هنوز هم دوستم داره

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: خانه ای کنار دریا / فصل 7

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 991 فصل

هنوز هم دوستم داره

توضیح مختصر

جسد تام پارکر در ساحل پیدا شده و پلیس می‌خواد با کارل حرف بزنه.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

هنوز هم دوستم داره

من و ماری برگشتیم ایستگاه پلیس و من نامه رو نشونشون دادم. فقط با ناراحتی نگام کردن.

یکی از پلیس‌ها گفت: “وقتی زنِ آدم، آدم رو ترک میکنه سخته.”

سعی کردم بهشون بگم فکر نمی‌کنم این حقیقت داشته باشه. که این مرد دیوونه زنم رو برده جایی. ولی حرفم رو باور نکردن. اونها گفتن تام همچین کاری نمیکنه. فقط بهم گفتن برم خونه.

همون شب برگشتم لندن. نمی‌خواستم حتی یک ثانیه بیشتر هم تو اون خونه‌ی کنار دریا بمونم. ماری خیلی مهربون بود. گفت اگه خبری بشنوه زنگ میزنه. تصمیم گرفتم سعی کنم ملیسا رو ببینم. اون دوست لیندا بود و باید بهم کمک می‌کرد پیداش کنم. فکر کردم نگرانیم رو درک می‌کنه.

وقتی با ماشینم در امتداد جاده‌ی بیرون شهری به سمت لندن رانندگی می‌کردم، به تمام اتفاقاتی که افتاده بود فکر کردم. باورم نمیشد لیندا ترکم کرده باشه. می‌دونستم دوران سختی داشتیم و گاهی لیندا دوست نداشت من زیاد در دفتر بمونم. ولی به خاطر این بود که می‌خواست با من باشه. دوستم داشت. بعد سعی کردم آخرین باری که بهم گفته دوستم داره رو به یاد بیارم…

اولین کاری که وقتی به آپارتمان رسیدم انجام دادم، زنگ زدن به ملیسا بود. میخواستم با من بیاد و با پلیس حرف بزنه. بهشون بگه لیندا من رو ترک نمی‌کنه.

“ملیسا، تویی؟ کارل هستم.”

“چی شده، کارل؟” نمی‌خواست با من حرف بزنه.

سریع گفتم: “مسئله لینداست. باید حرفم رو باور کنی. اتفاقی براش افتاده.”

جواب داد: “درباره‌ی چی حرف میزنی، کارل؟ از کجا میدونی؟ جمعه حالش خوب بود.”

“البته که جمعه حالش خوب بود. با تو اومده بود مهمونی، مگه نه؟” همینطور که من ادامه می‌دادم، ملیسا چیزی نگفت. “بعد از مهمونی میخواست بیاد خونمون تو مورتون کوچیک، ولی نرسید. فکر کردم به قطار نرسیده یا همچین چیزی.” پرسیدم: “پیغامم رو نگرفتی؟”

“چرا، کارل. پیغامت رو گرفتم. ولی اون پیش من نبود.” صدای ملیسا به هیچ عنوان نگران نبود. هیچ کس نمی‌فهمید که زن من ناپدید شده و احتمالاً با یه مرد دیوونه است که ممکنه آسیبی بهش بزنه؟

“محض رضای خدا، ملیسا! یه مرد کاملاً دیوونه در مورتون کوچیک هست. تو یه ماشین قدیمی در ساحل زندگی میکنه و یه سر ماهی رو گذاشته بود تو تخت من. لیندا دست اونه. مطمئنم.” فکر میکردم ملیسا بفهمه مسئله چقدر جدی هست. ولی فکر کردم صدای خنده‌اش رو شنیدم.

گفت: “کارل، واقعاً! دیوونه‌ای؟ میدونی لیندا با تو خوشحال نبود. به همین دلیل هم پیش من میموند. تو عاشق کارت بودی، نه عاشق اون. خیلی زیاد تنهاش میذاشتی. لیندا خیلی ناراحت بود. چیز دیگه‌ای نمی‌دونم. ولی مطمئنم نیازی نیست نگرانش باشی. ببین، سرم شلوغه. باید برم.” گوشی رو قطع کرد.

عصبانی بودم که ملیسا فکر نمی‌کرد مسئله جدیه. همچنین نمی‌دونست من و لیندا چقدر همدیگه رو دوست داریم. درباره همه چیز اشتباه می‌کرد.

