ملاقات دختر با پسر

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 15

ملاقات دختر با پسر

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 12 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

ملاقات دختر و پسر

داستان دونا

داستان من از اواخر جولای شروع می شه . فکرکنم بیست و یکم جولای بود . اولین روز تعطیلاتمون بود . یه روز داغ ماه جولای . من تو آفتاب ایستادم و به دریا نگاه کردم . ساعت 11 صبح بود . من توی قایق با پدر، مادرو خواهرم لویزی تو پورتسموث بودم . مرغای دریایی نزدیک قایق بزرگ ما و قایقای کوچیک نزدیک ما تو دریا بازی می کردند . من افرادی که با ما تو قایق بودند رو نگاه میکردم . همشون به مرغای دریایی نگاه می کردند و حرف می زدند و می خندیدند . اونام همشون تو روز اول تعطیلاتشون خوش بودند. و یدفعه یه پسر بلند قد آروم با پیراهن سفید و آبی اونجا بود . اون واقعا خوش تیپ و خوش قیافه بود. همیشه اولین باری که دیدمشو یادم میمونه . وای اون خیلی دوست داشتنیه ببین !

اون موقع اون منو ندید . با چندتا از دوستاش بود . یکی از پسرا برادرش بود فکر کنم . رنگ آبی چشماشون ، دماغ و دهنشون مثل هم و موهاشونم تقریبا مثل هم بود . برادرش و یکی از پسرای همراشون سعی میکردند مرغای دریایی رو بگیرند و اون بهشون لبخند می زد . بعدش اونا اومدند و نزدیک ما نشستند و راجع به قایقای کوچیک تو دریا صحبت می کردند . من تمام وقت داشتم از بالای سر لویزی اونو نگاه میکردم .

برادر و دوستاش سروصدای زیادی می کردند ولی اون آروم بود و خیلی حرف نمی زد . بعد یدفعه به من نگاه کرد و نگاهش رو من موند . .. و با لبخند قشنگ و چشمای خجالتی آبی رنگش لبخندی زد .

همه ی آدمای دورواطراف تو قایق ، خورشید ، دریا ، پرنده ها ، صدای دوستاش ، زمان ، همه و همه متوقف شد . اون لحظه فقط اون و من ، منو اون بودیم . اونو خنده هاش برای من . فقط ما دوتا بودیم . آهسته و خیلی آهسته قایق شروع به حرکت در آب بسمت اسپانیا کرد . یه روز و یه شب با قایق زمان میبره تا از پورتسموث به سانتاندر تو اسپانیا بری . یه شبانه روز توی یه قایق با اون .

ما یک شبانه روز تو این قایق خواهیم بود . شاید قبل از اینکه برسیم اونجا بتونم باهاش سر صحبتو باز کنم ….. . شاید غروب بتونم دوباره ببینمش .

این یه قایق جدید بزرگ بود که کافه و مغازه و سینما و یه دیسکو داشت . غروب منو لویزی باهم رفتیم دیسکو . ما یه نوابه کوکا کولا خوردیم به موزیک گوش می دادیم رقاصارو نگاه می کردیم . اما اون اونجا نبود .

بعد یدفعه یه پسر قد بلند با پیراهن سیاه و سفید اومد داخل . خودش بود ! اون با یکی از دوستاش بود . اونا وایسادن و آروم به همه آدمای تو دیسکو نگاه انداختند . اونجا تاریک بود و اون وایساد و مدت طولانی نگاه می کرد . اون داره دنبال من میگرده ! اون می خواد منو ببینه !

بعد منو دید و یه لبخند عمیق و دوستانه زد . من می خواستم بایستم و آواز بخونم و برقصم …. با اون برقصم . اون اومد این سمت اتاق و نزدیک میز ما ایستاد و از من خواست باهاش برقصم . میخوای برقصی ؟

اون دیگه نسبت به من خجالتی نبود . ما مدت زیادی با هم رقصیدیم . اما یدفعه سرمو بلند کردم و یه پسر بلند قد دیگه با پیراهن سفید و آبی کنار در دیسکو با همون چشما و همون دهن و مو دیدم .

