اتاق قفل شده

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 25

اتاق قفل شده

توضیح مختصر

مردی تو یه اتاق زیبا و غیر آشنا بیدار میشه و نمیدونه کجاست و کیه . سرش درد می کنه . تشنه و گرسنست . ولی خیلی ضعیفه و باز به خواب میره ......

  • زمان مطالعه 15 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

اتاق قفل شده

من کجام

من کجام ؟ نمی دونم . تو یه اتاق قشنگ تو یه خونه قدیمی . یه تخت خواب ، یه صندلی فاخر و گرونقیمت و یه میز قشنگ اونجا هست . هیچی رو از پنجره نمی بینم فقط یه مزرعه سبز دیده میشه . آفتاب روی مزرعه در حال تابیدنه . صدای موزیک ، یه موزیک آروم میاد . قطعه ای از موسیقیهای موتسارت بود. چرا من اینجام ؟ نمی دونم . سرم درد می کنه . درو نمی تونم باز کنم و پنجره رو هم نمی تونم باز کنم . یه شلوار و یه پیراهن خاکستریی تنمه . هیچ کفشی به پا ندارم . گرسنه و تشنه هستم . هیچ غذایی تو اتاق پیدا نمیشه . حتی چیزی برای نوشیدنم پیدا نمیشه . یه خودکار و چندتا کاغذ روی میز هست . هیچی روی کاغذ ننوشته . من کیم ؟

یادم نمیاد . اسممو هم به خاطر نمیارم . هیچی یادم نمیاد . سرم بدجوری درد میکنه . خیلی خستم . میخوام بخوابم .

موقع صبحه . رو تختم هستم . اون لباسای خاکستری تنمه . خیلی گرسنه و تشنه هستم . باز هم صدای موزیک رو می شنوم . بازم موتسارته . سرم دیگه درد نمی کنه ولی همچنان اسممو بخاطر نمیارم . هیچی رو به خاطر نمیارم . صدای یه نفر میاد . کسی پشت اتاقه . در باز میشه …. .

اون وارد اتاق میشه . شلوار و پیراهن مشکی تنشه . من اون مردو نمیشناسم .

اون مرد : سلام . سرت چطوره ؟ من: سرم ؟ خوبه . الان دیگه درد نمی کنه . اون مرد : خوبه من : من کجام ؟ مرد؟ نمیدونی ؟ من : نه مرد : تشنته ؟ من : بله . گرسنه و تشنه هستم . مرد : اینو بنوش . اون یه لیوان تو دستش داشت . من از اون لیوان نوشیدم . من بازم احساس خستگی می کنم . میخوام بخوابم . ساعت چنده ؟ سرم بازم درد می کنه . من تو تختم و اتاق تاریکه . دیگه صدای موزیکی نمیشنوم . میخوام چراغو روشن کنم . الان میبینم . یه لیوان رو میزه . من بازم تشنمه . میخوام از اون بنوشم . ….. خواب … ! بازم میخوام بخوابم …..

اون مرد : بیدار شو ! من : چی شده ؟ سرم مرد : میخوام چندتا سوال ازت بپرسم . تو کی هستی ؟ من : نمی دونم مرد : اسمت چیه ؟ من : نمی دونم مرد : بازم ازت می پرسم . تو کی هستی ؟ من : نمی تونم بگم . من نمی دونم مرد : اهل کجایی ؟ من : نمی دونم مرد : اینو نوشیدنی رو بخور من : نه نمی تونم . یه چیزی …. مرد : تو اینو میخوری . فهمیدی ؟ یه اسلحه تو دستشه . من از لیوان می خورم . اتاق تاریکه ….

سؤالها

من بازم بیدار می شم . بیرون ساکت و آرومه . آفتاب بیرون پنجره می تابه . آب و غذا رو میزه . دیگه خسته نیستم . و سرم خوبه . یکی داره میاد . در باز میشه . همون مرد تو لباسای مشکیه . مرد : میخوای الان حرف بزنی ؟ من : راجع به چی ؟ مرد : خیلی خب . تو کی هستی ؟ من : تو کی هستی ؟ مرد : من سوال می پرسم . تو اینجا چکار میکنی ؟ من : تو بمن بگو . و بعد اون منو میزنی . با سیلی میزنه تو صورتم . مرد : خب دوباره شروع می کنیم . تو کی هستی ؟ من : من یادم نمیاد منو نزن . ولی اون میدونه و بعد درو باز می کنه و میره . یه قلمبگی پشت سرمه . الان دیگه درد نمی کنه ولی صورتم درد میکنه . یه قلمبگی … یچیزایی یادم میاد .. . یادم میاد . من تو مزرعه ام زیر یه درخت دراز کشیدم . یه دوربین دوچشمی دستمه . دارم یه خونه رو می پام . یه خونه قدیمی قشنگه . بعد یه صدایی پشت سرم می شنوم . یه مرد با یه سگه . یه سگ بزرگ . اون مرد اسلحه تو دستش داره . بعد اون مرد منو میزنه . اون با اسلح میزنه تو سرم . بعد همه چیز جلو چشمم سیاه میشه . الان یه قمبگی رو سرمه .

