتا مینشینیم و منتظر می مانیم … سرسرای خدا تاریک و سرده . هیچ وقت اینجا آفتاب نمی تابه . بعضی وقتا افرادی میان به این سرسرا ها . اونا بندگان خدا نیستند . اونا دنبال طلان ، فقط طلا . وپوزئیدون رو خشمگین می کنند . این طلای بندگان و مردم اونه . … و الان این طلای خداونگاره . چون مردمش مرده اند . هیچ کس نمیتونه طلای خداوندگار رو برداره . یا به صورت طلای خداوندگار نگاه کنه و زنده بمونه . ولی هیچ روشنایی اینجا وجود نداره . هیچ مردمی الان وجود نداره . تنها خداوندگار پوزئیدون اینجا در این سرسرای تاریک می ایسته ؛ خدای دریای آبی ، خدای دریای سبز ، خدای این سرسرای تاریک . ما محافظان او هستیم .

روز دوم

جیم : بیدار شو استلا ، صبح بخیر نیکوس ! استلا : صبح ! تو این غارها همیشه شبه ! ساعت چنده ؟ جیم : ساعت هفته . ادامه میدیم یا برمیگردیم …؟ نظر تو چیه نیکوس ؟ نیکوس : مممم . نمی دونم . چندتا غار اونجاست ؟ 15 تا ؟ 20 تا ؟ نمی دونم . ولی می تونیم به یکی دوتا ی بعدی یه نگاهی بندازیم .

جیم : این چهاردمین غاره و این غار خیلی خیلی بزرگه . استلا : ببین ! این یه راهه . ما داریم تو این مسیر راه میریم . نیکوس : حق با توئه . یه جاده خیلی قدیمیه . به این سنگا روی زمین نگاه کن . هزاران سال قدمت دارند . استلا : اما این جاده کیه ؟ و به کجا می ره ؟ جیم : نمی دونم ، ولی می تونیم دنبالش کنیم . استلا : ولی الان ساعت شیشه . … فکر کنم.
نیکون: گوش کنید ! صدای آب می شنوم . تو هم می شنوی ؟ یه رودخونه جلو رومونه . استلا : از رو آب نمی تونیم رد بشیم . جیم : اوه آره که می تونیم . استلا : من نمی خوام از آب رد بشم . خظرناکه . جیم : نه بابا نیست . بیا بریم استلا نیکوس : حق با استلاست . رودخونه های زیرزمینی خطرناکند . استلا : گوش کنید ! یه صدایی می شنوم . نیکوس : فقط صدای رودخونست استلا . همه چی مرتبه . ما می تونیم از رودخونه رد بشیم و توقف کنیم و شبو بمونیم . جیم : آره مینتونیم آتیش درست کنیم و یکم غذا بخوریم

گوش کن خواهر ! چیزی می شنوی ؟ چند تا آدم تو رودخونند. دارند حرف می زنند و می خندند . گوش کن خواهر . اونا دارند میان اینجا . .. به سرسرای خداوندگار . چرا ؟ اونا کین ؟ چی میخوان؟ طلا ! …. اونا طلا می خوان . همه مردم طلا می خوان . اونا نمی تونن اونو بخورند یا بنوشند . اما عشق طلا تو همه زنا و مردا هست . اما اونا نمی تونند طلای خدا روببرند . ما محافظان اون هستیم . ما خداوندگار رو صدا می زنیم و اسمشو می یاریم و بعد خداوندگار بیدار میشه و سخن میگه .