اما اون پسر کنار در همون صورت خجالتی و آروم و زیبا رو داشت ، نه یه لبخند عمیق و بزرگ دوستانه . یدفعه دو زاریم افتاد ! این برادر اون بود با من رو زمین رقص ، نه اون ! من با برادر اشتباهی بودم.

اون چند لحظه با کنار در منو برادرشو روی زمین رقص با نگاه غمگین تماشا کرد . میخواستم بدوم سمتش . صورت غمگینشو تو دستام بگیرم و بگم متاسفم . اون به من نگاه کرد و سریع رفت بیرون .

من دیگه نرقصیدم و رفتم سمت میزم و نشستم . برادرش شروع کرد و با لویزی رقصید .

اون شب خوابم نمی برد . همه وقت داشتم به اون فکر می کردم و به صداهای قایق و دریا گوش می کردم . صبح ساعت 8 رفتم تو کافه و با خواهرم اونجا مدت زیادی منتظر موندیم . می خواستم بهش بگم که متاسفم . 4 فنجون قهوه خوردم درحالیکه قهوه دوست ندارم . اما اون نیومد . اون کجا بود ؟ اون کجا بود ؟ ساعت 11 ما رسیدیم سانتاندر . می خواستم قایقو متوقف کنم ، میخواستم تو تعطیلات وقفه ایجاد کنم ؛ می خواستم برگردم انگلیس . می خواستم فقط اونو دوباره ببینم ، باهاش حرف بزنم و اسمشو بپرسم . اما اون اونجا نبود . کجایی؟ من میخوام بازم ببینمت .

” داستان مارک “

من اسپانیایی یاد گرفتنو تو مدرسه تو سپتامبر شروع کردم و دوستش داشتم . یه معلم خوب داشتیم ؛ وب پیر . مادرم همیشه به من میگه آقای وب نه وب پیر ، اون که پیر نیست خودتم میدونی .

وب پیر ببخشید آقای وب همیشه دو هفته اول تعطیلات جولای افرادیو از مدرسمون به یه جایی تو اسپانیا می بره . وب پیر خوبه . برای یه معلم اسم مناسبیه ؛ بد نیست .

ما با آقا و خانم وب تو پورتسموث بودیم . خانمش اهل آرژانتینه . همه ی پسرا فکر میکنند اونم خش قیافست . 6 نفر از ما با خانم و آقای وب بودیم . هری پات و خواهرش سونی ، نیک آتکینز ( اون یکی از دوستای خوبمه ) سو بلامی ( اون باهوشه ) برادرم دیو و من . ( ما 14 سالمونه و دوستای خوبی برای همیم … معمولا )

صدها نفر تو قایق بودند . هوا تو آفتاب گرم بود ، روز قشنگی بود. مردم به قایقا ی کوچیک و دریا نگاه می کردند . من دوست داشتم تو آفتاب باشم و به دو هفته تعطیلات تو اسپانیا فکر کنم . وب پیر شروع کرد و یکی از قصه هاشو راجع به آرژانتین تعریف کرد ولی من گوش نمی کردم . من شروع کردم به مردم نگاه کردم . و این دختر اونجا نزدیک من بود . یه دختر خوش قیافه با چشمای قهوه ای و موهای مشکی . ممممم. اون دختر خوبیه و داره به من نگاه می کنه .

من واقعا خجالتیم و خیلی با دخترا ارتباط نداشتم . اون موقع با اون حرف نزدم ولی اونو نگاه می کردم که با خواهر و مادر و پدرش بود . بعد اونا قدم زنان دور شدند و قبل از اینکه برن اون یه لحظه به من لبخند زد. برادرم دیو اونو دید و آروم به صورت سرخ شده از خجالت من خندید .

