علاءالدین

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب 139

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب

علاءالدین

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 14 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این کتاب را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی کتاب

خیلی سال قبل، یک جادوگر یک چراغ جادوی خیلی خاص را می خواست. ولی چراغ جادو در غاری در چین بود.جادوگر نمی توانست به داخل غار برود تا چراغ را بیاورد. فقط یک پسر بچه می توانست چراغ را از غار بیرون بیاورد.

جادوگر به چین رفت. او آنجا، در بازار پسر بینوایی دید. پسر بچه یک سبد نان داشت.

جادوگر پرسید” پسر، نامت چیست؟”

پسر جواب داد” علاء الدین، آقا. لطفا نان من را بخرید.”

جادوگر گفت” بله، می توانی نانت را به من بفروشی … و بعد من می توانم تو را به کوهستان ها ببرم تا یک باغ جادویی در یک باغ مخفی را ببینی!”

علاءالدین گفت” بفرمایید نانتان! حالا من را به کوهستان ها ببرید. می خواهم غار مخفی و باغ جادویی را ببینم!”

جادوگر و علاء الدین به کوهستان رفتند. آنها در مسیر سفر نان علاء الدین را خوردند.

جادوگر گفت” این هم از غار! علاء الدین، تو باید داخل غار شوی و چراغ جادو را بیاوری. “

علاء الدین گفت” ولی من نمی توانم داخل غار شوم، درِ سنگی بسته است.”

جادوگر گفت” باید حلقه ی برنجین را بکِشی تا در باز شود.بعد می توانی داخل شوی.”

علاء الدین حلقه را کشید. درِ سنگی باز شد و او در غار تاریک چند پله دید.

جادوگر گفت” از پله ها پایین برو. یک درخت میوه زیبا داخل باغ هست. زیر درخت یک چراغ برنجین است. باید چراغ را پیش من بیاوری.”

“عجله کن، علاء الدین! برو و چراغ را برایم بیاور!”

علاء الدین از پله ها پایین رفت. خیلی تاریک بود. ولی ناگهان، نوری دید. این باغ جادویی بود!علاء الدین داخل باغ جادویی شد.گل های زیبا و درختان شگفت آوری آنجا بود، ولی یک درخت از بقیه زیباتر بود. این همان درخت میوه بود!تمام میوه ها از رنگ ها و شکل های مختلف بودند. علاء الدین چند تا از میوه ها را خورد. خوشمزه بود!

علاء لدین چراغ را زیر درخت دید. آن را برداشت و راه افتاد تا نزد جادوگر باز گردد.او فریاد زد” چراغ را پیدا کردم!”

جادوگر گفت” عجله کن! عجله کن! چراغ را برایم بیاور! باید به خانه بروم!”

علاء الدین با چراغ از پله ها بالا رفت… ولی در بسته شد!

جادوگر خیلی عصبانی بود چون چراغ جادو را به دست نیاورده بود. او به خانه، به سرزمین دوردست بازگشت

علاء الدین در غار تاریک تنها بود. او صدا زد “ کمک! کمک! نمی توانم در را باز کنم.”

ولی جادوگر آنجا نبود. جادوگر در خانه اش، در سرزمینی خیلی دور از چین، بود.

علاء الدین ترسیده بود. در بسته بود و او نمی توانست آن را باز کند. می خواست به خانه برود.

علاء الدین به چراغ جادو نگاه کرد. چراغ کثیف بود به همین دلیل او آن را به لباسش مالید تا تمیزش کند.

ووش! ووش!! ووش !!! ابری آبی، قرمز،نارنجی و سبز در غار پیدا شد!

غول گفت” من غول چراغ جادو هستم. آرزو کنید تا برآورده کنم.”

علاء الدین گفت” من … من … می خواهم به خانه بروم. لطفا مرا به خانه ببر!”

ووش! ووش!! ووش!!! علاء الدین در خانه و پیش مادرش بود.

مادر علاء الدین گفت” این چیست؟ یک چراغ برنجین قدیمی؟ می توانم تمیزش کنم. می توانم آن را در بازار بفروشم و بعد می توانم برای خودمان مقداری غذا بخرم.”