روز سوم

استلا : کی می خوایم برگردیم ؟ الان سومین روزه . من از این غارها خوشم نمیاد . نیکوس: چرا خوشت نمیاد استلا ؟ استلا : نمی دونم صدای یه چیزایی می شنوم . یا صدای کسایی …. صدای رودخونه نیست . من میخوام برگردم نیکوس نیکوس : آره ، منم بعضی وقتا یه صداهایی می شنوم ولی هیچکی تو این غارها نیست استلا . فقط ماییم . استلا : یه غار دیگه ببینیم و بعدش برگردیم . باشه ؟ نیکوس : جیم چیکار میکنه ؟ استلا : نمی دونم به یه چیزی داره نگاه میکنه . جیم ! چیکار میکنی ؟ جیم : هی ! اینو ببینید . این یه کاسه است . کاسه طلا استلا : زیباست . میشه یه دقیقه نگهش دارم ؟ خیلی هم سنگینه . به این همه طلاها نگاه کنید . جیم : قدیمیه ؟ نیکوس نیکوس : اره فکر کنم چند هزار سال قدمت داره . جیم : می تونیم بفروشیمش و کلی پول بخاطراین کاسه بگیریم استلا : نمیشه این کارو بکنیم . مال ما نیست جیم : پس مال کیه ؟ استلا : خب . مال ….. نمی دونم . ولی مال ما نیست . نیکوس : برش ندار جیم . بذارش همینجا . جیم : نه میخوام برش دارم . این الان مال ماست دیگه .

صداشونو می شنوی خواهر ؟ اونا الان نزدیک سر سرا هستند . گوش کن … دنبال طلا هستند . طلا …. همه مردم طلا می خوان .

جیم : غار بعدیو نگاه کنید . می بینیدش ؟ بزرگه . اون یه غار نیست …. یه سرسراست . یه سرسرای بزرگ … استلا : جیم ! نیکوس ! نرید اونجا جیم : چرا نریم ؟ استلا استلا : کر کنم یکی ما رو زیر نظر داره . من دوست ندارم این وضعیتو . چرا برنمی گردیم . خواهش می کنم ! نیکوس : کی ما رو زیر نظر داره ؟ ما تنها افراد اینجا هستیم . استلا : نمی دونم . ولی یه چیزی یا یه کسی داره مارو نگاه میکنه . و اون از ما خوشش نمیاد . جیم : احمق نباش استلا ! هیچ چی ما رو زیر نظر نداره . بیخیال

من الان می بینمشون خواهر ! دو تا مرد و یه زن هستند . اونا جوونند . دوتاشون چشمای آبی دارند … اونا آدمای قصر نیستند . اونا مردم این خدایگان نیستند . و نمی تونند بیان اینجا . اونا نمی تونند لای خداوندگارو بردارند . اونا اجازه ندارند به صورت طلای خداوندگار نگاه کنند .

به اون مجسمه ها نگاه کنید … خیلی خیلی قدیمین . استلا : ازشون خوشم نمیاد . به چشماشون نگاه کنید ! برگردید. جیم : یه چیزایی انتهای سر سرا می بینم . ببینید ! اون چیه ؟ بلنده … خیلی بلنده . یه مجسمست . یه مجسمه بزرگ … و درخشش داره . از طلاست . همش طلاست

استلا : بهش نگاه نکنید . نرید اونجا . خواهش می کنم . جیم . لطفا ! خطرناکه . نیکوس جلوشو بگیر . جلوشو بگیر .

اونا الان دارند به سرسرا نگاه می کنند . خداوندگار رو صدا بزن . .. الان خواهر .. الان ! اسم خدا رو بیار . ! اونا اجازه ندارند بیان داخل . نیکوس : شششش ! یه دقیقه ساکت باشید ! صبر کنید ! جیم گوش کن ! جیم : چرا؟ نیکوس : ششش 1 فکر کنم حق با استلاست . یه چیزی هست . استلا : گوش کنید ! نیکوس ، اون چیه ؟ صداشو می شنوی ؟ نیکوس : وای نه ! نه ! زمین داره تکون می خوره . … زمین لرزست . یه زمین لرزه داره میاد ! سنگا دارند می ریزند . فرار کنید ! فرار کنید ! برگردید سمت رودخونه ! فرار کنید ! جیم : سریع استلا ! فرار کن ! فرار کن ! استلا : نمی تونیم … دیوارها دارند فرو می ریزند . همه چیز داره فرو میریزه …. نمی تونیم ا اینجا بیرون بریم . نمی تونیم خلاص بشیم از اینجا!

