فصل سوم

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: له مورته د آرتور / فصل 4

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

فصل سوم

توضیح مختصر

جناب لانسولت جناب تورکوئین رو در نبرد شکست میده و میکُشه.

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

شهرت پادشاه آرتور و شوالیه‌های میز گرد پخش شد و شوالیه‌های شجاع زیادی میخواستن عضوش باشن. مبارزه‌ها و مسابقات زیادی در دربار پادشاه در کاملوت برگزار میشد.

بهترین شوالیه کاملوت جناب لانسلوت بود. می‌تونست تمام شوالیه‌های دیگه رو در نبرد شکست بده و در دربار نسبت به همه خیلی بخشنده و مؤدب بود. ملکه گینورا میدونست که جناب لانسولت بهترین شوالیه میزگرد هست و در مبارزات و مسابقات از تماشاش خوشحال میشد. جناب لانسلوت و ملکه عاشق هم شدن و هر کاری از دستشون بر می‌اومد انجام دادن که عشقشون مخفی بمونه.

روزی جناب لانسلوت و برادرزاده‌اش جناب لیونل در پی ماجراجویی از کاملوت خارج شدن. روز گرمی بود و جناب لانسلوت به زودی خسته شد. از اسب پیاده شد و زیر درختی دراز کشید تا بخوابه. جناب لیونل بیدار موند و کمی بعد سه تا شوالیه دید که به طرف‌شون میان. یک تک شوالیه هم پشت سر اونها بود. وقتی این شوالیه به سه شوالیه‌ی دیگه حمله کرد جناب لیونل تماشاش کرد. بدون سختی و مشکل شوالیه‌ها رو انداخت روی زمین. بعد شوالیه‌ها رو بست پشت اسب خودش و با اونها رفت.

جناب لیونل با اسبش پشت سر این شوالیه‌ی فاتح رفت.

داد زد و شوالیه به طرفش برگشت. شوالیه‌ی مرموز بلافاصله زد و جناب لیونل رو از اسبش پایین انداخت و اون رو هم درست مثل شوالیه‌های دیگه بست. بعد با جناب لیونل و سه شوالیه‌ی دیگه رفت.

اسم برادر جناب لانسلوت جناب اکتور ده ماریس بود. وقتی جناب اکتور متوجه شد جناب لانسلوت در پی ماجراجویی از کاملوت خارج شده، تصمیم گرفت دنبالش بره. از همون راه میان جنگل که جناب لانسلوت و جناب لیونل رفته بودن رفت. بعد دید بیرون یک قلعه است. در نزدیکی درختی دید که سپرهای زیادی ازش آویزون بودن. جناب اکتور بیشتر اونها رو شناخت. متعلق به شوالیه‌های میزگرد بودن. یک‌مرتبه سپر جناب لیونل رو دید و فهمید که جناب لیونل در قلعه زندانی هست.

درست همون موقع شوالیه‌ی قلعه که اسمش تورکوئین بود پیدا شد. جناب اکتور رو به مبارزه دعوت کرد و دو شوالیه در مقابل هم نبرد کردن. جناب تورکوئین پیروز شد و جناب اکتور رو به عنوان زندانی برد داخل قلعه. اون رو انداخت در زندان قلعه جایی که شوالیه‌های دیگه رو هم انداخته بود. جناب اکتور وقتی دید جناب لیونل زندانی هست خیلی ناراحت شد.

پرسید: “جناب لانسلوت کجاست؟”

جناب لیونل بهش گفت: “وقتی راهی این ماجرا شدم زیر درخت خواب بود.”

در همین اثناء، جناب لانسلوت هنوز زیر درخت خواب بود که ۴ تا ملکه سوار بر اسب اومدن. یکی مورگان له فی، خواهر پادشاه آرتور، بود. وقتی ۴ ملکه شوالیه‌ی در خواب رو دیدن، بین خودشون شروع به بحث بر سر این کردن که کی باید شوالیه رو به عنوان معشوقه‌اش انتخاب کنه.

