کت

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 87

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب

کت

توضیح مختصر

دختری برای تحصیل از جزیره‌ی کوچیکی به نیوزلند میره …A girl goes to New Zealand from a small island

  • زمان مطالعه 39 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

کت

باید در زندگی به جوون‌ها فرصت داد، مخصوصاً فرصت تحصیلات خوب. گاهی این به معنای درس خوندن در یک کشور دیگه به دور از خانه و خانواده هست.

توآین جوون در نیوزلند در مدرسه است، ولی خونه‌اش در جزیره دریای جنوب هست، جایی که آب‌های گرم چشمه‌ی آب گرم به رنگ آبی آسمون بالاست …

۲۴ ژوئن

می‌خوام از این دفتر بزرگ به عنوان دفتر خاطراتم استفاده کنم و هر احساسی که دارم و هر کاری که می‌کنم رو بنویسم. وقتی از خونه اومدم، این دفتر رو همراهم آوردم. در مدرسه برای زبان انگلیسی ازش استفاده می‌کردم و وقتی اومدم هنوز صفحات زیادی ازش خالی مونده بود. بنابراین برای دفتر خاطرات خوب میشه. در خونه، داستانی به اسم دفتر خاطرات آن فرانک رو خوندم. داستان خیلی غم‌انگیزی بود، ولی چندین بار خوندمش. آن می‌گفت نوشتن چیزها باعث میشه حالش خوب بشه. در تمام مشکلاتی که داشت بهش کمک می‌کرد. پس شاید دفتر خاطرات من هم کمک کنه حالم بهتر بشه.

فردا دو ماه میشه که از خونه اومدم اینجا. شصت و یک روز. وقتی اینطور می‌نویسم، فقط دو تا شماره است، شصت و یک روز. ولی کُندترین و طولانی‌ترین زمانی هست که می‌تونم به خاطر بیارم. شصت و یک روز چطور می‌تونه اینقدر آروم سپری بشه؟ هنوز هم تمام مدت به خونه فکر می‌کنم و کوچیک‌ترین چیزها رو درباره‌ی جزیره می‌تونم به خاطر بیارم، به جز اینکه چقدر گرم بود. این رو نمی‌تونم به یاد بیارم، چون اینجا تمام مدت سرده. ولی وقتی اینجا دراز می‌کشم و چشم‌هام رو می‌بندم، می‌تونم دوست‌هام، خانواده‌ام، و تمام مکان‌های مورد علاقه‌ام رو ببینم. مامان و بابا، میل و متا و ریما، و سنگ بزرگ و مشکی که در چشمه‌ی آب گرم شنا می‌کردیم و مسیری که به بالای کوه‌مون می‌رفت، و باد خنک اون بالا. و اگه گاهی نتونم همه چیز رو به یاد بیارم، عکس‌هایی کنار تختم هست، و تمام صدف‌هام.

وقتی نوزاد بودم، من رو به پدربزرگ و مادربزرگم دادن. چون من کوچیک‌ترین فرد خانواده بودم و این رسم ما هست. پدر و مادر واقعیم در یک جزیره دیگه زندگی می‌کنن. اسم دهکده‌ی ما ویپاکا هست و خونه ما کمی از جاده‌ای که از وسط دهکده‌ی کنار تپه میگذره فاصله داره. وقتی آخرین طوفان بزرگ به اسم شارون اومد، امواج چشمه‌ی آب گرم صاف اومدن روی جاده، ولی تا باغچه‌ی ما نرسیدن که خوش‌شانسی بود. باد زد و تمام گل‌ها رو از باغچه‌مون برد، ولی حداقل سقف خونمون جاش موند، نه مثل خونه‌ی میل. باد زد و یک تکه بزرگ فلز از روی سقفشون رو انداخت و سر بزشون رو برید. برای حیوون بیچاره خیلی وحشتناک بود. چند تا اتفاق بد مثل شارون و چند تا حادثه با موتورسیکلت در دهکده ما افتاد. ولی اکثر اتفاق‌ها خوب بودن و من چیزهای خوب رو به یاد میارم، نه چیزهای بد رو.

مدرسه هم خوب بود. کالج رو دوست داشتم و تقریباً همیشه نفر اول کلاس میشدم. ولی الان به خاطرش متأسفم. احتمالاً نفر اول شدنم بود که من رو از خونه دور کرد. ترم اول امتحاناتی داشتیم و من در هر امتحان اول یا دوم می‌شدم. آقای اشتون، معلم، اومد خونمون و به مامان و بابا گفت که مدرسه‌ی ‌ما در جزیره برای من به اندازه‌ی کافی خوب نیست و اینکه من باید به مدرسه‌ای در نیوزلند برم. مامان و بابا در این باره با عمو جورج حرف زدن. من نگران بودم، چون نمی‌خواستم از خونه برم. ولی اونها دوباره با آقای اشتون در این باره حرف زدن و تمام خانواده‌ام کمی پول برای هواپیما روی هم گذاشتن و من رو فرستادن اینجا پیش خاله وین.

خاله وین دخترخاله‌ی مادرم هست و بیش از ۲۰ ساله که در آکلند زندگی می‌کنه. تو خونه‌اش ۴ نفر هستیم: خاله، تا (۱۷ ساله است)، مارلین و من. من و مارلین در یک اتاق میخوابیم. شش ساله است. یک هفته بعد از این که رسیدم خاله یک لباس فرم برام آورد و من کالج دختران رو شروع کردم. الان باید دفتر خاطراتم رو تموم کنم. ویدیو تموم شده و مارلین میخواد بخوابه.