رفتم آشپزخونه‌ی آپارتمانمون که برای خودم یه فنجون قهوه درست کنم. دو تا فنجون کثیف تو سینک بود. مطمئن بودم من اونا رو نذاشتم اونجا. لیندا بعد از مهمونی برگشته بود آپارتمان؟ رفتم اتاق‌خواب و کمد رو باز کردم. هفته‌ی قبل بیشتر لباس‌هاش رو برده بود خونه‌ی ملیسا. ولی یه لباس زرد اونجا مونده بود. یه لباس زیبا بود. کفش‌های زردی که در ساحل پیدا کرده بودم رو به یاد آوردم.

حالا مطمئن بودم که در طول آخر هفته برگشته آپارتمان. برگشتم تو آشپزخونه و به فنجان‌ها نگاه کردم. دور یکی از فنجان‌ها رژ لبی بود. اون یکی توش شکر داشت. لیندا با قهوه شکر نمیخورد. نمی‌فهمیدم قضیه چیه. اگه لیندا بعد از مهمونی برگشته بود آپارتمان، چرا به من زنگ نزده بود؟ وقتی با قهوه نشسته بودم سر میز، تلفن زنگ زد. ماری بود.

“چی شده؟ لیندا رو پیدا کردن؟ حالش خوبه؟” سؤالاتم رو به قدری سریع پرسیدم که منتظر جواب ماری نموندم.

“آروم باش، کارل. آروم باش. همچین چیزی نیست. فکر کردم بخوای بدونی خبری هست یا نه. فقط این که …”

“عذر می‌خوام، ماری. برام خیلی سخته. میدونی، دوست لیندا، ملیسا، چیزی بهم نمیگه. اون فکر میکنه این یه شوخیه بزرگه و میگه باید نگران نباشم. به هرحال، چی شده؟ چی شنیدی؟”

گفت: “هیچی، فقط میخواستم بدونم حالت خوبه یا نه.”

گفتم: “حالم خوبه.” نمی‌خواستم درباره فنجون‌های قهوه‌ای که پیدا کرده بودم بهش بگم.

“کارل، فقط فکر می‌کنم حق با پلیس باشه. فکر نمی‌کنم تام ربطی به زنت داشته باشه.”

گفتم: “خب، موافق نیستم. فکر می‌کنم بلایی سرش آورده.”

ماری می‌شنید که عصبانی هستم. در اون سر خط ساکت بود. درحالیکه سرش داد می‌کشیدم ادامه دادم: “و این پلیس دهکده چیکار میخواد بکنه؟ اون سر یه ماهی رو بریده. و کلید خونه‌ی من رو از کجا آورده؟”

ماری گفت: “نمی‌دونم. هر چند خونه قبلاً متعلق به خانواده‌ی اون بود و شاید کلید قدیمی داره.”

“خوب، حالا دیگه خونه‌ی اون نیست. خونه‌ی منه. خوبه‌ی من و لیندا. این مرد دیوانه است. اونها باید بندازنش زندان.”

ماری دوباره ساکت شد. فهمیدم عصبانی بودن از دست ماری اشتباهه.

“عذر می‌خوام، ماری. تو با من خیلی مهربون بودی. نمیدونم دیگه به چی فکر کنم…”

ماری گفت: “اشکال نداره.”

“گوش کن. اگه خبری از لیندا بشنوی، لطفاً به من زنگ می‌زنی؟ باید فردا کار کنم، ولی …”شماره‌ی محل کارم رو دادم به ماری. ازش دوباره تشکر کردم که باهام مهربون بود و تلفن رو قطع کردم.

اون هفته رفتم سر کار، ولی خیلی سخت بود. به کسی نگفتم چه اتفاقی افتاده. می‌دونستم درک نمی‌کنن. ولی نمی‌تونستم روی کارم تمرکز کنم و خیلی خوب هم نمی‌خوابیدم. هر بار که تلفن زنگ می‌زد، فکر می‌کردم ممکنه لیندا باشه، ولی نبود … لیندا زنگ نزد.

ماری هم زنگ نزد. پنجشنبه، پلیس موتورن بزرگ بهم زنگ زد. سر کار بودم و حرف زدن سخت بود.

“آقای اندرسون، پی‌سی گرنت از پاسگاه پلیس مورتون بزرگ هستم. یک جسد در ساحل پیدا کردیم…” همین که این حرف‌ رو شنیدم، دیگه گوش ندادم. می‌تونستم جسد زنم رو روی سنگ‌های ساحل ببینم. دریای سرد داشت روی پاهاش می‌ریخت. لباس زرد و کفش‌های زرد پوشیده بود. مُرده بود، ولی هنوز هم زیبا بود… زندگیم به پایان رسیده بود.

” … مَرده چند روزی در دریا بود. متأسفانه، نیاز هست بلافاصله با شما حرف بزنیم.” کلمه‌ی “مَرد” رو شنیدم و بلافاصله توی گوشی فریاد زدم.

