طوفان وحشتناک

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: سفری به اعماق زمین / فصل 7

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

طوفان وحشتناک

توضیح مختصر

طوفان الکتریکی در دریا رخ میده.

  • زمان مطالعه 3 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

طوفان وحشتناک

حالا سفرمون بیشتر خطرناک شده بود. پروفسور ترسیده بود، ولی هیچ چیز نمی‌تونست جلوش رو از رفتن به مرکز زمین بگیره. هانس به حرکت قایق ادامه می‌داد. ولی خشکی نمی‌دیدیم. ساعت‌ها حرکت کردیم ولی چیزی نشنیدیم و چیزی ندیدیم. بعد صدایی مثل آب جاری خیلی تند به گوشمون رسید. نمی‌تونستیم بینیمش، ولی می‌تونستیم صداش رو بشنویم.

بلندتر شد، بعد دیدیمش.

“ببین، اونجا آب داره فواره میشه توی هوا!”

“و از بدن یک موجود دریایی خیلی بزرگ میاد!”

سعی کردیم قایق رو بچرخونیم، ولی امواج ما رو به موجود نزدیک کردن. لحظه‌ای فکر کردم که این پایان سفرمون هست. آب تا ارتفاع ۱۵۰ متر می‌رفت بالا تو هوا. حیوونی که می‌تونست این کار رو بکنه، می‌تونست به آسونی ما رو بکشه. بعد دیدیم بدن مشکی درازی که فکر می‌کردیم حیوون هست، در واقع یک جزیره بود. مثل یک آتشفشان کوچیک بود که به جای گدازه آب فواره می‌کرد.

“این همه آب از اینجا میاد.”

“آکسل، دمای آب اینجا رو اندازه بگیر.” دماسنج رو از جیب داخلی کتم در آوردم و چند ثانیه‌ای گذاشتم توی آب.

“۱۶۳ درجه فارنهایت.”

“نزدیک مرکز زمین هستیم.”

“نمیتونیم ادامه بدیم، عمو. خیلی گرمه.”

“باید بریم.”

نور الکتریکی که از سنگ‌های بالای سرمون میومد شروع به انفجارهایی کرد. ابرها حالا نزدیک آب بودن. خط‌های کوچکی از نور که شبیه مار بودن دور و برمون منفجر می‌شدن. امواج الان بزرگتر شدن و ما رو دور کردن. من خیلی ترسیده بودم.

“چه خبره؟”

صدای این انفجارها به قدری بلند بود که نمی‌تونستیم صدای همدیگه رو بشنویم.

“طوفان الکتریکیه، هانس!”

هانس سعی کرد قایق رو از غرق شدن نجات بده. باد ما رو مثل یک ماشین مسابقه‌ای در آب‌ها هل میداد. یک‌مرتبه، توپ بزرگی از برق سفید افتاد روی قایق. هیچ کدوم از ما نتونستیم تکون بخوریم. با قدرت الکتریکیش پاهامون رو نگه داشت. سر همدیگه داد کشیدیم، ولی هیچ کدوم از ما نتونستیم چیزی بشنویم. قایق خودش حرکت می‌کرد و کاری از دستمون بر نمیومد. یک‌‌مرتبه توپ الکتریکی منفجر شد.

همه افتادیم کف قایق و یک موج بزرگ ما رو انداخت توی آب.

هانس پروفسور رو با یک دستش گرفته بود و من رو با دست دیگه‌اش. نمیدونم چطور این کار رو کرد، ولی ما رو صحیح و سالم به خشکی رسوند. به این فکر می‌کردم که تمام انرژی که با حرف نزدن ذخیره کرده باعث شده تبدیل به قوی‌ترین مرد روی زمین بشه.

طوفان متوقف شد و قایق رو دیدیم که هنوز توی آبه. سی متر دورتر.

هانس شنا کرد تا غذا و ابزارمون رو نجات بده. من و پروفسور سعی کردیم بفهمیم کجاییم.

“فکر می‌کنم عرض این دریا ۲۴۰ متره.”

“این یعنی رفتیم زیر اروپا. دریای مدیترانه الان بالای سرمون هست.”

“بیا منتظر بمونیم هانس قطب‌نمامون رو برگردونه.”

وقتی هانس قطب‌نما رو برگردوند، من و پروفسور چیزی که دیدیم باورمون نمی‌شد. می‌گفت در شمال هستیم، نه جنوب. معنیش این بود که باد ما رو برگردونده بود به جایی که شروع کردیم.

متن انگلیسی فصل

Chapter seven

A Terrible Storm

Now, our journey felt even more dangerous. The professor was frightened, but nothing could stop him from going to the centre of the earth. Hans continued to sail the boat, but we did not see land. We travelled for hours, but we did not hear or see anything. Then, there was a sound like fast running water. We couldn’t see it, but we could hear it.

It got louder. Then we saw it.

“Look, it’s water shooting up into the air!”

“And it’s coming from the body of a huge sea creature.”

We tried to turn the boat, but the waves pulled us near the creature. For a moment, I thought that this was the end of our journey. The water went up 500 feet high into the air. An animal that could do this, could kill us easily. Then, we saw that the long black body we thought was an animal, was an island. It was like a small volcano, shooting up water, instead of lava.

“That’s where all this water is coming from.”

“Axel, check the temperature of the water here.” I took a thermometer out of my inside jacket pocket and I put it in the water for a few seconds.

“163 degrees Fahrenheit.”

“We’re close to the centre.”

“We can’t go on, uncle. It’s too hot.”

“We must.”

The electric light coming from the rocks over our heads began to make explosions. The clouds were now near the water. Small lines of light that looked like snakes exploded all around us. The waves were bigger now and pushed us away. I was very scared.

“What’s happening?”

The explosions were too loud for us to hear each other.

“It’s an electrical storm, Hans!”

Hans tried to keep the boat from sinking. The wind pushed us through the water like a race car. Suddenly, a large ball of white electric light fell on the boat. None of us could move. It held our feet with its electric power. We shouted to each other, but none of us could hear anything. The boat moved by itself, and there was nothing we could do. Suddenly, the ball of electricity exploded.

We all fell down and a huge wave threw us into the water.

Hans had the professor in one arm and me in the other. I don’t know how he did it, but he got us to land safely. I began to think that all the energy he saved by not talking, made him the strongest man on earth.

The storm stopped and we saw the boat, still on the water, a hundred feet away.

Hans swam out to save our food and equipment. The professor and I tried to understand where we were.

“I think that sea is 800 miles wide.”

“That means we went under Europe. The Mediterranean sea is now over our heads!”

“Let’s wait for Hans to bring back the compass.”

When Hans brought back the compass, the professor and I could not believe what we saw. It said we were north and not south. That meant the wind took us back to the place where we started.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.