۲۵ ژوئن

اوایل رفتار خاله دوستانه بود. از من درباره خونه و تمام اقوامی که خیلی وقت بود ندیده بود سؤال میکرد و بهم میگفت قبلاً وقتی دختربچه بود در جزیره چه کارهایی میکرد. بعد ازم پرسید از جزیره چقدر پول همراهم آوردم و من گفتم هیچ پولی نیاوردم و خاله کمی عصبانی شد. بهش گفتم مامان و بابا هیچ پولی ندارن که بهم بدن و بهم گفتن خاله کار خوبی داره و پول زیادی در میاره. خاله گفت در کارخانه مرغ کار میکنه، ولی پول زیادی نمیگیره و بیشترش رو میده اجاره خونه. بعد ازش پرسیدم عموم کجاست؟ اول نمی‌خواستم در این باره ازش سؤال کنم، برای اینکه شاید اون رو ترک کرده بود یا همچین چیزی. خاله اون موقع شروع به گریه کرد و از حادثه بهم گفت. عمو بن برای شرکت ساخت و سازی کار می‌کرد که پل می‌ساختن. روزی یکی از اون تکه‌های بزرگ فلزی افتاده روش. پشتش شکسته و در بیمارستان مرده. بهش گفتم خیلی متأسفم و از حادثه خبر نداشتم. کسی در خونه خبرش رو نشنیده بود. گفت عمو بن اهل جزیره‌ی ما نبود. اهل نیو بود، بنابراین خاله فقط به خانواده‌ی عمو بن گفته. اون موقع خیلی برای خاله ناراحت شدم. و اینکه درحالیکه پول کافی نداره، اومدم باهاش زندگی کنم.

یکم جولای

اخیراً نتونستم در دفتر خاطراتم چیزی بنویسم. تکلیف زیادی داشتم. اینجا مدرسه خیلی سخته. ولی معلم‌ها خوب هستن. معلم کلاس من، خانم پرایس، بهترینه، عالیه. من رو به دخترهای زیادی معرفی کرده، ولی اونها اهل جزیره من نیستن. ساموئان هستن و زبونشون برای من خیلی عجیبه. مدرسه خیلی بزرگه. بیش از هزاران دختر اینجا درس می‌خونن و اتاق‌های خیلی زیادی داره. در مدرسه‌ای که غریبه زیاد هست، ترسناکه. به نظر همه باهوش‌تر از من هستن. زبان انگلیسی‌شون هم خوبه. من سعی می‌کنم بهشون برسم، ولی اینجا نمره‌های خیلی پایینی نسبت به خونه میگیرم. مشکل اینه که زمان کافی برای انجام تکالیفم ندارم. خاله شب‌ها در کارخانه مرغ کار میکنه و من مجبورم هر شب شام رو بگیرم. تنها جایی که میتونم مطالعه کنم، اتاق خواب هست و صدای ویدیو خیلی بلنده. تا هر شب چند تا ویدیو میاره و همیشه پر سر و صدا هستن. پر از فریاد و جنگ و تیراندازی. از اون اسلایدر استالون متنفرم. فکر می‌کنم تماشای زیاد اینجور ویدیوها برای تا بده. مارلین هم. دیروز رفتم و از تا خواستم لطفاً کمی صدای ویدیو رو کم کنه، چون سعی می‌کردم در اتاقم درس بخونم. تا عصبانی شد و فریاد کشید و حرف‌های بد بهم زد. فکر میکنه خیلی خاصه. چه خنده‌ای، فقط یه پسر احمقه که نمیتونه کاری گیر بیاره. صدای ویدیو رو کم نمیکنه. الان میرم بخوابم.

۵ جولای

امروز یکشنبه است. ولی ما نرفتیم کلیسا. خاله قبلاً می‌رفت کلیسا، ولی الان دیگه نمیره. وقتی علتش رو ازش پرسیدم، گفت که دیگه به خدا اعتقاد نداره. فکر کردم این وحشتناکه و دلیلش رو ازش پرسیدم. گفت به خاطر اینکه خدا عمو بن رو از اونها گرفته و کسی رو ندارن تا ازشون مراقبت کنه و هیچ پولی هم ندارن. نمی‌دونم درسته یا نه، ولی احساسات خاله رو درک می کنم. درباره‌ی خدا مطمئن نیستم. گاهی می‌تونه خیلی ظالم باشه، حتی با آدم‌های خوبی مثل خاله، آن فرانک و عمو بن.

بعد از ظهر با اتوبوس به مزار عمو بن رفتیم. یک عکس خندان روی سنگ خاکستری هست و حروف مشکی براق:

بنجامین فیلجی، ۴۸ ساله، شوهر و پدر بسیار محبوب

وقتی خاله گل‌ها روی مزار گذاشت، همه سر مزار گریه کردیم، حتی تا. عمو بن در عکس روی مزارش به نظر می‌رسید مرد خوبی باشه.

۱۰ جولای

امروز نرفتم مدرسه. میخواستم برم، ولی راه طولانیه و مجبورم به اتوبوس برسم. ولی هزینه بلیط اتوبوس خیلی زیاد میشه. خاله گفت هیچ پولی براش نمونده. داشت از دستم عصبانی می‌شد. بنابراین فکر کردم فردا به جای اینکه سوار اتوبوس بشم، پیاده برم مدرسه. امروز سعی کردم تکالیفم رو خودم تو خونه انجام بدم، ولی کارم زیاد خوب نبود.

۱۱ جولای

امشب خیلی خستم. امروز صبح ساعت ۶ بیدار شدم و کمی ساندویچ برای نهارم درست کردم و قبل از اینکه کسی بیدار بشه از خونه رفتم. هوا هنوز تاریک بود و خیلی ترسناک بود. چون هیچ کس تو خیابان‌ها نبود. صاف از خیابان دومینیون پایین رفتم و آسمون به آرومی روشن‌تر میشد. کیف مدرسه شونه‌هام رو اذیت می‌کرد و سعی میکردم مسیری که اتوبوس میرفت رو از زمانی که بلیط داشتم به خاطر بیارم. بالاخره به مدرسه رسیدم. ولی خیلی خیلی زمان برد و دیر کرده بودم و معلم جلوی در اسمم رو گرفت و توقیف شدم. این اولین بار بود که توقیف میشدم. معلم کلاس، خانم پرایس، ازم پرسید چرا دیر کردم. نمی‌خواستم بهش بگم خاله پول اتوبوس نداره. بنابراین گفتم خواب موندم. خانم پرایس ازم پرسید چطور اومدم اینجا و به نظر کمی نگران بود. موقع ناهار یه دختر کلاس پنجم به اسم مونا که اهل کشور من بود رو به دیدنم آورد. من و مونا به زبان خودمون حرف زدیم. اهل جزیره‌ی من نبود، ولی چند تا از دختر خاله‌هاش رو میشناختم. از حرف زدن با مونا لذت بردم، ولی باعث شد ناراحت بشم. چون شروع به فکر به خونه و تمام آدم‌هایی که می‌شناختم کردم.

