مارسل و نامه های شکسپیر

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 6

مارسل و نامه های شکسپیر

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 24 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

مارسل و نامه های شکسپیر

مارسل یه موش اهل فرانسه است . اون کارگاه پلیسه و در پاریس زندگی میکنه . اما مارسل کل سالو تو پاریس زندگی نمی کنه . هر سال نوامبر میره لندن . دوست قدیمیش هنری یه آپارتمان کوچیک اونجا داره . مارسل عاشق لندنه ، ساختمونای زیبا … تاکسی های بزرگ مشکی . موزه ها و مغازه ها اون عاشق پاریسه ولی لندنم دوست داره .

این داستان درمورد یکی از تعطیلات مارسل در نوامبره و از ساعت 3 عصر روز سه شنبه شروع میشه . مارسل در حال قدم زدن از ایستگاه پل شوالیه ها به سمت آپارتمان هنریه . و دوتا کیسه بزرگ سنگین با خودش داره . . آدرس خونه هنری پلاک 42 خیابان اولد ویلتونه . مارسل به شماره ها نگاه می کنه 36- 38-40 بله همینجاست . شماره 42 .

اون یه تابلو میبینه که روش نوشته پروفسور جی تی بارتون . مارسل به اون نگاه میندازه و باخودش فکر میکنه این جدیده . و بعدش میره به سمت آپارتمان هنری . هنری درو باز می کنه و لبخند می زنه و می گه مارسل بیا تو بیا تو ! مارسل می گه سلام حالت چطوره ( انگلیسیش خوبه میگه how are you ) خوبم و تو چی ؟ بله ممنونم . خوبه خوبه. هنری کت مارسل رو درمیاره و می گه بیا چایی بخوریم

دو دوست روی صندلیای بزرگ میشینند . چایی میخورند و حرف میزنند . ساعت 5 که میشه مارسل میگه یه آدم جدید تو خونه پلاک 42 هست . اسمش چیه ؟ بورتون ؟ بارنام؟ هنری میگه بارتون ، پروفسور بارتون . اون خیلی خیلی باهوشه و این همش نیست . پسفردا قراره معروف و مشهور هم بشه . مارسل نگاهی به دوست انگلیسیش میندازه و میگه معروف؟ چرا ؟ هنری میگه داستانش خیلی جالبه . اون یه سری نامه داره . اونا زیر کف خونه یه پیرزن تو آکسفورد بودند. مارسل میگه … و ؟
هنری میگه اونا نامه های شکسپیر به پسرشن شکسپیر!؟!؟ هنری لبخند میزنه و میگه بله ، شکسپیر . اون پیرزن با پروفسور بارتون تماس میگیره و پروفسور به دیدنش میره . اونا راجع به نامه ها صحبت کردند و اون زن گفت من میخوام نامه هارو بدم به موزه بریتانیایی تو لندن . میتونی اینکارو برام انجام بدی ؟ و پروفسور بارتونم گفت آره

مارسل میپرسه خب الان نامه ها کجان ؟ تو آپارتمان پروفسور . قراره فردا 10 صبح اونا رو بده به موزه بریتانیایی. قراره کلی خبرنگار و عوامل تلویزیون اونجا باشند .

یه دفعه یه صدای بمب مانند بزرگی بلند میشه و یه صدای غژغژ طولانی مارسل میپرسه اون صدای چی بود و میره سمت پنجره و یادش میاد 5 نوامبره . آها صدای آتیش بازی . البته ، الان شب گای فاکسه ( شب آتش یا گای فاکس ؛ یک جشن سالیانه به نشانه شکست رح باروت لندن در پنجم نوامبر هرسال برگزار می شود ). بعدش یه مرد از پله های خیابون اولد ویلتون 42 میاد پایین . مارسل بهش نگاه میکنه و میپرسه این پروفسور بارتونه؟ هنری جواب میده آره خودشه . اون غروب سه شنبه ها میره سینما مارسل میگه اها ! هنری به دوست فرانسویش نگاه میکنه و میگه چرا میگی آها !؟ بعد متوجه منظورش میشه . با لبخند میگه میخوای بری یه نگاهی به نامه های شکسپیر بندازی ؟ آره خب چرا که نه ؟

بعد از خوردن چایی این دو دوست رفتند یه نگاهی به آپارتمان پروفسور بارتون انداختند . یه سوراخ کوچیک نزدیک درجلویی بود . هنری مقابلش می ایسته . خب اینجاییم ، میخوای تو اول بری داخل ؟ مارسل میگه نه نه بعد از تو میرم .

