گم شده و پیدا شده

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: جزیره دکتر مورائو / فصل 1

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

گم شده و پیدا شده

توضیح مختصر

مردی بعد از غرق کشتیش در دریا سرگردان می‌مونه، ولی بعد کشتی دیگه‌ای پیداش می‌کنه.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

گم شده و پیدا شده

یکی از چند تا مسافر خوش شانس لیدی وین بودم. وقتی کشتی فوریه سال ۱۸۸۷ در اقیانوس آرام غرق شد، خودم رو در یک قایق کوچیک با مسافر دیگه‌ای به نام هلمار و یک ملوان پیدا کردم. هیچ وقت اسم ملوان رو نفهمیدم. مرد چهارم از کشتی پرید و سعی کرد به ما برسه، ولی سرش به کنار کشتی خورد، رفت زیر آب و دیگه بالا نیومد.

فقط یه تیکه نون کوچیک و یه ظرف کوچیک آب در قایق داشتیم. روز اول دریا خیلی خشن بود و کم مونده بود از قایق بیرون بیفتیم. ولی بعد دریا آروم‌تر شد و خطر رفع شد. خیلی کم حرف می‌زدیم. بیشتر اوقات تکون نمی‌خوردیم. زیر آفتاب گرم دراز می‌کشیدیم و به اقیانوس نگاه میکردیم.

روز چهارم دیگه آب برای خوردن نداشتیم. خیلی تشنه شدیم. بعد در روز ششم، هلمار بالاخره نظری داد که در ذهن همه‌ی ما بود. “باید یه نفر رو بکشیم، بعد دو نفر دیگه می‌تونن خون اون رو بخورن.”

هلمار دو تا چوب بلند داشت و یه چوب کوتاه. شخصی که چوب کوتاه رو داشت، باید میمرد. ملوان چوب کوتاه رو انتخاب کرد، ولی نتیجه رو قبول نکرد. عشق به زندگی در اون خیلی قوی‌تر بود. به هلمار حمله کرد و دو مرد دعوا کردن. سعی کردم به هلمار کمک کنم، ولی وقتی داشتم به طرفشون میرفتم، قایق یک‌مرتبه تکون خورد و ملوان و هلمار با هم از قایق افتادن توی آب و مثل سنگ رفتن پایین.

در وضعیت ضعیفی که بودم، در قایق دراز کشیدم و آروم خندیدم. نمیدونستم چرا دارم میخندم، ولی چند دقیقه طولانی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.

بعد از اون هیچ کاری نکردم. به خوردن آب دریا فکر کردم.

این شکلی میتونستم خیلی سریع بمیرم. ولی حتی برای این کار هم خیلی ضعیف بودم.

در روز هشتم در فاصله دور در دریا یک بادبان دیدم. یادم میاد فکر کردم: “چقدر عجیب. یک کشتی داره میاد، ولی خیلی دیر شده، برای اینکه من دیگه مُردم.” ساعت‌ها سرم رو کنار قایق گذاشتم و دراز کشیدم و بادبان نزدیکتر و نزدیکتر میشد. هیچ کاری برای صدا کردن کشتی به طرفم نکردم. ولی هنوز هم میومد. یادم میاد که بغل کشتی رو کنار قایقم دیدم. و بعد … هیچی.

در یک اتاق کوچیک و نامرتب در کشتی بیدار شدم. مرد جوانی کنار تختم نشسته بود و مچ دستم رو گرفته بود. موهای بور داشت و سبیل کلفت و چشم‌های خاکستری و اشکبار.

مرد شروع به صحبت کرد. یک‌مرتبه، از بالای سرمون صدای خوردن فلز به فلز اومد و بعد صدای آروم و عصبانی یک حیوان.

مرد هیچ تعجبی نشون نداد، ولی سؤالش رو تکرار کرد: “حالت چطوره؟”

سعی کردم صحبت کنم، ولی صدایی از دهنم بیرون نیومد. خوشبختانه مرد سؤال رو در چشم‌هام دید.

“تو رو در قایق کوچیک پیدا کردیم. غذا یا نوشیدنی نداشتی.”

به دستم نگاه کردم. به شدت لاغر بود و پوستش از دستم آویزون بود. یک مرتبه روزهای طولانیم رو که در دریا گم شده بودم به خاطر آوردم.

مرد که یک نوشیدنی قرمز بهم تعارف می‌کرد، گفت: “کمی از این بخور.”

طعم خون میداد، ولی همش رو خوردم. کمی بعد احساس قدرت کردم.

مرد گفت: “خوش شانسی که من از پزشکی سر در میارم.”

به آرومی و با درد پرسیدم: “این کدوم کشتیه؟” اینها اولین کلماتم بعد از چندین روز بودن.

“اپکاکوئانها. آه، و من مونتگومری هستم.”

صدای بالای سرمون دوباره شروع شد.

مونتگومری ادامه داد: “الان حالت خوب میشه. میدونی، تقریباً ۳۰ ساعته که خواب بودی.”

صدای چند تا سگ رو از بالای سرمون شنیدم.

پرسیدم: “می‌تونم بخورم؟”

“البته آشپز داره برات غذا آماده میکنه.”

جواب دادم: “عالی به گوش میرسه.”