وقتی از پیاده اومدن به مدرسه به مونا گفتم، منو برد کتابخونه‌ی مدرسه و یک نقشه‌ی خیابونی نشونم داد. دیدیم برای اومدن به مدرسه راه خیلی نزدیک‌تری برای من هست. و نیازی نیست مسیر اتوبوس رو دنبال کنم. مونا ازم پرسید دوست دارم روزی برم خونشون. ولی در نقشه دیدم که اون در ته آتاتو زندگی میکنه و خیلی از خونه‌ی ما فاصله داره.

از اون راه سریع‌تر که در نقشه پیدا کرده بودیم، برگشتم خونه. ولی به خاطر توقیفم تا قبل از ساعت ۶ نرسیدم خونه. امشب خیلی خستم. دیگه نمیتونم چیزی بنویسم.

۱۲ جولای

خاله امروز صبح دوازده دلار بهم پول داد. مجبور بودم تصمیم بگیرم پول رو برای کرایه اتوبوس خرج کنم یا ناهار. برای صبحانه فقط موز سرخ شده داشتیم، چون خاله تا فردا پول نمیگیره. بنابراین تصمیم گرفتم پیاده برم مدرسه و ناهار بخرم. در انتهای یک خیابون پلی برای عابران پیاده هست که از روی بزرگراه رد میشه. روی پل ایستادم و پایین به بزرگراه نگاه کردم. اون همه ماشین! مثل رودخانه‌ی بزرگی بود که وارد شهر میشد. بعد هوا شروع به باریدن کرد. به شدت بارید و بارید، مثل خونه، ولی خیلی سرد. کت یا ژاکتی ندارم. بنابراین خیس شدم، از مو تا گردن و پا و توی کفش‌ها. به رفتن به طرف مدرسه ادامه دادم و خیس‌تر و خیس‌تر میشدم و سردتر و سردتر. بعد ساعتی روی ساختمان دیدم که نوشته بود ۵ دقیقه به ۹. برای مدرسه خیلی دیر شده بود، بنابراین دوباره برگشتم خونه و خیلی سردم بود. بنابراین مجبور شدم برم توی تخت تا گرم بشم. تا مارلین از مدرسه بیاد خونه بیدار نشدم.

۱۳ جولای

خاله الان روزها در کارخانه کار میکنه. بنابراین به من و مارلین گفت نریم مدرسه و بمونیم خونه و خرید کنیم. رفتیم سوپرمارکت و بعد از اینکه خرید کردیم، کمی پول موند. خیلی گرسنه بودیم، بنابراین برای ناهار خودمون مرغ سوخاری کنتاکی خریدم. خیلی خوب بود! من و مارلین مرغ رو بردیم پارک و اونجا خوردیمش. وقتی آدم‌ها از کنارمون رد میشدن، بهمون خیره میشدن. می‌دونستم دارن فکر می‌کنن چرا این دخترها مدرسه نیستن! شاید به پلیس می‌گفتن. بنابراین به مارلین گفتم بیا، باید برگردیم خونه. از خرج کردن پول خاله برای مرغ سوخاری کنتاکی احساس بدی داشتم و به مارلین گفتم نگه خوردیم. دیگه این کار رو نمی‌کنم. بعد از ظهر رفتم خوابیدم، حالم زیاد خوب نبود. سرم تیر میکشه و فکر می‌کنم سرما خوردم.

۱۸ جولای

چند روزی در دفتر خاطراتم ننوشتم، چون با سرماخوردگی واقعاً بدی در تخت بودم. احساس بدبختی می‌کردم. الان خیلی دلم برای مدرسه تنگ شده و نمیدونم چطور میتونم به بقیه برسم. امتحانات ماه بعده و خیلی نگرانشم. همیشه تو خونه در امتحانات خوب بودم، ولی اینجا نمیتونم. در تختم دراز کشیدم و به عکس‌ها و صدف‌هایی که بابا بهم داده خیره شدم. وقتی صدف رو کنار گوشم می‌گیرم، میتونم صدای چشمه‌ی آب گرم رو که تو گوشم زمزمه می‌کنه بشنوم. صدف‌های نوک‌دار برای ما خیلی خاص هستن. سالی یک بار آدم‌های اهل روستا می‌تونن صدف‌های نوک‌دار رو از چشمه‌ی آبگرم بگیرن. ولی فقط چند تا برای هر خانواده تا سال بعد زیادتر باشه. صدف‌ها رو برای توریست‌ها جلا میدن. ولی بابا این صدف رو فقط برای من جلا داده و با این همه رنگ‌های مختلف خیلی زیباست. انگار رنگین‌کمون توی دستت گرفته باشی. حتی تاریکی اینجا هم جلوی درخشندگی صدف نوک‌دار رو نمیگیره.