ساعت 5.55 اونا تو آپارتمان پروفسور هستند خونه خیلی بزرگ با کلی صندلی و کتابای قدیمیه . عکسای قشنگی هم اونجا وجود داره هنری میگه با من بیا . کف زمین راه میره و از یه قفسه کتاب بزرگ بالا میره . ماسل پشت سرشه . اونا بالا و بالا تر میرن . بعد مارسل روی کتاب دوریت کوچولو اثر چارلز دیکنز میشینه . صدای آتیش بازی از خیابون شنیده میشه بوم بوم بوم میرن هوا وی پووو ووش
یه دکمه سفید کوچیک تو قفسه کتاب وجود داره . هنری به مارسل لبخندی میزنه و دکمه رو فشار میده . ناگهان بعضی از کتابا شروع به حرکت و تکون خوردن میکنند
مارسل میگه چرا دارند جابجا میشند؟ بعد میفهمه علتشو آها یه گاوصندوق اینجاست .

هنری میگه آره ، حالا همینجا بمون من بازش میکنم . اون یسری کاغذ آبی از شلوار جینش درمیاره و میره پایین پیش گاو صندوق . چندتا شماره روی کاغذ هست . شروع میکنه و می خوندشون 55 -14-62 - 29- 8 اره درسته بعد دستاشو روی گاوصندوق میذاره و صفحه شماره گیرو میچرخونه به چپ و میگه 55 و بعد میچرخوندش به راست و میگه 14 . یکدفعه صدای بمب مانند خیلی خیلی مهیبی بلند میشه
مارسل میگه وای یه آتیش بازی بزرگ بود . هنری واینمیسته و میگه 62 . 29 و 1 و صفحه رو باز می چرخونه 8 اره خودشه . به مارسل میخنده و در گاوصندقو باز میکنه . اما یدفعه فکش از تجب میفته . و میگه اوه نه مارسل میپرسه چیشده هنری میگه اونا اینجا نیستند . نامه های شکسپیر اینجا نیستند .

مارسل از قفسه کتاب پایین میره و میبینه بله حق با دوستشه . نامه ها تو گاوصندوق نیستند . اما قضیه فقط این نبود . یه سوراخ پشت گاوصندوق بود و دود زیادی اونجا بود . مارسل به هنری نگاه میکنه و هنری به مارسل و هردوشون میپرن تو گاوصندوق مارسل میگه نگاه کن . اون یه اتاق تو پلاک 40 خیابون اولد ویلتون میبینه . یه ادمم میبینه . یه خانم بلند قد با لباس قرمز . اون پشت یه میز نشسته و با تلفن حرف میزنه .

هنری شروع میکنه و میگه تو فکر میکنی ….؟ مارسل میگه شششش ساکت . دوتا موش میشینند و گوش میدند اون زن میگه درسته ، دارم میرم نیویورک . بله امروز غروب . اون تو دفتر یادداشت مینویسه متشکرم و گوشی رو میذاره

یه پاکت روی تخت روبروشه مارسل میتونه چندتا نامه رو داخلش ببینه . اون زن پاکت رو میبنده و بعدش به سمت در میره و اونو پشت سرش میبنده .

