چشم های قهوه ای

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 173

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب

چشم های قهوه ای

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

چشم های قهوه ای

صبح زود شنبه به هتلمون تو لیان سی رسیدیم . هتل ویستا . منو سوزان معمولا اونجا میریم . خیلی آرومه و جو صمیمانه داره و غذاش خوبه . من درو باز کردم و رفتم داخل . گفتم صبح بخیر خانم براون . اون گفت آقا و خانم رید ، خوشحالم دوباره میبینمتون . منم گفتم خوشحالم که دوباره اینجام .

اون گفت قبل از اینکه برید اتاقتون یه فنجون قهوه می خورید ؟ منم گفتم متشکرم . سوزان پرسید ماری کوچولو کجاست ؟ ماری دختر آقای براون بود . خانم براون لبخندی زد و گفت تو باغچه است . اما اون دیگه کوچولو نیست ! ماری الان یه دختر جوون بلند قده . سوزان پرسید اون الان چند سالشه ؟ خانم براون گفت 15 سالشه من گفتم 15؟! زمان چقد زود می گذره ! خانم براون گفت آره می دونم . الان وقت قهوه است ! قبل از اینکه دوباره یادم بره . اون رفت سمت آشپزخونه . سوزان به من نگاه کردو گفت من اینجا رو دوست دارم پیتر ! منم گفتم میدونم اون پرسید اولین بار کی همدیگرو دیدیم ؟ 11، 12 سال پیش ؟ من گفتم غلطه . سه شنبه میشه 13 سال . تو کافه سوزان گفت آره و چشماشو بست ما اون زمونا جوون بودیم . زمان کجا می ره ؟ 13 سال ؟ سوزان گفت خوش شانس بودیم 13 سال .

در باز شد و ماری براون اومد داخل . اون بلند قد بود . به سوزان سلام کرد و به من گفت دوباره سلام . من گفتم دوباره؟ آره یادت نمیاد ؟ دیروز تو بانک سلام کردی .

گفتم اوه اره و تظاهر کردم که یادم اومده . اون تو بودی ؟ ماری لبخندی زد و گفت خداحافظ بعدا می بینمت . ماهم گفتیم خدانگهدار . اون درو بست و سوزان روشو کرد به من و پرسید چرا تظاهر کردی ؟ منم گفتم نمی دونم. بعدازظهر، آفتاب داغ بود . بعد از نهار منو سوزان رفتیم سمت دریا . شنا کردیم . آب سرد بود .

بعد از اون قدم زدیم بسمت قهوه خونه کونور . اون یه کافه کوچیک و آروم نزدیک دریا بود . این کافه جاییه که منو سوزان اولین بار همدیگرو دیدیم . هرسال می ریم اونجا . درو باز کردم و داخل شدم . جان کونور لبخند زد . اون گفت دوباره سلام ! و این دفعه با خانم رید اومدی ؟ چی میتونم براتون میارم ؟ قهوه یا یه نوشیدنی خنک سوزان گفت دوتا قهوه لطفا یکی خالی ، یکیم با شیر . این دفعه نه ! اول ماری الان جان کونور . نمی فهمم سوزان گفت شاید تو لیان سی دو تا مرد با بینی بزرگ و موهای مشکی وجود داره . جان دیشب راجع به چی حرف زدیم . دیشب زیادی مشروب خوردیم جان : اشکال نداره تو تعطیلاتین . چی گفتیم …؟ خب راجع به کار تو و کافه من و ماشین جدید خانم رید پیتر : ماشین زانتیا ؟
جان : نه اون یه ولکس وگن بود . من خیلی آدما تو ذهنم نمیمونه ولی هیچ وقت ماشینو فرامش نمی کنم پیتر : اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد

شب چهارم اقامتمون تو هتل ویستا بود . ما پشت یه میز تو رستوران بودیم ولی نمی خواستم غذا بخورم . ترسیده بودم . خیلی می ترسیدم . یه مشکلی تو لیان سی بود .

یکشنبه تو دکه روزنامه فروشی اون پیرمرد . دوشنبه اون مرد تو بانک

و اون زن تو سینما . دیروز اون دختر تو کفش فروشی

و امروز بعد از ظهر یه زن تو رستوران ایتالیایی . همشون به من لبخند می زدند و می گفتند دوباره سلام ! یه مرد داره تظاهر میکنه که منه . چرا ؟ سوزان گفت نمیدونم . ولی مهم نیست . …. ما …. من داد زدم مهم نیست ؟ ولی من فکر می کنم مهمه . من میرم پیش پلیس . سوزان گفت نه اونا بهت می خندند . ما اون مردو پیدا می کنیم . لیان سی خیلی بزرگ نیست . آسونه من سرمو انداختم پایین . نمی خواستم اون مردوببینم . سوزان به چشمام نگاه کرد . دستامو گرفت و گفت منم می ترسم .