“ولی بهم بگو چه اتفاقی برات افتاده؟ چرا تو اون قایق تنها بودی؟ … صدای لعنتی!” یک‌مرتبه بلند شد و از اتاق بیرون رفت. یک دقیقه‌ای سر یه نفر داد کشید. بعد برگشت.

گفت: “خوب، داشتی داستانت رو برام تعریف میکردی.”

اسمم رو بهش گفتم: ادوارد پرندیک. گفتم به خاطر علاقه‌ام به تاریخ طبیعی داشتم در اقیانوس آرام سفر می‌کردم. از این حرفم هیجان‌زده شد و از روزهایی که در لندن دانشجوی زیست‌شناسی بود بهم گفت. سؤالات زیادی درباره مکان‌های مورد علاقه‌اش در شهر، دانشگاه، مغازه‌ها و بیشتر از همه کلوپ‌ها ازم پرسید.

با ناراحتی گفت: “روزهای شادی بودن. ولی بعد کار احمقانه‌ای کردم و همه چیز یک‌مرتبه به پایان رسید. ۱۰ سال قبل بود … میرم‌ از آشپز درباره‌ی غذات سؤال کنم.”

غرش‌های بالای سرمون دوباره شروع شد. بلندتر و خشمگینانه‌تر شد.

صداش زدم: “اینا صدای چیه؟” ولی در بسته شده بود. مونتگومری یک دقیقه بعد با غذا برگشت و در هیجانم به بوی عالی غذا صداهای حیوانات رو فراموش کردم.

متن انگلیسی فصل

Chapter one

Lost and Found

I was one of the few lucky passengers on the Lady Vain. When the ship went down in the Pacific in February 1887, I found myself in a small boat with another passenger, Helmar, and a sailor. I never knew the sailor’s name. A fourth man jumped from the ship, trying to reach us. But his head hit the side of the ship. He went down under the water and never came up again.

We had only a little bread and a small container of water on board. On the first day, the sea was very rough and we were almost thrown out of the boat. But then the sea became calmer and that danger passed. We spoke little. Most of the time, we did not move. We lay under the hot sun, looking out across the ocean.

On the fourth day, we had no more water to drink. We became very thirsty. Then on the sixth day, Helmar finally spoke of the idea that was already in all our minds. ‘We need to kill someone. Then the other two can drink his blood.’

Helmar had two longer sticks and one shorter one. The person with the short stick had to die. But the sailor chose the short stick and he did not accept the result. The love of life was too strong in him. He attacked Helmar, and the two men fought. I tried to help Helmar. But as I was going towards them, the boat moved suddenly. Helmar and the sailor fell straight over the side together and went down like stones.

In my weak state, I lay in the boat, laughing quietly. I did not know why I was laughing. But for many minutes I could not stop.

After that, I did nothing. I thought about drinking sea water.

That way I could die more quickly. But I was too weak even for this.

On the eighth day, I saw a sail far away across the sea. I remember thinking, ‘How strange. A ship is coming, but too late, because I’m already dead.’ Hour after hour, I lay with my head on the side of the boat, and the sail came closer and closer. I did nothing to call the ship to me. But still it came. I remember seeing the side of the ship next to my boat, and then… nothing.

I woke in a small, untidy room on board the ship. A young man was sitting by my bed, holding my wrist. He had fair hair, a thick moustache and grey, watery eyes.

The man started speaking. Suddenly, from above us, came the sound of metal against metal and then the low, angry growl of an animal.

The man showed no surprise, but repeated his question: ‘How do you feel now?’

I tried to speak, but no sound came from my mouth. Luckily the man saw the question in my eyes.

‘You were found in a small boat. You had no food or drink.’

I looked at my hand - terribly thin, with the skin hanging off it. Suddenly, I remembered my long days lost at sea.

‘Have some of this,’ said the man, offering me a red drink.

It tasted like blood, but I drank it all. I soon felt a bit stronger.

‘You are lucky that I know about medicine,’ said the man.

‘What ship is this?’ I asked slowly and painfully. These were my first words for many days.

‘The Ipecacuanha. Oh, and I’m Montgomery.’

The noise above us began again.

‘You’ll be OK now,’ continued Montgomery. ‘You’ve been asleep for almost thirty hours, you know.’

I heard a number of dogs up above.

‘Can I eat?’ I asked.

‘Of course. The cook is already preparing a meal for you.’

‘That sounds wonderful,’ I replied.

‘But tell me, what happened to you? Why were you alone in that boat?… Damn that noise!’ He stood up suddenly and left the room. He shouted at someone for a minute, then returned.

‘Well, you were starting to tell me your story,’ he said.

I told him my name, Edward Prendick. I was, I said, travelling in the Pacific because of my interest in natural history. He was excited by this, and told me about his own days as a biology student in London. He asked me many questions about his favourite places in the city - the university, the shops and, most of all, the clubs.

‘They were happy days,’ he said sadly. ‘But then I did something ally, and it all ended suddenly. Ten years ago now… I’ll just go and ask the cook about your food.’

The growls above us started again, even louder and angrier.

‘What’s that?’ I called after him, but the door was already closing. Montgomery came back a minute later with some food, and in my excitement at the wonderful smell I forgot about the animal noises.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.