چرا ؟ من چرا تو این مزرعم ؟ من کیم ؟ آیا پلیسم ؟ جاسوسم ؟ و اون مرد کیه ؟ اون پلیسه ؟ جاسوسه ؟ یا یه مجرمه ؟ نمی دونم . ولی الان یچیزایی یادم اومده . فردا . فردا بیشتر یادم میاد.

دیگه وقت نداریم

روز بعد اون مرد با لباس مشکی بازم تو اتاقه . مرد : خب امروز چطوری ؟ من: خوبم مرد : چیزی یادت اومد ؟ من : بله یکم . مرد : برای کی کار می کنی؟ من : نمی دونم مرد : چرا ما رو می پاییدی ؟ من : نمی دونم . تو کی هستی ؟ به من گو . شاید چیزی یادم بیاد مرد : خیلی باهوشی . من هیچی نمیتونم بهت بگم اون میره بیرون . من بازم یادم میاد . من دارم یه خونه رو نگاه میکنم . غروبه . یه کت آبی تنمه . چراغای خونه روشنه . یه ماشین میره سمت خونه . یه جگوار سفیده . با دقت نگاه می کنم . دوتا آدم می بینم . یه صندوق دستشونه . بعد اون صدا از پشت سرم میاد و اون قلبمبگی رو سرم .

تاریکه . یه صداهایی بیرون اتاق میشنوم . زن : خب حرف میزنه یا نه ؟ مرد : شاید . اون چیزی یادش نمیاد بخاطر ضربه تو سرش . زن : اون نوشیدنی چی ؟ مرد : نه اون نوشیدنی برامون کارساز نبوده . زن : باشه . دو روز دیگه . بعد …. همین کافیه . وقت بیشتری نداریم . اون چقدر میدونه . این مساله مهمیه .

بیرون از اتاق قفل شده

صدای کلید می شنوم . اونا کلیدو داخل قفل می کنند . کلیدو میچرخونند . درو قفل می کنند . اونا دور میشند . ولی کلید توی قفل مونده ! دو روز دیگه …. و بعد کافیه ! اونا می خوان چیکار کنند ؟ من نمیتونم اینجا بمونم . کلید توی قفله .

من یکم کاغذ از روی میز برداشتم . … الان… کاغذ رو گذاشتم کف زمین . هلش میدم زیر در . کاغذ زیر در قرار میگیره . الان … خودکارو برمیدارم فشارش میدم داخل قفل . بله کلید اینجاست . اون تو مغزی قفله . کلیدو با خودکار فشار دادم . آره ! کلید از قفل میفته ! رو کاغذ افتاده ؟! نمی دونم . کاغذو از زیر در میکشم . آروم و با احتیاط می کشمش . کاغذ میاد زیر در و کلید اونجاست . کلید رو کاغذه ! کلید رو برداشتم . میتونم درو باز کنم . بیرون ساکته . با احتیاط و آروم درو باز می کنم . یه راهرو اونجاست . خالیه . می رم بیرون . الان درو قفل می کنم و کلید و بر میدارم .

از تو راهرو عبور میکنم . خونه قشنگیه . دوباره صدای موزیکو می شنوم . موسیقی موتسارت ! درای زیادی اونجا وجود داره . در انتها پله می بینم . صدای آدما رو از طبقه پایین می شنوم . نمی تونم برم پایین . در بعضی اتاقا رو باز می کنم . اونا اتاق خوابن . 4 یا 5 درو باز کردم و بعدش یه در دیگه رو باز کردم . اتاق پر از نقاشیه ! نقاشیهای معروف ، متعلق به پیکاسو ، رامبراند، ون گوگ . اونا زیبان . اونا کف زمینند . تو این اتاق میلیون ها پوند وجود داره ! میلیون ها ! به یکی از نقاشی های پیکاسو نگاه می کنم . این یه نقاشی دزدیه شده از گالری هنری لندنه . اونا کین ؟ سارقان آثار هنرین ؟ ولی من کیم ؟

درو می بندم . چطور می تونم از این خونه بیرون برم ؟ اونا اسلحه دارند . یادم میاد ! یکی از اتاقا ، تلفن داشت ! میتونم به پلیس زنگ بزنم . من سریع از راهرو رد میشم و درو باز می کنم . تلفن درست کنار تخت خوابه . شمارش روی تلفنه . خیابون بِرَد ، 35972 . من تلفنو با احتیاط بر میدارم و 999 رو میگیرم ( 110 ایران ) . منظر می مونم ….