اخبار کِرِت

چهارده آگوست

زمین لرزه در قصر نوسوس ! سه نفر جان باختند . آنا استاوروس از هراکلیون کرت ، مادر نیکوس استاوروس بیان میدارد نیکوس به همراه دو دوست انگلیسی خود جیم و استلا در غارهای زیر قصر نوسوس هستند . اما درهای ورودی قصر کجا هستند ؟ هیچ کس بعد از این زمین لرزه نمی تواند آنها را پیدا کند . پسرم و دوستاش نمی تونند خارج بشند . آنها مرده اند .

خداوندگار پوزئیدون الهه ی دریا خشمگین شده . اون سخن می گه و زمین تکون میخوره . ولی الان خداوندگار میتونه باز هم بخوابه خواهر . اون زن و اون مردا ساکتند . اونا نمیتونند تکون بخورند . اونا زیر سنگ ها خوابیدند . اونا کاسه طلایی خداوندگار رو تو دستاشون دارند . ولی نمیتونند برگردند ا از رودخانه رد بشند . و نم یتونند به صورت خداوندگار نگاه کنند . چشمان طلایی خداوندگار در این سرسرا میدرخشه . ما محافظان اونیم .

متن انگلیسی کتاب

THE WATCHERS

1 The big caves

My name is Taras. I am old . . . 3,000 years old. I sit here, under the Palace of Knossos. My sister, Aketa, sits next to me. She, too, is old. 3,000 years.

We do not eat, we do not drink, and our eyes never close. Are we dead, or alive? It is not important. We sit, and we wait. And we watch. For

3,000 years. We are the Watchers.

The god is here, too. The god Poseidon, god of the sea, stands here in this hall. We watch his statue. It is gold, all gold. He stands here, five metres tall. His arms are gold, his hair is gold, his face is gold. And his gold eyes shine in this dark hall.

We are his Watchers.

Jim and Stella, his sister, are on holiday in Greece. They are staying at a hotel in Iraklion, on Crete. They are talking to their friend, Nikos. Nikos is a Cretan and lives near the Palace of Knossos.

Stella What are we going to do tomorrow? Can we go to Knossos?

Nikos Yes. Why not? It’s a very famous place. And very, very old. About 3,000 or 4,000 years old.

Stella Yes, I’d like to …

Jim Nikos! Stella! Look at this. It’s about Knossos.

It’s very interesting.

CRETE NEWS

10 August

Caves Under Knossos

Iraklion, Crete UNDER the famous Palace of Knossos there are many caves. Some of these caves are very big, and some are many, many metres under the ground What is in these caves? Nobody knows

The caves are very dangerous Next week Yannis Papadakis is going to

Jim We’re going to find these caves, Stella! Are you coming with us, Nikos?

Stella But Jim . . .

Nikos Yes, yes, I’m coming with you. You can stay with me at my mother’s house near Knossos.

Jim Good. We’re going to need a lot of things.

Lights. And food and water. And we need …

Nikos Yes, but it’s OK. I can get everything.

Stella Jim, the caves are dangerous.

Jim Yes, but Nikos knows a lot about caves.

Nikos Yes, I do. And I know the Palace of Knossos very well. Don’t forget … I work there!

Stella But do you know these caves under Knossos?

Nikos No, I don’t. But we’re going to be careful.

Stella Oh, all right. When are we going?

Jim Tomorrow!

Sometimes there are lights in these halls. And music. The people from the Palace come down here. They are small, quick people, with dark eyes and dark hair. They bring lights, and food, and water . . . and they dance the dance of the god. They are the god’s people.

No, no, I forget . . . They do not come now.

These halls are quiet . . . dark and quiet. It is always night now. There is no music, no dancing.

There are no people in the Palace now . . . not after the fire and the water from the sea.