هی ! اون داره به تو لبخند می زنه ….. و تو صورتت سرخ سرخ شده . تو عاشق شدی . هی مرد ! تو عاشق شدی !

می خواستم دوباره ببینمش ، شاید موقع نهار تو کافه یا شاید بعد ازظهر تو سینما. اما اون اونجا نبود و یادم نمیاد فیلم چی بود .

غروب با وب پیر و لوسرزیا ( اسمی که ما رو خانم وب گذاشتیم ) یه نوشیدنی خوردیم . بعد از اون هری و دیو رفتند دیسکو . اونا میخواستند با دخترا آشنا بشند . من از رقصیدن خوشم نمیاد اما بعدش رفتم رفتم دیسکو . میخواستم اونو دوباره ببینم . اون دختر دوست داشتنی با چشمای قهوه ای رقصانش و لبخند شیرینش .

تو دیسکو تاریک بود و من کنار در وایسادم و رقاصا رو نگاه کردم . بعد اونو رو زمین رقص دیدم … و اون با دیو بود ! با برادرم دیو . اون به دیو لبخند زد و اونم به اون دختر لبخند زد . یه لبخند زیبا و دوست داشتنی .

نمی خواستم این صحنه رو ببینم . رفتم بیرون . رفتم و به دریا خیره شدم و به همه چیز آروم فکر فکر کردم . راجع به اون فکر کردم . اونو دیو . اوه نه اون با دیوه !

صبح زود قبل 6 بیدار شدم . بیرون رفتم دوباره و خورشید صبح زود و دریا رو نگاه کردم . فقط یه مرد سالخورده و مرغای دریایی و من اونجا بودیم . اون مرد پیر به من لبخند زد ولی ما حرفی نزدیم . دوست داشتم ساکت باشم و حرفی نزنم .

رفتم داخل و تو کافه یه قهوه خوردم ولی نمی خواستم چیزی بخورم . همه اون اوقات فقط دلم می خواست اونو ببینم . می خواستم اون وارد کافه بشه و بیاد سر میز من و با من بشینه و اسمشو به من بگه و با من حرف بزنه . اما اون نیومد . من منتظر و منتظر موندم ولی اون نیومد . ساعت 9 رفتم دنبال نیک و دیو گشتم . دیو تمام روزو ساکت بود و اون واقعا با من خوب بود . و من دیگه اون دخترو تا ساعت 11 که رسیدیم سانتاندر ندیدم . اون اونجا نبود . آیا اون میاد ؟

داستان شهر

کمیلاس یه شهر کوچیک تو 50 کیلومتری سانتاندره ، نزدیک دریا . تو شهر خیابونای آروم با ساختمونای قدیمی هست و اونجا یه میدون کوچیک وجود داره . اونجا مغازه های کوچیک و کافه هایی با میز و صندلی تو میدون زیر درختا هست . مردم زیادی از مادرید برای تعطیلات به کمیلاس میان و مردم زیادی از انگلیس میان و تو شهر میمونند . اونا تو میدون می ایستند و با هم حرف می زنند . بچه هاشونم با هم بازی می کنند . بعضی افراد تو کافه سر میزا می شینند و یه نوشیدنی می خورند و بچه ها رو تماشا می کنند یا روزنامه هاشونو می خونند و حرف می زنند

بعد از اینکه اون قایق از پورتسموث به سانتاندررسید یه دیسکوی شبانه خیابونی در کمیلاس بعد از غروب برپا بود . مردم زیادی تو میدون بودند . مردم اسپانیولی از کمیلاس و مادرید ، اما خانواده هایی از انگلیس و فرانسه و آلمان و هلند هم اونجا بودند . بعضی از خانواده های انگلیسی که تو قایق بودند الان اونجا تو کمیلاس بودند برای یک الی دو شب .

