سکه های گم شده

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 171

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب

سکه های گم شده

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 16 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

سکه های گم شده

بث یه شهر قدیمی در انگلستانه . یه کلیسای فوق العاده زیبا داره . خیلی از مردم سالانه به دیدن این شهر میرند . و تابستونا همیشه توریستای زیادی تو خیابونا هست.

پیت و کارلا تو بث دانشجو هستند . اونا این شهرو دوست دارند . پیت عاشق دیدن ساختمونای قدیمی و کارلا عاشق قدم زدن تو خیابونای کوچیکشه . اون اغلب مغازه های کوچیک قشنگی اونجاها پیدا می کنه و میره داخل . یا اینکه با پیت تو یه کافه می شینند و توریستا رو نگاه می کنند .

بعدازظهر گرم تابستونی شنبه است . امروز توریستای زیادی تو شهرند . مردم کشورهای زیادی به کلیسا می رند . کارلا میگه بیا یه خیابون آروم دور از توریستا پیدا کنیم . پیت می گه باشه ، اون بودن با کارلا رو دوست داره . اونا از کلیسا دور میشند . بعد از چند دقیقه اونا تو خیابون کوچیکی پشت کلیسا سر درمیارند . کارلا میگه قشنگه . فقط دو سه تا توریست تو این خیابون وجود داشت . مغازه ها ویترینای کوچیک و بعضی خونه ها باغچه های کوچیک قشنگی داشتند . فضای آروم و ساکتی ولی پیت و کارلا صدای موسیقی میشنوند .

پیت میگه نگاه کن اون مرد داره فلوت می زنه بیا بریم و گوش کنیم . اونا از خیابون رد میشند و به اون مرد نگاه می کنند . 4، 5 نفر دارند گوش میدند . کارلا میپرسه چرا اون داره اینجا فلوت می زنه ؟ تو این خیابون خیلی توریست نیست . پیت میگه نه نیست . و فقط سه چهار تا سکه تو کلاهشه ( کلاه نوازنده فلوت )

پیت و کارلا به نوازنده فلوت گوش می کنند . آهنگ گرینسلیوزو میزنه . کارلا میگه من این آهنگو می شناسم . . یه سکه تو کلاه اون مرد میندازه . پیت دستشو میگیره و میگه کارلا بیا بریم بیا توخیابون کناری خرید کنیم . کارلا میگه باشه و اونا دور میشند . فلوت زن اونا رو میبینه ولی آهنگش “ گرینسلیوز” متوقف نمیشه . پیت میگه اون فلوت زن خیلی خوبی نیست . اما آهنگ قشنگی بود . کارلا میگه فقط چهارتا سکه تو کلاهش بود . پیت میگه این بخاطر اینه که اون خیلی نوازنده خوبی نیست و داره تو خیابون نامناسبی فلوت می زنه . توریستا نزدیک کلیسان. اونا میرن خیابون کناری

اونا یه مغازه کوچیک اونجا پیدا می کنند . چندتا سکه و تمبر قدیمی تو ویترین مغازه بود که متعلق به خیلی کشورا بودند . کارلا میگه بیا بریم اینجا . مغازه کوچیک جالبیه . پیت میگه باشه و میرند داخل مغازه و یه پیرمرد نگاهشون میکنه . اون صاحب مغازست .

میگه عصرتون بخیر . کارلا هم عصر بخیر میگه . پیت سلام می کنه . مغازه دار میپرسه چه کاری از دستم بر میاد ؟ پیت میپرسه میشه به تمبرها نگاهی بندازیم ؟ مغازه دار نگاهی بهشون میندازه و میگه باشه . شما کلکسیون تمبر جمع میکنین ؟ پیت میگه نه ولی میخوام شروع کنم به تمبر جمع کردن . جالبن . مغازه دار میگه آره جالبن .

پیت نگاهی به تمبرهای کانادا و جنوب آمریکا میندازه و میگه اینا تمبرهای قشنگین . مغازه دار نزدیک پیت می ایسته و نگاش میکنه . کارلا با خودش فکر میکنه چرا ناراحته ؟ نمیخوایم که تمبرهاشو بدزدیم . اون به چندتا سکه نگاه میکنه .کارلا از پیرمرد میپرسه این سکه ها خیلی قدیمین ؟ مغازه دار میگه اونا 300 سال قدمت دارند . خیلی ارزشمندند . همه سکه ها تو مغازه من با ارزشند . یه دخترم تو مغازه کار میکنه . اون به کارلا نگاه میکنه. کارلا بهش لبخند میزنه اما اون دختر بهش لبخندی نمیزنه . کارلا فکر میکنه که اون دوستانه نیست . یدفعه اونا صدای زنگ تلفن رو از اتاق پشت مغازه می شنوند. مغازه دار برای یه دقیقه جوابشو نمیده و بعد به دختر نگاه میکنه و اونم به مغازه دار نگاه می کنه . اونا حرفی نمیزنند ولی کارلا متوجه میشه . مغازه دار حرفی نمیزنه ولی میخواد به دختره بگه که مراقب این دانشجوا باش. مغازه دار به کارلا و پیت منو ببخشید و میره اتاق پشتی .