They are dead . . . all dead.

And we, Aketa and I, sit in the hall of the god. We wait and we watch. We are the god’s Watchers.

2 The First Day

At the palace of Knossos. It is seven o’clock in the morning. Nikos is looking for the door to the caves. Jim and Stella are waiting for him. The sun is hot.

Stella I’m thirsty. I’m going to drink some water.

Jim Don’t drink a lot. We need it in the caves.

Stella Have we got everything?

Jim I think so. The bags are very heavy.

Nikos Jim! Stella! The door’s here! Come on, we can go down now.

Nikos Be careful!

Jim It’s very dark. I can’t see anything.

Stella Here, hold this light. We need all the lights now.

Nikos Walk slowly. And be very careful.

Jim Yes, I know!

Jim How many caves are there? This is the tenth cave now.

Nikos I can see another one in front of us. A long one.

Stella I’m tired. I don’t want to look at any more caves today.

Jim How about some food? I’m hungry.

Nikos Yes, let’s eat something. And we can stay here for the night.

Stella Good! Where’s the bag? The food is in there.

Jim How old are these caves, Nikos?

Nikos I don’t know. 3,000 years? 4,000 years?

Stella Do many people come to these caves?

Nikos Not many people, no. Only the old Greek gods.

The god Poseidon lives in caves, some people say.

Jim The god Poseidon! There are no old gods in these caves.

Stella How do you know, Jim?

Jim The old Greek gods are only stories. You read about them in books. They’re not important today.

Nikos Oh yes, they are. Don’t laugh at them. And Poseidon is a dangerous god. All the books say that. He’s the god of the sea, and the god of earthquakes, too. We have a lot of earthquakes in Greece. Don’t forget that.

Jim Oh Nikos! That’s silly! The god of earthquakes? Everybody knows that earthquakes …

Stella No, Jim. Nikos is right. We don’t understand everything. And don’t laugh at Poseidon … not here in these caves.

The years come, and the years go. 3,000 years.

My sister Aketa and I sit . . . and wait. It is dark and cold in the hall of the god. The sun never shines here.

Sometimes people come to these halls. They are not the god’s people. They look for gold, only gold. And Poseidon is angry. It is the gold of his people . . . and now it is the god’s gold, because his people are dead. Nobody can take the god’s gold, or look at the gold face of the god . . . and live.

But there are no lights, no people now. Only the god Poseidon stands here in this dark hall - god of the blue sea, god of the green sea, god of this dark hall.

We are his Watchers.

3 The second day

Jim Wake up, Stella. Good morning, Nikos!

Stella Morning? It’s always night in these caves!

What’s the time?

Jim Seven o’clock. Are we going on … or back?

What do you think, Nikos?

Nikos Mmm. I don’t know. How many caves are there? Fifteen? Twenty?

I don’t know. But we can look at the next … or two.

Jim This is the fourteenth cave. And this cave is big, very big.

Stella Look! This is a road. We’re walking on a road!

Nikos Yes, you’re right. It’s a very old road, too. Look at these stones on the floor. They’re thousands of years old.

Stella But whose road is it? And where does it go to?

Jim I don’t know, but we can follow it.

Stella But it’s six o’clock now. I think . . . Nikos Listen! I can hear water. Can you hear it?

There’s a river in front of us.

Stella We can’t get across a river!

Jim Oh yes, we can!

Stella I don’t want to go across. It’s dangerous.

Jim No, it isn’t. Come on, Stella!

Nikos Stella’s right. Rivers under the ground are dangerous, but …

Stella Listen! I can hear something . . . Nikos It’s only the river, Stella. It’s all right. We can go across the river, and then we can stop and stay there for the night.

Jim Yes. We can make a fire, and have some food.

Listen, sister. Do you hear anything? There are people at the river. They are talking and laughing.

Listen, sister. They are coming here . . . to the hall of the god. Why? Who are they? What do they want?

Gold . . . They want gold. All people want gold.