بعد از اون ، غروب قدم زدیم به سمت دریا . خورشید سرخ و زرد بود . آب آبی روشن بود . سوزان گفت امروز روز مهمیه . من گفتم مهم ؟! اون گفت سیزده سال . من و تو . یادت رفت ؟ من آروم گفتم آره فراموش کردم . سوزان پرسید دوسم داری ؟ من رومو به اون کردم و گفتم بله . اونم گفت خوبه . منم دوست دارم همدیگرو بوسیدیم و برای اولین بار تو این تعطیلاتمون شاد بودم

یدفعه سوزان عقب رفت . نگاه کن ! حق با اون بود . اون خودشه . اون راست میگفت . یه مرد با دماغ گنده و موهای مشکی اونجا بود . اون در کافه رو بست و رفت سمت راست . تو سینما اون بازم رفت سمت راست و سریع دور شد . سوزان گفت بدو ! نباید از دستش بدیم . ما رسیدیم سینما و جاده رو برانداز کردیم . من گفتم اون کجاست ؟ سوزان گفت اونجا ! من اونو دیدم که رفت چپ به سمت ساحل . بلند گفتم سریع ! ما تو جاده دنبال اون مرد دویدیم . بلند گفتم نرو ! اما اون صدای منو نشنید . دویدیم سمت ساحل اونجا وایسادیم. جاده رو زیرورو کردم . اون مرد اونجا نبود . من گفتم اون کجاست ؟ سوزان گفت نمی دونم ولی بازم می بینیمش . می دونم که می بینیمش . زود باش بریم تو هتل نوشیدنی می زنیم !

ما قدم زنان آروم برگشتیم سمت هتل ویستا . سوزان تو کافه ها و رستورانارو نگاه میکرد ولی اون مردو دیگه ندید . من گفتم خوشبختانه شاید دیگه اونو هیچ وقت نمی بینیم . سوزان آروم گفت شاید . ساعت 10 رسیدیم دم در هتل . صدای تلویزیون میومد . وارد شدیم . خانم براونو دیدم ولی اون مارو ندید . لبخند زدم و گفتم خوابه سوزان : خستست . جان : منم خستم . سوزان : میشه نوشیدنی رو بیخیال بشیم پیتر : و زود بریم بخوابیم . آره چرا که نه . پیتر با خودش فکر میکنه ما خوش شانسیم .اون عاشق منه و منم عاشق اون سوزان با خودش فکر میکنه ما خوشبختیم ! و بعد 13 سال .. پیتر : نگاه کن ( چراغا روشنن ) سوزان : این چیه اوه پیتر من می ترسم پیتر: هیچی نیست همه چیز مرتبه سوزان : نه مرتب نیست پیتر : شاید یادت رفته … سوزان: نه هیچ وقت یادم نمی ره و از تو خیابونم این بالا رو نگاه کردم همه جا تاریک بود اون موقع . می دونم که بود . پیتر : به نظرم چیزی نیست سوزان : این چیه رو تخت

رفتم سمت تخت روی اون یه تصویر برعکس گذاشته بودند . عکس کی بود ؟ میترسیدم نگاه کنم . عکسو گرفتم تو دستم و یواش برعکسش کردم . داد زدم چی …؟
سوزان گفت چیه ؟ میشه ببینمش ؟گفتم آره میشه ولی چیز خوبی نیست . عکسو دادم بهش . سوزان بهش نگاه کرد و پرید عقب اون گفت اما این عکس منو توه

](images/brown-eyes19.jpg)

من گفتم میدونم و دوباره نگاش کردم . اون عکس منو سوزان لب دریا بود . سوزان برانگیخته شد و گفت اون مرد ! اون اونجا بود . این عکس اونه . یدفعه ما یه صدایی شنیدیم . در باز شد . و اون مرد اونجا بود اون مرد با قیافه ی من . و یه اسلحه تو دستش داشت .