پیت به تمبرها نگاه میکنه . میگه کارلا بیا و اینا رو ببین . اینامال آمریکای جنوبین . من میخوام کلکسیون تمبر درست کنم . اما کارلا از آدمای این مغازه خوشش نمیاد . خیلی صمیمانه نیستند . و اون میخواد به شهر نگاهی بندازه . میگه پیت بیا بریم اینا خیلی گرونن. دختره نگاشون میکنه و لبخند میزنه . کارلا فکر میکنه که اون الان خوشحاله چون ما داریم میریم ولی چرا ؟ پیت و کارلا برمیگردند به خیابون بزرگ و توریستاش . کارلا الان خوشحاله چون تو مغازه نیستند . اما آفتاب داغه و پیت یه نوشیدنی می خواد . اون میگه بیا بریم یه کافه نزدیک کلیسا . اون دلش تمبرای آمریکای جنوبی رو میخواست ولی اینو نمیگه . میز و صندلی بیرون کافه هست . پیت و کارلا می شینند . لفراد زیادی تو کافه هستند . کارلا میپرسه میشه بعدش بریم کلیسا؟ با خودش فکر میکنه اون تمبرهای آمریکای جنوبی رو میخواد اما اونا خیلی گرونقیمتند . پیت میگه اول یه نوشیدنی میخوام . کارلا میگه باشه و بهش لبخند میزنه . پیت هم بهش لبخند می زنه . بعد یکی دو دقیقه اونا میشنوند یکی میگه ها ! پس اینجایین !؟ کارلا و پیت سرشونو بلند میکنند و میبینند پیرمرد مغازه داره . پیت میگه چی میخواد ؟ کارلا میگه نمیدونم ولی عصبانیه . چی شده ؟

مغازه دار میاد سمت کافه . اون خیلی عصبانیه . میگه سکه هام کجان؟ کارلا میگه سکه هات ؟! نمی فهمم . مغازه دار میگه گم شدند . شما اونا رو دزدیدید ؟ کارلا و پیت متعجب میشند . مردمی که رو میزای کناریشون بودند هم متعجب می شند . اونا به اون دو نفرو پیرمرد نگاه میکنند .

کارلا میگه سکه های تو رو بدزدیم ؟ نه ! صورتش از عصبانیت سرخ شده بود . پیت میگه ما هیچ کدوم از سکه ها یا تمبرای تو رو ندزدیدیم . چی داری میگی ؟ اون الان عصبانیه . مغازه دار میگه شماها سکه هامو برداشتین . اونا گم شدند . و این بار اول نیست . هفته پیش هم چندتا سکه گم شدند . یسری دانشجو فکر کنم اونا رو هم برداشتند . پیت میگه تو اون دانشجوارو با سکه ها دیدی؟ پیرمرد جوابی نمیده . یه مامور پلیس از خیابون رد میشه و به سمت کافه میاد اون کارلا و پیت و مغازه دارو می بینه . و بعدش میگه مشکل چیه ؟ مغازه دار میگه این دو تا دانشجو اومدن مغازه من و من رفتم اتاق پشتی تا تلفنو جواب بدم بعدش که برگشتم مغازه چندتا سکه با ارزش گم شده بود و این دوتا دانشجو هم تو مغازه نبودند . مامور پلیس نگاهی به کارلا و پیت میندازه و میگه شما چی میگید ؟ کارلا میگه بله ما رفتیم داخل مغازه میخواستیم نگاهی به تمبرها بندازیم پیت میگه ولی ما اونا رو ندزدیدیم و سکه هارو بر نداشتیم . مامور پلیس میپرسه افراد زیادی تو مغازه بودند ؟ مغازه دار میگه نه فقط این دو تا دانشجو و تریسی . تریسی تو مغازه من کار میکنه ، اون سکه نمیدزده .

مامور پلیس میپرسه از کجا میدونی ؟ مغازه دار میگه من کیفشو جیباشو گشتم و هفته پیشم اونا رو چک کردم . کارلا میگه میتونی کیف منم بگردی . پیت میگه میتونی جیبای منم بگردی . مغازه دار تعجب میکنه . میشه بگردم ؟ کارلا میگه خواهش میکنم بگرد . همین الانم بگرد . اون کیفشو میده به اون و میگه ما سکه ای ندزدیدیم .

