آقای استون

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: بیگانه ها در مدرسه / فصل 5

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

آقای استون

توضیح مختصر

جنی و پائول آقای استون رو تعقیب می‌کنن و حقیقت رو می‌فهمن.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پنجم

آقای استون

وقتی مدرسه تموم شد، من و پائول پشت چند تا بوته قایم شدیم و در مدرسه رو زیر نظر گرفتیم. دیدیم چند تا از کلاس‌ها و چند تا از دبیران رفتن خونه، ولی آقای استون رو ندیدیم. دقایق سپری شدن. گفتم: “شاید با ماشین رفته خونه.”

همون لحظه، از لای بوته‌ها مردی رو با موی مشکی و استخوان‌های گونه‌ی خیلی بلند دیدیم، که از جلومون رد شد.

زمزمه کردم: “خودشه!”

پائول گفت: “صبر کن! نباید شک کنه داریم تعقیبش می‌کنیم.”

دو دقیقه صبر کردیم. گفتم: “باشه. میتونیم بریم.”

با فاصله‌ی زیاد تعقیبش کردیم و بالاخره دیدیم که وارد خونه شد. یک خونه دو طبقه‌ی زیبای صورتی رنگ بود. جلوش یک زمین چمن داشت و یک درخت بزرگ کنارش.

آروم به طرف پنجره رفتیم و با دقت داخل رو نگاه کردیم.

آقای استون کیفش رو گذاشت زمین و یخچال رو باز کرد. یه بطری دیگه از اون مایع سبز رنگ وحشتناک برداشت و گذاشت روی میز و بعد رفت طبقه‌ی بالا.

پائول زمزمه کرد: “حالا چیکار می‌تونیم بکنیم؟”

گفتم: “مشکلی نیست! میتونم از درخت بالا برم!”

“مطمئنی؟”

“البته. یادت باشه من والیبال بازی می‌کنم.”

“مراقب باش!”

من رفتم بالای درخت. زیاد بلند نبود و بالا رفتن آسون بود. از جایی که بودم می‌تونستم اتاقش رو ببینم. آقای استون اونجا بود.

پائول زمزمه کرد: “چه خبره؟”

آروم گفت: “جلوی آیینه نشسته. دست‌هاش توی سرش هستن … وای نه!!”

پائول پرسید: “چیه؟ چیه؟”

معلم کاملاً کچل بود و سرش پر از زگیل‌های قهوه‌ای و چندش‌آور بود. حالم به هم خورد.

یک‌مرتبه متوجه انعکاس تصویرم در آینه‌ی آقای استون شدم، و آقای استون هم متوجهش شد! برگشت و با خشونت به من خیره شد. از ترس فلج شده بودم. دهنم باز موند. انتظار بدترین رو داشتم. ولی آقای استون عصبانی نبود. در واقع خیلی ناراحت به نظر می‌رسید. پنجره رو باز کرد.

“شما دانش‌آموزان فکر می‌کنید من عجیبم. بیاید داخل. می‌خوام چیزی بهتون بگم.”

شروع به گفتن کردم: “آه آقای استون، خیلی متأسفم … “ به شدت خجالت میکشیدم.

“نگران نباش. شما که تا اینجا اومدید، بیاید داخل.”

از درخت پایین اومدم. پائول مضطرب بود.

“بیا جنی. بیا قبل از اینکه دیر بشه در بریم!”

“نه پائول. من میرم تو.”

“ولی …” به طرف در ورودی آقای استون رفتم. پائول هم دنبالم اومد. معلم در رو باز کرد و گذاشت در اتاق نشیمنش بشینیم.

پرسید: “چیزی می‌خورید؟”

جواب دادم: “نه، هیچی، ممنونم.”

پائول که نگاه من رو نادیده گرفت، پرسید: “اون … زگیل‌های روی سرتون چی هستن؟”

“این زگیل‌ها نتیجه تومور گلو هستن. میدونید، وقتی نوجوان بودم شروع به سیگار کشیدن کردم و تا زمان تومور بهش ادامه دادم. شیمی‌درمانی باعث شد موهام رو از دست بدم و این زگیل‌ها در اومدن.

احتمالاً متوجه صدام هم شدید.

متأسفانه تومور تارهای صوتیم رو از بین برد. بنابراین حالا با دستگاه صوت صحبت می‌کنم.

تومور باعث تغییرات جدی در زندگیم شد. شروع به رنج کشیدن از افسردگی کردم و هنوز هم میرم پیش روانشناس. همچنین نقل مکان کردم. امیدوار بودم زندگی بهتری در یک محیط جدید شروع کنم. در واقع من اهل ویسکانسین هستم. میدونید، ازدواج نکردم و بیماریم باعث شد خیلی تنها بشم. آدم‌ها بیماری رو دوست ندارن. از آدم‌های بیمار دوری می‌کنن. بیماران باعث آزارشون میشن.”