آروم گفت خیلی باهوشید ! اون من بودم . اون مرد درو بست . گفت تکون نخورید وگرنه شلیک می کنم . من با ترس و وحشت به مرد نگاه کردم . از تفنگش نمی ترسیدم از صورتش می ترسیدم . اون بینی … دهن ، گوش و موهای منو داشت . پیتر : اون مثل منه

سوزان : چی میخوای از جونمون ؟ اون مرد : ساکت شو ! من حرف می زنم ، نه تو . من یه عمر منتظر این لحظه بودم سوزان : یه چیزی اشتباهه ( میره سمت اون مرد ) اون مرد : برگرد همین الان پیتر : سوزان بیا عقب اون خطرناکه سوزان : چشماش ! چشمای پیتر آبین . چشمای اون قهوه این . اون مرد : برو عقب پیتر : سوزان بهش گوش کن ! خواهش می کنم سوزان : اون شلیک نمیکنه . می کنی ؟ استفن ؟

من گفتم اونو می شناسی ؟ سوزان جواب داد آره اسمش استفن گریگزه من 15 سال پیش با اون کار می کردم . اون مرد گفت من دوست داشتم . ما با هم خوشبخت بودیم . سوزان : تو خشبخت بودی . من نبودم . من هیچوقت دوستت نداشتم

تو زن بدی هستی سوزان بیکر! تو تظاهر میکردی که عاشق منی . سوزان گفت من تظاهر نمی کردم و اسم فامیلی من الان ریده . اون مرد داد زد عقب بایست . سوزان وایساد و گفت اون نگاه سرد چشمای قهوه ای . اوه 24 من پرسیدم اون همیشه شکل من بوده ؟ سوزان گفت نه نمیدونم چه بازی و حقه ای توسرشه . اون مرد گفت می فهمی . اون به عکس تو دستای من نگاهی کرد و گفت این مال توه میتونی نگاش کنی و بخاطر بسپاریش . من گفتم چیو بخاطر بسپرم ؟ اون با لبخند گفت اخرین قدم زدنت با سوزان قبل از اینکه بری زندان

من گفتم زندان ؟ چرا ؟ اون گفت چون تو به سوزان شلیک کردی ؟ من این کارو نکردم اون گفت این کارو می کنی نگاه کن ! و برگشت و اسلحه رو گذاشت رو سر سوزان . من داد زدم نهههههههههههه! و بهش حمله کردم . اون مرد شلیک کرد . من چشمامو بستم . وقتی دوباره باز کردم چشمامو سوزان رو زمین مرده بود . بعد یدفعه اون مرد برگشت و زد تو سرم . همه چی سیاه شد جلو چشمم . و افتادم زمین

بعد چند لحظه چشمامو دوباره باز کردم و یادم اومد . گفتم تو اونو کشتی ! اون مرد با لبخندی مثل من گفت نه تو اونو کشتی . نقشه من خیلی خوب پیش می ره . سعی کردم بلند شم ولی سخت بود . آروم گفتم من دوسش داشتم اون گفت منم دوسش داشتم اما اون با تو بود . همه اون سالها . الآن …. . لبخندی زد و دوباره بهنفنگ نگاه کرد . پرسیدم میخوای به منم شلیک کنی ؟

اون گفت نه ، تو میری زندان . شاید اونجا درک کنی . سوزان قبل از اینکه بهش شلیک کنم برای من مرده بود . الان دیگه برای تو هم مرده . اون اومد سمتم و دستشو گذاشت رو دهنم . بعد صدای خانم براونو پشت در شنیدم . خانم براون : درو باز کن ، اونجا چخبره ؟ اون مرد بجای من جواب داد . من به سوزان شلیک کردم . و اون الان مرده . مرده ! مرده ! اوه سوزان متاسفم .

اون مرد گفت اون الان به پلیس زنگ می زنه و اونا میان سراغت اون مرد رفت سمت پنجره و بیرونو نگاه کرد . بهش گتم یادت باشه توهم صورتت مثل منه . اون گفت نه برای مدت زیادی . با ترس بهش نگاه کردم . اون آروم ماسکو از رو صورتش برداشت .

الان فقط یه پیتر رید وجود داره اما ..! و یه چیز دیگه ! بگیرش . قبل از اینکه به خودم بیام اسلحه تو دستای من بود . اون با خنده گفت می تونی بدیش به پلیس .

من درو نگاه کردم . اون باز شد و چهارتا پلیس اومدند داخل . اونا به زن مرده نگاه کردند و به اسلحه تو دستای من . اولین پلیس اومد سمت من و گفت تو باید با ما بیای من گفتم من اونو نکشتم ….. من نمی تونم ….. نمی خواستم برم زندان اون دوباره گفت با ما بیا ، بعدا می تونی حرفاتو بزنی . تمام شبو وقت داریم.