مغازه دار کیف کارلا و جیباشونو میگرده . افراد نزدیک میزشون اونو نگاه میکنند . با خودشون فکر میکنند ، سکه ها رو پیدا میکنه یا نه ؟! اما اون هیچ تمبر یا سکه ای پیدا نمی کنه . پیت میگه ما سکه ای ندزدیدیم والان اینو فهمیدی دیگه . مغازه دار میگه منو بخشید اشتباه می کردم . اما نمی فهمم سکه ها کجان بعد مغازه دار برمی گرده مغازش . پیت به پلیس میگه اون ناراحته . پلیسه میگه سکه ها خیلی کوچیکن شاید اونا تو مغازن ولی اون نمیبیندشون . چندتا آدم جوون شروع به نواختن موسیقی میکنند . یه دختر فلوت می زنه . کارلا به پلیس میگه ما سکه ای ندزدیدیم . مامور پلیس میگه میدونم .

کارلا به موسیقی گوش میده آهنگ گرینسلیوزه . اون فکر می کنه کجا اینو شنیدم ؟ و بعدش یاد اون نوازنده فلوت نزدیک مغازه سکه و تمبر فروشی میفته . اون یادش میاد اون این آهنگو می زد . پیت بهش نگاه میکنه و ازش میپرسه چی شده مشکل چیه ؟ اون میگه میدونم . سکه های گم شده ! جوابشو پیدا کردم . پیت میگه میدونی ؟ چیه ؟ ب پیت و پلیس میگه با من بیاین . ما میریم و اون مرد فلوت زنو پیدا می کنیم . پیت می گه اون توخیابون نزدیک مغازه اون پیرمرده . بعد کارلا و پلیس و پیت میرند سمت مغازه سکه و تمبر فروشی . کارلا میگه . هی تو ! ؟ نوازنده فلوت می خواد فرار کنه اما پلیس جبوشو می گیره . پلیس میگه وایسا ما می خوایم باهات حرف بزنیم . اون مرد می خواست بدوه . اون گفت من میرم خونه . مامور پلیس گفت نه وایسا . اون به کارلا نگاه می کنه . کارلا به فلوت زن گفت سکه ها دست توه .
اون مرد گفت نه . شروع کرد به فرار ولی پلیس دوباره جلوشو گرفت . پیت از کارلا پرسید اون چطور این کارو کرد؟ کار اون دختره تو مغازست . کارلا می گه یادت میاد به تمبرا نگاه کردیم و مغازه دار داشت با تلفن تو اتاق پشتی حرف می زد .

مامور پلیس می پرسه ولی فلوت زن چطور سکه ها رو برداشته ؟ پیت میگه آره چطور؟ من متوجه نمی شم . کارلا میگه اون بیرون ویترین بود . اون دختر با سکه ها رفت سمت ویترین . پیت میگه اما افرادی تو خیابون بودند . کارلا میگه بله شاید مردم دیدنش . اما سکه ها رفت تو کلاه فلوت زن . سکه ها گرونقیمت بودند اما مردم تو خیابون اینو نمی دونستند . پیت میگه اون دخترو اون فلوت زن خیلی باهوش بودند . مامور پلیس میگه اما الان اونا با من میان اداره پلیس . اون سکه هارو از فلوت زن گرفت . بعد چند لحظه ماشین پلیس اومد و اون دختر و فلوت زنو با خودش برد اداره پلیس .

مغازه دار به کارلا گفت متشکرم . این سکه ها با ارزشند . من میخوام بگم از تو ممنونم . چه چیزی می تونم عوض تشکر بهت بدم ؟ کارلا لبخند می زنه و میگه تمبرهای آمریکای جنوبی رو بده به پیت . و از امروز اون می تونه جمع کردن کلکسیون تمبرشو شروع کنه . پیت لبخندی به اون می زنه و میگه متشکرم کارلا . عاشقتم .

متن انگلیسی کتاب

The Missing Coins

Bath is a very old city in England. It has a beautiful Abbey.

A lot of people visit the city every year. And in the summers there are always a lot of tourists in the streets.

Pete and Carla are students in Bath. They like the city.

Pete likes looking at the beautiful old buildings. Carla likes walking in the little streets. She often finds pretty little shops there and goes into them. Or she sits with Pete in a café and watches the tourists.

It’s a Saturday in summer and a hot afternoon. There are a lot of tourists in the city today. People from many countries are going into the Abbey.