هنری داخل گاوصندوق گرم و تاریک نگاهی به مارسل میندازه و میپرسه حالا باید چکار کنیم ؟ اون زن نامه هارو برداشته بیا به پلیس زنگ بزنیم . مارسل میگه نه الان دیگه وقتی نداریم . تو اون زنو میشناسی ؟ اون زن ؟ نه نمیشناسمش معمولا کی تو این خونه زندگی میکنه؟ دو تا پیرزن اما اونا الان برای تعطیلات رفتند اسپانیا اوه مارسل حالا چکار باید بکنیم ؟ مارسل به آپارتمان تاریک نگاهی میکنه و میگه با من بیا اون میپره داخل خونه پیرزنا و هنری هم پشت سرشه . این دو تا موش از روی زمین رد میشن و خودشونو بالای میز میرسونند روی میز یه چراغ زرد و یه یادداشت سفید کوچیک وجود داره . مارسل زیر نور چراغ نگاهی بهش میندازه . هنری میپرسه چیکار میکنی مارسل جوابی نمیده . بعدش میگه حدسم درست بود. میتونی ببینی ؟ هنری لبخند میزنه باه ، میتونم ، نه خیلی خوب، اما …. نوشته “ کانکورد” – 7.20 دقیقه

مارسل دفترچه یادداشت رو زمین میذاره و به ساعتش نگاه میندازه . ساعت شیشه . بعد سریع از پایه میز پایین میره . هنری هم از پایه میز پایین میره و میپرسه کجا داریم میریم ؟ مارسل میگه البته که فرودگاه هیثرو میریم . ساعت 6.05 دوتا موش تو خیابون اول ویلتون هستند . هوا سرد و تاریکه اونا سریع به ایستگاه پل شوالیه های سیاه میرند . اتیش بازی زیادی تو خیابون برپاست . بوم بوم ! بنگ بنگ! پوپپپپپپ! مارسل اونا رو نگاه میکنه . بعد یاد صدای اون انفجار مهیب تو آپارتمان پروفسور میفته . هوشمندانه بود! خیلی خیلی هوشمندانه بود !

صدها نفر تو ایستگاه پل شوالیه های سیاه هستند . مارسل از زیر پا و کیف هاشون رد میشند . مارسل یه صدایی میشنوه . اون میگه هنری سریع باش یه قطار داره میاد . حق با اونه یه قار داره به ایستگاه نزدیک میشه . علامت جلوش نوشته هیثرو . درها باز میشند و دوتاموش سوار میشند .

15 تا ایستگاه قبل از هیثرو وجود داره . هر دفعه که قطار توقف میکنه هنری میگه سریع سریع ! برای چی صبر میکنی ! ؟ بعد درها بسته میشند و قطار شروع به حرکت میکنه . تو ایستگاه هیثرو موشا پیاده میشند . مارسل به چپ و راست نگاه میکنه و میپرسه الان کجا باید بریم ؟ هنری میگه نمیدونم . اونم به چپ و راست نگاه میکنه . علامتهای زیادی وجود داره . بعد یدفعه هنری لبخند میزنه و میگه مارسل نگاه کن اون علامت آبی نوشته” کانکورد “

مارسل میگه خوبه . یه نگاه به ساعتش میندازه . ساعت 7.10 دقیقست . میگه بیا بریم . موشها دوباره شروع میکنند به دویدن . هنری میگه مارسل میخوایم چیکار کنیم؟ خب زنه رو پیدا می کنیم اما بعدش چیکار میکنیم چطوری نامه ها رو پس میگیریم ؟ مارسل با لبخند میگه صبر کن و ببین .

اونا میان سمت یه در . روش نوشته کانکورد اما در بستست . اونا جلوش می ایستن . هنری میگه اوه ، نه . اما بعدش دو تا مرد با کیسه های بزرگ درو باز میکنند و داخل میشند . موشا هم میرن تو . مارسل میگه خوبه اون به آدمای داخل اتاق نگاه میکنه . خب حالا میتونی ببینیش ؟ هنری میگه نه مارسل با لبخند میگه من میبینمش کجاست ؟ اونجا . روبروی ما . هنری نگاه میکنه . حق با مارسله . اون زن آمریکایی روی یه صندلی نشسته و واکمن تو گوششه . یه روزنامم دستشه و میخونه . کیفش رو زمینه . مارسل میگه خوب بزن بریم . یه چاقوی کوچیک از کتش درمیاره . هنری پشت سرم بیا ! ولی آرومه آروم باش . اون کف اتاق راه میره و هنری هم پشت دوستش. با خودش فکر میکنه مارسل یه کارگاه پلیسه همه چیز درست پیش میره . اون کارشو بلده . این کار هرروزشه . بله خوب … پیش… میره