۱۹ جولای

امروز روز خیلی بدی داشتم. وقتی بیدار شدم، تصمیم گرفتم باید برم مدرسه و در درس‌ها به بقیه برسم. تا در امتحانات نمره خوب بگیرم و گزارش خوبی بفرستم خونه برای مامان و بابا. بنابراین به خاله گفتم: “برمیگردم مدرسه. پیاده میرم، ولی لطفاً میتونم کمی پول برای ناهارم بگیرم؟” بعد خاله واقعاً عصبانی شد و سرم داد کشید. “من هیچ پولی برای تو ندارم. حتی پول کافی برای بچه‌های خودم هم ندارم! اصلاً چرا اومدی اینجا؟”

بهش گفتم در واقع نمی‌خواستم بیام و به خاطر این همه دردسری که براش درست کردم متأسفم. گفتم که اینجا رو دوست ندارم و می‌خوام برم خونه. خاله عصبانی‌تر شد و گفت پول اتوبوس رو نداره، چطور میخواد پول بلیط هواپیما رو بده؟ گفت از من نخواسته بیام اینجا. فقط چون نمیتونست به خانواده‌اش نه بگه گفته اشکالی نداره. گفت اگه می‌خوام برم خونه، خانواده‌ام باید پول بفرستن. و من گفتم نمی‌تونن چون کل پولشون رو برای فرستادن من به اینجا خرج کردن. اون موقع واقعاً احساس بدبختی کردم و گریان از اتاق بیرون دویدم.

اینجا همه چیز پوله. پول برای غذا، پول برای اتوبوس، پول برای لباس گرم، پول برای کفش. تو خونه ما فقط پول برای موتورسیکلت نیاز داریم و کمی غذا از مغازه. همه چیز رو از چشمه آبگرم و مزارع به دست میاریم و نگران پول نیستیم. ولی اینجا پول منو میترسونه. چون پول کافی نیست و حس بدی دارم که خاله به خاطر من باید پول بیشتری در بیاره. نمیدونم چیکار کنم. اینجا یا تو خونه تلفنی نیست که زنگ بزنم. تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که در تختم دراز بکشم و به عکس‌ها خیره بشم و صدف نوک‌دارم رو تو دستم نگه دارم. امروز دوباره مدرسه نرفتم.

۲۰ جولای

دوباره بارون میباره. نرفتم مدرسه. کمی خونه رو تمیز کردم و تلویزیون تماشا کردم. در زده شد ولی جواب ندادم. طرف نامه‌ای انداخت تو صندوق پست و بعدها رفتم تا بیارمش. نامه برای خاله بود و من بازش کردم. نوشته بود چون من نرفتم مدرسه، خاله‌ام باید بلافاصله بره مدرسه. نامه رو انداختم تو سطل آشغال. نمی‌خوام خاله دوباره عصبانی بشه، ولی نگرانم. می‌دونم نرفتن به مدرسه خلاف قانونه، ولی نمی‌تونم برگردم. خیلی جا موندم. شاید بتونم مدرسه رو ترک کنم و کاری در دفتر گیر بیارم. اینطوری در پول به خاله کمک میشه.

۲۱ جولای

امروز اتفاقات زیادی افتاد. در عمرم چنین روزی نداشتم. تا کمی پول برای اتوبوس بهم داد و بهم گفت چطور برم مرکز شهر. به اتوبوس رسیدم و رفتم خیابان کوئین. اولین بار بود میرفتم اونجا. ساختمان‌های بزرگ زیادی اونجا بود! مثل برنامه تلویزیونی بود. شروع به قدم زدن به طرف بالای خیابان کوئین کردم. ولی باد سرد شدیدی می‌وزید و بعدش هوا شروع به باریدن کرد و سردتر هم شد. نمیتونستم جلوی خودم رو از خیره شدن به شیشه‌ی مغازه‌ها بگیرم. اون همه وسیله‌ی دوست‌داشتنی! در یک مغازه که وسایل تعطیلات می‌فروخت، عکس بزرگی از خونه بود و جزیره‌ی من رو نشون میداد. عکس خیلی زیبایی بود. چشمه آب گرم خیلی آبی بود و دریای دورش تیره. جایی که امواج به تپه‌ی دریایی دور چشمه‌ی آب گرم میخورد سفید بود. میخواستم به آدم‌های توی خیابون بگم: “ببینید! این جزیره‌ی منه! زیبا نیست؟” ولی آدم‌ها فقط با عجله از کنارم رد می‌شدن و توقف و توجه نمی‌کردن.

به قدم زدن به طرف بالای خیابون کوئین ادامه دادم. دنبال مغازه لباس‌فروشی میگشتم، چون نیاز به یک کت داشتم. باد صاف می‌وزید توی لباس‌هام. احساس می‌کردم چیزی تنم نیست. به یک مغازه‌ی خیلی بزرگ رسیدم و رفتم داخل. کت‌های خیلی خیلی زیادی اونجا بود. ولی یکی از مغازه‌دارها رو دیدم که بهم خیره شده. بنابراین برگشتم توی سرما و به راه رفتن ادامه دادم. بعد از مدتی، به یه مغازه‌ی دیگه که کت می‌فروخت رسیدم. خیلی نگران این بودم که چیکار می‌خوام بکنم. ولی خیلی سردم بود و برام مهم نبود چقدر اشتباهه. فقط نمی‌خواستم گیر بیفتم. وارد مغازه شدم و شروع به نگاه کردن به کت‌ها کردم. یک کیسه سوپرمارکت سفید توی جیبم داشتم. درش آوردم. یه کت آبی برداشتم و با سرعت هرچه تمام گذاشتم توی کیسه. دست‌هام میلرزیدن و می‌خواستم بدوم. ولی به جاش به آرومی در اطراف قدم زدم و تظاهر کردم به چند تا کت نگاه می‌کنم. بعد رفتم بیرون. تا به پل روی بزرگراه برسم توقف نکردم. کت رو در آوردم و قیمت روش رو دیدم. ۱۲۵ دلار. کت رو پوشیدم. خیلی گرم بود. داخلش پشمیه و بارون و همه چیز رو بیرون نگه میداره. تا برسم خونه تنم بود. بعد برش گردوندم توی کیسه و زیر تختم قایمش کردم.

۲۲ جولای

کل دیشب رو نخوابیدم. برداشتن اون کت از مغازه خیلی بد بود. کلیسا میگه نباید دزدی کنی، و من نمی‌تونم اینو فراموش کنم. کل زندگیم این حرف رو شنیدم. دیگه اون کت رو نمی‌پوشم. خیلی خجالت می‌کشم. آن فرانک حتی وقتی کم مونده بود از گرسنگی بمیره غذا ندزدید.

