در جستجوی روزنامه

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 5

در جستجوی روزنامه

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

در جستجوی روزنامه

در گالری هنری شهر ریتزویل هستیم و ساعت 9 صبحه. یه پنجره باز شد و یه مرد اومد داخل . اسمش هری بلک و یه دزده . داخل گالری هنری تاریکه ولی هری چراغ قوه داره . به نقاشی داخل اتاق نگاهی میندازه و میگه خودشه .

هری سریع حرکت می کنه داخل اتاق . وایمیسته و به نقاشی نگاه می کنه . با خودش فکر می کنه یه نقاشی یه میلیون دلاری ؟! متوجه نمی شم . اما یه چاقو از داخل کتش درمیاره و خیلی آروم و آهسته نقاشی رو از قابش جدا می کنه

هری برمیگرده به سمت پنجره اون سمت اتاق اما به میز برخورد می کنه . یه گلدون شیشه ای آبی روی میز هست و میفته رو زمین و هزار تیکه میشه . هری با لبخند با خودش فکر میکنه این یه گلدون یه میلیون دلاریه ؟ اما دیگه نیست . اون از روی تیکه های شیشه رد می شه و به سمت پنجره میره .

هری یه اتاق اجاره ای تو خونه خانم الن داره . اون آروم بالا به اتاقش میره و درو میبنده . خانم آلن و دخترش جنی خوابن و صدای اونو نمی شنون . هری تو اتاقش نقاشیو از پاکتش درمیاره و اونو لای روزنامه میذاره و بعدش روزنامه رو زیر تختش میذاره

موقع صبح جنی آلن تو آشپزخونس. اون بطری های کهنه رو داخل جعبه میذاره و با خودش فکر میکنه بازیافت خیلی مهمه . تو تلویزیون یه خبرنگار تو گالری هنری ریتسویل رو نشون می ده . اون داره راجع به نقاشی گزارش میکنه و میگه اون یه نقاشی یه میلیون دلاریه و این یه عکس از اون نقاشیه .

بعد راجع به گلدون شیشه ای آبی صحبت می کنه اون میگه این گلدون الان صد تیکه شده جنی به تصویر گلدون نگاهی میکنه و از مامانش میپرسه شیشه بطری کهنه داری؟ خانم آلن میگه نه همیناس جنی . ولی کامیون حمل روزنامه های بازیافتی امروز میاد . جنی میگه البته ، امروز جمعست .

هری داخل اتاقش نیست اون پای تلفن با یه مردی تو سیاتل صحبت می کنه . اون مرد نقاشیو می خواد اما هری راضی نیست . هری میگه 5 هزار دلار؟ نه ! این یه نقاشی یه میلیون دلاریه من 50 هزار دلار می خوام نه 5 هزار تا !

چی…؟! نقاشی ؟ بله دسته منه و سالمه .

جنی بدنبال روزنامه های باطلس .هر جمعه صبح زود اون همه روزنامه ها رو از همه اتاقا جمع میکنه. بعدش کامیون بازیافت روزنامه میرسه . جنی در اتاق هری رو باز میکنه و و به اون نگاهی میندازه اون همیشه شیشه بطریاش و روزنامه باطله هاشو برای بازیافت جمع می کنه .

اه یه روزنامه زیر تخته .

جنی روزنامه باطله رو داخل جعبه سیاه بازیافت می ذاره . اون از خونه میدوه و کامیونو میبینه و میگه صبر کنید ! و سریع جعبه رو به یکی از اون مردا می ده .

هری بر میگرده خونه و کامیون بازیافتو می بینه و جنی رو میبینه و میگه جمعست ! اوه نه ….

هری بدنبال کامیون می ره و میگه صبر کنید صبر کنید جنی نگاهش می کنه و با خودش فکر می کنه داره چیکار میکنه ؟ هری میپره عقب کامیون و میگه من روزناممو می خوام . روزنامه من کجاست ؟ اما هزاران روزنامه داخل کامیون هست .

جنی سریع از خونه خودشو به کامیون می رسونه و می پرسه هری چرا انقد روزنامت مهمه ؟ برا دوروز پیشه که . اما هری صداشو نمیشنوه . اون باخودش فکر می کنه نقاشی یه میلیون دلاری من ، اون کجاست ؟

مردای داخل کامیون بازیافت هم دارن هری رو نگاه می کنن اما الان جنی به کفشای هری نگاه می کنه .

جنی با خودش میگه تیکه های شیشه آبی تو کفش هریه . کجا …؟ اوه یدفعه یاد عکس گلدون آبی شیشه ای تو تلویزیون میفته و دوباره به تیکه شیشه تو کفش هری نگاه می کنه و فکر می کنه آیا این تیکه شیشه مال گلدون گالری هنریه ؟ آیا هری بلک همون دزدست ؟

مردای داخل کامیون بازیافت عصبانی میشن و میگن ما دیرمون شده همین الان می ریم . هری میگه اما من روزناممو می خوام

داخل خونه جنی با تلفن با پلیس تماس می گیره و میگه شاید اشتباه می کنم اما یه تیکه شیشه آبی داخل کفششه … چی ؟ آره اون الان داره دنبال روزنامه میگرده .