مارسل روبروی کیف اون زن آمریکایی وایمیسته . به هنری نگاه میکنه . بهش میگه هشششش همینجا وایسا . بعد از کیف میره بالا بعد از چند لحظه یه سوراخ با چاقوش رو کیف درست میکه . هنری تماشا میکنه . دهنش باز مونده . به زن آمریکایی نگاه میکنه . اون داره به موسیقی گوش میکنه و مطالعه میکنه . به پایین نگاه نمیکنه . مارسل میره داخل کیف . توش تاریکه . اون چشماشو میبنده و باز میکنه . الان میتونه چندتا شلوار جین و یه رادیو و چندتا کتاب ببینه . بعد یه دفعه چشمش به نامه های شکسپیر میفته . با خودش فکر میکنه خوبه

ناه هارو میذاره پشتش و و میره پایین . هنری میبیندش و میخنده . اما بعدش موشا یه صدایی میشنوند . بینگ بانگ . زن آمریکایی به ساعتش نگاه میندازه و بعدش واکمنو از گوشش درمیاره و میخواد اونو بذاره تو کیفش . هییییی چی…؟ دوتا موش ؟! این چیه ؟ مارسل میگه هنری سریع ! بگیرش ! اون نامه ها رو میده به هنری و از کیف میاد پایین موشها خیلی سریع با نامه های شکسپیر میدوندو صدای زن امریکاییو پشت سرشون میشنوند . اونم داره به سرعت میدوه . در بازه و یه مرد میاد تو . اون چاقه و دو تا کیف همراشه . موشها از زیر پاهاش میدوند . بعد مارسل یه صدای بزرگ میشنوه . به پشت سرش نگاه میکنه . زن آمریکایی رو زمینه و اون مرد باهاش حرف میزنه .

اون مرد میگه متاسفم . حالت خوبه ؟ اون زن بلند میشه و میگه نه و بدنبال موشا میگرده ولی نمیتونه ببیندشون . ساعت 9 مارسل و هنری برگشتن به خونه پروفسور بارتون تو خیابون اولد ویلتون و خیلی خوشحالند. مارسل رو میز میشینه نامه های شکسپیر روبروشند . اونا رو میخونه . هنری کنار پنجره می ایسته و به اتیش بازی نگاه میکنه . یدفعه یه مرد با کت قهوه ای میبینه اون پروفسور بارتونه داره میاد خونه .

پروفسور در حال لبخند زدنه. بعد وارد خونه میشه و یدفعه لبخندش قطع میشه ومارسل و هنری پشت صندلی ایستادند . و اونو نگاه میکنند . اون میره سمت گاو صندوق درش بازه . داخلشو نگاه میکنه و میگه اوه نه . بعد نامه های شکسپیرو روی میز میبینه . اما ! یکی از دستاشو رو سرش میذاره با تعجب . و میگه نمیفهمم . به گاوصندوق نگاه میکنه و بعد به نامه ها نگاه میکنه و دوباره به گاو صندوق نگاه میندازه و میگه چرا نامه ها اینجان ؟ کی …! چطور!؟ نمیفهمم .

صبح هنری و مارسل میرند موزه بریتانیایی. روز سرد و بارونیه . تو موزه خبرنگار و عوامل تلویزیونی زیادی هستند که منتظر حضور پروفسور بارتون هستند . اون ساعت 10 میرسه و به همگی صبح بخیر میگه و راجع به نامه های شکسپیر صحبت میکنه . بعد نامه ها رو میده به متصدی موزه . اون مرد از پروفسور تشکر میکنه . هنری و مارسل عقب اتاق ایستادند . هنری به دوست فرانسویش لبخند میزنه و میگه متشکرم مارسل .