مورگان له فی گفت: “بیاید بحث نکنیم. من طلسمش می‌کنم و باعث میشه مدت بیشتری بخوابه. میبریمش قلعه‌ی من. بعد وقتی بیدار شد مجبورش می‌کنیم انتخاب کنه کدوم یکی از ما عشقش بشه.”

وقتی جناب لانسلوت بیدار شد دید که در یک قلعه هست. با تعجب نگاه کرد و چهار تا ملکه رو دید.

یکی از ملکه‌ها بهش گفت: “ما میدونیم تو بهترین شوالیه‌ی دنیایی. می‌دونیم جناب لاسولت هستی و اینکه عاشق گینورا هستی. دیگه هرگز ملکه رو نمیبینی، چون همین الان باید یکی از ما رو برای دوست داشتن انتخاب کنی. اگه یکی از ما رو انتخاب نکنی، همینجا در قلعه میمیری.”

جناب لانسلوت جواب داد: “ترجیح میدم اینجا بمیرم تا اینکه با ننگ زندگی کنم.”

یه ملکه‌ی دیگه پرسید: “پس از ما امتناع می‌کنی؟”

جناب لانسلوت با سرش تأیید کرد. ملکه‌ها با عصبانیت بهش خیره شدن و از اتاق خارج شدن.

اون شب یک دختر جوون وارد اتاقی شد که جناب لانسلوت زندانی بود. براش غذا و نوشیدنی آورد.

بهش گفت: “پدرم پادشاه باگدماگوس هست. داره ترتیب مسابقه‌ای رو علیه پادشاه نورس‌گالیس میده. اگه قول بدی در مسابقه در طرف اون باشی، آزادت می‌کنم.”

جناب لانسلوت جواب داد: “پادشاه باگدماگوس رو میشناسم. پادشاه شریفیه و اگه بتونم بهش کمک کنم.”

دختر صبح زود روز بعد به دیدن جناب لانسلوت رفت.

دختر، جناب لانسلوت رو از زندان بیرون آورد و جایی که اسب و زرهش رو مخفی کرده بود رو نشونش داد. جناب لانسلوت از دختر تشکر کرد و با عجله زره رو پوشید.

وقتی جناب لانسلوت به پادشاه باگدماگوس گفت دخترش چیکار کرده و چطور به دخترش قول داده که در مسابقه در طرف پادشاه مبارزه کنه، پادشاه خیلی خوشحال شد.

پادشاه نورس‌گالیس و شوالیه‌هاش در روز مسابقه رسیدن. پادشاه باگدماگوس رو در مسابقه‌ی قبلی شکست داده بودن و از یک پیروزی دیگه مطمئن بودن.

شوالیه‌های رقیب با صدای بلند همدیگه رو صدا کردن. جناب لانسلوت پادشاه نورس‌گالیس و ۱۶ شوالیه دیگه رو از اسب انداخت. هیچ کس نمی‌تونست اون روز در مقابلش بایسته و پیروزی به زودی از آن پادشاه باگدماگوس شد.

بعد جناب لانسلوت راهی شد تا دنبال جناب لیونل بگرده. از جنگل گذشت و اتفاقی به یه دختر رسید. دختر شوالیه رو نگه داشت و بهش گفت در نزدیکی یک شوالیه زندگی می‌کنه که هیچ کس تا حالا نتونسته در نبرد شکستش بده.

دختر بهش گفت: “اسمش جناب تورکوئینه. خودشه!” به شخصی که کمی از جناب لنسلوت فاصله داشت اشاره کرد.

در فاصله‌ی دور جناب لنسلوت یک شوالیه دید که داشت اسبی رو جلوش می‌برد. لنسلوت می‌تونست ببینه که یک شوالیه زخمی بر پشت اسبه. شوالیه‌ی زخمی رو شناخت که جناب گاهریس هست. یکی از شوالیه‌های میزگرد.

رفت پیش جناب تورکوئین و اون رو به مبارزه دعوت کرد. جناب تورکوئین مشتاقانه مبارزه رو قبول کرد. قبلاً هیچ وقت در یک نبرد شکست نخورده بود و انتظار یک پیروزی دیگه رو داشت.