او چراغ را برداشت و شروع به براق کردن آن نمود.

علاء الدین گفت” نه! چراغ را به من بده. این یک چراغ جادو است.”

” ووش! ووش!! ووش!!! “ ابری آبی، قرمز، نارنجی و سبز در خانه ظاهر شد.

غول گفت” من غول چراغ هستم، آرزو کنید تا برآورده کنم.”

مادر علاء الدین گفت” من یک خانه زیبا و چند لباس زیبا می خواهم … و کلی جواهرات! “

ووش! ووش!! ووش!!! علاء الدین و مادرش خانه ای زیبا، لباس های زیبا و کلی جواهرات داشتند. حالا آنها ثروتمند بودند!

علاء الدین به فقیر های شهر کمک کرد. او به آنها پول و غذا می داد و آنها او را دوست داشتند.

چند سال بعد، علاء الدین با یک شاهزاده خانم زیبا، دختر امپراتور ازدواج کرد. امپراتور علاء الدین را دوست داشت چون او با فقرا مهربان بود.

علاء الدین و شاهزاده خانم در قصری زیبا با یک باغ زندگی می کردند. آنها خیلی خوشبخت بودند. مادر علاء الدین با آنها زندگی می کرد.

یک روز علاء الدین در قصر بود و داشت کتابی می خواند. شاهزاده خانم در باغ بود. او پیر مرد فقیری با یک سبد بزرگ لامپ بیرون باغ دید. او فریاد می زد” چراغ قدیمی را با نو عوض میکنم.چراغ های قدیمی تان را بیاورید تا چراغ نو به شما بدهم. “

شاهزاده خانم فکر کرد” چه فکر خوبی! می توان چراغ کهنه علاء الدین را به او بدهم و او می تواند به من چراغ نو و زیبا برای علاء الدین بدهد!”

پیرمرد چراغ را از شاهزاده خانم گرفت. او گفت “ ممنون، شاهزاده خانم. شما خیلی مهربان هستید.”

شاهزاده خانم گفت” چراغ های کهنه را برای چه می خواهی؟”

او گفت “ ها! من فقط یک چراغ را می خواهم_ این یکی! این یک چراغ جادو با غول چراغ جادو است. و می تواند من را ثروتمند کند!”

شاهزاده خانم گفت” وای! تو یک پیرمرد بینوا نیستی، تو آن جادوگری! “

جادوگر گفت” بله، شاهزاده خانم. و حالا باید برویم به دوردست ها، به کشورم!”

جادوگر چراغ را برداشت و آن را مالید.

ووش! ووش!! ووش!!! ابری آبی، قرمز، نارنجی و سبز در باغ پیدا شد.

غول گفت” من غول چراغ جادو هستم، آرزویت را بگو.”

جادوگر گفت” من و قصر علاء الدین را به کشورم ببر.”

ووش! ووش!! ووش!!! ناگهان آن در دور دست ها بودند.

نه شهری بود، نه مردمی. آنها در بیابان بودند.

شاهزاده خانم گفت”خواهش می کنم،علاء الدین،ما را به خانه ببر!”

علاء الدین گفت” شاهزاده خانمِ من! ناراحت نباش. ما باید چراغ را به دست بیاوریم! من فکری دارم. می توانیم از جادوگر بخواهیم امشب با ما شام بخورد. می توانیم یک نوشیدنی با کمی شربت جادو به او بدهیم.”

شاهزاده خانم گفت” یک شربت جادوی خواب آور. “

علاء الدین گفت “ بله! و وقتی خوابید، من می توان چراغ جادو را از او بگیرم.”

شاهزاده خانم گفت” می توانیم شربت خواب آور را در کمی آب پرتقال بریزیم.”

علاء الدین گفت”فکر خوبی است!”

آن روز غروب، جادوگر به قصر علاء لدین رفت.

جادوگر پرسید” اینجا، کشور من را دوست دارید؟”

علاء الدین گفت” بله. بیابان عجیب و زیبایی است. ولی ما می خواهیم به خانه برویم.”

جادوگر گفت” اوه! نه! تا ابد باید اینجا بمانی.”