متن انگلیسی کتاب

Brown Eyes

We arrived at our hotel in Lea-on-Sea early on Saturday morning. The Hotel Vista. Susan and I always stay there. It is very quiet, very friendly and the food is good. I opened the door, and we walked in.

‘Good morning, Mrs Brown,’ I said.

‘Mr and Mrs Reed,’ she said. ‘It’s good to see you again.’

‘It’s good to be here again,’ I said.

‘Cup of coffee?’ she said. ‘Before you go up to your room.’

‘Thank you,’ I said.

‘Where’s little Mary?’ asked Susan. Mary was Mrs Brown’s daughter.

‘She’s in the garden,’ said Mrs Brown and laughed.

‘But she’s not little! Mary’s a tall young woman now.

‘How old is she?’ Susan asked.

‘Fifteen,’ said Mrs Brown.

‘Fifteen!’ I said. ‘Time goes quickly!’ ‘1 know,’ said Mrs Brown. ‘Now, coffee! Before I forget again.’ She walked to the kitchen.

Susan looked at me. ‘I love it here, Peter,’ she said.

‘I know,’ I said.

‘When did we first meet?’ she asked. ‘Eleven years ago? Twelve?’

‘Wrong,’ I said. ‘It’ll be thirteen years on Tuesday,’ I said. ‘In the cafe.’

‘Ah, yes,’ said Susan, and shut her eyes.

The door opened, and Mary Brown looked in. She was tall.

‘Hello,’ she said to Susan. ‘And hello again,’ she said to me.

‘Again?’ I said.

‘Yes. Don’t you remember? Yesterday. You said “hello” in the bank.’

‘Oh, y. . . yes!’ I said, and pretended to remember.

‘That was you!’

Mary smiled. ‘I’ll see you later,’ she said. ‘Goodbye!’ ‘Goodbye,’ we said. She shut the door. Susan turned to me.

“Why did you pretend?’ she asked me.

‘I don’t know,’ I said.

The sun was hot in the afternoon. After lunch, Susan and I walked down to the sea. We swam. The water was cold.

After that, we walked across to Connor’s Coffee House. It was a small, quiet café near the sea.

The café! The place Susan and I first met. We went back there every year.

I opened the door and looked in. John Connor smiled.

‘Hello again!’ he said to me.

It was our fourth night at the Hotel Vista. We were at a table in the restaurant, but I did not want to eat. I was afraid. Very afraid. Things were not right in Leaon-Sea.

On Sunday, it was the old man in the newspaper shop.

On Monday, the man in the bank . .

. . . . and the woman in the cinema. Yesterday, the girl in the shoe shop.

And this afternoon, the woman in the Italian restaurant.

All of them smiled at me and said, ‘Hello again!’

‘A man is pretending to be me,’ I said. ‘Why?’ ‘I don’t know,’ said Susan. ‘But it’s not important.

We’re . . .’

‘Not important?’ I shouted. ‘I think it is. I . . . I’m going to the police!’

‘No,’ said Susan. ‘They’ll laugh at you. We’ll find the man. Lea-on-Sea isn’t very big. It’ll be easy.’ I looked down. I didn’t want to meet the man!

Susan looked into my eyes. She took my hand. ‘I’m afraid, too,’ she said.

Later that evening, we walked down to the sea. The sun was red and yellow. The water was light blue.

‘Today is an important day,’ said Susan.

‘Important?’ I said.

‘Thirteen years,’ she said. ‘You and me! Did you forget?’

‘I? . . . Yes, I forgot,’ I said quietly.

‘Do you love me?’ Susan asked.

‘Oh, yes,’ I said, and turned to her.

‘Good,’ she said. ‘I love you, too.’

We kissed. And for the first time on our holiday, I was happy!

Suddenly, Susan moved back.

‘Look!’ she was right. ‘It’s him! At the café!’ She was right. There was a man with a big nose and black hair. He shut the café door and turned right. At the cinema, he turned right again, and walked quickly away.

‘Run!’ said Susan. ‘We don’t want to lose him.’ We arrived at the cinema and looked down the road.

‘Where is he?’ I said.

‘There!’ said Susan.

I saw him turn left at the bank.

‘Quickly!’ I shouted.

We ran across the road after the man.

‘Don’t go!’ I shouted.

But he didn’t hear me. We ran to the bank. There, we stopped. I looked up and down the road.

The man was not there.

‘Where is he?’ I said.

‘I don’t know,’ said Susan. ‘But we’ll see him again.