‘Let’s find a quiet street, away from the tourists,’ Carla says.

‘OK,’ Pete says. He likes being with Carla.

They walk away from the Abbey

After some time, they are in a little street behind the Abbey.

‘This is pretty,’ Carla says.

There are only two or three tourists in this street. The shops have småll windows. Some houses have pretty little gardens.

It’s quiet here, but Pete and Carla can hear music.

‘Look,’ Pete says. ‘That man is playing a flute. Let’s go and listen.’

They walk across the street and watch the man. Four or five people are listening.

‘Why is he playing here?’ Carla asks. ‘There aren’t many tourists in this street.’

‘No,’ Pete says. ‘And there are only three or four coins in his hat.’

Pete and Carla listen to the flute player. The tune is Greensleeves.

‘I know that tune!’ Carla says.

And she puts a coin in the man’s hat. Pete takes her hand.

‘Let’s go, Carla,’ he says to her. ‘Let’s shops in the next street.’

‘OK,’ Carla says. They walk away.

The flute player watches them but his tune, Greensleeves, doesn’t stop.

‘He isn’t a very good flute player,’ Pete says.

‘But it’s a good tune.’

‘There were only four coins in his hat,’ Carla says.

‘That’s because he isn’t very good,’ Pete says. ‘And he’s playing in the wrong street.

The tourists are near the Abbey.’

They walk to the next street.

They find a little shop there. There are some old coins and stamps in the shop window. They come from many countries.

‘Let’s go in here,’ Carla says. ‘It’s an interesting little shop.’

‘OK,’ Pete says.

The shop Pete and Carla go in, and an old man watches them.

He is the shopkeeper.

‘Good afternoon,’ he says.

‘Good afternoon,’ Carla says.

‘Hi,’ Pete says.

‘What can I do for you?’ the shopkeeper says.

‘Can we look at the stamps?’ Pete asks.

The shopkeeper looks at them. ‘OK,’ he says. ‘Do you collect stamps?’

‘No, but I’m going to start collecting them,’

Pete says. ‘They’re interesting.’

‘Yes, they are,’ the shopkeeper says.

Pete looks at some stamps from Canada and some stamps from South America.

‘These are beautiful stamps,’ he says.

The shopkeeper stands near Pete and watches him.

‘He isn’t happy,’ Carla thinks. ‘Why? We aren’t going to steal his stamps.’

She looks at some coins.

‘Are these coins very old?’ Carla asks the old man.

‘They’re 300 years old,’ says the shopkeeper. ‘They’re very valuable. Every coin in my shop is valuable.’

A girl is working in the shop, too. She looks at Carla.

Carla smiles, but the girl doesn’t smile at her.

‘She isn’t very friendly,’ Carla thinks.

Suddenly they hear a telephone in the room behind the shop. The shopkeeper doesn’t answer it for a minute. Then he looks at the girl and she looks at him. They don’t speak, but Carla understands. The shopkeeper doesn’t speak, but he is saying to the girl, ‘Watch these students.’

‘Excuse me,’ he says to Carla and Pete. And he goes into the back room.

Pete is looking at the stamps. ‘Come and see these, Carla,’

he says. ‘They’re from South America. I want to start collecting them.’

But Carla doesn’t like the people in this shop. They aren’t very friendly, and she wants to look at the city.

‘They’re very expensive,’ she says. ‘Let’s go, Pete.’

The girl watches them, and then she smiles.

‘She’s happy because we’re going,’ Carla thinks. ‘But Why? ,

Pete and Carla go’ back into the big Streets with the tourists. Carla is happy now because they are not in the shop.

But the sun is hot and Pete wants a drink. ‘Let’s go to a café near the Abbey,’ he says. He wanted the stamps from South America, but he doesn’t say this.

There are tables outside the café. Pete and Carla sit down. There are a lot of people in the café.

‘Can we go into the Abbey next?’

Carla asks. ‘He wants the stamps from South America,’ she thinks ‘But they’re very expensive.’

‘I want a drink first,’ Pete says.

‘OK,’ Carla says, and she smiles at him.

Pete smiles at her, too.

After a minute or two they hear, ‘Hey! There you are!’

Pete and Carla look up. It’s the old man from the shop.

‘what does he want?’ Pete says.

‘I don’t know,’ Carla says. ‘But he’s angry. What’s wrong?’

The shopkeeper comes to the café. He is very angry.

‘Where are my coins?’ he says.

‘Your coins?’ Carla says. ‘I don’t understand.’

‘They’re missing!’ the shopkeeper says.

‘Did you steal them?’