شاهزاده خانم گفت” کمی پرتقال دوست دارید؟ خیلی خوب است. از درختان پرتقال باغم است.”

جادوگر گفت” ممنون. “

ناگهان، جادوگر خوابش برد! علاء الدین چراغ را از او گرفت و آن را مالید.

ووش! ووش!! ووش!!! ابری آبی، قرمز، نارنجی و سبز در قصر پیدا شد.

غول گفت” من غول چراغ جادو هستم، آرزو کنید تا برآورده کنم.”

علاء الدین گفت” لطفا ما را به خانه ببر. ولی نمی خواهیم جادوگر را ببریم. او می تواند تا ابد اینجا در بیابان بماند.”

امپراتور از دیدن دوباره علاء الدین و دخترش خیلی خوشحال شد.

امپراتور گفت” فردا غروب همه می توانند به مهمانی من در قصر بیایند.”

مادر علاء الدین گفت” چه فکر خوبی!”

مهمانی معرکه ای بود.کلی چیز برای خوردن و نوشیدن بود. موسیقی بود و مردم در باغ های امپراتور می رقصیدند و آواز می خواندند. امپراتور پرسید” علاء الدین، جادوگر کجاست؟”علاء الدین گفت” آه! او در دوردست ها است، در بیابان … و می تواند تا ابد آنجا بماند!”

امپراتور پرسید” علاء الدین، باید به من بگویی … چراغ جادو کجاست؟”

علاء الدین گفت” این یک راز است!”

متن انگلیسی کتاب

A long time ago, a magician wanted a very special magic lamp. But the lamp was in a cave in China. The magician couldn’t go into the cave to get the lamp. Only a boy could get the magic lamp from the cave.

The magician went to China. There, in a market, he saw a poor boy. The boy had a basket of bread.

‘What’s your name, boy?’ asked the magician.

‘Aladdin, sir,’ said the boy. ‘Please, buy my bread.’

‘Yes, you can sell me your bread…,’ said the magician, ‘and then I can take you to the mountains to see a magic garden in a secret cave!’

‘Here’s the bread!’ said Aladdin. ‘Now take me to the mountains. I want to see the secret cave and the magic garden!’

The magician and Aladdin went to the mountains. They ate Aladdin’s bread on the journey.

‘Here’s the cave,’ said the magician. ‘You, Aladdin, must go into the cave and get the magic lamp.’

‘But I can’t go into the cave,’ said Aladdin ‘The stone door is closed.’

‘You must pull the brass ring to open the door.’ ‘Then you can go in,’ said the magician

Aladdin pulled the ring. The stone door opened and he saw some steps in the dark cave.

‘Go down the steps to the magic garden,’ said the magician. ‘There’s a beautiful fruit tree in the garden. Under the tree there’s a brass lamp. You must bring the lamp to me.’

‘Hurry, Aladdin! Go and bring me the lamp!’

Aladdin went down the steps. It was very dark. But suddenly, he saw a light. It was the magic garden! Aladdin went into the magic garden. There were beautiful flowers and wonderful trees, but one tree was more beautiful than the others. It was the fruit tree! All the fruit were different colours and different shapes. Aladdin ate some of the fruit. It was delicious!

Then Aladdin saw the lamp under the tree. He took it and started to go back to the magician. ‘I’ve got the lamp!’ he shouted.

‘Hurry! Hurry! Bring me the lamp! I must go home!’ said the magician.

Aladdin went up the steps with the lamp… but the door closed!

The magician was very angry because he didn’t have the magic lamp. He went back home, to a country far away.

Aladdin was alone in the dark cave. ‘Help! Help!’ he said. ‘I can’t open the door.’

But the magician wasn’t there. The magician was at home, in a country far away from China.

Aladdin was afraid. The door was closed and he couldn’t open it. He wanted to go home.

Then Aladdin looked at the magic lamp. It was dirty, so he rubbed it on his shirt to clean it.

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! There was a blue, red, orange and green cloud in the cave!

‘I am the genie of the lamp,’ said the genie. ‘Your wish is my command…’

‘I… I… I want to go home,’ said Aladdin. ‘Please, take me home!’

