راز وحشتناک

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: فرزندان راه آهن / فصل 7

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 991 فصل

راز وحشتناک

توضیح مختصر

بابی می‌فهمه پدرش به خاطر جاسوسی در زندانه.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

راز وحشتناک

اوایل که بچه‌ها رفتن خونه‌ی سفید زندگی کنن، زیاد در مورد پدرشون حرف می‌زدن و همیشه در موردش سؤالاتی می‌پرسیدن. ولی با گذشت زمان به نظر سؤالاتشون مادر رو ناراحت می‌کرد. بنابراین دیگه سؤال نپرسیدن. ولی هیچ وقت پدر رو فراموش نکردن.

بابی اغلب به پدر فکر میکرد. میدونست مادرش ناراحت هست و خیلی نگران مادرش بود. چرا پدر اين همه مدت نبود؟ چیزی بود که مادر بهشون نمی‌گفت.

جواب رو روزی گرفت که برای آوردن چند تا مجله‌ رفت ایستگاه. مجله‌های قدیمی‌ای بودن که آدم‌ها توی قطار یا در اتاق انتظار جا گذاشته بودن. پرکس به بچه‌ها گفته بود می‌تونن مجله‌ها رو بخونن و یه روز بابی رفت مجله‌ها رو بیاره.

پرکس گفت: “یه روزنامه می‌بندم دورشون تا نیفتن.” و یه روزنامه‌ی قدیمی از روی انبوهی از روزنامه‌ها برداشت.

مجله‌ها سنگین بودن و بابی در راه خونه ایستاد تا استراحت کنه. روی چمن‌ها نشست و مجله‌ها رو گذاشت کنارش. وقتی نشست، نگاهی به روزنامه انداخت و چند کلمه روی صفحه خوند و … مثل یه خواب وحشتناک بود براش.

به خاطر نمیاره چطور رسید خونه. ولی به اتاقش رفت و در اتاقش رو قفل کرد. بعد روزنامه رو از دور مجله‌ها باز کرد و دوباره بهش نگاه کرد. کلمات انگار پریدن روش:

پنج سال زندان برای جاسوس!

و اسم جاسوس، اسم پدرش بود.

بابی موقع چای خیلی آروم بود.

مادر ازش پرسید: “چیزی شده؟”

بابی گفت: “حالم خوبه.”

ولی بعد از چای، مادر رفت بالا به اتاق بابی. می‌خواست بدونه چی شده.

بابی در جواب روزنامه رو از زیر تختش درآورد و به مادرش نشون داد.

مادرش داد زد: “آه، بابی! تو که اینا رو باور نمی‌کنی، می‌کنی؟ تو که باور نمی‌کنی بابا جاسوس باشه؟”

بابی گفت: “نه.”

مادر گفت: “اون مرد خوب و صادقیه و هیچ کار اشتباهی انجام نداده. باید این رو به خاطر داشته باشیم.”

بابی پرسید: “چه اتفاقی افتاده؟”

مادر گفت: “دو تا مردی که تو خونه‌ی قدیمی به دیدن پدر اومدن رو یادت میاد؟ اونا گفتن پدر جاسوس بوده، و اسرار دولت رو به کشور دیگه‌ای فروخته. چند تا نامه تو میز دفتر بابا بوده. وقتی پلیس اونها رو دیده، مطمئن شده که پدر جاسوس بوده.”

بابی پرسید: “ولی نامه‌ها چطور رفتن توی میزش؟”

مادر گفت: “یه نفر گذاشته بودشون اونجا. و این شخص جاسوس واقعی بوده.”

بابی گفت: “کی؟ کی نامه‌ها رو گذاشته اونجا؟”

مادر گفت: “نمیدونم. ولی مردی که شغل پدر رو به دست آورده، هیچ وقت ازش خوشش نمی‌اومد و همیشه شغل پدر رو می‌خواست.”

بابی پرسید: “مرد صادقی و درستکاریه؟”

مادر گفت: “پدر هیچ وقت از این بابت مطمئن نبود.”

بابی گفت: “نمی‌تونیم همه‌ی این حرف‌ها رو به کسی توضیح بدیم؟”

مادر با غمگینی گفت: “من امتحان کردم، ولی هیچ کس گوش نمیده. هر کاری رو امتحان کردم. هیچ کاری به غیر از اینکه شجاع و صبور باشیم از دستمون بر نمیاد. حالا دیگه در این باره حرف نمیزنیم، عزیزم. سعی کن بهش فکر نکنی. اگه شاد باشی و از همه چیز لذت ببری، برای من آسون‌تر میشه.”