I know we will. Come on,’ she said. ‘We’ll have a drink at the hotel.’

We walked back to the Hotel Vista slowly. Susan looked in the cafés and restaurants but she didn’t see the man again. Luckily!

‘Perhaps we’ll never see him again,’ I said.

‘Perhaps,’ said Susan quietly.

We arrived at the door of the hotel at ten o’clock.

We heard the television. We walked in. We saw Mrs Brown, but she didn’t see us.

I smiled. ‘Sleeping,’ I said.

I walked over to the bed. On it, face down, was a photograph. Who was the picture of? I was afraid to look. I took the photograph in my hand and slowly turned it over.

‘What the . . . ?’ I shouted.

‘What is it?’ said Susan. ‘Can I see?’ ‘You can,’ I said. ‘But it isn’t good!’ I gave her the photo. Susan looked at it, and jumped back. ‘But it’s you and me!’ she said.

‘I know,’ I said, and looked again.

It was Susan and me. Down at the sea.

‘That man!’ said Susan, excitedly. ‘He was there. It’s his photo!’

Suddenly, we heard a noise. The door opened. And there he was, the man with my face. And he had a gun in his hand.

‘Very clever!’ he said quietly. ‘It was me.’ He shut the door.

‘Don’t move,’ he said. ‘Or I’ll shoot.’

I looked at the man in horror. I wasn’t afraid of his gun - I was afraid of his face! He had my nose, my mouth, my ears, my hair . . .

‘You know him!’ I said.

‘Yes,’ Susan answered. ‘His name is Stephen Griggs. I worked with him fifteen years ago.’ ‘I loved you,’ said the man. ‘We were happy.’

‘You’re a bad woman, Susan Barker,’ he said. ‘You pretended to love me.’

‘I did not! And my name is Reed now.’ ‘Stay back!’ he shouted.

Susan stopped.

‘Those cold brown eyes,’ she said. ‘Ugh!’

‘Did he always have my face?’ I asked.

‘No,’ said Susan. ‘I don’t know the game he’s playing.’

‘You will,’ said the man. ‘You will.’ He looked at the photograph in my hand.

‘That’s for you,’ he said. ‘You can look at it, and remember.’

‘Remember what?’ I said.

He smiled. ‘Your last walk with Susan,’ he said.

‘Before you go to prison.’

‘Prison?’ I said. ‘Why?’ Because you shot Susan,’ he said ‘I didn’t . . .’

‘You will,’ he said. ‘Watch!’ And he turned and put the gun to Susan’s head.

‘NOOOOOO!’ I shouted, and jumped at him.

The man shot. I shut my eyes. When I looked again, Susan was on the floor. Dead.

Then, suddenly, the man turned

and hit me on the head. It all went black — and I fell down, down, down.

After some time, I opened my eyes again. I remembered.

‘You shot her!’ I said.

‘No,’ the man smiled - with my smile! ‘You shot her. My plan is going very well.’ I tried to get up, but it was difficult.

‘I loved her,’ I said, quietly.

‘I, too,’ he said. ‘But she was with you. All those years. Now . . .’ He smiled again and looked at the gun.

‘Do you plan to shoot me, too?’ I said.

‘Oh, no,’ he said. ‘I said, you’re going to prison.

Perhaps there, you’ll understand. For me, Susan was dead before I shot her. Now she’s dead for you, too.’ He came over to me, and put his hand over my mouth. Then I heard Mrs Brown at the door.

‘What are you doing in there?’ she shouted.

‘Mfff. … mmwff!’ I said.

‘I shot Susan!’ the man answered for me. ‘And now she’s dead. Dead! DEAD! Oh, Susan, I’m sorry!’

‘There,’ he said. ‘Now she’ll phone the police. And they’ll come — for you!’

He walked over to the window and looked out.

‘Remember,’ I said. ‘You’ve got my face, too.’ ‘Not for long,’ he said. In horror, I watched him slowly take the mask from his face.

‘Now there’s only one Peter Reed again. You!’

‘But. . .’

‘Oh, and one more thing. Here you are . . .’ Before I knew it, the gun was in my hand!

‘You can give it to the police ‘ he laughed.

I watched the door. It opened and four policemen walked in. They looked at the dead woman. They looked at the gun in my hand.

The first policeman walked over to me. ‘You come with us,’ he said.

‘I didn’t … It isn’t . . . I can’t . . .’ I said. I didn’t want to go to prison.

‘Come with us,’ he said again. ‘You can talk later.

We’ve got all night.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.