دونا با خونوادش اونجا سر یه میز زیر چندتا درخت نشسته بودند . نگاهش به رقاص ها بود … اما اونا رو نمیدید ، صدای موسیقی تو گوشش بود ولی نمی شنید . اون نمیخواست چیزی ببینه یا بشنوه یا برقصه . اون نمی خواست اونجا باشه . اون فقط میخواست اون پسر خجالتی دوست داشتنی تو قایق رو ببینه و باهاش برقصه . من فقط میخوام اونو دوباره ببینم . شایدم بخوام باهاش برقصم … .

آقا و خانم وب می خواستند اول برند یه جای کوچیک نزدیک ساحل ، جاییکه همیشه ماهیای خوبی اونجا می خوردند . اونا میخواستند اولین شبی که تو اسپانیا هستند اوقات خوشی داشته باشند و بعدش اون دیسکو تو میدون شهر کمیلاس ….

خان وب : بیاین بریم و تو یکی از اون جاهای نزدیک ساحل غذا بخوریم . بعدش می تونیم بریم دیسکوی میدون تو کمیلاس . باشه ؟

بچه ها : آره خوبه !

مارک نمی خواست بره . اون نمی خواست غذا بخوره ، برقصه ، حرف بزنه یا بخنده . اون می خواست آروم یجا بشینه و به اون دختر خوشکل تو قایق فکر کنه . اون الآن کجاست ؟ ولی دیو و هری و نیک و سو همشون میخواستن اونم بره …

بعدش اون شب اون با دوستاش وارد میدون تو کمیلاس شد . اونا یه میز تو یکی از کافه ها پیدا کردند همشون نشستند .

مارک آهسته به افرادی که سر میز ها نزدیکشون نشسته بودند نگاه می کرد . … دونا با ناراحتی به آدمایی که تو میدون می رقصیدند و ایستاده بودند نگاه می کرد . …. بعد نگاهاشون به هم گره خورد . زمان متوقف شد ! اونا هردو اینجا بودند .

اون با چشمای قشنگ آبیش لبخندی به دونا زد . دونا هم با چشمای قهوه ای تیرش به اون لبخند زد . یکدفعه اون دیگه خجالت نمی کشید . اون ایستاد و شروع کرد به قدم زدن بسمت دونا . …. دونا هم رو پاهاش ایستاد . دستاشون تو دست هم بود . اون الان میخواست با اون برقصه فقط با اون !

بقیه نگاه می کردند و لبخند می زدند . همشون می دونستند . و دیو ؟ دیو با خوشحالی نگاه می کرد و می خندید . می دونید فقط دیو از اصل قضیه خبر داشت . فقط دیو از نقشش برای برادرش با خبر بود . و مارک و دونا شروع کردند به رقصیدن . اونا با هم بودند .

دیو : میبینید نقشم کار کرد . مارک همیشه از دخترا خجالت می کشه و من می خواستم تغییر کنه و با اون دختر آشنا بشه . بخاطر همینه که من می خواستم اون منو دونا رو با هم تو اون دیسکو موقع رقص ببینه . … که دیگه خجالتی نباشه با دخترا و یه قدمی برداره . !

متن انگلیسی کتاب

Girl Meets Boy

Donna’s story

My story starts in late July. It was July 21st, I think. It was the first day of our holiday, a hot July day. I stood in the sun and looked at the sea. It was eleven o’clock in the morning. I was on the boat at Portsmouth with my mother and father and my sister, Louise. Sea birds played near our big boat and the small boats near us on the sea.

I started to look at the people with us on our boat.

They all watched the sea birds and talked and laughed.

They were all happy on the first day of their holiday too. And suddenly there he was, this tall, quiet boy in a blue and white shirt: he was really goodlooking.

I’ll always remember the first time I saw him.

Wow ! He’s lovely.

Look!

He didn’t see me then. He was with some friends.

One of the boys was his brother, I think: they had the same blue eyes, the same mouth and nose, nearly the same hair. His brother and one of the boys with him tried to catch the sea birds and he smiled at them. Then they came and stood near us, and they talked about the small boats on the sea. I watched him over Louise’s head all the time!