من : اداره پلیس … سریع … پلیس : شمارتون چنده ؟ خیابون برد شماره 35972 … سریع ! من اینجا زندانی شدم . نمی تونم بیام بیرون . خونه پر از نقاشیای سرقت شدست ! سریع تر بیاید . پلیس : اسمتون چیه ؟ من : سریع تر بیاید . خیابون برد شماره 35972 . من نمی تونم …..

بعدش صدای آدمایی رو تو راهرو می شنوم . گوشی تلفنو میذارم سرجاش . صداشونو پشت در قفل شده می شنوم . زن: خب ، درو باز کن . مرد : کلیدو پیدا نمی کنم . زن : عجله کن مرد : پیداش نمی کنم . زن : یه کلید دیگه تو آشپزخونه هست مرد : خوبه

من کیم ؟

پنج دقیقه بعد باز هم صداشونو می شنوم . اون با کلید داره میاد . اون درو باز میکنه مرد : چی؟ اون اینجا نیست ! کجا رفته ….. ولی در قفله . زن : پیداش کن و اسلحتو بیار …. . و این مرتبه کارشو تموم کن . متوجه میشی مرد: باشه . میرم …. . صداشونو می شنوم . اون درارو باز میکنه . پلیسا میان یا نه ؟ اون تو اتاق بغلیه . بعد صداشونو می شنوم ! ماشینای پلیس ! یه عالمه ماشین پلیس . اونا بیرون خونند . زن : پلیسان ! چی میخوان ؟ اسلحه رو با خودت نبر .

اونا میرند طبقه پایین . صداشونو می شنوم . زن : شب بخیر بازرس . چکاری از دستم بر میاد؟ بازرس: میخوایم یه نگاهی به خونه بندازیم . دنبال چندتا نقاشی می گردیم . زن : ولی چیزی اینجا نیست . هیچی . بازرس : پس می تونیم نگاه بندازیم . زن : ولی چرا؟ بازرس : نمی دونیم . زن ؟ شما نمیدونید ؟ خب از کجا … من : از من . بازرس ، نقاشیا این بالان . میتونم نشونتون بدم . دنبالم بیاید . … ده دقیقه بد اون زن و مرد تو ماشینای پلیسند . بازرس : خب اِدی . این تعجب برانگیزه . من : ادی؟ این اسم منه ؟ بازرس : ادی … بیخیال ! من : نه من یادم نمیاد . بازرس :تو منو یادت نمیاد ؟ من : ن اسممو به یاد نمیارم . ادی چی …؟ بازرس : ادی همپتون . اینجا چیکار میکنی ادی ؟

من براش تعریف می کنم . راجع به مزرعه و دوربین دوچشمی ( دوربین شکاری) براش می گم . راجع به ضربه و قلمبگی پشت سرم و اون اتاق براش تعریف میکنم . راجع به کاغذ و کلید . . اون به من میخنده من : خب من ادی همپتونم ولی ادی همپتون کی هست ؟ اون بازم به من میخنده . من : تو منو می شناسی . من یه مامور پلیسم ؟ بازرس : نه تو مامور پلیس نیستی . من : پس من کیم ؟ و اینجا چیکار میکنم ؟ بازرس : نمیدونم اما میتونم یچیزی بهت بگم من : چی؟ بازرس : ادی همپتون یه خلفکاره . … یه دزد . ولی نه یه دزد کله گنده . اون دو نفر با اون نقاشیای معروفشون دزدای کله گنده و بزرگی بودند . ولی تو ادی تو یه دزد کوچیکی . تو از خونه ها دزدی می کنی . تلویزیون ، رادیو ، ضبط صوت . دستگاه ویدیو و بعضی وقتا یکم پول . تو یه دزد خرده پایی . ولی از کمکت ممنونم .

متن انگلیسی کتاب

THE LOCKED ROOM

1 Where am I?

Where am I?