“جسد یک مَرده، درسته؟” خیلی خوشحال بودم. تقریباً خندیدم، تا اینکه دیدم آدم‌های دفتر دارم نگاهم می‌کنن.

گفت: “بله، آقا. جسد تام پارکر هست. میخوایم بلافاصله بیاید موتون بزرگ تا باهاتون حرف بزنیم. نیاز هست بدونیم شما چند روز اخیر کجا بودید و غیره.” پی‌سی گرنت به آرومی و مؤدبانه حرف میزد. می‌دونستم موضوع جدیّه.

“فکر می‌کنید کجا بودم؟ سر کار بودم. حالا هم سر کار هستم. شماره‌ام رو از کجا آوردید؟” صدام داشت بلندتر می‌شد. به نظر توجه آدم‌های دفتر جلب شده بود.

می‌خواستم این مکالمه تموم بشه. “همین که تونستم میام. خبر دیگه‌ای هم هست؟”

“نه، آقا. در مورد خانم اندرسون سؤال می‌کنید؟ فکر می‌کردم تا حالا برگشته باشه خونه …”

“خوب، برنگشته.” اگه با پی‌سی گرنت در یک اتاق بودیم، می‌زدمش. “و می‌خوام بدونم در این باره چی کار کردید.”

“از شنیدن این حرف متأسفم. می‌تونیم درباره‌ی زنتون هم حرف بزنیم. پس منتظرتون هستم.”

یک‌مرتبه احساس کردم کار اشتباهی کردم. منظور پلیس از اینکه در مورد زنم هم حرف میزنیم، چی بود؟ فکر میکرد تام پارکر رو من کشتم؟ فکر می‌کرد زنم رو هم من کشتم؟

به رئیسم گفتم باید دو روز مرخصی بگیرم. گفتم مشکلی در رابطه با خونه وجود داره. نمی‌تونستم دلیل واقعی رو بهش بگم. در این باره خیلی خوشحال نبودم.

برگشتم‌ به آپارتمان و چند تا لباس تمیز توی یه کیف گذاشتم. دوباره لباس زرد رو دیدم و اون رو هم با لباس‌هام گذاشتم توی کیفم. دقیقاً نمی‌دونم چرا. فکر کردم شاید لیندا بهش احتیاج داشته باشه. بعد سوار ماشین شدم و به مورتون کوچیک رفتم.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SEVEN

She still loves me

Mary and I went back to the police station and I showed them the letter. They just looked at me sadly.

‘It’s difficult when your wife leaves you,’ one of the policemen said.

I tried to tell them that I didn’t think it was true, that this madman had taken her somewhere. But they didn’t believe me. They said that Tom wouldn’t do something like that. They just told me to go home.

I drove back to London that evening. I wasn’t going to stay in that house by the sea a moment longer. Mary was very kind. She said she would ring if she heard anything. I decided I was going to try and see Melissa. She was Linda’s friend and she had to help me find her. She’d understand why I was worried, I thought.

As I drove the car fast along the country roads towards London I thought about all the things that had happened. I couldn’t believe that Linda had left me. I knew we had some difficult times, and sometimes she didn’t like me to spend so much time at the office. But that was because she wanted to be with me. She loved me. Then I tried to remember the last time she’d said she loved me…

The first thing I did when I got back to the flat was to phone Melissa. I wanted her to come with me and speak to the police, to tell them Linda wouldn’t leave me.

‘Melissa, is that you? It’s Carl here.’

‘What is it, Carl?’ She didn’t want to speak to me.

‘It’s about Linda. You must believe me. Something has happened to her,’ I said quickly.

‘What are you talking about, Carl? How do you know? She was all right on Friday,’ she answered.

‘Of course she was all right on Friday. She went to that party with you, didn’t she?’ Melissa didn’t say anything, so I went on. ‘She was coming down to our house in Little Moreton after the party, but she didn’t arrive. I thought she had missed the train or something. Didn’t you get my message?’ I asked.

‘Yes, Carl. I got your message, but she wasn’t with me.’ Melissa didn’t sound worried at all. Didn’t anyone understand that my wife had disappeared and was probably with some madman who might hurt her?

‘For God’s sake, Melissa. There’s this man in Little Moreton who is completely mad. He lives in an old car on the beach and he put this fish head in my bed. He’s got Linda. I’m sure he has.’ I thought that Melissa would understand how serious it was, but I thought I heard her laughing.

‘Carl, really!’ she said. ‘Are you mad? You know Linda was unhappy with you. That’s why she was staying with me. You were in love with work. Not with her. You left her alone too much. She was very unhappy. I don’t know anything else, but I’m sure you don’t need to worry about her. Look, I’m busy, I have to go.’ She put the phone down.