His brother and his friends made a lot of noise, but he was quiet and didn’t talk a lot. Then suddenly he looked at me and his eyes stayed quietly on me . . . and he smiled his lovely smile with his shy blue eyes.

The people near me on the boat, the sun, the sea, the birds, the noise of his friends, time - it all stopped.

At that moment there was only him and me, me and him. Him and his smile for me. Only the two of us.

Slowly, very slowly, the boat started to move away, across the water to Spain. It takes a day and a night on the boat from Portsmouth to Santander, in Spain. A day and a night together, on the same boat with him . . .

We’ll be on this boat for a day and a night. Perhaps I can talk to him before we arrive there . . . Perhaps I’ll see him again this evening . . .

It was a big new boat with cafes, shops, a cinema and a disco. In the evening Louise and 1 went to the disco together. We had a Coke and listened to the music and watched the dancers. But he wasn’t there.

Then suddenly a tall boy in a black and white shirt came in — it was him! He was with a friend. They stopped and looked slowly at all the people in the disco. It was dark in there and he stood and looked for a long time.

He’s looking for me!

He wants to see me!

Then he saw me and he smiled a big, friendly smile.

I wanted to stand up and sing and dance . . . dance with him. He came across the room and stopped near our table . . . and he asked me to dance!

Do you want to dance?

Suddenly he wasn’t shy with me. We danced together for a long time after that.

But then I looked up and there was a second tall boy in a blue and white shirt at the door of the disco, with the same eyes and the same mouth and nearly the same hair.

But the boy near the door had that nice, quiet, shy face — not a big, open, friendly smile. Suddenly I knew: this was his brother with me on the dance-floor, not him! I was with the wrong brother!

He stood for a moment near the door and watched me and his brother on the dance-floor with sad eyes. I wanted to run to him, to take his sad face in my hands and say ‘sorry’. He looked at me, then he went out quickly.

I stopped dancing, walked back to my table and sat down. His brother started to dance with Louise.

I didn’t sleep that night. I thought about him all the time, and listened to the noises of the boat and the sea.

In the morning I went to the cafe at eight o’clock and waited there with my sister for a long time. I wanted to say ‘sorry’ to him. I had four cups of coffee, and I don’t really like coffee.

But he didn’t come. Where was he? Where was he?

At eleven o’clock we arrived in Santander. I wanted to stop the boat: I wanted to stop the holiday; I wanted to go back to England. I only wanted to see him again, to talk to him, to ask his name.

But he wasn’t there.

Where are you?

I want to see you again.

Mark’s story

I started Spanish at school in September and I like it.

We’ve got a good teacher - Old Webb. ‘Mr Webb, not Old Webb,’ my mother always says to me.

‘He isn’t old, you know.’

Old Webb - sorry, Mr Webb - always takes some people from our school to a place in Spain for the first two weeks of the holidays, every July. Old Webb is OK. Not bad, for a teacher.

We were at Portsmouth with Old Webb - sorry, Mr Webb - and Mrs Webb. She’s from Argentina; all the boys think she’s good-looking, too. There were six of us with the Webbs: Harry Potts and his sister Sonia, Nick Atkins (he’s a good friend), Sue Bellamy (she’s clever), my brother Dave and me (we’re fourteen and we’re good friends too . . . usually).

There were hundreds of people on the boat. It was hot in the sun, a lovely day. People watched the sea and the small boats. I liked being in the sun and thinking about the two weeks holiday in Spain. Old Webb started one of his stories about Argentina, but I didn’t listen. I started to look at the people. And this girl was there, near me, a really goodlooking girl with nice brown eyes and black hair.

Mmm. She’s nice.

And she’s looking at me!

I’m really shy and I’m not very good with girls. I didn’t talk to her then, but I watched her with her sister and her mother and father. Then they walked away and she smiled at me for a moment before they went. My brother Dave saw her, and he laughed quietly at my red face.

Hey! She’s smiling at you . . . and you re all red in the face - you’re in love!