۲۳ جولای

امروز شنبه است. تا سه تا ویدیو گرفته، همه جنگ و تیراندازی. می‌تونم صدا رو از اون طرف دیوار بشنوم و انگار اون طرف دیوار جنگه. شنبه شب‌ها تو خونه به هتل بزرگ تعطیلات در جزیره‌ی کوچیک توکوآ می‌رفتیم. زیر درخت‌ها می‌نشستیم و نوشیدنی‌های میوه‌ای می‌خوردیم و رقص توریست‌ها رو تماشا می‌کردیم. زیبا بود و من عاشق رقص و موسیقی بودم. وقتی بزرگ‌تر شدم، می‌خوام در توکوآ برقصم. تصمیم گرفتم با کت چیکار کنم. دوشنبه برش می‌گردونم به مغازه.

۲۵ جولای

امروز اتفاقات زیادی افتاد. باید با دقت زیاد بنویسم تا مطمئن بشم چیزی از قلم ننداختم. وقتی بیدار شدم، کت رو گذاشتم تو کیف مدرسه‌ام. و به خاله‌ام گفتم میرم مدرسه. رفتم شهر و منتظر موندم تا ساعت نه رو گذشت و بعد رفتم مغازه. آدم‌های زیادی اونجا نبودن و رفتم جایی که کت اونجا بود و سریع شروع به درآوردن کت از کیفم کردم. ولی وقتی این کار رو می‌کردم، بالا رو نگاه کردم و خانمی مو خاکستری دیدم که از اون طرف لباس‌ها نگاهم می‌کنه. دید چیکار می‌کنم و اومد پیشم.

گفت: “چیکار داری می‌کنی؟ تو اینو برداشتی؟” صداش خیلی بدخلق بود. نتونستم براش توضیح بدم، برش گردوندم چون قبلاً برش داشته بودم. فکر کردم حرفم رو باور نمیکنه. گفت: “با من بیا.” و بازوم رو گرفت و رفتیم پشت مغازه. شروع به گریه کردم.

رفتیم توی یه دفتر، و مردی اونجا پشت میز نشسته بود. مرد جوونی بود که کت و شلوار پوشیده بود. خانم بهش گفت من رو دیده که کت رو برمیدارم، و مرد گفت: “درسته؟” و من فقط با سرم تأیید کردم. نمی تونستم جلوی گریه‌ام رو بگیرم، بنابراین نتونستم توضیح بدم. فکر کردم میرم دادگاه و خانواده‌ام ازم خجالت میکشن.

مرد بهم گفت بشینم و با تلفنش به یه نفر زنگ زد. گفت: “یه مغازه‌دزده.” بعد مرد اسمم، آدرسم و اسم مدرسه‌ام رو ازم پرسید و من بهش گفتم.

بعد از مدتی یک پلیس خانم وارد شد و خانم مغازه‌دار رفت بیرون. پلیس خانم جوون و زیبا بود با موی تیره. نشست و با صدای مهربون سؤالی ازم پرسید، و حرف زدن باهاش آسون‌تر از اون یکی‌ها بود. همه چیز درباره‌ی کت و کاری که کرده بودم رو بهش گفتم.

به مرد گفت: “فکر می‌کنم حقیقت رو میگه و فکر می‌کنم اول باید با یه نفر از مدرسه حرف بزنیم.”

مرد با بدخلقی نگاه کرد، ولی گفت: “باشه، مجبورم موافقت کنم. این غیرعادیه.”

پلیس خانم گفت: “خیلی غیرعادی. تا حالا نشنیدم یه دزد مغازه چیزی که برده رو برگردونه.”بهم لبخند زد و پرسید: “دوست داری تو مدرسه با کی حرف بزنیم؟‌” وقتی خانم پرایس وارد شد، مثل همیشه به نظر می‌رسید، نه نگران یا چیزی. ولی من دوباره شروع به گریه کردم، چون خیلی خجالت می‌کشیدم و اون کنار من نشست و گفت: “نگران نباش، توآین، همه چیز حل میشه.”

بعد اون و پلیس خانم حرف زدن و به نظر خیلی با هم صمیمی بودن. فکر نمی‌کنم مدیر مغازه خوشش اومده باشه و هنوز هم عصبانی به نظر می‌رسید. خانم پرایس ازم پرسید چرا نمی‌رفتم مدرسه. موهاش سفیده، ولی صورتش جوونه و خیلی با مهربونی حرف میزنه. از پول، از خاله و عموم بهش گفتم و اینکه چطور کشته شده. و از امتحانات و اینکه چقدر نگرانشونم، و اینکه چطور وقتی رفتم بیرون سرما خوردم و چطور کت رو برداشتم. گفتم از کاری که کردم خیلی خجالت میکشم.

وقتی داستانم تموم شد، خانم پرایس به پلیس خانم نگاه کرد و بعد هر دو به مدیر نگاه کردن. پلیس خانم گفت: “کت برگردونده شده، آقای جکسون. و واقعاً فکر نمی‌کنم این دختره دزده.” مدیر نگاهش نکرد. ولی با سرش تأیید کرد.

بهش گفتم: “خیلی معذرت می‌خوام که کت شما رو برداشتم. دیگه این کار رو نمی‌کنم.” بلند شد و دوباره با سرش تأیید کرد و خانم پرایس گفت: “حالا می‌برمت خونه، توآین.”

من و خانم پرایس بیرون خونه‌ام در ماشینش نشستیم. به آرومی حرف میزد و من احساس کردم درباره‌ی هر حرفی که میزنه عمیقاً فکر می‌کنه.

گفت: “می‌تونیم تو مدرسه درس‌های اضافی بهت بدیم تا به بقیه برسی. و می‌فهمم خاله‌ات می‌تونه کمی پول از دولت بگیره یا نه. مطمئنم می‌تونه. این به مشکل لباس کمک می‌کنه … “

بعد خانم پرایس حرفش رو قطع کرد و بدون این که حرفی بزنه مدتی طولانی به من نگاه کرد. چشم‌های خاکستری خیلی شفاف، خیلی مهربان، خیلی فهمیده داره و انگار چشم‌هاش درونم رو می‌بینن.

