دنیای آبی زیر زمین

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: سفری به اعماق زمین / فصل 6

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

دنیای آبی زیر زمین

توضیح مختصر

پروفسور و آکسل دنیایی زیر زمین پیدا می‌کنن.

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

دنیای آبی زیر زمین

وقتی چشم‌هام رو باز کردم، صدای دریا شنیدم. آفتاب بالای آسمون بود. ولی چنین چیزی ممکن نبود. ما زیر زمین بودیم. عموم بالای سرم ایستاده بود. “حالش خوبه، هانس.”

لبخند هانس رو دیدم. سرم درد میکرد. به سرم دست زدم و دیدم که باندی دور سرم هست. سعی کردم حرف بزنم، ولی سخت بود. “کجاییم؟”

“حرف نزن، آکسل. بدجور افتادی. صدای جیغت رو شنیدم. ما در تونل کناری تو بودیم. خوشبختانه، دو تا تونل به اینجا، به این ساحل می‌رسیدن.”

عموم کنارم روی زمین نشست و با هیجان بیشتری در صداش با من حرف زد.

“آکسل، دریایی در زیر زمین پیدا کردیم. اینجا درخت هست و استخوان‌های حیواناتی که هزاران سال قبل زنده بودن. وقتی حالت بهتر شد، به اون طرف دریا سفر می‌کنیم. آه، آکسل، نمیتونی تصور کنی چقدر خوشحالم!”

تا دو روز دیگه نمی‌تونستم تکون بخورم. می‌شنیدم هانس قایقی برای سفرمون میسازه، ولی نمی‌تونستم بفهمم چطور اینجا نور هست. پروفسور برام توضیح داد.

“مثل خیلی چیزهای دیگه این هم یک معماست. ولی چیزی مثل الکتریک هست که از گرمای این سنگ‌ها میاد. ما توی چیزی شبیه یک غار خیلی بزرگ هستیم. بالاش چند مایل ارتفاع داره. حتی ابر هم هست، به خاطر آب.”

بالا رو نگاه کردم و ابرهایی دیدم. نتونستم بالای این غار رو ببینم. ولی باور اینکه تمام اینها زیر زمین بود، سخت بود.

وقتی دوباره احساس قدرت کردم، در طول ساحل قدم زدم. صدف‌هایی از دوران قبل از اینکه انسان‌ها روی زمین پا بذارن اینجا بود. استخوان‌هایی از چیزی دیدم که شبیه یک فیل بزرگ بود. فکر کردم: “این چیزها می‌تونن زیر زمین زندگی کنن؟ این پایین حیوان زنده‌ای هست؟”

قایق آماده بود و ما هم آماده حرکت بودیم. ساحل رو ترک کردیم و باد شدید ما رو به سرعت به دریا برد. بعد از چند ساعت در این دریای عجیب، هانس کلنگش رو به طناب بست و انداخت توی آب. پروفسور می‌خواست بدونه آب چقدر عمق داره. کلنگ اصلاً به کف نخورد. وقتی هانس طناب رو کشید توی قایق، سر فلزیش متفاوت به نظر می‌رسید. نشان‌های بزرگی روش بود.

“این چیه؟”

هانس با دقت بهش نگاه کرد.

“دندون.”

دندون؟ ممکن بود چیزی به این بزرگی توی این آب‌ها زندگی کنه. پروفسور به قطب‌نماش نگاه کرد.

“داریم به جنوب سفر می‌کنیم. اگه حق داشته باشم، وقتی اومدیم زیر آتشفشان، ایسلند رو ترک کردیم. از زیر اقیانوس اطلس سفر کردیم و حالا زیر اسکاتلند هستیم.”

“شگفت‌انگیزه!”

“ولی هنوز هم پایین نمیریم. من می‌خوام بیشتر پایین برم!”

یک‌مرتبه موج بزرگی قایق رو تکون داد.

“چه خبره؟”

هانس به چیز تیره‌ای حدوداً یک مایل با فاصله از ما اشاره کرد. داشت نزدیک‌تر میشد و من فکر کردم یک دلفین غول‌پیکر میبینم. اشتباه میکردم. یک تمساح بود. نزدیک‌تر شد و من دیدم که دوباره دارم اشتباه می‌کنم. چیزی بود با شکل دلفین و سر تمساح. طولش بیش از سی متر بود. بعد یه مار بزرگ دیدم با لاکی در پشتش، مثل لاک لاک‌پشت.

تفنگ‌ها‌مون رو در دست گرفتیم، ولی حیوان‌ها اهمیتی به ما ندادن. با هم دعوا می‌کردن. دعوای وحشتناکی بود.

صدای هیس مار رو شنیدیم و جیغ‌های دلفین رو.

هر دو رفتن زیر آب. همه جا ساکت شد. بعد سر مار از آب بیرون اومد. یک بار دیگه قبل از این که توی آب بمیره، هیس کرد. ولی هیولای دلفین کجا بود؟

متن انگلیسی فصل

Chapter six

An Underground Water-World

When I opened my eyes, I heard the sound of the sea. The sun was high in the sky. But this was not possible! We were under the ground! My uncle stood over me. “He’s OK, Hans.”

I saw Hans smile. My head hurt. I touched it and I felt a bandage on it. I tried to speak, but it was difficult. “Where are we?”

“Don’t speak, Axel. You had a terrible fall. We heard you screaming. We were in a tunnel next to yours. Luckily, the two channels came out here, on this beach.”

My uncle sat down next to me and spoke with more excitement in his voice.

“Axel, we found an underground sea. There are trees here and the bones of animals that lived thousands of years ago. When you get better, we are sailing across this sea. Oh Axel, you can’t imagine how happy I am!”

I could not move much for two days. I heard Hans building a boat for us to sail in, but I could not understand how there was light. The professor explained this to me.

“It is a mystery, like so many things, but it is something like electricity coming from the heat of these rocks. We are inside something like a giant cave. The top of it is a few miles high. There are even clouds because of the water.”

I looked up and saw the clouds. I could not see the top of this cave, but it was difficult to believe that all of this was under the earth.

When I felt strong again, I took a walk along the beach. There were shells there from a time before man walked on the earth. I saw the bones of something which looked like a huge elephant. I thought, ‘Can things live under the earth? Are there any animals alive down here?’

The boat was ready and we were ready to sail. We left the beach and a strong wind pushed us quickly out to sea. After a few hours on this strange sea, Hans tied the pickaxe to a rope and threw it into the water. The professor wanted to know how deep the sea was. It never touched the bottom. When Hans pulled it back into the boat, its metal head looked different. There were large marks on it.

“What’s that?”

Hans looked at it closely.

“Teeth.”

Teeth? Could something so big live in these waters? The professor looked at his compass.

“We are travelling south. If I am right, we left Iceland when we went under the volcano. We travelled under the Atlantic Ocean and now we are under Scotland.”

“That’s fantastic!”

“But we’re still not going down. I want to go further down!”

Suddenly, there were huge waves rocking the boat.

“What’s happening?”

Hans pointed to something dark about a mile away from us. It came closer and I thought I saw a giant dolphin. I was wrong. It was an alligator. It came closer and I saw that I was wrong again. It was something with the body of a dolphin and the head of an alligator. It was over one hundred feet long. Then, I saw a huge snake with a shell on its back like a turtle’s.

We took the guns in our hands, but the animals did not care about us. They fought each other. It was a horrible fight.

We heard the snake hissing and the dolphin screaming.

They both dove under the water. Everything was quiet. Then, the snake’s head came out of the water. It hissed one more time before it died in the water. But where was the monster dolphin?

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.