Hey, man! You’re in love!

I wanted to see her again, perhaps in the cafe at lunch-time, or perhaps in the cinema in the afternoon.

But she wasn’t there and I don’t remember the film.

In the evening we had a drink with Old Webb and Lovely Lucrezia (that’s our name for Mrs Webb). After that Dave and Harry went to the disco — they wanted to meet some girls. I don’t like dancing, but I went to the disco later: I wanted to see her again, the lovely girl with the dancing brown eyes and the nice smile.

It was dark in the disco, and I stood near the door and watched the dancers. Then I saw her on the dancefloor . . . and she was with Dave! With my brother, Dave! She smiled at him, too, a lovely smile.

I didn’t want to watch; I walked out. I went and looked at the sea and thought about things quietly. I thought about her, her and Dave.

Oh no! She’s with Dave!

I was up early in the morning, before six o’clock. I went out again and watched the early morning sun and the sea. There was only one old man and the sea birds there with me. The old man smiled at me, but we didn’t talk. I liked being quiet.

I went in and had a coffee in the cafe, but I didn’t want to eat. All the time I wanted to see her. I wanted her to walk into the cafe and come across to my table and sit down with me and tell me her name and talk to me. But she didn’t come. I waited and waited, but she didn’t come.

At eight o’clock I went to find Nick and Dave.

Dave was very quiet all day, and he was really nice to me. And I didn’t see her again before we arrived in Santander at eleven.

She wasn’t there.

Will she come?

The town’s story

Comillas is a small town fifty kilometres from Santander, near the sea. In the town there are quiet streets of old buildings and there is a small square.

There are small shops and cafes with tables and chairs in the square, under the trees. A lot of people from Madrid come to Comillas for their holidays, and a lot of people from England stay in the town too. In the evenings in June and July and August people like to walk in the streets of Comillas. They stop in the square and stand and talk together; their children play together. some people sit at the cafe tables and have a drink and watch the children or read their newspapers or talk .

It was disco-night in Comillas on the evening after the boat arrived in Santander from Portsmouth. There were a lot of people in the square — Spanish people from Comillas and Madrid, but families from England and France and Germany and Holland too. Some of the English families from the boat were there now, in Comillas for a night or two.

Donna was there with her family, at a table under some trees. Her eyes were on the dancers . . . but she didn’t see them; the music was in her ears . . . but she didn’t hear it. She didn’t want to look or listen or dance; she didn’t want to be there. She only wanted to see the lovely, shy boy from the boat, perhaps to dance with him.

I only want to see him again . . .perhaps dance with him.

First Mr and Mrs Webb wanted to go to a little place near the beach where they always had good fish.

They wanted to have a good time on their first evening in Spain, and later there was the disco in the square at Comillas . . .

Yeah! Right!

Let’s go and eat at one of the places down near the beach. Then we can go to the disco in the square at Comillas. OK?

Mark didn’t want to go. He didn’t want to eat or dance or talk and laugh. He wanted to sit quietly and think about the good-looking girl on the boat. Where was she now? But Dave and Harry and Nick and Sue all wanted him to go . . .

Later that evening he walked into the square at Comillas with his friends. They found a table at one of the cafes and they all sat down.

Mark looked slowly at the people at the tables near them . . . Donna looked sadly at the people dancing and standing in the square . . . then their eyes met.

Time stopped. He was here! She was here!

He smiled at her with his nice blue eyes. She smiled back at him with her dark brown eyes. Suddenly he wasn’t shy. He stood up and started to walk across to her . . . she was on her feet. Their hands met. She wanted to dance now, only with him!

The others watched and smiled - they all knew.

And Dave? Dave watched and smiled happily. You see only Dave really knew the story. Only Dave knew his plan for his brother.

And Donna and Mark started to dance. They were together.

My plan worked, you see. Mark is always really shy with girls and I wanted him to move, to get together with that girl. That’s why I wanted him to see us at the disco .. . to stop being shy with girls .. . to move!

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.