پیدا کردن لیزا

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: گم شدن در سیدنی / فصل 8

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

پیدا کردن لیزا

توضیح مختصر

دخترها لیزا رو پیدا کردن.

  • زمان مطالعه 3 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هشتم

پیدا کردن لیزا

خونه در خیابان زیبایی در پادینگتون، یک منطقه مسکونی در جنوب بندر سیدنی بود و زیاد از مهمانسرای جوانان دور نبود. یه خونه‌ی ویکتوریای بود و شبیه تمام خونه‌های دیگه توی همون خیابون بود.

کلیر و ایمی وقتی جک از در رد شد و وارد خونه شد، تماشاش کردن.

وقتی مطمئن شدن هیچ کس اونا رو تماشا نمی کنه، رفتن نزدیک خونه و از پنجره نگاه کردن.

پنجره خیلی کثیف بود، ولی باز هم می‌تونستن داخلش رو ببینن.

بیرون خونه زیبا بود، ولی داخلش وحشتناک بود. مبلمان پاره شده بودن و قوطی‌های خالی غذا، جعبه‌های پیتزا و قوطی‌های کنسرو همه جا روی زمین بودن.

لیزا روی یه صندلی قدیمی در نشیمن نشسته بود. دست‌هاش بسته بودن و وقتی جک رو تماشا می‌کرد، به نظر ترسیده می‌رسید. جک داد می‌کشید و صورتش از عصبانیت سرخ شده بود.

“ده سال من اینجا تنها با خاله‌ام زندگی کردم. نمی‌تونستم حتی پدرم رو ببینم. برای اینکه تو زندان بود- در انگلیس.”

لیزا در حالی که سعی میکرد جک رو آروم کنه، گفت: “متأسفم، من … “

“نه، نیستی. متأسف نیستی!”

بدون کنترل فریاد کشید: “نه! تو برای این متأسفی که با دوست‌هات بیرون نیستی و نمیخندی و طبق معمول خوش نمی‌گذرونی. خوب، من چی؟”

لیزا با ناامیدی گفت: “اگه اجازه بدی برم، به هیچ کس چیزی نمیگم. به کلیر نمیگم، به ایمی هم نمیگم. هیچ کس هیچ وقت نمی‌فهمه. راز ما میشه.”

جک تا میتونست با صدای بلند داد کشید: “تو یه دروغ‌گویی! درست مثل پدرت!” و کلیر و ایمی از جاشون پریدن. “فکر می‌کنی میتونم اجازه بدم حالا بری؟ بعد از این همه مدت؟ بعد از این همه کاری که اون انجام داد؟ پدر من بی‌گناه بود. پدرم بهم گفت هیچ وقت این کار رو نکرده. براش تله گذاشته بودن.”

کلیر و ایمی در سکوت گوش دادن و به قدری ترسیده بودن که نمی‌تونستن نفس بکشن. جک با اون پسر بامزه و مهربونی که پیتزاشون رو باهاش تقسیم می‌کردن خیلی فرق داشت. این جک واقعی بود.

“خیلی وقته نقشه‌ی این رو می‌کشیدم … تو و دوست‌های احمقت رو در استرالیا دنبال کردم و بعدش اومدین سیدنی. وقتی در ساحل باندی با دوستات بحث کردی، من اونجا بودم. تو منو از مهمانسرای جوانان می‌شناختی و بهم اعتماد داشتی و من بالاخره میتونستم نقشه‌ام رو عملی کنم. حالا پدرت پول رو میده! امیدوارم پول آماده باشه، وگرنه…”

قبل از اینکه با عجله از خونه بیرون بیاد، توی صورت لیزا خنده‌ی دیوانه‌واری سر داد و در رو پشت سرش قفل کرد.

ایمی یک لحظه هم منتظر نموند. موبایلش رو در آورد و شماره پاسگاه پلیس رو گرفت.

“سلام، میتونم با بازرس سوانسون صحبت کنم، لطفاً … ایمی دیکسون هستم…”

وقتی ایمی منتظر جواب سوانسون بود، کلیر پنجره رو زد.

کلیر داد زد: “لیزا! همه چیز رو به راه میشه. حالا در امانی.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER EIGHT

Finding Lisa

The house was on a pretty street in Paddington, a residential district south of Sydney Harbour, not far from the youth hostel. It was a Victorian house and was identical to all the other houses on that street.

Claire and Amy watched as Jack went through the gate and into the house.

Once they were certain that nobody was watching them, they walked to the rear of the house and looked through a window.

It was very dirty but they could still see inside.

The outside of the house was beautiful but the inside was horrible. The furniture was ripped and empty tins of food, pizza boxes and cans were on the floor.

Lisa was sitting on an old chair in the living room. Her hands were tied and she looked frightened as she watched Jack. He was shouting and his face was red with anger.

‘For ten years I lived here, alone with my aunt. I couldn’t even visit my Dad because he was in prison, in England.’

‘I’m sorry. I…’ said Lisa, trying to calm him down.

‘No you’re not. You’re not sorry!’

‘No! You’re sorry that you’re not out with your friends, laughing and having fun as usual. Well, what about me?’ he screamed, out of control.

‘If you let me go, I won’t tell anyone about this,’ said Lisa desperately. ‘Not Claire, not Amy. Nobody will ever know. It will be our secret.’

‘You’re a liar! Just like your Dad!’ he screamed, so loud it made Amy and Claire jump. ‘Do you think I could let you go now? After all this time? After all that he’s done? My father was innocent. He told me he never did it. He was set up.’

Claire and Amy listened in silence, too scared to breathe. He looked so different from the kind, funny guy they shared pizza with. This was the real Jack.

‘I have planned this for a long time… I followed you and your stupid friends around Australia. And then you came to Sydney. When you argued with your friends on Bondi Beach I was there. You knew me from the youth hostel and trusted me and I could finally put my plan into action. Now your Dad is going to pay! I hope he’s got the money ready, otherwise…’

He laughed a mad laugh in Lisa’s face before rushing out of the house, locking the door behind him.

Amy didn’t wait one minute more. She took her mobile phone and dialled the number of the police station.

‘Hello, can I speak with Inspector Swanson please… It’s Amy Dixon…’

While Amy waited for Swanson to answer, Claire knocked on the window.

‘Lisa!’ shouted Claire. ‘Everything’s going to be OK. You’re safe now.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.