Carla and Pete are surprised. The people at the tables near them are surprised, too. They watch the two friends and the old man.

‘Steal your coins? No!’ Carla says. Her face is hot and red.

‘We didn’t steal any coins or stamps!’ Pete Says. ‘What are you saying?’ He is angry now.

‘You’ve got my coins!’ the shopkeeper says. ‘The coins are missing, and this isn’t the first time. Some coins were missing last week. Some students had them, too, I think.’

‘Did you see the students with the coins?’ Pete says.

The old man doesn’t answer.

A policeman walks down the street to ‘the café. He watches Carla and Pete and the shopkeeper. Then he says, ‘What’s wrong?’

‘These two students came into my shop,’ the shopkeeper says. ‘I went to the back room and answered the telephone.

Then I went back into the shop. Some valuable coins were missing, and the two students were not in the shop.’

The policeman looks at Pete and Carla. ‘What do you say?’ he asks.

‘Yes, we went into the shop,’ Carla says. ‘We wanted to look at the stamps.’

‘But we didn’t steal them,’ Pete says. ‘And we didn’t take the coins.’

‘Were there many people in the shop?’ the policeman asks.

‘No,’ the shopkeeper says. ‘Only these two students, and Tracy. Tracy works in my shop. She doesn’t steal coins.’

‘How do you know?’ asks the policeman.

I looked in her bag and pockets today,’ the shopkeeper says. ‘And I looked in them last week.’

‘You can look in my bag,’ Carla says.

‘And you can look in my pockets,’ Pete says.

The shopkeeper is surprised. ‘Can I?’ he says.

‘Please look… please look now,’ Carla says. ‘We didn’t steal any coins.’ She gives him her bag.

The shopkeeper looks in Carla’s bag and in their pockets.

The people at the tables near them watch him. ‘Is he going to find the coins?’ they think. But he finds no coins or stamps.

We didn’t steal the coins,’ Pete says. ‘And now you know that.’

‘I — I’m sorry,’ the shopkeeper says. ‘I was wrong. But I don’t understand it. Where are the coins?’

Then the old man goes back to his shop.

‘He isn’t very happy,’ Pete says to the policeman.

‘Coins are very small,’ the policeman says. ‘Perhaps they’re in the shop, but he can’t see them.

Some young people start to play music. A girl plays a flute.

‘We didn’t steal any coins,’ Carla says to the policeman.

‘I know,’ the policeman says.

Carla listens to the music. It is Greensleeves ‘

‘Where did I hear that?’ she thinks. And then she remembers the flute player near the coin and stamp shop.

‘He played that tune,’ she remembers.

Pete is watching her face. ‘What is it?’ he asks her. ‘What’s wrong?’

‘l know now!’ she says. ‘The missing coins — I know the answer!’

‘Do you?’ Pete says. ‘What is it?’

‘Come with me!’ she says to Pete and the Policeman.

‘We’re going to find the man with the flute!

‘Which man?’ the policeman says.

‘He plays in the street near the old man’s shop,’ Pete says.

Then Carla, Pete and the policeman run to the stamp and coin shop.

‘Hey, you!? Carla says.

The flute player is going to walk away, but the policeman stops him.

‘Wait!’ the policeman says.

‘We want to speak to you.’

The man wants to run now. ‘I — I’m going home,’ he says.

‘No, wait,’ the policeman says. He looks at Carla.

‘You have the coins,’ Carla says to the flute player.

‘No!’ the man says. He starts to run away, but the policeman stops him again.

‘How did he do it?’ Pete asks Carla.

‘It was the girl in the shop,’

Carla says. ‘We looked at some stamps. Remember?

And the shopkeeper was on the telephone in the room at the back.’

‘But how did the flute player get the coins?’ the policeman asks.

‘Yes,’ Pete says. ‘I don’t understand.

‘He was outside the window,’ Carla says. ‘The girl went to the window with the coins!’

‘But there were people in the street,’ Pete says.

‘Yes, perhaps people watched her,’ Carla says, ‘but the Coins went into the flute player’s hat! The coins were valuable, but the people in the Street didn’t know that.’

‘The girl and the flute player were very clever!’ Pete says.

‘But now they’re coming with me to the police station,’ the policeman says.

He takes the coins from the flute player.

After some time, a police car arrives. It takes the girl and the flute player to the police station.

‘Thank you,’ the shopkeeper says to Carla. ‘The coins are valuable. I want to say “thank you”. What can I give you?’

Carla smiles. ‘Give Pete the stamps from South America,’

she says. ‘Then he can start his stamp-collecting today!’

Pete gives her a big smile. ‘Thanks, Carla,’ he says. ‘l love you!’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.