I don’t know. I’m in a beautiful room in an old house. There’s a bed, an expensive chair, and a beautiful table. I can’t see anything from the window, only a green held. The sun is shining on the field. I can hear music, quiet music. It’s Mozart.

Why am I here?

I don’t know. My head is hurting. I can’t open the door, and I can’t open the window. I’m wearing grey trousers and a grey shirt. I’m not wearing any shoes. I’m hungry and I’m thirsty. There isn’t any food in the room. There isn’t a drink either. There’s a pen and some paper on the table. There isn’t anything on the paper. Who am I?

I can’t remember. I can’t remember my name. I can’t remember anything. My head hurts a lot. I’m very tired. I’m going to sleep.

It’s morning. I’m on the bed. I’m wearing the grey clothes. I’m very hungry and very thirsty. I can hear music again, it’s the Mozart again. My head doesn’t hurt now, but I can’t remember my name. I can’t remember anything. I can hear someone. There’s someone outside the room. The door’s opening…

He’s in the room. He’s wearing black trousers and a black shirt. I don’t know him.

Man: Hello. How’s your head?

Me: My head? It’s OK. It doesn’t hurt now.

Man: Good.

Me: Where am I?

Man: You don’t know?

Me: No.

Man: Are you thirsty?

Me: Yes, I’m hungry and thirsty.

Man: Drink this.

He’s got a glass in his hand. I drink from the glass . . . I’m very tired again. I’m going to sleep…

What time is it?

My head’s hurting again. I’m on the bed, and the room is dark. I can’t hear music now. I’m going to turn on the light.

Now I can see. There’s a glass on the table. I’m thirsty again … I’m going to drink from the glass… Sleep! I’m going to si…

Man: Wake up!

Me: What? My head…

Man: I’m going to ask you some questions. Who are you?

Me: I don’t know.

Man: What’s your name?

Me: I don’t know.

Man: I’m going to ask you again. What’s your name? Me: I can’t tell you. 1 don’t know.

Man: Where are you from?

Me: I don’t know…

Man: Drink this.

Me: No, I can’t, there’s…

Man: You are going to drink it. Do you understand?

There’s a gun in his hand. I drink from the glass . . . The room is dark …

2 Questions

I ’m awake again. It’s quiet outside. The sun is shining outside the window. There’s food and water on the table. I’m not tired now, and my head’s OK.

Someone’s coming. The door opens. It’s the man in black clothes.

Man: Do you want to talk now?

Me: What about?

Man: OK, who are you?

Me: Who are you?.

Man: I’m asking the questions. Why are you here?

Me: You tell me.

Then he hits me. He hits me across the face.

Man: We’re going to start again. Who are you?

Me: I can’t remember. Don’t hit me …

But ho does. Then he opens the door, and he goes.

There’s a bump on the back of my head. It doesn’t hurt now, but my face hurts. A bump … I can remember something.

I can remember. I’m in a field. I’m lying under a tree. I’ve got some binoculars in my hand. I’m watching a house. It’s a beautiful old house. Then there’s a noise behind me. It’s a man with a dog, a big dog. The man’s holding a gun. Then the man’s hitting me. He’s hitting me on the head with the gun. Then everything’s going dark. I’ve got a bump on my head now.

Why? Why am I in that field? Who am I? Am I a policeman? Am 1 a spy? And who is the man? Is he a policeman? Is he a spy? Or is he a criminal? I don’t know. But now I can remember something. Tomorrow.

Tomorrow I’m going to remember some more.

3 No more time

The next day.The man with black clothes is in the room attain.

Man: Well, how are you today?

Me: I’m OK.

Man: Can you remember anything?

Me: Yes, a little.

Man: Who are you working for?

Me: I don’t know.

Man: Why are you watching us?

Me: I don’t know. Who are you? Tell me. Then … maybe I can remember.

Man: Very clever. 1 can’t tell you anything.

He goes out.

I remember again … I’m watching the house. It’s evening. I’m wearing a blue coat. There are lights in the house. A car’s going to the house. It’s a white Jaguar. I’m watching carefully. I can see two people. They’ve got a box. Then … then there’s the noise behind me and the bump on the head.

It’s dark. I can hear voices outside the room.

Woman: Well, is he going to talk?

Man: Maybe. He can’t remember anything, because of the bump on his head.

Woman: What about the drinks?

Man: No. The drinks aren’t helping us.

Woman: OK Two days more. Then … that’s it. We haven’t got any more time. Ilow much does he know? That’s the important thing.