I was angry that Melissa didn’t think it was serious. Also she had no idea how much Linda and I loved each other. She was wrong about everything.

I went into the kitchen of our flat to make myself a cup of coffee. There were two dirty cups in the sink. I was sure I had not left them there. Had Linda come back to the flat after the party? I went into the bedroom and opened the wardrobe. Linda had taken most of her clothes to Melissa’s house the week before, but she’d left a yellow dress in there. It was a party dress. I remembered the yellow shoes I’d found on the beach.

I was now sure that she had come back to the flat during the weekend. I went back into the kitchen and looked at the cups. One of the cups had lipstick on it. The other cup had sugar in it. Linda didn’t take sugar in her coffee. I didn’t understand what was going on. If Linda had come back to the flat after the party, why hadn’t she phoned me? As I sat down at the table with my coffee the phone rang. It was Mary.

‘What is it? Have they found Linda? Is she all right?’ My questions came so fast that I didn’t wait for Mary to answer them.

‘Slow down, Carl, slow down. Nothing like that. I thought you wanted to know if there was any news. It’s just that…’

‘I’m sorry, Mary. Things are so difficult for me. You know Linda’s friend, Melissa, she won’t tell me anything. She thinks it’s a big joke and says I should stop worrying. Anyway, what is it? What have you heard?’

‘Nothing,’ she said. ‘I just wanted to see if you were all right.’

‘I’m OK,’ I said. I didn’t want to tell her about the coffee cups I had found.

‘Carl, I just think the police are right. I don’t think Tom has anything to do with your wife.’

‘Well, I don’t agree,’ I said. ‘I think he’s done something to her.’

Mary could hear my anger. She was silent at the other end of the phone. ‘And what’s this village policeman going to do about it?’ I went on, shouting at her now. ‘He cut the head off that fish. And how did he get a key to the house?’

‘I don’t know,’ Mary said, ‘though the house used to belong to his family. Maybe he has an old key?’

‘Well, it’s not his house now. It’s mine. Mine and Linda’s. The man is mad. They should put him in prison.’

Mary was silent again. I realised it was wrong to be angry at Mary.

‘I’m sorry, Mary. You’ve been very kind to me. I don’t know what to think anymore…’

‘That’s OK,’ Mary said.

‘Listen, if you hear anything about Linda will you ring me, please? I have to work tomorrow, but…’ I gave Mary my phone number at work, thanked her again for being so kind and put the phone down.

I went to work that week, but it was very difficult. I didn’t tell anybody there about what had happened. I knew they wouldn’t understand, but I couldn’t concentrate on work and I didn’t sleep very well. Every time the phone rang I thought it would be Linda, but it wasn’t… she didn’t ring.

Mary didn’t ring either. On Thursday it was the Great Moreton police who rang me. I was at work and it was difficult to talk.

‘Mr Anderson, it’s PC Grant from Great Moreton police station. We have discovered a body on the beach…’ As soon as I heard those words I stopped listening. I could see the body of my wife on the stones of the beach. The cold sea was washing over her legs. She was wearing a yellow dress and yellow shoes. She was dead but still very beautiful… My life was over.

‘… he’s been in the sea a couple of days. I am afraid we do need to speak to you as soon as possible.’ I heard the word ‘he’s’ and almost shouted down the phone.

‘It’s a man’s body, is it?’ I was so happy. I nearly laughed until I saw people in the office were looking at me.

‘Yes, sir. I said it was the body of Tom Parker. We would like you to come down to Great Moreton as soon as possible to talk to us. We need to know where you have been for the last few days and so on.’ PC Grant spoke slowly and politely. I knew this was serious.

‘Where do you think I’ve been? I’ve been at work. I’m at work now. How did you get my number?’ My voice was getting louder. People in the office had started to look interested.

I wanted to stop this conversation. ‘I’ll come down as soon as possible. Is there any other news?’

‘No, sir. Are you asking about Mrs Anderson? I thought she would be back home by now…’

‘Well, she isn’t.’ If we’d been in the same room I would have hit PC Grant. ‘And I want to know what you are doing about it.’

‘Sorry to hear that. We could talk about your wife as well. I’ll expect you soon, then?’

Suddenly I felt as if I’d done something wrong. What did the policeman mean by ‘we could talk about my wife as well’? Did he think I’d killed Tom Parker? Did he think I’d killed my wife, too?

I told my boss I had to take two days holiday. I said there was a problem with the house. I couldn’t give him the real reason. He wasn’t very happy about it.

I went back to the flat and put some clean clothes in a bag. I saw the yellow dress again and put it into the bag with my clothes. I don’t know why exactly. I thought maybe Linda might need it. Then I got in the car and drove to Little Moreton.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.