متن انگلیسی کتاب

Marcel and the Shakespeare Letters

Marcel is a French mouse. He’s a detective and he lives In Paris. But Marcel doesn’t live in Paris all year. Every November he visits London. His old friend — Henry — has a small flat there.

Marcel loves London. The beautiful buildings … the big, black taxis . the museums and shops. He loves Paris, but he loves London too.

This story is about one of Marcel’s November holidays. It starts at three o’clock on a Tuesday afternoon.

Marcel is walking from Knightsbridge station to Henry’s flat. He has two heavy bags with him

Henry’s address is 42 Old Wilton Street. Marcel looks at the numbers — 36 — 38 — 40. Yes, here it is. Number 42.

He sees a sign. It says: ‘Professor J. T. Barton’. Marcel looks at it and thinks, ‘That’s new.’ Then he goes down to Henry’s flat.

Henry opens the door and smiles.

‘Marcel!’ he says. ‘Come in, come In!

‘Hello, Henry,’ Marcel says.

‘How are you?’ (His English is very good.)

‘I’m very well. And you?’

‘Yes, thanks.’

‘Good, good.’ Henry takes Marcel’s coat. ‘Now,’ he says, ‘let’s have some tea.’

The two friends sit in big chairs. They drink tea and talk.

At five o’clock Marcel says, ‘There’s a new person in number 42. What’s his name? Burton? Barnam?’

‘Barton,’ Henry says. ‘Professor Barton. He’s very, very clever. And that’s not all.

After tomorrow he’s going to be famous, too!’

‘Famous?!’ Marcel looks at his English friend. ‘Why?’

‘It’s a very interesting story,’ Henry says. ‘He has some letters. They were under the floor of an old woman’s house in Oxford.’

‘And … ? ‘ Marcel says.

‘And they’re from Shakespeare to his son,’ Henry says.

‘Shakespeare!’

‘Yes.’ Henry smiles. ‘Shakespeare. The old lady telephoned Professor Barton, and the Professor visited her. They talked about the letters and she said, “I want to give them to the British Museum in London. Can you do that for me?” ‘ ‘And Professor Barton said yes?’

‘That’s right.’

‘Where are the letters now?’ Marcel asks.

‘In the professor’s flat. He’s going to give them to the British Museum tomorrow morning at ten o’clock. A lot of journalists and TV people are going to be there.’

Suddenly there’s a big BANG! and then a long WHIZZZ!

‘What’s that noise?’ Marcel asks. He goes to the window.

Then he remembers. ‘Oh — fireworks. Of course, it’s the 5th of November — your “Guy Fawkes Day” ‘ Then a man walks down the steps from 42 Old Wilton Street.

Marcel looks at him. ‘Is that Professor Barton?’ he asks.

‘Yes,’ Henry answers. ‘He always goes to the cinema on Tuesday evenings.’

‘Aha!’ Marcel says.

‘Why do you say”Aha!’ ‘?’ Henry looks at his French friend.

Then suddenly he understands. ‘Oh, you want to look at the Shakespeare letters.’ He . smiles. ‘OK. Why not?’

After tea the two mice visit Professor Barton’s flat. There’s a small hole near the front door. Henry stops in front of it.

‘Here we are,’ he says. ‘Do you want to go in first?’

‘No, no. After you,’ Marcel says.

At 5.55 they’re in the professor’s flat. It’s very big, with a lot of old chairs and books. There are some beautiful pictures, too.

‘Come with me,’ Henry says.

He walks across the floor. Then he starts to climb a very tall bookcase. Marcel is behind him. They go up and up and up for a long time. Then Marcel sits on Charles Dickens’s book, Little Dorrit. He can hear a lot of fireworks in the street.

‘BANG! BANG! BANG!’ they go. ‘WHEEE! POW! WHOOSH!’

There’s a small, white button in the bookcase.

Henry smiles at Marcel, and presses it. Suddenly, some of the books start to move. ‘Why are they moving?’ Marcel says.

Then he understands.