They cannot eat it, they cannot drink it. But the love of gold is in all men . . . and women, too.

But they cannot take the god’s gold. We are his Watchers. We call the god, and we say his name.

Then the god wakes . . . and he speaks.

4 The third day

Stella When are we going to go back? This is the third day now. I don’t like these caves.

Nikos Why not, Stella?

Stella I don’t know. I can hear something . . . or someone. It’s not the river. I want to go back, Nikos.

Nikos Yes. Sometimes I can hear something, too. But there’s nobody in these caves, Stella. Only us.

Stella Let’s look at one more cave. Then we can go back. OK?

Nikos What’s Jim doing?

Stella I don’t know. He’s looking at something. Jim, what are you . . . ?

Jim Hey! Look at this! It’s a bowl … a gold bowl.

Stella It’s beautiful. Can I hold it for a minute? It’s very heavy, too. Look at all this gold!

Jim Is it old, Nikos?

Nikos Yes, thousands of years old, I think.

Jim We can sell it - we can get a lot of money for this bowl.

Stella We can’t do that! It’s not ours.

Jim Whose is it, then?

Stella It’s, well, it’s . . . I don’t know. But it’s not ours!

Nikos Don’t take it, Jim. Leave it here.

Jim No, I’m going to take it. It’s ours now.

Can you hear them, sister? They are near the hall now. Listen . . . They are looking for gold . . . gold.

All people want gold.

Jim Look at that next cave. Can you see it? It’s huge.

It’s not a cave … it’s a hall … a huge hall.

Stella Jim, Nikos, don’t go in there!

Jim Why not, Stella?

Stella I think someone is watching us. I don’t like it.

Why don’t we go back? Please!

Nikos Who is watching us? We’re the only people here.

Stella I don’t know. But someone, or something, is watching us. And it doesn’t like us.

Jim Don’t be silly, Stella. Nothing is watching us.

Come on.

I can see them now, sister. Two men and a woman. They are young. Two of them have blue eyes . . . They are not people from the Palace.

They are not the god’s people. And they cannot come in here. They cannot take the god’s gold.

They cannot look at the face of the god.

Stella Look at those statues there. They’re very, very old. They’re …

Nikos I don’t like them. Look at their eyes! Come away, Stella.

Jim I can see something at the end of the hall.

Look! What is it? It’s tall … very tall. It’s a statue, a huge statue … and it’s shining. It’s gold - all gold!

Stella Don’t look at it. Don’t go in there. Please, Jim, please! It’s dangerous. Stop him, Nikos. Stop him.

They are looking into the hall now. Call the god!

Now, sister, now! Say the name of the god! They cannot come in … They cannot come in …

Nikos Shh, be quiet for a minute. Wait, Jim. Listen.

Jim Why? What’s …

Nikos Shh! I think Stella’s right. There’s something . . .

Stella Listen! Nikos, what’s that? Can you hear it?

Nikos Oh no! No! The ground is moving . . . It’s an earthquake! There’s going to be an earthquake! The stones are falling! Run …

Run! Back to the river … Run!

Jim Quick, Stella! Run . . . Run!

Stella We can’t! The walls are falling … Everything is falling! We can’t get out! We can’t get out!

CRETE NEWS

14 August

Earthquake at Knossos- Three Young People are Dead

Iraklion, Crete Anna Stavros, mother of Nikos Stavros, says ‘Nikos and his two English friends, Jim and Stella, are in the caves under the Palace of Knossos. But where is the door to the caves? Nobody can find it now after the earthquake.

My son and his friends cannot get out. They are dead.’

The god Poseidon, god of the sea, is angry. He speaks, and the ground moves, and the stones fall.

But the god can sleep again now, sister. The men and the woman are quiet. They cannot move.

They lie under the stones. They hold the god’s gold bowl in their hands, but they cannot go back across the river. And they cannot look at the face of the god.

The god’s gold eyes shine in this dark hall. We are his Watchers …

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.