با صدای آروم گفت: “یا دوست داری ترتیبی بدیم برگردی خونه؟”

دوباره به اون چشم‌های خاکستری مهربان نگاه کردم. اونطوری که گفت، می‌دونستم که واقعاً امکانش هست. اشک دوباره به چشمانم برگشت. خونه، چهره‌ها، چشمه‌ی آبگرم درخشان و آبی رو دیدم.

گفتم:‌ “میخوام برم خونه.”

متن انگلیسی کتاب

The Jacket

Young people should be given chances in life - especially the chance of a good education. Sometimes that means going to study in another country, far from home and family.

Young Tuaine is at school in New Zealand, but her home is on a South Sea island, where the warm waters of the lagoon are as blue as the sky above…

June 24

I am going to use this big notebook for my diary, and write down everything I feel and do. I brought the book with me when I left home. I used it for English at my school back home, and when I left, there were still plenty of pages not written on, so it will be good for a diary. At home I read a story called The Diary of Anne Frank. It was a very sad story, but I read it lots of times. Anne said it made her feel better to write things down, it helped her with all those troubles she had, so maybe my diary will help me feel better too.

Tomorrow it will be two months since I left home to come here. 61 days. Just two numbers when I write it like that, 61 days, but it is the slowest and longest time I can remember. How can 61 days go so slowly? I still think of home all the time, and I can remember every little thing about the island, except how warm it was. I can’t remember that, because here it is so cold all the time, but when I lie here and close my eyes I can see my friends, and my family, and all my favourite places. Mama and Papa, and Mele and Metua, and Rima, and the big black rock where we swam in the lagoon, and the path that goes to the top of our mountain, and the cool wind at the top. And if sometimes I can’t remember everything, there are the photos by my bed, and all my seashells.

When I was a baby, I was given to my grandparents, because I was the youngest in our family, and that is our custom. My real parents live on another island. Our village is called Vaipaka, and our house is a little bit back from the road that goes through the village, by the hill. When the last big storm - called Sharon - came, the waves from the lagoon came right over the road, but not as far as our garden, which was lucky. The wind blew all the flowers out of our garden, but at least the roof stayed on our house, not like at Mele’s place. A great piece of metal blew off their roof, right over the house, and cut their goat’s head off. It was terrible for the poor animal. There were some bad things that happened in our village, like Sharon, and some accidents on the motorbikes, but mostly there were good things, and I remember the good things, not the bad things.

School was good too, I liked it at the college, and I nearly always came top of my class. But I’m sorry about that now, it was coming top that probably sent me away. We had exams in the first term, and I came first or second in every exam. Mr Ashton, the teacher, came to our house and said to Mama and Papa that our school on the island wasn’t good enough for me, that I should go to school in New Zealand. Mama and Papa talked about it to Uncle George. I was worried, because I didn’t want to go away, but they talked about it again with Mr Ashton, and all my family put in some money for the plane and sent me here to Aunty Vaine’s.

Aunty Vaine is my mother’s cousin, and she has been living in Auckland for over twenty years. There’s four of us here in her house: Aunty, Ta (he’s seventeen), Marlene, and me. Marlene and I sleep in the same bedroom. She’s six. The week after I arrived, Aunty bought me a uniform, and I started at the girls’ college. I’ve got to stop my diary now, the video has finished, and Marlene wants to go to bed.

JUNE 25

At first, Aunty was friendly. She asked me all about home and all the relations she hadn’t seen for so long, and she told me the things she used to do when she was a girl on the island. Then she asked me how much money did I bring with me from the island, and I said I didn’t bring any, and she got a bit angry. I told her Mama and Papa didn’t have any money to give me, and they told me that Aunty had a good job and earned plenty of money. Aunty said she worked in the chicken factory, but she didn’t get much money and most of it went on paying the rent for the house. Then I asked her where was my uncle? I didn’t like to ask about him at first because perhaps he had left her or something. Aunty started crying then and told me about the accident. Uncle Ben worked for a building company that made bridges. One day one of those very long, heavy pieces of metal fell on him. His back was broken, and he died in hospital. I told her I was very sorry I didn’t know about the accident, nobody at home heard about it. She said Uncle Ben didn’t come from our islands, he was from Niue, so she only told his family. I felt really sad for Aunty then, and bad that I came to live with her when she didn’t have enough money.

JULY 1

I haven’t been able to write in my diary recently. I have had too much schoolwork to do. School is very hard here, but the teachers are nice. My class teacher Mrs Price is best, she’s great, she introduced me to lots of girls. But they aren’t from my island, they’re Samoans, and their language is very strange to me. The school is so big, too, over a thousand girls, and so many rooms. It is scary, in a school where there are so many strangers. Everyone seems cleverer than me, their English is so good. I try hard to keep up, but I get much lower marks than I did at home. I don’t have enough time to do my work, that’s the trouble. Aunty is working evenings at the chicken factory, and I have to get the dinner every night. The only place I can study is in the bedroom, and the noise from the video is so bad. Every night Ta gets some videos, and always they are noisy, full of shooting and wars and shouting. I hate that Sylvester Stallone. I think it’s bad for Ta to watch just that kind of video. Marlene too. Yesterday I went and asked Ta please could he turn the video down because I was trying to study in my room, and he got angry and shouted bad words at me. He thinks he’s so special. What a laugh, he’s just a stupid boy who can’t get a job. He won’t turn down the video. I’m going to bed now.

JULY 5

It’s Sunday, but we didn’t go to church. Aunty used to go to church but she never goes now. When I asked why, she said she didn’t believe in God any more. I thought that was terrible and I asked her why. She said it was because God took Uncle Ben away from them, and left them with no one to take care of them, and not enough money. I don’t know if that’s right, but I can understand the way Aunty feels. I’m not sure about God. He can be very cruel sometimes, even to good people like Anne Frank and Uncle Ben.