‘Ah, I understand. There’s a safe.’

‘Yes,’ Henry says. ‘Now, you stay here. I’m going to open it.’

He takes some blue paper from his jeans. Then he climbs down to the safe-There are some numbers on the paper. He starts to read them. ‘55 — 14 — 62 -— 29 — 8. Yes, that’s right.’

After that, he puts his hands on the safe and moves the dial to the left. ‘55,’ he says. Then he moves the dial to the right. ‘14.’

Suddenly there’s a very, very big BANG!!!

‘Wow!’ Marcel says. ‘That was a big firework.’

Henry doesn’t stop. ‘62,’ he says. ‘29. And 1. ‘ He moves the dial again. ‘… 8. There — that’s it.’

He smiles at Marcel and opens the safe. But then Suddenly his mouth falls open.

‘Oh no!’ he says.

‘What’s wrong?’ Marcel asks.

‘They’re not here,’ Henry says.

‘The Shakespeare letters. They’re not here.’

Marcel climbs down the bookcase and looks. His friend is rigbt. The letters aren’t in the safe.’ But that’s not all.”

There’s a big hole at the back of the safe, and a lot of smoke too.

Marcel looks at Henry. Henry looks at Marcel, Then they climb into the safe.

‘Look,’ Marcel says. He can see a room in number 40 Old Wilton Street. He can see a person, too — a tall woman in a red dress. She’s’ sitting at a table and talking on the telephone.

‘Do you think … ? ‘ Henry starts.

‘Ssshh,’ Marcel says. The two mice sit and listen.

‘That’s right,’ the woman says. ‘I’m going to New York.

Yes, this evening.’ She writes on a notepad. ‘Thank you.’ She puts down the telephone.

There’s a bag on the bed in front of her.

In it Marcel can see some letters.

The woman closes the bag. Aft that, she walks to the door. She opens it, and then closes it behind her.

Henry looks at Marcel in the hot, dark safe. ‘What are we going to do?’ he asks. ‘That woman’s got the letters. Let’s telephone the police.’

‘No, there isn’t time,’ Marcel says. ‘Do you know her?’

‘The woman? No, I don’t.’

‘Who usually lives in that flat?’

‘Two old women, but they’re on holiday in Spain. Oh Marcel, what are we going to do?’

Marcel looks into the dark flat. ‘Come with me,’ he says.

He climbs into the old women’s flat. Henry is behind him. The two mice run across the floor. Then they climb up a table. On the table there’s a yellow light and a small, white notepad. Marcel looks at it under the light.

‘What are you doing?’ Henry asks.

Marcel doesn’t answer. Then he says, ‘Aha! I was right. Can you see?’

Henry smiles. ‘Yes, I can. Not very well, but… it says, ‘Concorde — 7.20”.’

Marcel puts down the notepad and looks at his watch. It’s six o’clock. Then he starts to run down the leg of the table.

Henry runs down the leg of the table, too. ‘Where are we going now?’ he asks.

Heathrow Airport, of course,’ Marcel says.

At 6.05 the two mice are in Old Wilton Street. It’s dark and cold. They walk quickly to Knightsbridge station.

There are a lot of fireworks. ‘BANG! WHEEE! POP! WHOOSH!’ Marcel watches them. Then he remembers the very big BANG!!! in the professor’s flat. ‘That was clever,’ he thinks. ‘Very, very clever.’

There are hundreds of people at Knightsbridge station.

Marcel and Henry run under their legs and bags. Marcel can hear a noise.

‘Quick, Henry,’ he says. ‘A train’s coming.’

He’s right. A train is coming into the station. A sign on the front of it says, ‘Heathrow’. The doors open and the mice get on.

There are fifteen stations before Heathrow. Every time, the train stops. Henry says, ‘Quick, quick — what are we waiting for?’ Then the doors close and the train starts again.

At Heathrow the mice get off. Marcel looks left and right. ‘Where do we go now?’ he asks.

‘I don’t know,’ Henry says. He looks left and right, too.

There are a lot of signs. Then suddenly Henry smiles.