گفتم: “آقای استون، واقعاً به خاطر رفتارمون خیلی متأسفیم.”

پائول اضافه کرد: “بله، واقعاً عذرخواهی میکنیم. امیدواریم ما رو ببخشید.”

“نگران نباشید! از یک جهت هم خوشحالم که این اتفاق افتاد. تا حالا انقدر طولانی با کسی حرف نزده بودم. میدونید، می‌خوام با دانش‌آموزانم دوست بشم. به همین دلیل هم از کلاس شما سؤالات زیادی پرسیدم. ولی لبخند زدن یا شاد بودن برام سخته. سعی کنید جدی و ناخوشایند بودنم رو درک کنید.”

به آقای استون لبخند زدم. خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بودم.

به آرومی گفتم: “درک می‌کنیم.”

پائول گفت: “میتونم سؤالی از شما بپرسم؟”

داد زدم: “پائول!”

آقای استون جواب داد: “اشکالی نداره. هر چی میخواید از من بپرسید.”

“اون چیزی که برای ناهار میخورید چیه؟”

“آه … باعث ترستون شده؟ ماده‌ی سبز رنگ و قرص‌های مشکی رنگ بخشی از درمانم هستن. حاوی پروتئین و مواد مغذی دیگه هستن.”

“و چرا - کنجکاوی من رو ببخشید - دیروز چشم‌هاتون به رنگ کهربا بودن؟”

“خوب، یه لنز رنگی امتحان کردم. می‌خواستم کار متفاوتی انجام بدم. فکر می‌کردم ظاهری جدید باعث میشه حالم بهتر بشه. ولی فایده‌ای نداشت.”

شروع کردم: “آقای استون، امروز صبح شما رو در پارک دیدم…”

گفت: “خدای من. احتمالاً به نظرت خیلی عجیب بودم، با اون حرکات! دکترم پیشنهاد داده صبح زود در هوای آزاد و تمیز نرمش کنم. باید بگم این چند روز اخیر واقعاً من رو زیر نظر گرفتید.”

من و پائول به هم دیگه نگاه کردیم. احساس کردیم بی‌ادب و خیلی احمق هستیم. از اینکه خیلی بی‌ملاحظه بودیم، خجالت کشیدیم.

گفتم: “خب آقای استون، نمی‌دونیم چطور از شما به خاطر صداقت و مهربونیتون تشکر کنیم. ما واقعاً مستحق این نبودیم. رفتار ما … “

“کافیه، کافیه، نگران نباشید. به خاطر همراهی‌تون ممنونم. فردا در مدرسه می‌بینمتون. و یادتون باشه، هر وقت خواستید بیاید و من رو ببینید. همیشه خوش‌آمدید.”

پائول گفت: “خیلی ممنونیم. دوباره میایم.”

من و پائول از خونه ی آقای استون خارج شدیم و به طرف خونه رفتیم.

پائول گفت: “خوب فکر می‌کنم درسی گرفتیم. باید یادمون باشه آدم‌های زیادی در این دنیا رنج می‌کشن و آدم‌های زیادی مشکلاتی دارن. و اگه عجیب رفتار می‌کنن، علتی داره. پشت هر بوته‌ای یه آدم فضایی نیست. یه آدمه، درست مثل من و تو. و شاید این آدم نیاز به یک دوست و دست یاری‌دهنده داره.”

با مهربانی و تحسین به پائول نگاه کردم. حرف‌هاش کاملاً افکار من رو بیان می‌کردن. اجازه داده بودیم تصورات و دانش سطحی‌مون بر ما چیره بشن. این باعث شده بود احساسات و مشکلات انسانی رو فراموش کنیم. به آقای آدامز و دست مصنوعیش فکر کردم. حتی در این مورد هم با شبهات خنده‌دارم واکنش زیاد نشون داده بودم.

گفتم: “هی، پائول. می‌خوام جشن بگیریم. این ماجرا تموم شده. احساس آسودگی می‌کنم بیا بریم رنگین کمان و بستنی بخریم.”

“باشه، جنی! فکر خوبیه!”

اضافه کردم: “بیا دانا رو هم صدا کنیم!” فکر کردم وقتشه اون رو هم در جریان همه چیز بذاریم.

“حتماً!”

جلوی خونه‌ی دانا ایستادیم و دعوتش کردیم.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FIVE

Mr Stone

When the school day finished, Paul and I hid behind some bushes and watched the school gate. We saw many classes go home, and some teachers. But we didn’t see Mr Stone. The minutes passed. “Maybe he went home by car,” I said.

At that moment, through the bushes, we saw a man with black hair and very high cheekbones walk past.

“It’s him!” I whispered.

“Wait! He mustn’t suspect that we are following him,” Paul said.

We waited two minutes. “OK. We can go,” I said.

We followed him at a distance and finally we saw him go into a house. It was a pretty, pink, two-story building. There was a lawn in front of it and a big tree on the side.