In the afternoon we took the bus to visit Uncle Ben’s grave. There is a smiling photo on the grey stone, and shiny black letters,

BENJAMIN FILIGI, AGED 48 YEARS, MUCH LOVED HUSBAND AND FATHER.

We all cried at the grave, even Ta, when Aunty put the flowers on it. In the photo on his grave, Uncle Ben looks like he was a nice man.

JULY 10

I didn’t go to school today. I wanted to, but it’s a long way and I have to get the bus, and the bus ticket costs a lot of money. Aunty said she didn’t have any money left. She was getting angry with me, so I thought I will walk to school tomorrow instead of getting the bus. Today I tried to do my schoolwork by myself at home, but I didn’t do very well.

JULY 11

I am very tired tonight. This morning I got up at six o’clock and made some sandwiches for my lunch, and I left before any of the others were up. It was still dark, and very scary because there was nobody in the streets. I walked right down Dominion Road, and slowly the sky got lighter. My school bag was hurting my shoulder, and I was trying to remember the way the bus went from the time when I had a ticket. In the end I got to the school, but it took a long long time and I was late, and the teacher at the gate took my name and I had a detention. That was the first time I ever had one. My class teacher Mrs Price asked me why I was late. I didn’t like to tell her my Aunty didn’t have any money for the bus, so I said I slept in. Mrs Price asked me how I was getting on here, and she seemed a bit worried. At lunchtime she brought a fifth-form girl called Moana who was from my country to see me. Moana and I talked in our language. She doesn’t come from my island, but I knew some cousins of hers. I enjoyed talking to Moana, but it made me sad because I began thinking about home and all the people I knew.

When I told Moana about walking to school, she took me to the school library and showed me a street map. We saw that there was a much shorter way for me to come to school, I don’t have to follow the bus route. Moana asked me if I would like to come to her place one day, but I saw on the map that she lives at Te Atatu, too far away from my place.

I walked home that quicker way that I found on the map, but because of my detention I didn’t get home until six o’clock. I am very tired tonight, I can’t write any more.

JULY 12

Aunty gave me two dollars this morning. I had to decide if I will spend it on the bus fare or some lunch. There was only fried bananas for breakfast because Aunty doesn’t get paid until tomorrow, so I decided to walk to school and buy my lunch. At the end of one street there was a bridge over the motorway that was just for pedestrians. I stopped and looked down at the motorway. All those cars! It was like a great river running into the city. Then it started to rain. It rained and rained, very heavy, like it does at home, but very cold. I don’t have a coat or jacket, so I got wet through, on my hair, down my neck, on my legs, in my shoes. I kept on walking towards school, and getting wetter and wetter and colder and colder. Then I saw a clock on a building that said five minutes to nine. That was too late for school so I turned round and walked home again, and I was so cold I had to get into bed to keep warm. I didn’t get up until Marlene came home from school.

JULY 13

Aunty is working daytime at the factory now, so she told Marlene and me to stay home from school and do the shopping. We walked to the supermarket and after we had done the shopping there was some money left over. We were very hungry, so I got us some Kentucky Fried Chicken for lunch. It was so good! Marlene and I took the chicken to the park and ate it there. When people went past us, they stared. I knew they were thinking, why aren’t those girls at school? Maybe they would tell the police, so I said to Marlene come on, we ought to get home now. I felt bad about using Aunty’s money for Kentucky Fried Chicken, and I told Marlene not to say we had it. I won’t do that again. I went to bed in the afternoon, I didn’t feel very well. My head aches and I think I’m getting a cold.

JULY 18

I didn’t write in my diary for a few days, because I stayed in bed with a really bad cold. I felt miserable. I’ve missed a lot of school now, and I don’t know how I will catch up. Exams are next month and I’m very worried about them. Always at home I did well in exams, but I can’t here. I lie on my bed and stare at my photos and the trochus shell that Papa gave me. When I put the shell to my ear, I can hear the lagoon whispering to me. The trochus shells are very special to us. Once every year the people from the villages can get the trochus from the lagoon, but only a few for each family, so there will always be more for next year. The shells are polished for the tourists. But Papa polished this trochus just for me, and it is so beautiful with all the different colours, it is like holding a rainbow in my hand. Even the darkness here doesn’t stop the trochus from shining.

JULY 19

I had a very bad day today. When I woke up, I decided I must go to school and catch up my work so I will do well in exams and get a good report to send home to Mama and Papa. So I said to Aunty ‘I’m going back to school, ‘I’m walking but please could I have some money for my lunch? Then Aunty got very mad, and she shouted at me: ‘I’ve got no money left for you! I haven’t even got enough money for my own children! Why did you have to come here anyway?’

I told her I didn’t really want to come, and I’m sorry for all this trouble I am giving her. I said I don’t like it here and I want to go home. Aunty got even angrier and said she didn’t even have enough money for the bus, so how is she going to pay for a plane ticket? She said she didn’t ask me to come here, she only said yes because she couldn’t say no to her family. She said if I want to go home my family should send the money to pay, and I said they couldn’t because they spent all their money sending me here. I felt really miserable then and ran out of the room, crying.

Everything here is money. Money for food, money for buses, money for warm clothes, money for shoes. Back home we only need money for the motorbike and a bit of food from the shop. We get everything from the lagoon and the fields, and we don’t worry about money. But here money makes me frightened, because there isn’t enough, and I feel bad that Aunty has to get more because of me. I don’t know what to do. There is no telephone here to ring, or at home. All I can do is lie on my bed and stare at my photos and hold my trochus shell. No school again today.

JULY 20

Raining again. I didn’t go to school. I did some cleaning in the house and watched some TV There was a knock on the door but I didn’t answer it. The person put a letter in the letter box, and later I went out to get it. It was addressed to Aunty, and I opened it. It said because I hadn’t been to school, my Aunty should visit the school immediately. I put the letter in the rubbish. I don’t want Aunty to get mad again, but I’m worried. I know it’s against the law to not go to school but I can’t go back. I’m too far behind. Perhaps I can leave school and get a job in an office. That would help Aunty with the money.