4 Out of the locked room

I hear a key. They’re putting a key into the lock.

They’re turning the key. They’re locking the door.

They’re walking away. But the key is in the lock! Two days more … and that’s it! What are they going to do? 1 can’t stay here. The key’s in the lock.

I’ve got some paper from the table. Now . . . put the paper on the floor. Push the paper under the door. The paper’s under the door. Now . . . take the pen. Push the ix’n into the lock. Yes, there’s the key. It is in die lock. Push the key with the pen. Yes! ‘I’lie key is falling from the lock! Is it on the paper? I don’t know. Pull the paper under the door. Pull it slowly and carefully. Very slowly and very carefully. It’s coming under the door, and there’s the key. It’s on the paper! I’ve got the key. I can open the door. It’s quiet outside. I’m opening the door very quietly and carefully. There’s a corridor. It’s empty.

I’m going out. Now, I’m going to lock the door again, and take the key.

I’m walking along the corridor. It’s a beautiful house. I can hear the music again, the Mozart. There are a lot of doors. At the end I can see stairs. I can hear people downstairs. I can’t go down. I open some doors. There are bedrooms. I open four or five doors, then 1 open another door. The room is full of paintings! Famous paintings, Picassos, Rembrandts, Van Goghs. They’re beautiful. They’re on the floor. There are millions of pounds in this room! Millions! I look at a Picasso. It’s the famous stolen Picasso fi’om the London Art Gallery. Who are they? They’re art thieves. But who am I?

I close the door. How can I gel out of this house? They have got guns. I remember! One of the bedrooms! There’s a telephone. I can telephone the police. I walk quickly along the corridor and open the door. The telephone is next to the bed. The number is on the telephone, Bradstreet 35972. I take the telephone carefully. 999… I’m waiting.

Operator Police, lire or ambulance?

Me: Police … quickly.

Police: Police. What’s your number?

Me: Bradstreet 35972… Quickly! I’m a prisoner here. I can’t get out. The house is full of stolen paintings. Come quickly!

Police: What’s your name?

Me: Come quickly. ‘This is Bradstreet 35972.

I can’t…

Then I hear people in the corridor. I put down the phone. I can hear them outside the locked room.

Woman:: Well, open the door, then.

Man: I can’t find the key.

Woman: Come on …

Man: I can’t lind it.

Woman: There’s another key in the kitchen, (jet it.

Man: Right.

5 Who am I?

Five minutes later. I can hear him again. He’s coming with the key. He’s opening the door.

Man: What? lie isn’t here! Where … but the door’s locked.

Woman: Find him … and.take your gun. And this time, finish him. Do you understand?

Man: OK, I’m going… I can hear him. He’s opening doors. Are the police going to come or not? He’s in the next room. Then I hear them! Police cars, a lot of police cars. They’re outside the house.

Woman: It’s the police! What do they want? Don’t take the gun with you!

They’re going downstairs. I can hear voices.

Woman: Good evening. Inspector. What can I do for you?

Inspector: We want to look round the house. We’re looking for some paintings.

Woman: But there’s nothing here. Nothing.

Inspector: We can look, then.

Woman: But why?

Inspector: A telephone call. A telephone call about some paintings.

Woman: Who from?

Inspector: We don’t know.

Woman: You don’t know? Well…

Me: From me, Inspector. The paintings are up here. I can show you. Follow me … It’s ten minutes later. The man and the woman are in the police cars.

Inspector: Well, Eddie, this is a surprise.

Me: Eddie? Is that my name?

Inspector: Eddie! Come on!

Me: No, I can’t remember.

Inspector: You can’t remember me!

Me: I can’t remember my name. Eddie… Eddie what?

Inspector: Eddie Hampton. What are you doing here, Eddie?

I tell him. I tell him about the field and the binoculars. I tell him about the bump on my head, and the room. I tell him about the paper and the key. He’s laughing at me.

Me: OK, I’m Eddie Hampton. But who’s Eddie Hampton?

He’s laughing again.

Me: You know me. Am I a policeman?

Inspector: No, Eddie, you aren’t a policeman.

Me: Then who am I? And what am I doing here?

Inspector: I don’t know, but I can tell you something.

Me: What?

Inspector: Eddie Hampton’s a criminal… a thief. Not a big thief. Those two people are big thieves, with their famous paintings. No, you’re a small thief, Eddie. You steal from houses. Televisions, radios, videos, hi-fi’s, a little money sometimes. You’re a small thief.

But thank you for your help.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.