نبرد با مرگ

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: لیگیا / فصل 2

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

نبرد با مرگ

توضیح مختصر

جسم زن اول در بدن زن دوم ظاهر میشه.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

نبرد با مرگ

لیدی روونا رو به اتاق بالای برج صومعه بردم، جایی که ماه اول ازدواج‌مون اونجا زندگی می‌کردیم. اتاق خیلی بزرگ بود با پنجره‌های بزرگ که از شیشه‌هایی که از ونیز آورده شده بودن، درست شده بود. سقفش بلند بود، مثل کلیسا. و وسطش یه لوستر بزرگ طلا بود. کاناپه‌ها از شرق بودن و تخت از هند. روی دیوارها پرده‌های نقش‌دار بلند بود، مثل فرش با طرح‌هایی از طلا. هر بار که باد می‌وزید تکون میخوردن.

زنم از من میترسید برای اینکه اغلب غمگین و ناراحت بودم. زیاد دوستم نداشت و از من دوری می‌کرد. ولی من هم این رو ترجیح میدادم. همیشه به لیگیا فکر میکردم- زیبای من، لیگیا، در مزار مرده. گاهی شب‌ها در خواب اسمش رو صدا میزدم. تصور می‌کردم شاید عشقم به لیگیا بتونه اون رو به من برگردونه.

اوایل ماه دوم لیدی روونا مریض شد. خوب نمی‌خوابید و بهم می‌گفت در برج صداهایی می‌شنوه و حرکاتی می‌بینه.

گفتم: “تب داری. داری بعضی چیزها رو تصور می‌کنی.”

حالش بهتر شد، ولی بعد دوباره با بیماری دوم برگشت به تخت که بدتر از سری قبل بود. دکترها نمی‌تونستن بفهمن چیه. روونا دوباره شروع به شنیدن صداها و دیدن حرکت‌هایی در اتاق خواب کرد که می‌ترسوندنش.

یک شب در اواخر سپتامبر یک‌مرتبه بیدار شد. من روی کاناپه کنار تختش نشسته بودم. زمزمه کرد صدایی می‌شنوه و حرکت‌های می‌بینه و یک حالت وحشت‌زده روی صورت لاغرش بود. ولی من نه چیزی دیدم نه چیزی شنیدم.

توضیح دادم: “باده. میتونی ببینی که پرده‌ها با باد تکون میخورن.”

ولی صورتش از ترس سفید شده بود و تقریباً از حال رفت. به خاطر می‌آورم که کمی شراب روی میز اون طرف اتاق هست. همین طور که رفتم زیر نور لوستر یک اتفاق عجیب افتاد. احساس کردم یه چیز نامرئی از کنارم رد شد و روی فرش سایه دیدم. تقریباً سایه‌ی یک سایه. تصمیم گرفتم چیزی به روونا نگم.

یه لیوان شراب ریختم و دادم به روونا. بعد روی کاناپه نشستم و تماشاش کردم. بعد از چند لحظه، صدای قدم‌های خیلی آروم رو روی فرش شنیدم که به طرف تخت میاد. یک ثانیه بعد، همون‌طور که روونا داشت شراب میخورد، دیدم، یا شاید تصور کردم که دیدم، سه یا چهار تا قطره درشت از مایع قرمز روشن ریخت توی لیوان روونا. روونا شراب رو خورد و من چیزی نگفتم. برای اینکه فکر کردم فقط تصورات من هست.

بعد از این وضع سلامتی روونا خیلی بدتر شد و شب سوم مرد. خدمتکارها برای مزار آماده‌اش کردن. بعد با ملافه روش رو پوشوندن. شب بعد تنها با جسدش در اتاق خواب نشسته بودم. شکل‌ها و سایه‌های عجیبی اطرافم حرکت می‌کردن. مضطربانه به گوشه‌های تاریک نگاه می‌کردم، به پرده‌هایی که حرکت می‌کردن و ترسیدم.

بعد به فرش زیر لوستر نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اونجا نبود و حالم بهتر شد. وقتی به روونا روی تخت نگاه کردم، خاطرات غم‌انگیز لیگیا - تنها زنی که دوست داشتم رو به یاد آوردم.