JULY 21

So much happened today, I never had a day like it in my life. Ta gave me some money for the bus, and told me how to get downtown. I caught the bus and ended up in Queen Street, the first time I have been there. So many grand buildings! It was like a TV programme. I began to walk up Queen Street, but there was a freezing cold wind, and then it started to rain, and felt even colder. I couldn’t stop staring in the shop windows. All those lovely things! In one shop they were selling holidays, and there was a big photograph of home, showing my island! It was a very beautiful picture, the lagoon so blue, and the sea all around so dark, and the whiteness where the waves break on the reef round the lagoon. I wanted to say to people in the street, ‘Look, there’s my island, isn’t it beautiful?’ But all the people were just hurrying past, not stopping, not noticing.

I kept on walking up Queen Street, I was looking for a clothes shop, because I needed a jacket. The wind went right through my clothes, I felt I wasn’t wearing anything at all. I came to a very big shop and went in. There were lots and lots of jackets, but I saw one of the shop people staring at me, so I went back out into the cold and kept on walking. After a while I came to another shop which sold jackets. I was very worried about what I was going to do, but I was so cold and I didn’t really care how wrong it was. I just didn’t want to get caught. I went into the shop and started looking at the jackets. I had a white supermarket bag in my pocket, and I got it out, took a blue jacket and put it in the bag as quickly as I could. My hands were shaking, and I wanted to run, but instead I walked around slowly and pretended to look at some coats, then I walked out. I didn’t stop until I got to the bridge over the motorway. I took out the jacket and saw the price on it - 125 dollars! I put it on. It was so warm! It’s got wool inside and it keeps the rain out and everything. I wore it to just before I got home. Then I put it back in the bag and hid it under my bed.

JULY 22

I couldn’t sleep all last night. It was very bad to take that jacket from the shop. The church says you must not steal, and I can’t forget that. I have heard it all my life. I won’t wear the jacket again. I am too ashamed. Anne Frank did not steal, not even food when she was nearly dead from hunger.

JULY 23

Saturday today. Ta got three videos, all fighting and shooting. I can hear through the wall, and it sounds like a war is going on. At home on Saturday night we used to go across to the big holiday hotel on the little island of Tokoa. We used to sit under the trees and have fruit drinks, and watch the dancing for the tourists. It was beautiful there, and I loved the dancing and the music. I want to dance at Tokoa when I am older. I decided what to do about the jacket. On Monday I will take it back to the shop.

JULY 25

So much happened today. I will have to write it down very carefully to make sure I don’t miss anything. When I woke up I put the jacket in my school bag and told my Aunty I’m going to school. I walked into town and waited until it was after nine o’clock, then I walked to the shop. There weren’t many people inside, and I went over to where the jackets were and quickly started to take the jacket out of my bag. But as I did it, I looked up and saw a lady with grey hair watching me from the other side of some dresses. She saw what I was doing and came over.

‘What are you doing? Did you take this?’ she said. Her voice was very cross. I couldn’t explain to her that I was bringing it back because I had taken it before. I thought she wouldn’t believe me. She said, ‘Come with me,’ and she took my arm and we went over to the back of the shop. I started to cry.

We went into an office, and there was a man in there sitting at a desk. He was a young man in a suit. The lady told him she had found me taking the jacket, and the man said, ‘Is this right?’ and I just nodded. I couldn’t stop crying, so I couldn’t explain. I will have to go to court, I thought, and my family will be so ashamed of me.

The man told me to sit down and he rang someone on his telephone. ‘It’s a shoplifter,’ he said. Then the man asked me my name and my address and my school, and I told him those things.

After a bit a police lady came in, and the shop lady went out. The police lady was young and pretty, with dark hair. She sat down and asked me questions in a kind voice, and it was easier to talk to her than those other ones. I told her all about the jacket and what I did.

She said to the man, ‘I think she’s telling the truth, and I think we should talk to someone from the school first.’

The man looked cross, but he said, ‘All right, I have to agree. This is unusual.’

‘Very unusual,’ the police lady said. ‘I never heard of a shoplifter who took back what she stole.’ She smiled at me, and asked, ‘Who would you like us to talk to from school?’ When Mrs Price came in, she looked just as usual, not worried or anything. But I started crying again because I was so ashamed, and she sat down next to me and said, ‘Don’t worry, Tuaine, everything will be all right.’

Then she and the police lady talked, and they seemed really friendly to each other. I don’t think the shop manager liked that and he still looked angry. Mrs Price asked me why I hadn’t been to school. She has got grey hair, but her face is young and she talks in a very kind way. I told her about the money, and Aunty and my uncle and how he was killed. And about the exams and how I was worried about them, and how I got cold when I went out and how I took the jacket. I said I was very ashamed for what I did.

When my story was finished, Mrs Price looked at the police lady, and then they both looked at the manager. The police lady said, ‘The jacket has been returned, Mr Jackson, and I really don’t think this girl is a thief.’ The manager didn’t look at her, but he nodded his head.

I said to him, ‘I’m very sorry I took your jacket. I will never do it again.’ He stood up and nodded again, and Mrs Price said, ‘I’ll take you home now, Tuaine.’

Mrs Price and I sat in her car outside my house. She talked slowly and I felt she was thinking deeply about everything she was saying.

She said, ‘We can give you extra lessons at school to help you catch up. And I’ll find out if your Aunty can get some money from the government, I’m sure she can. That will help with the clothes problem…’

Then Mrs Price stopped, and she looked at me for a long time without speaking. She has very clear grey eyes, very kind and understanding, and her eyes seemed to see a long way into me.

‘Or,’ she said in a slow voice, ‘would you just like us to arrange for you to go home?’

I looked back into those grey, kind eyes. The way she said it, I knew it was really possible. Tears came back into my eyes. Through them I saw a house, and faces, and the lagoon, shining and blue.

‘I would like to go home,’ I said.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.