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! Aladdin was at home with his mother!

‘What’s this? An old brass lamp?’ asked Aladdin’s mother. ‘I can clean it. I can sell it in the market, and then I can buy some food for us.’

She took the lamp and started to rub it.

‘No! Give me the lamp,’ said Aladdin. ‘It’s a magic lamp!’

‘Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! There was a blue, red, orange and green cloud in the house.’

‘I am the genie of the lamp,’ said the genie. ‘Your wish is my command.’

‘I want a beautiful house, some lovely clothes… and a lot of jewels!’ said Aladdin’s mother.

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! Aladdin and his mother had a beautiful house, lovely clothes, and a lot of jewels. They were rich now!

Aladdin helped the poor people in the town. He gave them money and food, and everyone loved him.

Some years later Aladdin married a beautiful princess, the Emperor’s daughter. The Emperor liked Aladdin because he was kind to the poor people.

Aladdin and the princess lived in a beautiful palace with a garden. They were very happy. Aladdin’s mother lived with them.

One day Aladdin was in the palace reading a book. The princess was in the garden. She saw a poor old man with a big basket of lamps outside the garden. ‘New lamps for old!’ he shouted. ‘Bring me your old lamps. I’ve got new lamps to give you.’

‘What a good idea!’ thought the princess. ‘I can give him Aladdin’s old lamp, and he can give me a lovely new lamp for Aladdin!’

The old man took the old lamp from the princess. Thank you, Princess. You’re very kind,’ he said.

‘Why do you want old lamps?’ said the princess.

‘Ha!’ he said. ‘I only want one old lamp - this one! It’s a magic lamp with a genie. And it can make me a rich man!’

‘Oh! You’re not a poor old man,’ said the princess. ‘You’re the magician!’

‘Yes, Princess,’ said the magician. ‘And now we must go - far away, to my country!’

The magician took the lamp, and rubbed it.

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! There was a blue, red, orange and green cloud in the garden.

‘I am the genie of the lamp,’ said the genie. ‘Your wish is my command.’

‘Take us and Aladdin’s palace to my country,’ said the magician.

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! Suddenly, they were far away.

There was no town. There were no people. They were in the desert.

‘Please, Aladdin, take us home!’ said the Princess.

‘Don’t be sad, my Princess,’ said Aladdin. ‘We must get the magic lamp! I’ve got an idea. We can ask the magician to eat with us this evening. We can give him a drink with a magic potion.’

‘A magic sleeping potion!’ said the princess.

‘Yes!’ said Aladdin. ‘And, when he’s asleep, I can take the magic lamp from him.’

‘We can put the sleeping potion in some orange juice!’ said the princess.

‘Good idea!’ said Aladdin.

That evening, the magician went to Aladdin’s palace.

‘Do you like it here in my country?’ asked the magician.

‘Yes, the desert is strange and beautiful,’ said Aladdin. ‘But we want to go home.’

‘Oh, no!’ said the magician. ‘You must stay here forever.’

‘Would you like some orange juice?’ said the princess. ‘It’s very good. It’s from the orange trees in my garden.’

‘Thank you,’ said the magician.

Suddenly, the magician was asleep! Aladdin took the magic lamp from him and rubbed it.

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! There was a blue, red, orange and green cloud in the palace.

‘I am the genie of the lamp,’ said the genie. ‘Your wish is my command.’

‘Please, take us home. But we don’t want to take the magician,’ said Aladdin. ‘He can stay here in the desert. Forever!’

The Emperor was very happy to see his daughter and Aladdin again.

‘Tomorrow evening everyone can come to a party at my palace!’ said the Emperor.

‘What a good idea!’ said Aladdin’s mother.

It was a wonderful party. There was a lot to eat and drink. There was music, and people danced and sang in the Emperor’s gardens. Everyone was happy to see Aladdin and the princess again. ‘Aladdin, where’s the magician?’ asked the Emperor. ‘Ah!’ said Aladdin. ‘He’s far away, in the desert… and he can stay there forever!’

‘Aladdin, you must tell me… where’s the magic lamp?’ asked the Emperor.

‘That,’ said Aladdin, ‘is a secret!’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.