شاید حدود نیمه شب بود که صدایی شنیدم. خیلی آروم ولی واضح بود و من رو از خواب بیدار کرد. فکر کردم صدا از تخت میاد. با وحشت گوش دادم. ولی دوباره صدا رو نشنیدم. با دقت به روونا نگاه کردم تا نشانی از زندگی ببینم. تکون نمیخورد، ولی من همچنان بهش نگاه کردم.

دقیقه‌ها سپری شد. بعد متوجه رنگ خفیف روی صورت روونا شدم. قلبم از وحشت ایستاد. نمیتونستم تکون بخورم. وقتی متوجه شدم روونا نمرده، سعی کردم به هوشش بیارم. ولی به زودی رنگ از روی گونه‌هاش رفت. صورتش دوباره شبیه مرمر شد و لب‌هاش باریک شدن با حالت وحشتناک مرگ. وقتی بدنش سرد و سفت شد، افتادم روی کاناپه و خواب لیگیا رو دیدم.

یک ساعت بعد همون صدای قبل رو شنیدم. گوش دادم. بله، دوباره میومد. آهی از تخت میومد! به طرف تخت دویدم و به وضوح دیدم که لب‌هاش میلرزن. بعد، باز شدن و دندون‌های سفیدش رو نشون دادن. فکر کردم دارم دیوونه میشم. روی گونه‌ها و گردنش رنگ صورتی بود. بدنش دوباره داشت گرم میشد. قلبش داشت کمی می‌تپید. لیدی روونا زنده بود!

هر کاری از دستم برمیومد انجام دادم تا به هوشش بیارم. بعد، یک‌مرتبه رنگ از رخش پرید. قلبش ایستاده و بدنش سرد و سفت شد. دوباره نشستم و شروع به فکر به لیگیا کردم. بعد دوباره برای بار سوم صدا از تخت اومد. ولی چرا باید وحشت اون شب رو توضیح بدم؟ دوباره سعی کردم روونا رو به هوش بیارم. و بعد بار چهارم. هر بار به نظر داشت با یک نیروی نامرئی مبارزه می‌کرد و هر بار بدنش تغییر می‌کرد. نمیتونم بگم چطور، ولی متفاوت به نظر می‌رسید.

تقریباً سپیده‌دم بود که دوباره تکون خورد. خسته روی کاناپه نشسته بودم. ولی بدن روونا با انرژی بیشتری نسبت به قبل تکون خورد. رنگ به صورتش برگشته بود. نشانه‌های زندگی صورتش رو تغییر داده بود. چشم‌هاش بسته بودن، ولی به نظر زنده می‌رسید. بعد یک‌مرتبه از تخت بیرون اومد و به آرومی به طرف وسط اتاق رفت. مثل اینکه داشت تو خواب راه می‌رفت.

من نمی‌لرزیدم، تکون نمی‌خوردم. به سردی و بی‌حرکتی یه سنگ بودم. از چیزی که می‌دیدم فلج شده بودم. وقتی بهش نگاه میکردم سرم با فکرهای وحشیانه‌ای پر شد. روونا واقعاً زنده بود؟ می‌تونستم موهای بلوند و چشم‌های آبیش رو ببینم؟ چرا مطمئن نبودم؟ نمی‌تونستم دهنش رو خیلی خوب ببینم. ولی گونه‌هاش شبیه رز صورتی بودن. گونه‌های روونا نبودن؟ ولی الان قد بلندتر از قبل نشده بود؟

با یک نوع دیوانگی پر شده بودم. به طرفش دویدم ولی اون فاصله گرفت. بعد موهای بلندش رو دیدم که با باد تکون میخورن. مشکی‌تر از آسمون شب بودن و حالا به آرومی چشم‌هاش باز شدن.

مثل یک دیوانه فریاد کشیدم: “اینها چشم‌های مشکی عشق از دست رفته‌ی من هستن- چشم‌های لیگیا!”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWO

A Fight with Death

I took Lady Rowena back to a room high up in the tower of the abbey, where we lived for the first month of our marriage. The room was very large, with an enormous window made of glass from Venice. The ceiling was high, like a church, and in the center there was a big gold chandelier. There were sofas from the East, and an Indian bed. On the walls were long tapestries, like carpets, with designs made of gold. The tapestries moved every time the wind blew.