ولی بابی بهش فکر کرد. با پیتر یا فلیس حرف نزد. ولی یک نامه به آقای پیر نوشت.

دوست عزیزم

می‌بینید چی تو این روزنامه نوشته شده. حقیقت نداره. پدر این کار رو انجام نداده. مادر میگه یه نفر نامه‌ها رو تو میز پدر گذاشته و فکر میکنه همون مردیه که شغل پدر رو به دست آورده. ولی هیچ کس به حرف‌های مادرم گوش نمیده. شما خوب و باهوش هستید. میتونید اسم جاسوس واقعی رو پیدا کنید؟ پدر من جاسوس نیست!

پیتر و فلیس نمیدونن اون تو زندانه. میتونید کمکم کنید؟ آه، لطفاً کمکم کنید!

با عشق از طرف دوست شما،

بابی

روزنامه رو گذاشت توی نامه‌اش و برد ایستگاه. بابی از رئیس ایستگاه خواست نامه رو صبح روز بعد بده به آقای پیر.

حالا فقط می‌توسنت منتظر بمونه و ببینه چی بشه.

متن انگلیسی فصل

Chapter seven

The terrible secret

When the children first went to live at the white house, they talked about Father a lot and were always asking questions about him. But as time passed, their questions seemed to make Mother unhappy, so they stopped asking them. But they never forgot him.

Bobbie thought about Father often. She knew her mother was unhappy, and she worried a lot about that. And why was Father away for so long? Was there something that Mother wasn’t telling them?

The answer came on the day she went to the station, to fetch the magazines. They were old magazines which people left on trains or in the waiting room. Perks said the children could have them to read, and one day Bobbie went to fetch them.

‘I’ll just put some newspaper round them to keep them together,’ said Perks. And he took an old newspaper from the heap.

The magazines were heavy, and Bobbie stopped to rest on the way home. She sat on the grass and dropped them beside her. As she did this, she looked at the newspaper and read some of the words on the page… and it was like a terrible dream.

She never remembered how she got home. But she went to her room and locked the door. Then she took the newspaper off the magazines and looked at it again. The words seemed to jump at her:

FIVE YEARS IN PRISON FOR SPY!

And the name of the ‘spy’ was the name of her father.

Bobbie was very quiet at tea-time.

‘Is anything wrong?’ Mother asked her.

‘I’m all right,’ said Bobbie.

But after tea, Mother went up to Bobbie’s room. ‘What’s the matter?’ she wanted to know.

For an answer, Bobbie took the newspaper from under her bed and showed it to her mother.

‘Oh, Bobbie!’ cried Mother. ‘You don’t believe it, do you? You don’t believe Daddy is a spy?’

‘No!’ said Bobbie.

‘He’s good and honest and he’s done nothing wrong,’ said Mother. ‘We have to remember that.’

‘What happened?’ asked Bobbie.

‘You remember the two men who came to see Daddy at the old house, don’t you?’ said Mother. ‘They said he was a spy, and that he’d sold Government secrets to another country. There were some letters in Daddy’s desk at his office. When the police saw them, they were sure Daddy was a spy.’

‘But how did the letters get into his desk?’ asked Bobbie.

‘Somebody put them there,’ said Mother. ‘And that person is the real spy.’

‘Who?’ said Bobbie. ‘Who put the letters there?’

‘I don’t know,’ said Mother. ‘But the man who got Daddy’s job never liked him, and he always wanted Daddy’s job.’

‘Is he an honest man?’ asked Bobbie.

‘Daddy was never really sure,’ said Mother.

‘Can’t we explain all this to someone?’ said Bobbie.

‘I’ve tried, but nobody will listen,’ said Mother sadly. ‘I’ve tried everything. There’s nothing we can do except be brave and patient. Now we won’t talk of this anymore, my darling. Try not to think of it. It’s easier for me if you can be happy and enjoy things.’

But Bobbie did think about it. She did not talk to Peter or Phyllis, but she wrote a letter - to the old gentleman.

My Dear Friend,

You see what is in this newspaper. It is not true. Father never did it. Mother says someone put the letters in Father’s desk, and she thinks it is the man who got Father’s job. But nobody listens to her. You are good and clever. Can you find out the name of the real spy? It is not Father!

Peter and Phyllis don’t know he is in prison. Can you help me? Oh, do help me!

With love from your friend,

Bobbie

She put the page of the newspaper with her letter and took it to the station. Bobbie asked the Station Master to give it to the old gentleman the next morning.

Now she could only wait and see what happened.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.