شوالیه‌ها روی اسب‌ها با سرعت هر چه تمام به سمت همدیگه حرکت کردن و نیزه‌هاشون رو نشانه گرفتن. به هم خوردن و هر دو اسب به زمین افتادن. هر دو شوالیه با سرعت هر چه تمام ایستادن و شمشیرهاشون رو کشیدن. مدت طولانی نبرد کردن و هر دوی اونها از شمشیر دیگری زخم‌های شدید برداشتن .جناب تورکوئین ایستاد تا نفسش جا بیاد و به شمشیرش تکیه کرد.

گفت: “تو خطرناک‌ترین شوالیه‌ای هستی که در عمرم باهاش مبارزه کردم. یکی از شوالیه‌های دنیا که بیشتر از همه ازش متنفرم رو یادم میاری.”

جناب لنسلوت پرسید: “اسم این شوالیه که انقدر ازش متنفری چی هست؟”

جناب تورکوئین جواب داد: “اسمش جناب لنسلوت هست. اون برادرم رو کشت و من قسم خوردم که هیچ وقت باهاش صلح نکنم.

به خاطر نفرتم از جناب لنسلوت هست که این همه شوالیه‌ی میزگرد رو زندانی کردم.”

جناب لنسلوت جواب داد: “پس ما هیچ وقت نمیتونم دوست باشیم. برای اینکه من شوالیه‌ای هستم که بیشتر از همه در دنیا ازش متنفری. من جناب لنسلوت هستم!”

دو شوالیه یک بار دیگه مبارزه‌شون رو از سر گرفتن. دو ساعت دیگه مبارزه کردن تا اینکه بالاخره جناب تورکوئین یک اشتباه کرد. خیلی خسته بود و سپرش رو پایین آورد. جناب لنسولت با سرعت به طرفش رفت و با شمشیرش اونو کشت. بعد جناب لنسلوت وارد قلعه شد و تمام زندانیان جناب تورکوئین رو آزاد کرد.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FOUR

The fame of King Arthur and his knights of the Round Table spread and many brave knights wanted to be part of the fellowship. There were many jousts and tournaments held at the king’s court of Camelot.

The best knight in Camelot was Sir Lancelot. He could defeat all the other knights in battle and he was generous and courteous to everyone at the court. Queen Guinevere knew that Sir Lancelot was the best knight of the Round Table and she delighted in watching him at the jousts and tournaments. Sir Lancelot and the queen fell in love and did everything they could to keep their love a secret.

One day Sir Lancelot and his nephew, Sir Lionel, rode out from Camelot in search of adventure. It was a hot day and Sir Lancelot soon became tired. He dismounted from his horse and lay under a tree to sleep Sir Lionel remained awake and soon he saw three knights riding towards him. They were being followed by a single knight. Sir Lionel watched as this knight attacked each of the three knights. He threw them to the ground without difficulty. Then he tied the knights to the back of his own horse and led them away.

Sir Lionel rode after the victorious knight.

He called out to him and the knight turned towards him. The mysterious knight immediately knocked Sir Lionel off his horse and tied him up, just as he had done with the other three knights. Then he led Sir Lionel and the other three knights away.

Sir Lancelot’s brother was called Sir Ector de Maris. When Sir Ector realised that Sir Lancelot had left Camelot in search of adventure, he decided to follow him. He rode the same way through the forest that Sir Lancelot and Sir Lionel had gone. Then he found himself outside a castle. Nearby he could see a tree from which many shields were hanging. Sir Ector recognised many of them. They belonged to knights of the Round Table. Suddenly he saw Sir Lionel’s shield and he understood that Sir Lionel was a prisoner in the castle.

Just then the knight of the castle, who was called Sir Turquine, appeared. He challenged Sir Ector to a joust and the two knights fought against each other. Sir Turquine was the victor and he brought Sir Ector into the castle as his prisoner. He put him into the castle dungeon, where he had also put the other knights. Sir Ector was very unhappy when he saw that Sir Lionel was a prisoner.