My wife was afraid of me because I was often sad and depressed. She did not love me much and stayed away from me, but I preferred this. I always thought about Ligeia - my beautiful, Ligeia, dead in the tomb. Sometimes in my dreams I called to her in the night. I imagined that perhaps my love for her could bring her back to me.

At the beginning of the second month Lady Rowena became ill. She did not sleep very well, and told me she could hear sounds and movements in the tower.

‘You have a fever,’ I said. ‘You’re imagining things.’

She got better, but then she went back to bed with a second illness, worse than the first. The doctors could not understand it. Again Rowena began to hear little sounds and movements in the bedroom, and they frightened her.

One night at the end of September she woke up suddenly. I was sitting on a sofa by her bed. She whispered to me that she could hear sounds and see movements, and there was a frightened expression on her thin face. But I saw and heard nothing.

‘It’s the wind,’ I explained. ‘You can see the tapestries moving in the wind.’

But her face was white with fear, and she nearly fainted. I remembered that there was some wine on the table on the other side of the room. As I walked under the light of the chandelier, a strange thing happened. I felt something invisible pass me, and on the carpet I saw a shadow, almost the shadow of a shadow. I decided to say nothing to Rowena.

I poured out a glass of wine and gave it to her. Then I sat on the sofa and watched her. After some moments I heard very quiet footsteps on the carpet, coming towards the bed. A second later, as Rowena was about to drink the wine, I saw - or perhaps I dreamed that I saw - three or four large drops of a bright red liquid fall into the glass. Rowena did not see it; she drank the wine, and I said nothing because I thought it was only my imagination.

After this, Rowena’s health got much worse, and on the third night she died. Her servants prepared her for the tomb, then covered her with a sheet. The next night I sat alone with her body in the bedroom. Strange forms and shadows moved around me. I looked nervously into the dark corners, at the moving tapestries, and I felt frightened.

Then I looked at the carpet under the chandelier. There was no shadow there, and I felt better. When I looked at Rowena on the bed, sad memories of Ligeia - the only woman I ever loved - came back to me.

It was perhaps around midnight when I heard a sound. It was quiet but clear, and it woke me from my dreams. I thought it came from the bed. I listened in terror, but I did not hear it again. I looked carefully at Rowena for any sign of life. She was not moving, but I continued to look at her.

Minutes passed. Then I noticed a little colour in Rowena’s face. My heart stopped in horror; I could not move. When I understood that Rowena was not dead, I tried to revive her. But soon the colour disappeared from her cheeks, her face looked like marble again and her lips were thin with the horrible expression of death. When her body was cold and rigid, I fell on to the sofa and dreamed about Ligeia.

An hour later I heard the same sound as before. I listened; yes, there it was again - a sigh from the bed! I ran over and saw clearly that her lips were trembling. Then they opened, showing her bright teeth. I thought I was going mad. There was a pink colour on her cheeks and neck, her body was getting warm again and her heart was beating a little. Lady Rowena was alive!

I did everything I could to revive her. Then suddenly her colour disappeared, her heart stopped and her body became cold and rigid. I sat down and began to think about Ligeia again. Then again for the third time there was a sound from the bed. But why must I describe the horrors of that night? Again I tried to revive Rowena, and then a fourth time. Each time she seemed to fight with an invisible force; and each time her body changed. I cannot say how, but she looked different.

It was nearly dawn I when she moved again. I was sitting on the sofa, exhausted, but Rowena’s body moved with more energy than before. Her colour returned, signs of life changed her face. Her eyes were closed, but she looked alive. Then she suddenly got out of bed and walked slowly to the centre of the room, like she was walking in her sleep.

I did not tremble; I did not move. I was as cold and still as stone, paralysed by what I saw. As I looked at her, my head filled with wild thoughts. Was Rowena really alive? Could I really see her blonde hair and blue eyes? Why wasn’t I certain? I could not see her mouth very well, but her cheeks were like pink roses. Weren’t they Rowena’s cheeks? But wasn’t she taller than before?

I was filled with a kind of madness. I ran to her, but she moved away. Then I saw her long hair moving in the wind - it was blacker than the black of midnight! And now slowly her eyes opened.

I shouted like a madman, ‘These are the black eyes of my lost love - the eyes of Ligeia!’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.