‘Marcel, look! That blue sign says “Concorde”

‘Good,’ Marcel says. He looks at his watch. It’s’ 7.10.

‘Let’s go,’ he says. The mice start to run again.

‘Marcel,’ Henry says, ‘what are we going to do?

OK, we find the woman … but then what do we do? How do we get the letters back?’

Marcel smiles. ‘Wait and see,’ he says.

They come to a door. It says, ‘CONCORDE’, but it’s closed. Henry and Marcel stop in front of it.

‘Oh no,’ says Henry.

But then two men with big bags open the door and go in. The mice go in, too.

‘Good,’ Marcel says. He looks at the people in the room . ‘Now … can you see her?’

‘No, I can’t,’ Henry says.

Marcel smiles. ‘I can,’ he says.

‘Where?’

‘There. In front of us.’ Henry looks. Marcel is right. The American woman is sitting on a chair and listening to her Walkman. She’s reading a newspaper, too. Her bag is on the floor.

‘OK — let’s go,’ Marcel says. He takes a small knife from his coat. ‘Walk behind me, Henry — but be very, very quiet.’

He starts to walk across the room. Henry walks behind his friend. ‘Marcel’s a detective,’ he thinks. ‘It’s going to be OK. He knows his job. He does this everyday. Yes. it’s — going — to-be-O-K.’

Marcel stops in front of the American woman’s bag. He looks at Henry.

‘Ssshh,’ he says. ‘Wait here.’

Then he climbs up the bag. After a short time he starts to make a hole in it with his knife. Henry watches. His mouth is open. He looks at the American woman. She’s listening to music and reading. She doesn’t look down.

Marcel climbs into the bag. It’s dark. He closes his eyes and opens them again.

Now he can see some jeans — a radio — some books.

Then suddenly he sees the Shakespeare letters. ‘Good,’ he thinks.

He puts the letters on his back and starts to climb down again. Henry sees him and smiles.

But then the mice hear a noise. ‘ Bing bong!’

The American woman looks at her watch. Then

she takes off her Walkman and starts to put it in her bag.

‘Hey!’ she says. ‘What … Two mice! What’s this?’

‘Quick, Henry — catch!’ Marcel says. He gives the letters to Henry. Then he climbs down the bag. The mice run very quickly with the Shakespeare letters. They can hear the American woman behind them. She’s running very quickly, too.

The door is open. A man is coming in. He’s fat and he has two bags. The mice run under his legs. Then Marcel hears a big noise! He looks behind him. The American woman is on the floor, and the man is talking to her.

‘Sorry,’ he says. ‘Are you OK?’

The woman stands up. ‘No!’ she says. Then she looks for the Mice, but she can’t see them.

At nine o’clock Marcel and Henry are back at Professor Barton’s flat in Old Wilton Street. They’re very happy.

Marcel is sitting on the table. The Shakespeare letters are in front of him. He’s reading them. Henry is standing at the window. He’s watching the fireworks. Suddenly he sees a man in a brown coat. It’s Professor Barton. He’s coming home.

The professor is smiling. Then he walks into his flat and suddenly he stops smiling. Marcel and Henry are standing behind a chair. They watch him.

He goes to the safe. It’s open, He looks in it and says, ‘Oh no!’

Then he sees the Shakespeare letters on the table. ‘But . He puts one hand on his head.

‘I don’t understand.’ He looks at the safe. Then he looks at the letters — and then he looks at the safe again. ‘Why are the letters here?’ he says.

‘When . ? How…? I don’t understand.’

In the morning, Henry and Marcel go to the British Museum. It’s a cold day, and it’s raining.

In the museum there are a lot of journalists and TV people. They’re waiting for Professor Barton.

He arrives at ten o’clock.

‘Good morning,’ he says to them.

He starts to talk about the Shakespeare letters. Then he gives the letters to a man from the museum.

‘Thank you very much, Professor,’ the man says.

Henry and Marcel are standing at the back of the room. Henry smiles at his French friend.

‘And thank you, Marcel,’ he says.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.