‘Where is Sir Lancelot?’ he asked.

‘I left him sleeping under a tree when I set off for this adventure,’ Sir Lionel told him.

Meanwhile Sir Lancelot was still asleep under the tree when four queens came riding by. One of the queens was Morgan le Fay, King Arthur’s sister. When the four queens saw the sleeping knight, they began to quarrel among themselves over who should take the knight as her lover.

‘Let’s not argue,’ Morgan le Fay said. ‘I’ll put a spell on him that will make him sleep for a while longer. We’ll carry him to my castle. Then when he wakes up, we’ll make him choose which of us shall be his love.’

When Sir Lancelot woke up he found himself in a castle. He looked up in surprise and saw the four queens.

‘We know that you are the best knight in the world,’ one of the queens told him. ‘We know that you are Sir Lancelot and that you’re in love with Queen Guinevere. You will never see the queen again, because you must now choose which of us you will love. If you do not choose one of us, you’ll die here in this castle.’

‘I would rather die here than live with dishonour,’ replied Sir Lancelot.

‘You refuse us, then?’ asked another of the queens.

Sir Lancelot nodded his head. The queens glared angrily at him and walked out of the room.

That evening a young girl came into the room where Sir Lancelot was a prisoner. She brought him food and drink.

‘My father is King Bagdemagus,’ she told him. ‘He is organising a tournament against the King of Northgalis. If you promise to be on his side in the tournament, I will set you free.

‘I know King Bagdemagus,’ Sir Lancelot replied. ‘He is a noble king and I’ll help him if I can.’

The girl went to see Sir Lancelot very early the next morning.

She led him out of the prison and showed him where she had hidden his horse and armour. Sir Lancelot thanked her and hurriedly put his armour on.

King Bagdemagus was very pleased when Sir Lancelot told him what his daughter had done and how he had promised to fight on the king’s side at the tournament.

King Northgalis and his knights arrived on the day of the tournament. They had beaten King Bagdemagus in the previous tournament and they were confident of another victory.

The opposing knights charged each other making a great noise. Sir Lancelot knocked down King Northgalis and another sixteen knights. No one could stand against him that day and the victory was soon given to King Bagdemagus.

Sir Lancelot then set off to look for Sir Lionel. He rode through the forest, where by chance he came upon a girl. She stopped him and told him that nearby there lived a knight that no one had ever defeated in a joust.

‘His name is Sir Turquine,’ she told him. ‘That’s him!’ She pointed out a figure some way away from Sir Lancelot.

In the distance Sir Lancelot saw a knight, who was driving a horse in front of him. Sir Lancelot could see that there was a wounded knight lying on the horse’s back. He recognised the wounded knight as Sir Gaheris, one of the knights of the Round Table.

Sir Lancelot rode up to Sir Turquine and challenged him. Sir Turquine accepted the challenge eagerly. He had never been defeated in battle before and he expected another victory.

The two knights rode towards each other as fast as they could and pointed their spears. They collided and both their horses fell to the ground. Both knights then stood up as quickly as they could and drew their swords. They fought for a long time and both of them received dreadful wounds from the other’s sword. Sir Turquine then paused to gather his breath and leaned on his sword.

‘You’re the most dangerous knight I have ever encountered,’ he said. ‘You remind me of the one knight in the world that I hate the most.’

‘What is the name of this knight that you hate so much?’ asked Sir Lancelot.

‘He’s called Sir Lancelot,’ Sir Turquine replied. ‘He killed my brother and I have sworn never to make peace with him.

It is because I hate Sir Lancelot that I have taken so many knights of the Round Table as prisoners.’

‘Then we can never be friends,’ Sir Lancelot replied, ‘because I am the knight you hate most in the world. I am Sir Lancelot!’

The two knights resumed their battle once more. They fought for another two hours, until finally Sir Turquine made a mistake. He was very tired and he lowered his shield. Sir Lancelot rushed towards him with his sword and killed him. Sir Lancelot then went into the castle and freed all of Sir Turquine’s prisoners.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.