We crept up to the window and carefully looked inside.

Mr Stone put his briefcase down and opened the refrigerator. He took out another bottle of that horrible green liquid and put it on the table. Then he went upstairs.

“Now what can we do?” Paul whispered.

“No problem! I can climb the tree!” I said.

“Are you sure?”

“Of course. Don’t forget I play volleyball!”

“Be careful!”

I went to the tree. It wasn’t very high and it was easy to climb. From my position I could see his room. Mr Stone was there.

“What’s happening?” whispered Paul.

“He’s sitting in front of a mirror,” I said softly. “His hands are on his head… Oh no!!!”

“What? What?” asked Paul.

The teacher was totally bald, and his head was covered with disgusting, brown warts! I felt sick.

Suddenly I noticed my reflection in Mr Stone’s mirror and Mr Stone noticed it, too! He brusquely turned around and stared at me. I was paralyzed with fear. My mouth fell open. I was expecting the worst. Instead, Mr Stone didn’t look angry. He actually seemed very sad. He opened the window.

“You students think I’m weird. Come inside. I want to tell you something.”

“Uh, Mr Stone, I’m terribly sorry…,” I started to say. I was extremely embarrassed.

“Don’t worry. Since you’re here, please come in.”

I climbed down the tree. Paul was very nervous.

“Come on, Jenny, let’s go away before it’s too late!”

“No, Paul. I’m going in.”

“But…,” I went towards Mr Stone’s front door, so Paul followed. The teacher opened the door and made us sit down in his living room.

“Do you want something to drink?” he asked.

“No, nothing, thank you,” I answered.

“W-What are those… warts on your head?” asked Paul, ignoring the look I gave him.

“These warts are the results of a throat tumor. You see, I started smoking as a teenager and I continued until the tumor. Chemotherapy made me lose all of my hair, and I developed these warts.

“You’ve probably noticed my voice.

Unfortunately, the tumor destroyed my vocal chords. So now I speak with a voice implant.

“The tumor has caused very serious changes in my life. I started to suffer from depression and I still see a psychiatrist. I also moved, hoping to start a better life in a new environment. In fact, I’m from Wisconsin. You see, I’m not married, and the illness has made me very lonely. People don’t like illnesses; they stay away from sick people. Sick people bother them.”

“Mr Stone, we really feel terrible about our behaviour,” I said.

“Yes, we really apologise. We hope you can forgive us,” added Paul.

“Don’t worry! In a sense, I’m glad this happened. I haven’t talked like this to anyone for a long time. You see, I want to be friends with my students. That’s why I asked your class so many questions. But it’s very hard for me to smile, or be cheerful. Try to understand, if I’m strict or unpleasant.”

I smiled at Mr Stone. I was very moved.

“We understand,” I said softly.

“May I ask you a question?” said Paul.

“Paul!” I exclaimed.

“It’s OK. Ask me anything you want,” answered Mr Stone.

“What’s that stuff you eat at lunch?”

“Oh… Did that scare you? The green liquid and the black pills are part of my treatment. They include protein and other nutritional substances.”

“And why, excuse my curiosity, were your eyes amber-coloured yesterday?”

“Well, I tried some coloured contact lenses. I wanted to do something different. I thought that a new look could make me feel better, but it didn’t work.”

“Mr Stone?” I began, “I saw you at the park, this morning…”

“Gee, I probably appeared very strange to you, with all those movements!” he said. “My doctor suggested early-morning exercise, in fresh, clean air. You really have watched me these last few days, I must say!”

Paul and I looked at each other. We felt rude and very silly. We were ashamed for being so inconsiderate.

“Well, Mr Stone, we don’t know how to thank you for your hospitality and kindness,” I said. “We really don’t deserve it. Our behaviour…”

“That’s enough, that’s enough, don’t worry. Thank you for your company. I’ll see you tomorrow at school. And remember, if you ever want to come and visit me, you’re always welcome.”

“Thank you very much. We’ll come again,” said Paul.

Paul and I left Mr Stone’s house, and walked home.

“Well, I think we’ve learned a lesson,” Paul said. “We must remember that many people in this world are suffering; many people have problems; and, if they act in strange ways, there are reasons. There isn’t an alien behind every bush. There’s a person, just like you and me. And maybe this person needs friendship and a helping hand.”

I looked at Paul with affection and admiration. His words expressed my own thoughts perfectly. We had let our imagination and superficiality dominate us. This made us forget human feelings and problems. I thought about Mr Adams and his artificial arm. Even in that case I had overreacted with my ridiculous suspicions.

“Hey, Paul,” I said. “I want to celebrate! This adventure is over. I feel relieved. Let’s go to the “Rainbow” and buy an ice-cream.”

“OK, Jenny! Good idea!”

“Let’s call Dana, too!” I added, thinking it was the moment to inform her about everything.

“Sure!”

We stopped at Dana’s house and invited her.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.