دوتا مامور پلیس سریع میرسن و به هری میگن اجازه بدید یه نگاهی به کفشتون بندازیم . هری می پرسه چیشده متوجه منظورتون نمیشم . یکی از مامورای پلیس تیکه شیشه رو از کفش هری درمیاره و میگه این یه تیکه شیشه گرونقیمته از یه گلدون خیلی گرونقیمت . یادت اومد ! ؟

یدفعه هری دوزاریش میفته و میگه اوه نه

ماشینای پلیس و پلیسا رسیدند . مردا کامیون بازیافتو بدنبال نقاشی یه میلیون دلاری گشتند . و روزنامه مورد نظر و نقاشی رو پیدا کردند . یکی از پلیسا گفت “ آفرین جنی “ و اینم جایزته . جنی میگه شاید بتونم با این جایزه یه نقاشی بخرم . من عاشق نقاشیم .

متن انگلیسی کتاب

The newspaper Chase

The time is one o’clock in the morning.

The place is the Ritesville town art gallery.

A window opens and a man comes in. His name is Harry Black, and he is a thief.

It is dark in the art gallery, but Harry has a light. He looks across the room at a painting.

“There it is!” he says.

Harry moves quickly across the room. He stands and looks at the painting.

“A million dollars for this?” he thinks. “I don’t understand it.”

But he takes a knife from his coat.

Then he takes the painting very, very slowly from its frame.

Harry goes back across the room to the window, but he walks into a table. There is a beautiful blue glass vase on the table. It falls on the floor and breaks into a hundred pieces.

Harry smiles. “Is that a million-dollar vase?” he thinks.

“It isn’t now!”

He runs across the pieces of glass to the window.

Harry has a room in Mrs. Allen’s rooming house. He goes quietly up to his room and closes the door.

Mrs. Allen and her daughter, Janey, are sleeping. They don’t hear him.

In his room, Harry takes the painting from his bag. He puts it in a newspaper, then he puts the newspaper under his bed.

In the morning, Janey Allen is in the kitchen. She is putting old bottles into a box.

“Recycling is important,” Janey thinks.

On the TV, a reporter is at the Ritesville art gallery. He is talking about the painting.

“It’s a million-dollar painting,” he is saying. “Here’s a photo of it.”

Now the reporter is talking about the blue glass vase.

“It’s in a hundred pieces now,” he says.

Janey looks at the photo of the vase, then she asks her mother, “Do you have any old bottles?”

“No,” Mrs. Allen says. “That’s all, Janey. But the newspaper recycling truck is coming today.”

“Of course!” Janey says. “It’s Friday!”

Harry isn’t in his room. He is talking on his telephone to a man in Seattle. The man wants the painting, but Harry isn’t happy.

“Five thousand dollars?” Harry says. “No! It’s a milliondollar painting! .. . What? … No, I want fifty thousand, not five! .. . What? .. . The painting? Yes, I have it, and it’s OK.”

Janey is looking for old newspapers. Early on Friday mornings, she takes them from every room in the house.

Then later, the newspaper recycling truck arrives.

Janey opens Harry’s door and looks into his room. She always takes his old newspapers or bottles for recycling.

“Ah!” she thinks. “There’s a newspaper under Harry’s bed.”

Janey puts the old newspapers into a black recycling box. She runs from the house and sees the truck.

“Wait!” she says. And she quickly gives the box to one of the men.

Harry is coming back to the house. He sees the recycling truck, and he sees Janey.

“It’s Friday!” he says. “The newspaper—! Oh, no!”

Harry chases after the truck.

“Wait! Wait!” he says.

Janey watches him. “What is he doing?” she thinks.

Harry jumps into the back of the truck.

“I want my newspaper!” he says. “Where’s my newspaper?”

But there are thousands of newspapers in the truck.

Janey walks quickly from the house to the truck.

“Why is your newspaper important, Harry?” she asks.

“It’s two days old.”

But Harry doesn’t hear her. He is thinking, “My milliondollar painting! Where is it?”

The men from the recycling truck are watching Harry, too. But now Janey is looking at Harry’s shoe.

“There’s some blue glass in Harry’s shoe,” Janey thinks.

“Where—? Oh!”

Suddenly, she remembers the photo of the blue glass vase on the TV. She looks again at the piece of glass in Harry’s shoe.

“Is it from the vase in the art gallery?” she thinks. “Is Harry Black the thief?”

The men from the recycling truck are angry.

“We’re going now,” they are saying. “We’re late.”

“But I want my newspaper!” Harry says.

In the house, Janey is talking to the police on the telephone. “Maybe I’m wrong,” she is saying. “But there’s blue glass in his shoe … What? … Yes, he’s looking for the newspaper now.”

Two policemen arrive quickly.

“Let’s look at your shoe,” they say to Harry.

Harry doesn’t understand. “What’s wrong?” he asks.

One of the policemen takes the glass from Harry’s shoe.

“This is a very expensive piece of glass,” he says. “From a very expensive vase. Remember?”

Suddenly, Harry understands. “Oh, no!” he says.

Police cars and policemen arrive. The men look in the truck for the million-dollar painting. Later, they find the right newspaper—and they find the painting.

“Good work, Janey,” one of the policemen says. “And there’s a reward.”

“Maybe I can buy a painting with the reward!” Janey says. “I like pictures!”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.